DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> در گلوی من ابر کوچکیست...


ادامه مطلب بعدن اضافه میشه

1- عیدتون مبارک، ایشالا که برای همه یه سال پر از سلامتی، شادی ، موفقیت و همه ی چیزای خوب باشه،  در کنار خانواده و عزیزانتون.

2-دیشب داشتم یه کاره خیلی مهمی انجام میدادم، که یهویی آداپتور لب تابم ترکید! بعد چون باتریشم خیلی وخته که تقریبن بلا استفادس، الان فاقد لب تاب محسوب میشم. تا چن روز آینده که فرصت بشه و برم جایگزین تهیه کنم براش.

3- اینا رو الان دارم با گوشیم می‌نویسم و برخود واجب میدانم به دوستای بلاگفایی بگم که در کنار همه ی کاستی ها و مسخره بازیها و ادا اطوارایی که سیستمشون داره، این عدم توانایی ثبت کامنت با گوشی رو هم باید لحاظ کرد. واقعن دلتون به چیش خوشه ؟ دیگه چیکارتون باید بکنه که ولش کنین؟ اصن سیستمی که قابلیت ذخیره ی خودکار متن رو نداره دیگه چه حرفی داره واسه گفتن؟

4-پیرو بند قبلی دوست عزیزه کامنت خصوصی ام! لطفن ایمیلتو چک کن.

 

   + نازنین ; ٩:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/٢٩
comment تو بِبار()

(Some facts about me(12

1-تا همین چن سال پیش به نظرم همه چی آبیش قشنگ تر بود. الان به جز خاکستری هیچ رنگی برازنده نیست!

2-یکی از چیزایی که خیلی خوشالم میکنه اینه که از بیرون بیام و آسانسور طبقه ی همکف باشه.

3-روزایی که چاییام هی سرد بشن یا خیلی خوشالم یا خیلی سرم شلوغه.

4- کارم که پای لب تاب طولانی باشه ، چارزانو میشینم رو صندلی!

5-باخودم ، تو سرم زیاد حرف میزنم. به زبون بیگانه!

6-از نگین و سنگای براق و سگکهای طلایی واسه لباس و کفش  و کیف، بدم میاد.

7-اعتماد به نفس "قرمز" پوشیدن ندارم. هیچ وسیله ی قرمزی ندارم اصلن! حس میکنم کلن بهم نمیاد ، قرمز.

8-لباسام و کفشام هیچ وخ اونقد داغون نمیشن که بلا استفاده محسوب بشن. فقط خودم خسته میشم نمی پوشمشون دیگه.

9-صفتهای بدی که تا حالا بهم نسبت دادن خودخاهی و زیادی مدارا کردن با آدما و ایده آل گرایی افراطیه. و صفت های خوبم شامل مسئولیت پذیر بودن و خونگرم بودنو قابلیت ایجاد صمیمت در مدت کوتاه داشتنه گویا.

10-از شلوار پارچه ای ،سوئیشرت بدون زیپ و مانتوی جلو بسته ای که هیچ دکمه ی تزئینیی نداشته باشه ، اجتناب میکنم.

11-فک کنم جزو آدماییم که خیلی از پلیسای راهنمایی رانندگیِ توی خیابون استفاده میکنن. یه بارم سوالمو با سلام  آقای پلیس شرو کردم، کلی خندید آقاهه.

12-فک نمی کنم حتا اگه خیلی پول داشته باشم ، هیچ وخت برم باهاش طلا ملا بخرم.

13-اگر بخام برم سفر خارج از کشور ، آفریقا اولین و استرالیا دومین انتخابمه. آفریقا رفتن آرزومه اصن.

14-هیچ وخت در مکالمات و مکاتباتم از عبارات "گلم" , "عسلم" ، "خانومی" و این رمانتیک واژه ها ! استفاده نمی کنم. مگر وختی که پای مسخره بازی درمیان باشد.

15-از اینایی نیستم که وختی آشپزی میکنن هی آژیر میکشن تا یکی میاد تو آشپزخونه.

16-از نامه نوشتن و با پست  یه چیزی رو واسه کسی فرستادن خیلی خوشم میاد. ولی خیلی وخته که نکردم این کارو.

17-کم خابی خیلی بیشتر از گرسنگی ، باعث میشه آستانه ی تحملم بیاد پایین. حتا عباراتی در حد "بالای چشمت ابرو"  هم تو این مواقع میتونه باعث خسارات جبران ناپذیری بشه!

18-چون خودم خیلی شوخی میکنم و چرت و پرت میگم ، از شوخی و این چیزا ناراحت نمی شم. جنبه ام بالاس تو این مورد.

19- از آدمایی که به ترسای بقیه ، هرچند مسخره ، مزخرف و مضحک حتا ، میخندن خوشم نمیاد. حتا اگه باهاشون خیلی صمیمی باشم و دوسشون داشته باشم ، اگر این کارو باهام بکنن ازشون فاصله میگیرم و هیچ وخت دوباره به جای قبلیم برنمیگردم. حس میکنم پیششون امنیت ندارم.

20-ارتباط برقرار کردن با آدمای مسن خیلی برام سخته. شاید چون همیشه احساس میکنم به قد لازم با ادب و نزاکت نیستم!

   + نازنین ; ۳:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/٢٧
comment تو بِبار()

مردم چه دله خجسته ای دارنا!

 هنوز مچ دستم خیلی درد میکنه،  دوتا از انگشتامم چسبیده به اتو سوخته، اونوخ خانوم مسئولمون زنگیده که شماره کارت بگیره ازمو بگه که چارشنبه تطیلیم،

بعد از الان داره صندلی رزرو میکنه واسه عروسی من!

آخرش گفتم باشه! من اگه عروسی گرفتم حتمن شمارو دوت میکنم! 

   + نازنین ; ٥:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/٢٦
comment تو بِبار()

در تمامی این مراحل هم سر درد حضور داشت

میخاستم وسط راه پیاده شم. پسره گفت منم قبل از مترو پیاده میشم آخه! بعد یه دختره اومد خیلی مجلسی از بین دست من و در تاکسی و پسره! رد شد و نشست تو ماشین. مام یه نگاهی به هم کردیم و سوار شدیم. اونوخ پسره تا خوده شریعتی با تبلتش بازی کرد. خیلیم جدی تو عمق کار بود. یه جوری که من دعا میکردم قبل از رسیدن من به مقصد ببازه مثلن! که روم بشه بهش بگم من پیاده میشم اینجا! وگرنه حاضر بودم تا مترو بشینم که تمرکزش به هم نخوره !

بعد آقاهه تو رادیو گفته بود فرا رسیدن ایام فاطمیه رو تبریک میگم .

سر ناهار رسیده بودم. چون اصن قرار نبود برم. بهم اصرار شد، تهدید شدم. ترسیدم! رفتم. لباسامو در آورده بودمو رفته بودم تو آشپزخونه و به جدا کردن برنجای زرشکی زعفرونی از روی دیس ها گماشته شده بودم. بعدش باید فنجونای چایی رو خشک میکردم و میچیدم تو سینی. داوطلبانه آبجوش هم ریخته بودم روی چاییا.

تایم یه نیمه ی فوتبال با وخته اضافش! طی شده بود تا آشپزخونه کمی سر و سامون گرفته بود و من به سمت صندلی های کنار دیوار هدایت شده بودم . نشسته بودم رو صندلی ، چپکی! تکیه داده بودم به یخچال و بشقاب ناهارمو گذاشته بودم رو پام. بعد یکی اومده بود بهم گفته بود ماست چرا ندارییییییییییی؟ یکی گفته بود نوشابت کوووووووووووو؟ یکی گفته بود سالادم ندادن بهت؟ حتا یه نفر گفته بود حالا چرا سی.نه ی مرغو ورداشتی؟ یذره آب مرغ بریز روش ! مثه کاه میمونه! گفته بودم نه من دوس دارم! خوبه.

غذائه تموم نمی شد. منم خسته بودم کلن غذام نمیومد. ینی گشنم بودا! ولی حوصله نداشتم غذا بخورم. اِلِنا برام پیشی شده بود. هی به بشقابم نگا کرده بود و گفته بود من همه ی دونه های برنجمو خوردم!

دوتا چایی خوردم با یدونه شیرینی خیلی خوشمزه. کلن من زیاد با شیرینی خوشال نمی شم. ولی این شیرینیه یه لایه بندی خاصی داشت خیلی خوشمزه بود.

الهام برام سه تا خیار گذاشته بود .سه تاشو خورده بودم. ینی دوتا و نصفی. نصف یکیشو داده بودم به النا. وختی وسط خیار دوم که بودم با تعجب به اون یکی خیار تو بشقاب نگا کرده بود و پرسیده بود : بازم خیار میخای؟

درباره ی تیچینـگ خوندن تو دانشـگاه آزاد و روانشناسـی بالیـنی ، مدرسه و بچه ها ، چاقی و لاغری و اینکه  رنگ مو بهتر است با فر مو یا هرچه خدا داده است! حرف زدیم . النا بین زانوهای من و فاصله ی کمرم تا مبل در رفت و آمد بود و گلا و توپا! ی دسبندمو سرشماری میکرد.  دست آخر هم گفته بود ما داریم بلند حرف میزنیم و نی نی خابه! متوجه نمیشیم ینی؟

مترو شلوغ بود و از لواشک بگیر تا ریمل و لیف و گوشواره و بقیه ملزومات حراج شده بودند و زیر قیمت مترو! به فروش میرفتند. توی ایستگاه دروازه شمیران ظرفیت واگن ها تکمیل شده بود و آقای راننده ی مترو گفته بود با عرض پوزش توقف بعدی ایستگاه سبلان خاهد بود.

چشممو روی بهم ریخته گی کمدم و کشوم و روی تختم ! بسته بودم . دوش گرفته بودم. گوشیمو زده بودم به شارژ و آب و دون آقای طوطی رو ریفرش کرده بودم.

   + نازنین ; ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/٢٥
comment تو بِبار()

قبلشم با هیچ کس مشورت نمیکنم!

اتاقم در نقطه ی ماژور به هم ریخته گی قرار داره.ینی همه جاش به شدت ترکیده و به هم ریختس و منم هیچ حرکتی در راستای سر و سامون دادنش انجام نمی دم. گذاشتم واسه سه شنبه چارشنبه.

جمعه ی به شدت طولانی و خسته کننده ای بود.البته خودمم در کش دادن و مسخره تر کردنش نقش زیادی داشتم.مثلن میخواستم کابینت لیوانا رو تمیز کنم از ساعت ده تا سه طول کشید. انقد که کارای الکی انجام دادم وسطش.

بعدش مامانم داشت فریزرو تمیز میکرد مقداری پنیر پیتزا یافتم و گذاشتمش تو یخچال که نرم بشه، همینجوری خام خام! بخورمش.

موهام خیلی بلند شده.  مثلن من فک میکردم پنج سانت بالای آرنجمه، ولی در واقیت شیش سانت پایین تر از آرنجمه. ینی تا کمرم رسیده.حالا فردا دارم میرم کوتاشون کنم یه کمی. البته واقعنی شو بخام بگم  مث همه ی این چن سال اخیر دوس دارم که فر بکنمشون ولی انقد همه میگن موها رو خراب میکنه و نگه داریش سخته ، منصرف شدم باز. ولی بلخره یه روز فر میکنم موهامو! به نظرم خیلی هیجان انگیزه موی فرفری.

   + نازنین ; ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/٢٤
comment تو بِبار()

تماشای زنده اش اشکال نداره،فقط سی دی درنیارین ازمون!

داماد جدیدی که به فامیل اضافه شده، بسیار صمیمی و اهل دل تشیف دارد. کلن بالای هجده سال محسوب میشود.

برای کوفت کردن عیش و نوشش،  انذار دادیم که این مکان مجهز به دوربین مدار بسته میباشد. حالا خود دانی!

چه جوابی بده خوبه؟

   + نازنین ; ٤:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/٢٢
comment تو بِبار()

دونقطه عصبانی!

دیشب با موهای خیس خابیده بودم چون ساعت دو نیم بود و من به جز بالشتم چیزی رو نمی دیدم. صب هوا یه نموره سرد بود. ینی باید یه چیزی زیر یا روی مانتوت میپوشیدی مثلن. بعد من حوصله نداشتم. نپوشیدم.

اونوخ تو مدرسه کلی هنوز کار داشتیم. آسانسورم خراب شده بود. بچه ها رو فرستاده بودم تو سالن نمایشگاه و خودم پیگیر نصب بنر و اسم گروهها و کارتای بچه ها بودم.

صبا شاکی اومده بود پیشم که هم گروهیش نه بروشوراشونو پرینت گرفته و نه لب تاب آورده. دلم میخاد هم گروهی شو خفه کنم. یه دختر به شدت منفعل که همش در حال موش مردگی بازیه و تا بهش بگی بالای چشمت ابرو ، چشماش پر اشک میشه . البته من اصن هیچی بهش نمی گم ولی دیدمش تو این شرایط. بهش میگم اشکال نداره . من خودم به خانوم مسئول توضیح میدم ، دارم همینا رو میگم بهش که خانم مسئول میرسه و با شنیدن ماجرا حقو به صبا میده و میگه خودم برات لب تاب جور میکنم. میفرستیمش پایین. ولی واقعن دلم براش میسوزه چون همه ی این مدت تنهایی کاره گروهشو پیش برده و حالا تو روز آخر اینجوری نصفه نیمس همه چی. مسئول سایت براش سیا سفید پرینت میگیره بروشوراشو و بچه های یکی از گروهها که دوتا لب تاب دارن یکیشو میدن به صبا.

ریحانه و کیمیا مث چن جلسه ی اخیر دمشون به من گره خورده! و دنبالم میان. کمک میکنن اسمای گروها رو میبریم . بعد هی از معلم فیزیکشون بد میگن و آرزوهای دهشتناک براش میکنن ! در حد بیرون زدنه مغزش از لای مهره های گردنش!!!

خانم مسئول با دیدن استند و کارتای آماده و کلی ذوق میکنه و بغلم میکنه و هی تشکر میکنه.

ساعت هشت و رب تقریبن کارا تمومه . بچه ها شرو میکنن به خوراکی خوردن و شیطونی . دستام یهویی پر میشه از شکلات و تافی و شوکورول . حتا به زور میخان بهم نون بربری با پنیر بدن! تازه ذکر میکنن که گردو هم داره ! نترسم ، خنگ نمی شم! یدونه چوب شور از دست کیمیا میگیرم و میرم پیش فرناز اینا.

هانیه داره یدونه از این بادکنک درازا رو باد میکنه با تلمبه ی بادکنک! بهش میگم وای بسه! الان میترکه ! میگه چیه خانوم میترسین؟

ساعت نهو نیم میشه و به صورت رسمی نمایشگاه افتتاح میشه. همکارم میاد پیشم و غر غر میکنه. کلن همه ی معلما شاکین . حتا یکی از همکارا (همون همکاره اند جذبه) از دست بچه ها بغض کرده از سالن میزنه بیرون و وختی میاد ملومه گریه کرده. فک کنم فقط منم که خونسردم. دارم با همکارم حرف میزنم که یهو یکی بغلم میکنه. آرزو شاگرده پارسالمه. این دختره صداش خیلی بلند بود. کلن تن صداش بالا بود. بعد من هر وخ میخاستم بچه ها رو ساکت کنم میگفتم آرزو یه داد بزن اینا ساکت شن!

کلی از شاگردای پارسالمو میبینم و باهم خاطره تریف میکنیم و میخندیم. با این همه یه بخش زیادی از حواسم جمه ریحانس. وختی همه ی بچه ها هی مامانم مامانم میکنن . میبینم که یه دختر خیلی جوون اومده و پیشش نشسته . کیمیا میگه خاهرشه . میرم جلو و باهاش احوال پرسی میکنم. ریحانه چشماش برق میزنه و میگه دیدی بهاره؟ معلممونه ها! از توام کوچیکتره!

مامان و بابای سمانه رو میبینم . مامان نرگس. مامان فرناز . مامان هانیه. همشون کلی تشکر میکنن .

ساعت دوازده به زور شاگردای راهنمایی رو جم میکنم و میفرستمشون سر کلاس و خودمم میرم تا هم توضیح کارای عیدو بهشون بدم هم کارت تبریکاشون. کلی ذوق میکنن و تشکر. میفرستمشون سایت و خودم دوباره بر میگردم تو سالن.

بعد از ارائه ی نهایی با پاور پوینت توی سالن همایش با حضور همه ی حاضران! بلخره تموم میشه و مامان و باباها میرن و بچه ها شرو میکنن به جم کردن غرفه ها. باهاشون خدافظی میکنم. به خانم مسئول میگم که دارم میرم بالا . کلی تشکر میکنه دوباره . باید برم نمره های پایه ی هفتمو لیست کنم. بعد من هنوز تو کفه تفاوت پایه ی هفـتـم و سـوم راهنـمایی و اول متـوسطه! و این برنامه هام! کلن نمی فهمم چی به چیه. از خانومی که توی دفتر نشسته میپرسم که کدوم لیست ماله منه؟ عاقل اندر سفیه نگام میکنه.

نمره ها رو وارد میکنم . یذره تمرکز میکنم . یدونه نوزده و نیمو لاک میگیرم و 20 مینویسم به جاش یدونه هیجده رم میکنم 16!

یه سری فاکتو و توضیح هست که باید بذارم برای خانم مسئول. ولی در اتاقش قفله. یکی از بچه هاهم ربـات به دست پشت در اتاقه. رباتـاشو میسپره به من و میره کلیدو میگیره میاد. اتاقمون حسابی به هم ریختس. تا یه کم جمو جور کنم و وصیت ! بنویسم واسه خانوم مسئول ساعت دو ونیم میشه.

با همکارا خدافظی میکنیم و با پررویی تبریک سال جدید هم میگیم و چارشنبه ی بعدی رو تعطیل اعلام میکنیم!

پامو که از در میذارم بیرون مور مور میشم. بارون چی میگه؟

سر کوچه که میرسم یه پراید بوق میزنه. سوار میشم. بعد همه چی تموم میشه.مدرسه. سر و صدا . بچه ها . صدای خیابون یه جور سکوت به نظر میاد اصن.

ماشین گرمه و آهنگای خوبیم داره پسره. یکم جلوتر یه دختره هم سوار میشه ، که مقصدش، مقصد دومه منه! پس ینی لازم نیس تاکسی عوض کنم. بارون نم نم میزنه به شیشه و من دعا میکنم تا رسیدنم به خونه همین جوری رمانتیک ! بمونه .

یه هزار تومنی میدم به پسره. حاضر بودم به خاطره گرمی و تمیزی و حق آهنگ! حتا 1200 تومن هم بدم. بعد پسره یه سکه ی 200 تومنی گرفت سمتم. گفتم هزار تومن میشه ها! از تو آینش نگام کرد . با چشمایی به شدت شبیه چشمای Ian somerhalder! لبخند زدم و پیاده شدم.

تو کوچه ی پشت خونه ام که بارون یذره تند میشه . ولی واقعن نمی تونم تند را برم. خسته ام. بعد از این همه ساعت سر پا وایسادن و کم خابی دیشب . تازه گشنمم هس. از صب فقط یه لیوان چایی با نصفه یه شیرینی نارگیلی خوردم. به اضافه ی اون چوب شوره. بعد شرو میکنم به غر زدن به خودم که چرا هیچی نخوردم؟ چرا کتونی سفید پوشیدم وختی هوا ابری بود؟ چرا با یه لا! مانتو رفتم مدرسه؟ چرا باز من این شلوار خاکستریه رو پوشیدم و بارون گرفت؟ چرا کمرش گشاد شده که هی بیاد پایین؟ چرا موهامو انقد سفت بستم؟ حالا کی حقوق اسفندمونو میدن اصن؟ چرا میگن باید 28 ام بریم مد.رسه؟ 

   + نازنین ; ٥:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/٢۱
comment تو بِبار()

به قول سلمان یکی منو بغل کنه!

اینجا

   + نازنین ; ٦:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/٢٠
comment تو بِبار()

از وختی اومدم خونه ، چارتا لیوان چایی خوردم و هنوزم سیرچای! نشدم.

از ساعت سه تا شیشو ده دقه یه نفس حرف زدم و سوال جواب دادم و توضیح دادم و سیصد کیلومتر راه رفتم و سه بار 40 تا پله رو بالا و پایین رفتم ، یه لیوان چایی ام ندادن بهمون! ینی آدم عمله باشه ارج و قربش بیشتره فک کنم! بعد آقاهه تو رادیو میگفت چرا تو مدرسه ها دوربین مدار بسته میذارن! شان معلم میره زیر سوال!

***

همکارم اول بسم الله یه دادی کشید سر شاگرداش ، که شاگردای منم حساب کار اومد دستشون. حتا اومدن و چشم تو چشم به من گفتن خانوم ما عاشقتونیم! این خانومه چقد عصبیه! بعد شاگرداش تا آخر ساعت بغض کرده و دپسرده نشسته بودن پشت میزاشون. شاگردای من سیزده بدر را انداخته بودن! چیپس و بیسکوییت و آبمیوه ! شاگرد همکارم یواشکی منو پشت ستون گیر انداخته بود و گفته بود میشه یه جوری که خانومشون! متوجه نشه براشون با خط فانتزی یه چیزایی بنویسم.

نشسته بودم روی میز بچه های همکارمو بهش گفته بودم چیه ؟ به پوچی رسیدی تو ام؟ خندیده بود . گفته بودم منکه رسیدم. بعد شاگرد همکارم گفته بود وای چقد لباستون خوش رنگه . گفته بودم واقعن؟ مرسی ! همه گفتن امروز. همکارم گفته بود من عاشق سبزه این رنگیم! گفتم من نیستم. اینم خوده فروشندهه داد بهم! ینی گفت قشنگه و اینا! منم اعتماد کردم.

پیچ گلا.یدر یکی از گروهها باز شده بود افتاده بود ،کل بچه ها بسیج شده بودن که پیداش کنن.بعد فرایند پیدا کردن پیچ و گشتن زیر میزها با مالیدن خودشون به زمین و گند زدن به یونیفورم مدرسه تعریف میشد. آخرشم فک کنم پیدا نشد.

ساره یه ماژیک گنده که بوی درمانگاه میداد داد دستم و گفت خانوم اینجا یه چیزی مینویسین؟ دره ماژیکه باز نمی شد.گفتم : اینو وا کن لطفن. ماژیکه رو گرفت و گفت :اوووووووووو! خانوم! حالا مگه این چقد سفته؟ فرناز گفت نمی بینی دسشون چسب زخم داره؟

که خب البته دیگه نداشت. چون باز خون اومد و چسبه خیس شد. خانم مسئولمون با چسب به دادم رسید . یه جوریم خون می اومد که انگار شاهرگم بریده ! چندشش شد بنده خدا فک کنم.

بعد همکارم به بچه ها میگفت بیخیال معلمتون بشین! این خونریزی شریانی داره! فشارش افتاده! حالش بده! دس از سرش وردارین . بچه ها هم انگار نه انگار که این داره باهاشون حرف میزنه همه ی وسایلشونو آورده بودم سر میزی که من نشسته بودم ! تازه هی ام به من میگفتن به این بگین نیاد تو کاره ما دخالت کنه!

سمانه داشت باهام حرف میزد ، یدونه شیر پاکتی با پوست یه موز رو میزش بود ، گفتم اینا رو با هم خوردی تو دلت بشه شیر موز؟

با نرگس رفته بودیم سایت ، توی راه و توی آسانسور یک سری حرکات خارج از محدوده ی تیچری! انجام داده بودم و نرگس گفته بود هی من به بچه ها میگم این معلممون خودش شیطونه ها! گفتم خیلیم کاره بدی میکنی! آدم پش سر معلمش حرف نمی زنه!

به صورت له روی نیمکت نشسته بودم و داشتم بند کتونیمو محکم میکردم ، یکی از همکارا گفته بود چایی نمی دن ینی؟ اون یکی همکارم گفته بود تو تازه عمل کردی ! خوب نیس برات! گفتم لابد منم خونریزی شریانی دارم ، اگه مایعات بخورم بیشتر میشه نه؟ خندیده بود و گفته بود دقیقن! گفت حالا چقد بهت دادن که مارو توجیه کنی که به خاطر سلامت خومونه که یه لیوان چایی ام دریغ میکنن ازمون؟

از ساعت یه رب به شیش پنج دقه پنج دقه به بچه ها تذکر داده بودن که جمو جور کنن وسایلشونو . ولی کو گوش شنوا.

من شیشو ده دقه اومده بودم بیرون ، ولی هنوز کلی از بچه ها توی مدرسه بودن و یه عالمه بابا! جلوی در.

   + نازنین ; ٩:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/۱٩
comment تو بِبار()

فرق میکنه خب!

مثلن به ما میگن تو خارج ! آدما از بی کسی و بی همدمی و بی عاطفگی ! و اینکه کسی رو ندارن که باهاش درد و دل کنن ، افسرده میشن ، بعد از شدت افسردگی خودکشی میکنن!

ولی نمی گن تو داخل! آدما از شدت باکسی و فشردگی روابط و علاقه مندی دوستان و آشنایان به همدردی ! حتا بدون بیان مشکلشون با سیل پیشنهادها و راهکارها و تحقیرها ! مواجه میشن و افسرده میشن و برای نجات از این زندگی خودکشی میکنن.

   + نازنین ; ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/۱٩
comment تو بِبار()

انگشتمم بریدم اصن نمیشه مداد بگیرم دستم!

1-دختره با دوستاش وایساده بود جلو راهروی آتلیه و یه چیزی گفته بود که من نشنیدم. من دور بودم. یهو دوستش آرشیوشو ورداشته بود و رفته بود سمت کارگاها. اون یکی دوستش داد زده بود کجا ؟ گفته بود میرم کارامو کامل کنم. دختره به آسمون نگا کرده بود پاشنه ی پاشو زده بود زمین و بلند و عصبی گفته بود خدا رو شکر! با هیچ کس نمی شه حرف زد!

لابد به نظر خودش چیزه بدی نگفته بوده خب.

مثلن من شاید بعضی وختا میشم از اینایی که نمی شه باهاشون حرف زد! مثلن منم بعضی وختا فک میکنم چیزی نگفتم که! یا اصن به نظر خودم چیزه بدی نگفتم که خب! ولی انگار گفتم!

2-اینکه ازم درباره ی یه دوستی که داشتم بپرسن بعد من بگم "خبر ندارم ازش، خیلی وخته. "

شاید یکی از سخت ترین کارای دنیا باشه گفتن این جمله ، حتا مثلن از بیدار شدن بعد از فقط یک ساعت خاب شبانه هم سخت تر! ولی مجبور شدم. نه فقط یه بار ، دو سه بار. میدونی این مجبور شدمی که من اینجا و به زبان فارسی مینویسم حق مطلبو ادا نمی کنه. درس تَرش :آی هو بین فُرسد تو فورگت اباوت دم! ئه.

یه چیزی منو مجبور کرده که از این آدما دور بشم. که اصن "دوستام" برام تبدیل به این "آدما" بشن.

3- بدیش فقط اینه که نمی شه همه چی رو توضیح داد. ولی کاش میشد.کاش آدما می فهمیدن اینی که به خاطر "غیر قابل توضیح بودن" آدم سکوت میکنه ، با به دلیله  "غیر قابل فهم بودن برای دیگران" ، سکوت کردن فرق میکنه.

بعضی وختا ولی هیچ فرقی نمیکنه. حتا اگه توضیح هم بدی ، بازم هیچ کس درکت نمیکنه. مثلن توی دنیای امروز ، درک شدن خیلی چیزه مهمیه! یه دلیله ! واسه ادامه ی خیلی از رابطه ها. واسه عمق دادن بهشون.

4_به میزان کاملن مساوی از اسفند ماه هم خوشم میاد هم متنفرم. خوشم میاد چون روزا دوباره بلند میشه و آفتاب هست و اینکه بلخره روزشمار پرتقال و نارنگی و سیب به انتها نزدیک میشه !

و بدم میاد چون کارا قاطی پاتی و زیاده.  باید سیصدتا دست داشته باشی و روزت هم به جای بیستو چار ساعت چلوهش ساعت باشه!

5-بی صبرانه منتظرم این دوشنبه و چارشنبه هم بیاد و بره و کارم تموم شه تو مدرسه.تازه یدونه فرم خ.و.ا.ر.زمی هم باید پر کنم که اصن بغضم میگیره بهش فک میکنم! در این حد خسته و فرسوده شدم.

 

   + نازنین ; ٥:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/۱۸
comment تو بِبار()

همچین آدم غلط اندازی هستم من

آقای مسئول سرویس عکس فلان خبرگزاری ، یک ساعت و اندی با من مصاحبت کرده بود و با نیش تا بنا گوش باز ، گفته بود که من خیلی خوبم و خیلی بهش خوش گذشته و من گفته بودم حالا تصمیمش جدی است ینی؟؟؟ گفته بود اصلن حتا اگر نشود هم حاضر است هر از چند گاهی یک بعد از ظهر بیاید اینجا با من گپ بزند.

 

   + نازنین ; ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/۱٧
comment تو بِبار()

واسه ی کی دروغ میبافی؟ بچه! من با تو زندگی کردم...

یادت هس اصرار کرده بودی یه بار باهاتون بیام ببینمش؟ گفته بودی "تو فقط بیا ببینش! به خدا انقد پسره خوبیه. اصن شما خیلی بهم میاین. من مطمئنم  ببینیش نه نمی گی." حالا نه اینکه من مث دخترای لپ گل انداخته سیخ نشسته باشم روی صندلی و حواسم فقط به حرفهای تو بوده باشه ها ! نه . ولو بودم روی مبل سه تایی و انگری برد بازی میکردم . البته گوشم باهات بود. بعد تو هی پاتیناژ رفته بودی روی ستون فقرات من و کوبیده بودی روی بصل النخاعم که بیا بریم ببینش.

گفته بودم "بیخیال بابا. من حوصله ندارم. بسه دیگه! خیلیم پسر خوبیه خیلیم همه چیه! مبارک نن جونش باشه. به من چیکار داری؟ " گفته بودی "خیلی الاغ و خاک برسری. حالا انگار میخاد چیکار کنه! ما همش آخر هفته ها داریم با هم میریم بیرون. توام پاشو بیا! اصن نه به خاطر اون! به خاطر ما بیا!" گفته بودم "به خاطر "تو" اومدم اینجا !نفله! تو چی کار کردی؟ از وختی اومدم داری مخ منو میخوری که بیا ببینش بیا ببینش! من خرم که به خاطر تو اومدم اینجا! خرترم هستم که پا نمی شم برم! نشستم هی حرف بزنی بری رو اعصابم." همه ی اینارم همون جوری ولو روی مبل گفته بودم. با این تفاوت که انگری برد را "پاز" کرده بودم.

یه دفه ساکت شده بودی و با ظرف میوه برگشته بودی. گیلاس و گوجه سبز و زردآلو و خیار.

دوباره دونه گرفتی که از اول ببافی : باور کن هر دفه ما حرف تورو میزنیم میگه پس چرا نمیاریش یه بار این دوستتو مام ببینیمش؟ هی داریم بهونه میاریم! پاشو فقط یه بار بیا این ببیننت! هر هر خندیده بودم که "چیه میترسی بهت شک کرده باشه که دوست خیالی داری؟ " حرصت گرفته بود و یه فش هجده سال به بالا داده بودی. ولی بیخیال نشدی. دوباره گفته بودی انقد اینجوریه و اونجوریه و خوبه و پرفکته و این حرفا. گفتم "ببین یه بار راستشو بهش بگو! بگو دوست من ترجیح میده جمعه هاشو بشینه پای لب تاب فیلم ببینه به جای کوه و دربند و درکه! خودش ایشالا عقلش بیشتر از تو میرسه میفهمه من چه عتیقه ایم بیخیال میشه. "

یه زردآلو استاد کرده بودی و گفته بودی" همش نشستی پای لب تاب مردم گریز شدی ! بدبخت!" گفتم "آره توام انقد با مردم گشتی همش دوس داری اجتماع تشکیل بدی! زندگی فردی رو نمی تونی بپذیری! خوشبخت!"

گفته بودی ینی نمیای واقعن؟ گفته بودم "نه !نمیام واقعن. ببین اصن مسئله اومدن و اینا نیستا. کلن من پتانسیلشو در خودم نمی بینم. ینی نه فقط پتانسیلشو ، احتیاجی هم ندارم. اصن میدونی من تهه همه ی این کارا و حرفا و آدما رو میدونم. اولش خیلی خوبه ها! همه چی خوبو و شیرین و اوه! اصن خدا! بعدش کم کم همه چی به گند کشیده میشه. منم حوصله ندارم بخام چن ماه دیگه زندگی مو با اشک و آه ! آب بکشم تمیز شه. ایز دت کلیر؟ بیخیال من شو . میدونم دوس داری واسم یه کاری بکنی مثلن فک میکنی من الان تنهام ناراحتم یا هرچی. ولی باور کن اینجوری نیست. ما آردامونو ریختیم الکامونم آویختیم تعداد مکفی هم مو سفید کردیم . بسه دیگه."

گفته بودی حالا همه که مث هم نیستن. گفته بودم نه نیستن. منکه نگفتم همه مث همن. گفتم من اینجوریم.  درباره ی خودم حرف میزنم. ینی داری مجبورم میکنی. من اصن دوس ندارم درباره ی این چیزا حرف بزنم.

گفته بودی همه ی دردتم همینه! همش میگی بیخیال بیخیال!

گفته بودم" خب عزیزم درستشم همینه! بیخیال! الان من بشینم تا صب روضه بخونم تو ام گریه کنی! چی درس میشه؟ فقط بیشتر از پیش گند میزنیم به روزمون! اصن من هر بار میام پیش تو پشیمون میشم! انقد که هی هر دفه حرفو میرسونی به این جاها! بعد میگی چرا نمیای پیش ما! چرا میشینی پای لب تاب! "

گفته بودی "نه به خخخخدااااااااااا! ببخشید! من نمی دونستم ناراحت میشی." گفتم "ناراحت نیستم. ناراحت نمی شم. عصبانیم. ینی یه جوری حس میکنم پس من اشتبا فک میکنم که  تو دوستمی! اگه دوستمی چرا انقد رو اعصابمی؟ مسئله فقط همینه. ببین من یه بار توضیح دادم. دوبار توضیح دادم. سه بار! چار بار! ولی تو اصن گوش نمی دی. هی از این ماجراها داری. خب حوصله ی منو سر می بری دیگه. دو دقه میام اینجا با هم بخندیم خوش بگذره هی گیر میدی اینو ببین اون ببین بیا اینجا بریم اونجا. "

ساکت شده بودی. بعد گفته بودی حالا الان مثلن تنهایی خیلی بهت خوش میگذره؟ گفته بودم آره. خوش میگذره. نمی بینی چه پوست خوبی دارم؟ چنان نیشگونی از بازوم گرفته بودی که اشک تو چشام جم شده بود. "خره وحشی! "

با چایی برگشته بودی و گفته بودی "حالا تو بگو من دوستت نیستم و رو اعصابتم و... ، ولی من میدونم که تو خوشال نیستی! "

گفتم " خب نیستم! اصن تو راس میگی ! خوبه الان؟ راضیی؟ حل شد؟ " گفتی نه! من تا خوشالت نکنم حل نمیشه! گفتم "واقعن؟ میخای خوشالم کنی؟ یه دقه اگه دهنتو ببندی اتفاق میفته ها! باور کن! "

بعد چایی مو ورداشته بودم و گفته بودم: اینو میخورم میرم. هم تو خوشال میشی هم من.

ادامه داده بودی باز! : "خودت میدونی! ولی با یه بار دیدنش ضرر نمی کنی. حالا بازم خودت میدونی! ولی من میگم بیا. به خدا از اون پسرا نیس. خوبه. مهربونه. حالا تو بیا همه با همیم. اینجوری نیس که بخای تنها باشی. تو جم ببینش . اخلاقشو. شاید خوشت اومد. منکه تو این مدت هیچ چیزه بدی ندیدم ازش. "

گفتم والا تو فک کنم انقد چشمت گرفته این پسره رو که اگه چیزه بدی هم داشته باشه نمی بینی ! بنده خدا "پ"! باید حواسشو جم کنه.

خاسته بودی باز یه چیزی بگی ، نذاشته بودم .لباس پوشیده بودم و زده بودم بیرون.

هفته ی بعد زنگ زده بودی. توی نشیمن خونتون ، تله گذاشته بودی. روشو با "یه ناهار دو هم باشیم" پوشونده بودی .

نیومده بودم ، چون خودمون مهمون داشتیم. ولی بهت خیلی خندیده بودم.

   + نازنین ; ٩:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/۱٥
comment تو بِبار()

امروز هم با لاک تشیف آورده بود

1-از کرامات بچه ها همین بس که امروز همه ی حرفها و بکن نکن های من را گذاشتند در کوزه! و به عنوان حسن ختام بحث فقط گفتن :خانم میشه زیپ جیب مانتوتونو ببندین ببینیم چه شکلی میشه؟

بعد غزل توی مدرسه ی راهنمایی به من گفته بود "مامان" ! بچه ها پنج دقیقه خندیده بودند. و گفته بودند از بس حرف میزنی! خودتم قاطی کردی!

2-یه چیزه خیلی خاله زنکانه هس! که خیلی دلم میخاد بگمش! ولی خودمو کنترل میکنم و نمی گم! ینی من کلن از این اتفاقای این شکلی که تو مدرسه میفته ، هیچ وخ واسه کسی تریف نمی کنم. چون حوصله شو ندارم! ولی این همکارم انقد کاراش بچه گانس که من اصن درکش نمی کنم و واقعن ، واقعنه واقعن ترجیح میدم تایم رفت و آمدمو به دفتر یه جوری تنظیم کنم که اصلن اینو نبینم.

البته یه سری اخلاقایی گویا تویه اکیپ اینا مشترکه ، مثلن سلام نکردن و جواب سلام ندادن.بعد جالبش اینجاس که خودشون همیشه تویه شوراها و کلن هر وخ صحبت ادب و تربیت بچه ها میشه ، میگن بچه ها آدمو میبینن سلام نمی کنن. ینی به نظرشون میاد خودشون خیلی تربیت دارن.

خیلی زیاد دوس دارن تو کار هم فضولی کنن و آتو از هم بگیرن و تیکه بندازن .پز بدن و از خریدا و هزینه هایی که تو زندگیشون میکنن برای هم تریف کنن. مثلن خانومه همکاری که دختره یازده ساله داره ، آستین مانتوشو تا آرنج تا میزنه که اون مارکه پارچه ای "زارا" روی مچه آستینه بلوزی که زیر مانتوش پوشیده ملوم باشه !

بعدش امروز چارتاشون یه رفتاری داشتن که من فقط در سکوت نگا کردم. ینی خیلی پتانسیلشو داشتم که یه جواب درخور بدما ، کلن من بسیار حاضر جوابم و عمرن در جواب دادن و کل کل کم نمیارم مگر اینکه اون آدمو کلن آدم حساب نکنم که بخام جوابی بهش بدم ، امروزم چون دوتا خانم مسن در جمع حضور داشتن صلاح ندیدم که حماقت و بیشعوری اینا رو به روشون بیارم.

3-اونوخ یه همکار دیگه دارم تو مدرسه که گفتم خیلی با من احساس صمیمیت میکنه و شوخی دستی داره همش! از ایناس که خیلی جینگیل مستون دوس داره بیاد مدرسه. مثلن لاکو آرایشو اینا. حالا من تو مهده کودک دیدم مربیا اینجوری برن ولی فک نمی کنم هیچ مدرسه ای به معلماش اجازه ی لاک و یا آرایش زیاد بده. مخصوصن این مدرسه های غیر انتفاعی که خیلی میخان بگن ما رو تربیت بچه ها کار میکنیم ، معمولن رو ظاهر معلما بیشتر گیرن!

حالا نمی گم منم خودم خیلی خانوم و خوبم ! منم چنباری با برق ناخون رفتم مدرسه ، ولی دیگه لاک یا آرایش زیاد هیچ وخت. اونوخ این یه مدت که از سال گذشت ابروهاشو رنگ کرد. بعدش هی حجمه ریملش زیاد شد. چند بارم با سایه و خط چشم اومد.

و همش ، همه ی همش در حال غر غره که من خیلی بد تیپ میام اینجا و اینا چرا انقد گیر میدن و این حرفا. بعد کلن همیشه مانتوهای خیلی تنگ و شلوارای خیلی خیلی تنگ میپوشه و مقنعه های خیلی گشاد سرش می کنه.

خلاصه یه چن باری از پایین به مسئولمون گفته بودن که به این تذکر بده درست بیاد ، و ایشون هم که یه خانوم بسیار محترمیه و خیلی سختشه که بخاد از این اشکالای اخلاقی بگیره از کسی هی در لفافه و در جمع و خطاب به همه ! این موارد انضباطی رو عنوان میکرد.

تا اینکه دوهفته پیش ، این خانوم با یه تتوی موقت روی دستش تشیف آورد . بعد من صب که دیدمش هی میخاستم بهش بگم ببین اینجوری میخای نرو سر کلاس و دسکشی چیزی دستت کن ، بعد فک کردم بذا نگم! شاید خوشش نیاد و ناراحت بشه و اینا.

هیچی دیگه بعد از کلاسش زنگ زدن اتاقمون و همه مونو ترکوندن!ینی خانومه یه جیغ و دادی کرد سر مسئولمون که بنده خدا رنگش پریده بود! بعدشم خانم مدیر زنگ زد با خوده دختره حرف زد و اینم خیلی پررو! گوشی رو قط کرد و گفت داد میزنه خب!!!

ما وسط شورا بودیم ولی دیگه وختی اینجوری شد من اتاقو به مقصد سایت ، ترک کردم و اون یکی همکارمم رفت. آخرش شنیدیم که گویا گفتن اصن این دیگه نیاد! حالا فک کن سه هفته مونده به نمایشگاه و ارائه و اینا . مسئولمون اعصاب مصابش ریخته بود به هم که چه جوری الان کارای اینو تموم کنه و جایگزین پیدا کنه و این چیزا. مدیر مدرسه خیلی خیلی خیلی بدش اومده بود از حرکت و بی احترامیه دختره ، و به خانم مسئول میگفت اصلن مهم نیست! بچه ها نرسن به نمایشگاه! خانم مسئول هم میگفت شما هم مقصرید و حق ندارید با کسی که اولن معلمه و ثانین دختره مردمه! و ثالثن جوان هم هست ! اینجوری برخورد کنین. حالا این یه اشتباهی کرده شما چرا با این لحن باهاش حرف زدید و اینا!

ینی دمش گرم واقعن. چون این دختره اصولن بسیار بی ادبه. ینی یه جوره پررو آنه ای همیشه جواب میده و طلبکاره . ولی مسئولمون خیلی جلوی مدیر و خانومای دیگه وایساد و دوباره اینو برگردوند سر کار. البته بعدن هم مشخص شد مشکل اصلی مکان و زمان ِمطرح شدنه مسئله بوده! که خیلی فشار وارد شده به خانم مدیر.

انی وی ، با این اتفاقی که افتاد همه ی معلما ماستا رو کیسه کردن. و اینم خیلی سرخوش هفته ی بعد برا من تریف کرد که از مدرسه زنگ زدن منتشو کشیدن که پا شه بیاد و اینم فقط تا آخر اسفند میاد و اینا.

   + نازنین ; ٩:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/۱٤
comment تو بِبار()

کتونیاش خوب شد ، ولی کلشو نمی تونم بکشم!

   + نازنین ; ٩:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/۱۳
comment تو بِبار()

هم واسه خونش هم واسه احساساتش.

بعضیا هستن که سالها ، گاهی حتا تا آخر عمرشون "مستاجر" غرور و حماقت و ترسای خودشونن.

مث یه مستاجر واقعی ، اختیار همه ی زندگیشون دسته همین سه تا قلمه! خیلی کارا نمی کنن چون غرورشون نمی ذاره، خیلی فرصتا رو از دست میدن چون احمقن . خیلی حرفا رو نمی زنن ، خیلی کارا رو نمی کنن ، خیلی جاها نمی رن ، به بعضی چیزا اصن فکر نمیکنن ، حتا آرزوشون هم نمی کنن، چون میترسن.

این آدما ، مثه کسایی که مسکن استیجاری دارن ، تو یه بی ثباتی خاصی زندگی میکنن. چون مستاجرن. چون تصمیم آخر با اونا نیس همیشه.چون هیچ وخ نمی تونن با آرامش واقعی زندگی کنن.

آدم خوبه صابخونه باشه. مالک باشه.

   + نازنین ; ۱:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/۱۳
comment تو بِبار()

اگه خوب نشه پس من کی بقیه ی دوغا رو بخورم؟

چارتا خیار خوردم. شیش تا قاشق ماست.

بعد ، همه ی دوغای دنیا ماله منه! اصن یه ارتباط عاطفی شدیدی دارم با دوغ!

یکو نیم لیوانم دوغ خوردم.

حالا از ساعت سه تا الان دلم درد می کنه.

چایی با نبات و عرق نعنا و این چیزام خوردم. هنوز خوب نشده!

نه اینکه مسئله این باشه که دلم درد میکنه و خوبم نمی شه!قضیه چیزه دیگس!

   + نازنین ; ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/۱٢
comment تو بِبار()

دیگه امروز ارور میداد که مموری نداری روی دسکتاب! فک کن!

یکی از بهترین لحظه های زندگیم وختیه که بلخره فایلِ توی فتوشاپ/کرل/ایلستریتور/فلش/این دیزاین/ ورد! رو با اسم "final" دخیره میکنم!

و البته لحظه ی بهترینه بهترین ! وختیه که با خیال راحت همه ی اون فایلایی که به صورت "psd1"، "psd11"،"psd111" و... که به همین ترتیب و تناوب! ذخیره شدنو شیفت دیلیت میکنم و دسکتاپم در چشم به هم زدنی خلوت میشه!

   + نازنین ; ۱:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/۱٢
comment تو بِبار()

جهت بررسی دقیق ضخامت استخوان ها و مفاصل.

به یک / چند عدد دست ، با استخوان بندی متوسط رو به بالا/ درشت نیازمندیم ، جهت خرد کردن چاهارتا استخوان انگشتهایشان ، توی دهن چند نفر.

داوطلبان عزیز لطفا یک قطعه عکس رادیولوژی در پیـکـو فایل آپلود کرده و لینکش را ارسال بنمایند.

 

   + نازنین ; ٢:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/۱۱
comment تو بِبار()

حتا به منهدم کردن وبلاگمم فک کردم.

دیشب دیر خابیدم و بد. خیلی بد. صبم از پنج بیدار شدم و هی خودمو به زور خابوندم! آخرش هفتو نیم بیدار شدم.نمی دونم چرا چن وخته خیلی زیاد احساس خستگی و بی حالی میکنم. از اون وختاییه که اصلن حوصله ی فک کردن به هیچی رو ندارم. نمی تونم رویه مسئله ای متمرکز بشم و به سرانجام برسونمش! یه کاری میخام اجرا کنم پونصد بار برنامه رو میبندم و باز میکنم و در تمام مدتی هم که دارم اجرا میکنم دارم با خودم کلنجار میرم که کلن نزنم پاک کنم همه چی رو .

قرار بود به یه جایی زنگ بزنم ، توانایی صحبت کردن در خودم ندیدم ، زنگ نزدم. ینی در این حد الان بی حوصله و خنثام.

   + نازنین ; ٤:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/۱٠
comment تو بِبار()

که قابلیت ارائه ی جهانی داشته باشه اصن!

چارشنبه سوریه اصـغر فـرهادی رو دیدین؟ که هــدیه تــهرانی توش فوق العاده بازی کرده؟ که حــمید فـرخ نژادم خیلی خوبه؟ الان نمی خام در مورد بازی ها و حسای واقعیه این فیلم چیزی بگم ،

یه قسمتی هس که حمید میره شرکتشون ، گویا یه شرکته تبلیغاتیه ساخت تیزر و اینا دارن ، بعد نزدیکه عیده و قراره یه تیزری رو بفرستن برای پخش تلوزیونی ، اونوخ ممیزی بهش خورده. حالا واسه چی؟ واسه موهای دختر بچه هه! ینی بهشون گفتن موهای این دختر شیش ساله هه رو باید بپوشونین یه جوری! بعد همشون عصبانی و قاطین . چون یه آدمی کاسه ی داغ تر از آش شده و هیچ جوره تو مغزش نمی ره که این دختره شیش سالشه و اون چیزی که تو پایبندی به اصول شرعی مینامی اش! شاملش نمی شه خب!

حالا این فیلم ماله چه سالیه؟ 84.

میتونم بهتون بگم که الانم ، بعد از نزدیک به ده سال از تاریخی که این فیلمو ساختن، هنوز آدمای این مدلی هستن. حتا فاجعه تر از چیزی که شرح دادم. اون که بلخره یه موجود مونث زنده بوده! بعضی آدما هستن که به طرح دو بعدی رویه کاغذم گیر میدن. حالا نه که فک کنین از این نگارگریا و مینیاتورای دلبرانه ی پر از پیچ و خم و چشم شهلا و کمر باریک باشه ها! از این پیکتو گراماس.

از همینا که رو در توالت عمومیا مثلن ، میزنن که بگن اینجا زنونس اونجا مردونه. بعد آنالیز شده ی شکله مونث میشه یه دامن مثلثی که دوتا مستطیل صاف از زیرش اومده بیرون. دوتا مستطیل به همون ضخامت هم جای دستاشه ، یه دایره هم جای سرش.

بعد بعضیا هستن که میگن باید این خانومه چادر سرش کنه.

من دیگه هیچ حرفی ندارم. ینی حتا قدرت محو شدن تو افق هم ندارم. حتا دو نقطه خط صاف هم بیانگر حس من نیست. ینی انقد تحت تاثیر این رعایت جنبه های دینی قرار گرفتم که میخام برم از اول در مورد اسلام تحقیق کنم ببینم چی به چیه .

+لطفن حتا به ذهنتون هم خطور نکنه که من به همچین تفکر کرم خورده ای بها بدم و عملیش کنم.یه چیز دیگه میذارم به جاش.

   + نازنین ; ٢:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/٩
comment تو بِبار()

الان پشیمونم که چرا حرفشو گوش نکردم!

بی حوصلگی روز جمعه، زودتر از موعد اومده بود سراغم.گفتم برم یذره پول خرج کنم حالم خوب شه.

بعد دختره هی بهم گفته بود فک کنم باید سایزه small شو ببریا.من اصرار کرده بودم که نه! مدیومش خوب بود.

حالا اومدم خونه میبینم انگار اسمالشو باید میگرفتم!

نه که گشاد باشه ها،یکم جای تنفسش زیاده!

   + نازنین ; ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/۸
comment تو بِبار()

بعد از دو ساعت فکم فرصت بسته شدن پیدا کرد بلخره!

دیروز مدرسه کلاس داشتم. مثل همیشه کلی غر زده بودن . راستش خودمم اصلن نمی خاستم برم ولی مجبور بودم. بعد ملیکه که قدش از من بلندتره وایساده بود جلوم و گفته بود چرا مارو نگه داشتین؟ من الان انقد سرم درد میکنه! میخام برم خونه! گفته بودم ببین منم سرم درد میکنه ! از خدام بود خونه میموندم.کارای شما مونده من مجبور شدم بیام.تو برای من نیومدی! من واسه تو اومدم!حالام به جای غر غر وسایلتونو جم کنین بیاین بالا. بعد رفته بودم وسط سایت خالی وایساده بودم و یادم اومده بود سوئیشرتمو رو مبل جا گذاشتم وختی رفتم دسمال کاغذی ور دارم.

ده دقه گذشته بود و هیچکس نیومده بود بالا. زنگ زده بودم روابط عمومی و گفته بودم اگه تا یه دقه ی دیگه نیان بالا من میرم. بعد حتا تصمیم گرفته بودم زنگ بزنم به خانوم مسئول و بگم اینه وضیتی که برا ما درس کردن ، که تلو تلو خوران اومده بودن. با دماغای آویزون. انگار که میخان کارای منو انجام بدن. عصبانی شده بودم. نه فقط از دست بچه ها ، چون هیچ کدوم از خانومای مسئول پایه هم نبودن و بچه ها هم تا میتونستن اذیت میکردن. در حد روی میز راه رفتن حتا! از دست همکاره بی مسئولیتم که هر کدوم از گروهاش تویه یه کلاسی بودن و با جیغ و داد داشتن با هم بحث می کردن و خودش خونسرد نشسته بود توی اتاقمون. از اینکه بچه هاش یکی در میون به من میگفتن خانوم اینجا باید چی بنویسیم؟ این چیه؟ اون چیه؟ و نمی فهمیدن که من از مدار بستن و برنامه نویسی زنـگ اتـوماتـیـک مـدرسـه! چیزی سر در نمیارم.

 بعد ملیکه کبریت انداخته بود روی باک بنزین، با گفتن الان کار ما چشه؟ برای اولین بار توی این دوسالی که شاگردم بود فکر کردم چقد پرروئه.چقد طلبکاره. چقد حرص دربیاره! گفته بودم ببین مشکل ، کار شما نیست. مشکل رفتار شماس! من احمق نیستم. نمی دونم چرا شما فک میکنین خیلی زرنگین. اینو هفته ی پیشم بهتون دادم و گفتم ناقصه و اشتباه. میبری فونتشو درشت میکنی میاری فک میکنی من یادم میره؟ همش غلطه. همین الان اگر سرچ کردی درستش کردی که کردی ، نکردی در معیت والدین محترمت تشیف میبری اتاق دوم ،سمت راست، طبقه ی اول اونجا توضیحاتتو ارائه میدی. گفته بود :مگه فقط ماله منه؟ گفتم ببین من سارا نیستم که باهام چونه میزنی. معلمتم و در حیطه ی اختیاراتم تعریف شده که صفر بهت بدم و رات ندم سر کلاس. دوس داری باز با من بحث کنی؟

بعد به فاطمه که موش شده بود ، بهتر بگم مثل کل سال خودشو زده بود به موش مردگی گفته بودم :هوم! شما چی خانوم؟ یادته اون روز تورو خدا تورو خدا میکردی که اسمتو ندم؟ که کارمو میفرستم تا 5 شنبه؟ الان سه شنبس من هیچی نداشتم از تو. متاسفم برای خودم که به خاطره بی مسئولیتی تو باید جوابگو باشم. بعد قبل از اینکه دهنشو باز کنه گفته بودم به من هیچی نگو. فردا توضیحاتتو ارائه بده.

بعد به زینب گفته بودم مقاله ی شما خیلی خوب شده بود فقط باید یه اصلاحاتی روی پاور پوینتتون انجام بدین. خیالشون راحت شده بود که قرار نیس اونارم دوا کنم و گفته بودن باشه باشه و نشسته بودن به انتخاب عکس و فونت فانتزی.

بعد سمانه و نرگس ویز ویز کنان به ملیکه یه چیزایی گفته بودن و نرگس گفته بود خب حالا خانوم ببخشید! ما الان چیکار کنیم اینا درس شه؟ یه مقاله از بچه های پارسال گذاشته بودم جلوش و گفته بودم از رو فهرست این برو جلو ، هر چی داره بگرد پیدا کن.

ساعت یه رب به پنج همه رفته بودن. سمانه شماره مو گرفته بود. کیمیا با گوشیم زنگ زده بود به مامانش. ملیکه سرش خوب شده بود. به شاگردای همکارم فرق نتـایج بدست آمده و تحلیـل نتایج! رو توضیح داده یودم. بعد از رفتنشون کامپیوترا رو چک کرده بودم ،در سایتو بسته بودم و کلیدو تحویل همکارم داده بودم . چارنعل رفته بودم سمت در خروجی.

امروز صب هفت و رب نشسته بودم توی اتاقمون تا ساره بیاد. پاورپوینت نهایی شو نشونم داه بود. بهش مراحل ارائه رو توضیح داده بودم ، دفترشو امضا کرده بودم و فرستاده بودمش پایین و دعا کرده بودم در حضور خانم مدیر، ارائه ی موفقی داشته باشن. بعد رفته بودم توی سایت و عین همین ها رو برای ملیکه و سمانه و سارا توضیح داده بودم و اونارم فرستاده بودم سر ارائه ها. بقیه رو از توی راهرو جم کرده بودم و توی سایت سر و سامون داده بودمشون. ریحانه مثل هفته ی پیش چسبیده بود بهم. گفته بود من بیام توی اتاقتون عکسامو نشون بدم؟ اومده بود. سی دیش باز نشده بود. کیمیا هم اومده بود و هی به من گفته بود وای خانوم تورو خدا یه موضوع دیگه به من بدین! بعد به ریحانه گفته بود موضوع تو چیه؟ ریحانه گفته بود حوصله ندارم بگم! بعد گفته بود یه سری عکسه از خانواده مون ینی مامانم ... ینی مامانم که نه!ناراحت ولش کن دیگه حالا. بعد به من گفته بود خانوم شما چن سالتونه؟ینی میشین متولد چه سالی؟ و هی سوال پرسیده بود از دبیرستان و دانشگاه و معلم بودن. نرگس هم اومده بود با ساره و فرناز . ساره بلند بلند با نیش باز گفته بود ترکوندیم خانوم! هیچ ایرادی ازمون نگرفتن. گفتن عالیه! جای هیچ سوالی نیس! گفتم خب خدا رو شکر. دستون درد نکنه. ریحانه به کیمیا گفته بود میخای من برات عکس بگیرم بیارم؟ گفته بودم ببین من الان حضور دارم اینجا! میخای حالا بعدن بهش بگو حداقل من ندونم مثلن. گفته بود خانوم شما که از خودمونین! از نرگس پرسیده بودم گروه شما چی شد؟گفته بود اونا موندن ، من دیدم کاری ندارم اومدم! گفتم وا خب میموندی! تشویقشون میکردی! گفت چی میگفتم ینی؟ گفتم هیچی تموم که میشد دس میزدی میگفتی دوباره دوباره! بچه ها اول با تعجب نگام کردن و بعد خندیدن.

هشتو نیم رفته بودیم سر کلاس و کارای این دو هفته ی آخرو توضیح داده بودم براشون .صدبار. هی توضیح داده بودم.پای تخته نوشته بودم. چندبار پرسیده بودم که مطمئن بشم الان همه فهمیدن باید چیکار کنن . تا بلخره زنگ خورده بود .

   + نازنین ; ٦:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/٧
comment تو بِبار()

پروردگارا!

اسفند زودتر از پولای من تموم شه ! پیلیز پیلیز پیلیز...

   + نازنین ; ٩:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/٦
comment تو بِبار()

(Some facts about me(11

1-تو بازی های توپی ، مخصوصن والیبال و بسکتبال افتضاحم. ینی هیچ وخ سراغش نمی رم . چون نه استعدادشو دارم نه توانایی شو تازه از توپی که با سرعت پرت شه طرفم هم میترسم.

2-اگه قرار باشه یه چیزه شیرین بخرم ، اولین طعمی که میرم دنبالش شکلاتیه. از مزه های میوه ای و کیشمیشی و اینا زیاد خوشم نمیاد.

3-با دهنم و ناخونام زیاد صدا در میارم ،بیشتر وختی که یه چیزی رفته باشه رو اعصابم.

4-مدتهاست که به خودم زحمت نمی دم شماره کسی رو حفظ کنم. فقط شماره ی خودمو حفظم و خونمون وبابامو!

5-اگه مامانم نمی ترسید ، یه مار میاوردم تو خونه نگه میداشتم. به نظرم خیلی جونور باحالیه.

6-عاشق گل نرگسم. اون نرگس زرد بزرگا البته!

7-بلد نیستم با انگشتم سوت بزنم. نمی دونمم چرا یاد نمی گیرم!

8-هر دفه یه جاکلیدی عروسکی خوشگل میبینم میخرم ، ولی دوس ندارم کلید ازش آویزون کنم.

9-به دلیل حافظه ی برتری که دارم رمز اکثر حسابای اینترنیتیم یه چیزه !

10-عاشق بوی کتاب و دفتره نو ئم.

11-در زمینه ی رفو ، رتوش و کپی(نقاشی .طراحی.امضا.دست خط) بسیار با استعدادم.

12-از ایناییم که معمولن با تغییرات ، هرچند جزئی به سختی کنار میام. نه اینکه ملوم باشه ها، ولی در درونم عمومن حس خوبی ندارم.

13-هیچ وخ بقیه پولی که از مغازه دار یا راننده تاکسی میگیرمو نمی شمرم! اصن نگام نمی کنم. همین جوری میذارم تو کیفم.

14-به نظر خودم آدم بسیار بد سفری هستم.

15-دوس دارم بتونم انقد زیاد چایی نخورم ، پوست لبمو نکنم ، با رژ لب ارتباط برقرار کنم!

16-همیشه وختی یه اشتباهی میکنم ، بیشتر از دست خودم عصبانی میشم تا طرف مقابل. تازگیا یه جایی خوندم که این از ویژگی های درون گراهاس.

17-اگه موهام انقد مسخره نبود ، احتمالن حینه تلفن حرف زدنه من میشد مث فر شیش ماهه! با ضخامت انگشت دست البته!

18-داشتن یه مغازه ی نون فروشی و نون وایی از فانتزی هامه. از این نونای جینگولانه و البته استثنائن نون سنگک هم داریم چون خوشمزس!

   + نازنین ; ۸:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/٥
comment تو بِبار()

کلن دوس دارم به یه چیزی گیر بدم الان!

شلوار جینامو انداختم ماشین بشوره. یکیشو به  خاطر عنایت های آقای طوطی !اون یکی شم به خاطر اینکه اولیه تنها نباشه!نیشخند الان با لباس خابم نشستم دارم می نویسم. کمی تا قسمتی احساس سرما میکنم. چون شوفاز اتاقم از صب بسته بوده. این تی شرت و شلواره هم خیلی تابستونیه.

اصن هروخ می پوشمشون، ینی اگه مث الان خیلی خابم نیاد و هوش و حواسم سر جاش باشه ! حس پول حروم کردن و اینا ! بهم دست میده!

واقعیتش این که من اصن اهله شلوار نخی و  پارچه ای پوشیدن نیستم. بیشتر وختا جین میپوشم. کلن از شلوارایی که زانو میندازه و شل  میشه بدم میاد. حسه شلخته بودن میده بهم.

اونوخ سه سال پیش ، واسه واحد تربیت بدنیمون مجبور شدم برم از این شلوارا بخرم! اینجوری بهت بگم که انقد از پسره پرسیدم چی به چیه و چی باید بخرم ، که گفت : خانوم شما مگه تا حالا شلوار تو خونه ای نخریدی؟ گفتم نه واقعن! من تو خونه جین میپوشم آخه. خندید و گفت آره منم تو خونه کروات میزنم! گفتم خب شما که داری شوخی میکنی منو مسخره کنی! ولی من جدن جین میپوشم!

خلاصه کلی از یه شلوار و تی شرت تعریف کرد که خیلی خوبه و ال و بل اینا! منم گول خوردم و خریدم. فک کنم 55 تومن. سه سال پیش! همه بهم گفتن خیلی گرون خریدی! راستم میگفتن. این قیمت واسه پیژامه به قول داداشم! با تی شرتش البته.

شلواره اصلن چیزی که پسره گفت نبود. ولی من چون فقط هفته ای یه بار می پوشیدمش زیاد اهمیت ندادم. بعد از یه مدتی کمرش برام گشاد شد و از قیافه افتاد! تی شرتشم بعد از چند بار شست و شو شل و ول شد.

بعد من که عبرت نگرفتم! چن وخ بعدش رفتم یه شلوار دیگه هم خریدم ازشون. که الان تبدیل شده به لباس خاب! ینی در این حد که من تو تاریکی می پوشمش و میرم زیر پتو! و صبم اولین کاری که بعد از مرتب کردن رو تختیم میکنم در آوردن و گذاشتن این شلواره تو کشو هستش!

همینم که داشتم ازشون میخریدم پسره کلی تعریف کرد که عمرن زانو نمیندازه و اینا! ولی بعد از دو بار پوشیدن و شستن با آب سرد و همه ی موارد امنیتیه دیگه، کاملن از قیافه افتاد.

اونوخ هی میگن از تولیدات داخلی خرید کنین! بیا! اینم تولید داخل! این همه که گرونه ، اینم از کیفتش! همین امسال که رفتم لباسای پاییزه شونو دیدم ، یه بلوز و شلواره تریکوی خونگی140 تومن!!!

کلن این برند تولید داخل ، با این که دو تا از نمایندگیاش نزدیکمونه و همش می بینمشون ، توی لیست سیاه قرار گرفته و عمرن دیگه ازشون خرید نمی کنم. چون حتا در مقایسه با مشابه های داخلی هم از همه گرون تره هم بی کیفیت تر!

*من از اینایی نیستم که بگم فقط مارک می خرم و این حرفا! اگه از یه چیزی خوشم بیاد میخرم. مارک رو ترجیح میدم گاهی فقط واسه شلوار جین و کتونی اهمیت بدم. وگرنه لباس تو خونه ای و این چیزا اونقدی برام مهم نیست. ولی این تولید کننده های داخلی هم اگه یه کم از دروغ و دری وریایی که موقع فروش محصولشون میگن کم کنن و به کیفیت محصولشون اضافه کنن خیلی وض بهتری خواهیم داشت!قطعن!

اصنم نمی دونم چرا الان اینو نوشتم!

   + نازنین ; ۸:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/٤
comment تو بِبار()

منتظرم یه ید بیضا! پیدا شه کارو انجام بده.

همین الان فولدر کارای طراحی مو باز کردم و رو یه فایل پی اس دی کلیک کردم. چیزی که توی فتوشاپ باز شد پنجاه درصد اول کار بود که عبارت سر هم بندی براش مناسب تره ، تا طرح! تا مرز سکته پیش رفتم که وای نکنه دیشب یادم رفته سیو کنمش؟ بعد دوباره فولدرو با دقت گشتمو دیدم یدونه فایلِ هم اسم دیگه هم هست که تنکس تو امکانات ویندوز سون ، حین انتقال از دسکتاپ به فولدر مربوطه ، با یه پسوند (2) سیو شده.

حالا چرا میخاستم سکته کنم؟

به خاطر اینکه این از اون طراحییایی شده که سپلشک افتاده توش! ینی اول من یه طرح خیلی ساده و مامانیی رو نشون مخاطبانم دادم ، و آنها کف بر شده و با گفتن همین خوبه همین خوبه ! دستور اجرا دادند. بعد من اومدم خونه و دیدم اون طرح مامانی ، قابلیت اجرا در اون ابعادو نداره. ینی چیزه جالبی نمیشه. بعد خیلی سر خود کل طرحو کوبیدم و یه چیزه دیگه طراحی کردم. ینی اینی که میگم کوبیدم و ساختم ، به این معناس که قشنگ شیش ساعت نشستم از تو سایتای وکتور فیری ، بالای 500 صفه سرچ کردم. بعد نتیجه یه چیزه خوبی شد.

اونوخ من واسه به ثمر رسوندنه چیزی که تو ذهنم بود و استفاده از وکتور های دریافتی ، باید از نرم افزار منفور ایلستریتور استفاده می کردم. خلاصش کنم که به سان یک طراح سال اولی ! تمام حرکات رو در یک لایه ثبت کردم و خیلی خوشحال! درخاست سیو از پی اس دی دادم. بعد ایلی محترم هم وارنینگی ارائه فرمودند که بعضی لایه ها فلت خاهد شد . من هم خیلی خوشحال تر گفتم باشه باشه ! عب نداره! بعد فایل حاصل همونی شده بود که عوام فرمت jpg می دوننش! ینی نه فقط عوام! خودمم میدیدم که عملن یک فایل جی پگ دارم ، منتها با پسوند پی اس دی. خوب حالا این ینی چی؟ ینی این که من هیچ ادیت و تغییری نمی تونم رو این فایل انجام بدم. چون همه ی شکوه سیو از پی اس دی به اینه که یه فایل با لایه های جدا جدا داشته باشی. مث یه عالمه کاغذ پوستی روی هم که میتونی هی حذف و اضافه انجام بدی روش.

این اتفاق کی افتاد؟ ساعت دوی نصفه شبی که من فرداش باید طرحو میبردم!واقعیتش اینه که اگه هنوز جوون بودم میشستم تا صب درستش میکردم ، ولی چون دیگه مستهلک شدم ! جم کردم خابیدم و همون فایل جی پگ نصفه رو بردم و گفتم اتود اولیه ی اجراس. که اگر تایید بشه ادامه میدم.

موافقت شد باهاش ، مجبور شدم نصفه یه روز تقریبن ، صرف کنم تا یه پی اس دی شونصد لایه ای بدست بیارم.

بعدشم هی لایه ها رو بچینم و زیر و رو کنم و اسم بذارم و گروه بسازم و این کارا. حالا فک کن این همه زحمت کشیده باشی بعد ببینی فایلت سیو نشده! خب آدمه دیگه! سنگ که نیست! سکته میکنه!

بعدشم اینکه کلن اعصابم خط خطیه از دست فتوشاپ و این اخلاقای خاصش.

نتیجه هم اینه که میشینم فتوشاپو باز میکنم یه ذره کار میکنم ، یه عالمه وب گردی میکنم !

   + نازنین ; ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/۳
comment تو بِبار()

با عرض پوزش از آقایان مخاطب این وبلاگ البته!;-)

1-یه باری اینجا نوشته بودم که : بعضی آدمها هستند که دلم میخاهد یک گوشه ای گیرشون بیارم ،نه اصلن وسط یک جمعی ، ترجیح میدم دوستای صمیمیش و همکاراش و همه ی اونایی که فک میکنن عجب آدم پرفکتیست این یارو ، هم باشند و درست وختی که فکر میکنه بخاطر چیزایی که قبلن بینمون بوده الان باید به من اهمیت بده یا نده ، تو چشماش نگا کنم و بگم : شما دیگه الان با جوانان ناز کن ! با ما چرا ؟

2-روی صحبتم با شما آقا پسره فروشندس که وختی به دلیل مشکلات فنی مجبور میشوم سه روز متوالی بیش از چهل و پنج دقیقه را توی محل کسب ات سپری کنم و تویی که همش آهنگهای بیا برقصیم و بیا بخندیم و بیا بیا بیای اندی رو گوش میدی ، از من حرف میکشی و من هی یکجوری کول برخورد میکنم که انگار برایم عادی است تویه هر مغازه ای که میروم آقای فروشنده در جواب همه ی فعل های من بگوید قربونت برم ،فدات شم! بعد تو هی باز حرف بزنی و حرف بپرسی و آخر کار روی کارت مغازه ات شماره ی موبایل بنویسی و اصرار کنی که زنگ بزنم هروخت خاستم بیایم باز. شما آقا پسر بامزه ، متاسفم که فکر کرده بودی من تازه بیست سالم شده و حتمن توی دلم هزارتا پروانه بال بال زده اند بعد از شنیدن پیشنهادت. من توی همه ی این سه روز سعی کردم که نشانت بدهم که "فدات شم" گفتن های تو برایم با "خواهش میکنم" های بقیه مساوی است. ولی مثل اینکه موفق نبودم. مجبورم کردی که بگویم : ببین من با زنگ زدن واسه قبل از اومدنم مشکلی ندارم ، ولی با زنگ زدن برای هی "قربونت برم"های الکی شنیدن از پسری که طبق پروانه ی کسب روی دیوار ،یک سال و اندی هم از خودم کوچیک تره چرا! مشکل دارم!

3-به هرحال ، در کشوری زندگی میکنیم که از هزار سال پیش معتقد بوده اند اگر یک نفر "پسر" نداشته باشد اجاقش کور است. بعدها بهبود بخشیده اندش که کلن اگر کسی بچه نداشته باشد ، اجاقش کور است. در همین ایران زمین ، خلق الله سالهاست که معتقدند پسر ماله خوده آدمه ، دختر ماله مردم! به درست غلطش اصلن کاری ندارم چون نه پسرم نه پسر دارم ، اما معتقدم توی ناخودآگاه روشنفکر ترین آدمهای این کشور هم هنوز حس مالکیت به پسرهایشان خیلی شدید است. بعد پسرهایی هستند که فقط وخت آدم را میگیرند. برای خودم و آنها متاسفم که من خیلی وخت پیش بنا به جبر زندگی به این نتیجه رسیدم که توی ایران فرقی ندارد پسرها بیست سالشان باشد ، یا سی یا چهل. به هرحال اجازه ی شان دست ولی شان است. ینی اینکه هر چقدر هم با آدم خوب باشند و مهربان و هی هم دقه به دقه بگویند هدفشان فقط تشکیل خانواده است ولاغیر ، باز هم فقط باید در سکوت نگاهشان کرد. بعد دعا کرد که بیشتر از این ادامه ندهند این بازیه مسخره ی تکراریِ تخیلیِ من خودم انتخاب میکنم ! در جواب این آدمها ، این پسرها ، فقط باید گفت : عزیزم حالا شما از مامانت اجازه گرفتی داری برنامه ریزی میکنی ؟

*منظورم اصلن این نیست که پسرها باید بدون مشورت با خانواده و به سان محصولات بوته ای! عمل کنند ، آن دسته از عزیزان مد نظرم هستند که خودشان هم خوب میدانند حرفهایشان مربوط به کته گوری "زر مفت" است. ولی هی اصرار میکنند سه بعدی و واقعی جلوه بدهندشان.این پسرهای کافی شاپی .

**در ایران قدیم ، رسم بوده که پسرهای جوان اجاق (تنور) خانه را روشن میکردند و هر خانه ای که صبحها دیر تر تنورش روشن میشده و دودش به آسمان میرفته ، نشان این بوده که صاحب خانه پسر ندارد که اجاقش کور است.

   + نازنین ; ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/٢
comment تو بِبار()

نه کر شدیم و نه حنجره مون خراش افتاد برای احوال پرسی با بغل دستیمون!

باید ایمیل تیچری! مو چک کنم. حال ندارم. چون پسوردش طولانیه! ینی نه حالا فقط به خاطر اینا! کلن! امروز خاب بودم که از مدرسه زنگیدن بهم. و اولین نفری که بهم زنگ زد تا وصل کنه به آخرین نفر! خبرو دهن به دهن رسوند در نتیجه همه بعد از سلام میگفتن وای ببخشید! خابم بودین! البته حتا هجی کردن حروف آدرس ایمیلم هم باعث نشد که من ساعت یه رب به نه به سطح هوشیاری معقول برای آغاز روز! برسم و تا ساعت دهو نیم همچنان جلبک وار به تخت چسبیده بودم.

بعد به دیروز فک کرده بودم. به اینکه ریحانه بیشتر از همه ی جلسه های کلاس باهام حرف زده بود. به پشت پلکهای پف کرده اش. به چشماش که شده بود مث چشمای الی .

یکی از بچه ها وختی روی میز خم شده بودم و می نوشتم پرسیده بود : این جای چنگ طوطیه روی انگشتتون؟ گفته بودم آره. دوامون شد باهم. چنگم انداخت.

زنگ خورده بود . همکارم توی اتاق نشسته بود روبروم و گفته بود تازه دلت بسوزه! ما امشب میریم تئاتر! و هی تئاتر تئاتر کرده بود و از خوبیه آقایی گفته بود که چون دیشب دیر رسیده اند به اجرا ، بلیطشان را امضا زده که فردا بیایند و باز گفته بود دلت سوخت؟ گفته بودم آره! اصن 125 لازم شدم الان!

توی مدرسه ی راهنمایی به غزل گفته بودم بمون کارت دارم. تا بچه ها برن پایین بهش گفته بودم که اگر دوس داره میتونه درمورد اشتباهی که دو جلسه ی پیش کرده خودش توضیح بده و گفته بود باشه و از من معذرت خاهی کرده بود و گفته بود ببخشمش که دروغ گفته. خودش میدونه که اشتباه کرده و خیلی ناراحته.

نگار یک سری عکسهای گوگل دات کامی آورده بود و توی چشم های من نگاه کرده بود و گفته بود خودم روش افکت فتوشاپی آوردم! عکس دیدنمون که تموم شده بود برای بچه ها سخنرانی کرده بودم که عبرت بگیرند و سعی نکنند کسی را گول بزنند. گفته بودم توی فتوشاپ یک سری ابزارهایی هست که میشه باهاش آدرس سایتی که زیر عکسمون نوشته رو پاک کنیم حتا! من بلدم! اگه کسی میخاد بهش یاد میدم. ولی اون عکسی که ادیت میکنه رو نباید بیاره که نمره بدم بهش. گفته بودم شما اومدین که یاد بگرین و من هستم که بهتون یاد بدم. غزل معذرت خاهی کرده بود و بچه ها گفته بودند اشکال نداره! با هم دوستیم.

زنگ خورده بود و نازنین گفته بود من شما رو تو یاهو اد کردم. اصن من خیلی شما رو دوس دارم! وای میشه من بغلتون کنم؟هیپنوتیزم

توی را پله یاسمن و حورا و سوگلو دیده بودم. جیغ جیغ کنان حال و احوال کرده بودن باهام و حورا هی پرسیده بود داداشتون خوبه؟ زن نگرفته؟

بقیه معلما رفته بودن برای شورا و مسئولمون به من اجازه داد که نمونم! نشستم که دفترمو کامل کنم و یه خانومی که نمیشناسمش پرسیده بود چرا مشکی پوشیدین؟ عزادار شدین؟ گفته بودم نه . همین جوریه. البته یه کم هم به خاطر یکی از شاگردای دبیرستانم که مامانش فوت کرده. گفته بود آره! اوله؟ جوونم بوده مامانش . بعد با خانومه دیگه ای باز هم من نمیشناختمش و بهم ویفر پرتغالی تارف کرده بود و اصرار که حتمن یکی وردارم ، مشغول تبادل نظر در مورد مرگ و کفن و قبر! شدن.  گفته بود مردن ترس نداره. و رو به من کرده بود که داره؟ گفته بودم نمی دونم والا! ولی فک میکنم واسه مامانا داره! من که مامان نیستم دلم پیشه بچه هام باشه!

برگشته بودم دبیرستان و وسایلمو جم کرده بودم . چهل دقیقه بعد خونه بودم.

ساعت دو یه مینی لقمه ی الویه رو بلعیده بودم و بعد حموم و سه شوآر و لاک و این فعالیت ها!

توی ترافیک کشنده ی همت گیر گرده بودیم. ماشین جوش آورده بود. بعد اذان گفته بودند و ما هنوز یک سوم اول راه بودیم. ساعت هفتو بیست دقیقه رسیده بودیم. و هنوز دیر نبود. "م" هم نیم ساعت بود رسیده بود .

عقد بی سر صدایی بود. کلن مراسم خلوت و بی سر و صدایی بود. ولی خوش گذشت.

   + نازنین ; ٧:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/۱
comment تو بِبار()