DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> در گلوی من ابر کوچکیست...


از طرف دختر خاله /عمو ی داماد!

میم عزیزم! خیلی خوب بود اگر میشد همه ی این حرفها را امشب برایت اس ام اس کنم. ولی راستش پتانسیلش را ندارم چون احتمالن در جوابم میزنی :شما؟ و خب دیدن همچین اس ام اسی از طرف یکی از نزدیک ترین وابستگان نسبی حال خوشایندی ندارد. حالا اینکه چرا باید شماره ی منو نداشته باشی ، خب دلیلش یک اتفاق احمقانه است. البته نامردیست که همچون چیزی را احمقانه بنامم ، ولی خب قبول کن حداقل حالا ، همین امشب ، که فردایش یکی از بزرگترین اتفاقهای زندگیت رخ خاهد داد ، آن اتفاق احمقانه و بچه گانه بود. قبول کن که حالا همه چیز بهتر شده برایت.

البته میم عزیزم! قرار نیست که من هم فردا خیلی خوشحال باشم ، به خاطر اینکه گند زدی با این عقد کردنت. فکر میکردم بعد از مراسم صبیه محترمتان که دقیقن شب امتحان حسابان من برگزار شد، تو یکی حداقل حواست هست که غیر از پنج شنبه در روز دیگری مراسم گرفتن ، حماقت محض است. ولی حالا ورداشتی در غربی ترین نقطه ی تهران سالن گرفتی ، و گفتی ساعت پنج باید آنجا باشیم. من از دیروز سیصدتا اس ام اس داشتم از مدرسه که فردا شورای بهمن ماه است. ینی کم کمه تا ساعت یک رب به سه باید پشت میز به عرایض همکاران گوش فرا دهم! بعد هم در بهترین حالت ساعت سه و نیم خانه باشم. آنوخت برای رسیدن به غربی ترین نقطه ی تهران ، در ساعت پنج ، باید حداقل چهار و رب حرکت کرد. بله میم عزیزم! من فردا قطعن بدترین شرایطی که یک دختر خاله/عمو میتواند در مراسم پسر خاله/عمو یش داشته باشد را به نمایش خاهم گذاشت.

میدونی ! حس جالبیه اینکه همبازی دزد و پلیس و فوتبال و اسکیت و دوچرخه سواری بچه گی و نوجوونی ، و رقیب قدر حکم و تخته نرد این روزها، داره لباس دامادی میپوشه. میدونم که هنوز به خاطر اون حرفا شاید از من دلخور باشی. بعد از این همه سال دیگه نگاهتو میشناسم. توام میشناسی. که اگر نمیشناختی اونشبی که داشتیم سایته رو زیر و رو میکردیم تا فایل پی دی افه نمودار وابستگی هند به واردات در 20 سال اخیرو پیدا کنیم ، که تو گفته بودی خوشبحالت که زبان بلدی ! که من گفته بودم اشکال نداره! به جاش تو زن داری. نمی خندیدی. حرفم مسخره بود. دیده بودم که زل زدی به من. به روی خودم ولی نیاورده بودم.

با این حرکتی که زدی! رکورد میانگین سنی ازدواج مردهای فامیل را به شدت تکان دادی! بعد از دایی که از سی گذشته بلخره رضایت داد به تاهل و سعید که در مرز سی سالگی حلقه به انگشت شد ، حالا تو تنها پسر بیست و پنج ساله ی فامیلی که صفحه ی دوم شناسنامه ات خط خطی میشود. انقدر همه را به وجد آوردی که تازه حواس فک و فامیل جم شده و سیخونک میزنند به بقیه ی بیست و چند ساله ها که از میم یاد بگیرید!

که ما ار.اذل و ا.وباش، هی سر به سرت بگذاریم که ا؟ خانومتون سرما خورده بودن؟ واگیر داره ها! رعایت کن. و بعد با اولین عطسه ای که کردی ، رسوای دو عالمت کنیم که ر.اههای ا.نتقال سر.ما خوردگی چیست؟ بعد هی برای بقیه ی پسرهای مجرد دعا کنیم که ایشالا سرما خوردن شما!

اولین نفری بودم که عکسه "کیس مورد نظر" را دیدم. گفته بودم وای اینکه هشتاد درصدش چشمه! خندیده بودیم. خوشگله. ولی قد بلند نیست. خب همه شاید فکر میکردن تویی که مثل دایی و سعید و ح و ص ، خیلی قد بلند به حساب می آیی ، (البته بعد از علی قرار دارید همه یتان! یاه یاه یاه!) یک دختر قد بلند انتخاب میکنی ، دختره ولی ریزه میزه است. شاید حتا سی سانت کوتاه تر . ولی دوست داشتنی است. انقدر که میشود ازش سرماخوردگی گرفت! سه سوت!

میم عزیزم! درسته که تو گند زدی با این مراسم گرفتنت ، ولی مثل اینکه همه ی شهر دست به دست هم داده اند تا من برای مراسم تو همه کارم ردیف شود. آقای لوازم آرایش فروشی یک سایه ی چشم خوشرنگ اشانتیون داد بهم به قول خودش کادو به فک و فامیل داماد! و پسره کفش فروش ، اصرار کرده بود کفش پاشنه بلندتر ، تره رو بردارم ،چون میخام "بترکونم" نامزدی پسرخاله مو! بعد من هی گفته بودم نه بابا آقا به خدا! من از اون خانواده هاش نیستم! این خیلی بلنده. پسره ولی کوتاه نیامده بود و مبارکه مبارکه گویان جعبه ی کفشو داد زیر بغلم. آقایی که پارچه لباسم را میبرید ده سانت اضافه تر داده بود که اگر تصمیم در مورد قد لباس عوض شد ، کم نیاورم. حقوقم هم امروز واریز شد.

فقط میماند همکاری موهایم و ناخن هایم و خاب امشب و بچه ها و اتفاقات فردا. اگر اینها هم خوب باشند ، می شود امید داشت که من فردا "لهیده" در مراسمت حاضر نشوم!

امیدوارم آخرین شبی که هنوز به صورت رسمی و قانونی مجردی ، شب خوبی باشه میم عزیزم.

   + نازنین ; ۸:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱۱/٢٩
comment تو بِبار()

این آدمها از من توقع بخشش نداشته باشند

آدمهایی که با آدمیت تمام ، منو به این باور می رسونن که "دوست داشتن" هیچ وخت روی این سیاره دلیل مهمی نیست.نبوده و نخاهد شد. 

   + نازنین ; ٢:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱۱/٢٩
comment تو بِبار()

خلاصه که بد وضیتی دارم الان

1-تو این دوسالی که مسئولیت "تیچر" شدن به مسئولیت های زندگیم اضافه شده ، زیاد شنیدم و البته تائید کردم که بچه های الان خیلی زیادی لوس و ننر و خودخاه تربیت شدن. ولی هیچ وخ انقد زیاد از خودخاهی و مسئولیت ناپذیر بودنشون عصبانی نشده بودم. اصولن من تو مدرسه و سر کلاس عصبانی نمی شم. چون ارزششو نداره به نظرم. ینی بچه ها ، بچه ان دیگه. من از حرفا و کاراشون ناراحت نمی شم. حتا از اینکه هر بار با هم جدل کنن و من قرار بشه نقش قاضی شارح رو بازی کنم. ولی دیشب واقعن انقد از دست زینب عصبانی شدم که میخاستم یه جواب خیلی درخور به ایمیلش بدم. ینی خیلی خودمو کنترل کردم واقعن.

مسئولمون مدام تو این دوماه بهمن و اسفند که جمع بندی و نمایشگاه بچه هاست ، بهمون تذکر میده که به هیچ عنوان خارج از ساعت مدرسه پیگیر کارای بچه ها نشیم و ایمیل نزنیم براشون که کارتون عقبه و این حرفا. ولی خب نمیشه. تقریبن همه ی معلما در خفا! این کارو میکنن.چون به هرحال آخرشم ماییم که باید این فشردگی و سر و سامون دادن کارا رو تحمل کنیم. منم دیشب با توجه به اینکه تقریبن کاره 90 درصد بچه ها به دستم نرسیده بود ، برای هر گروهی یه ایمیل به سرگروهش فرستادم و رونوشت هم دادم به بقیه ی اعضا ، بعد برای گروه زینب اینا ، فقط به ریحانه چیزی نفرستادم. چون همون هفته های قبل از فوت مادرش ، بهم گفته بود که خونه ی مامان بزرگشه و به اینترنت دسترسی نداره ، و دقیقن توی ایمیلم هم نوشتم که به دلیل اتفاقی که برای ریحانه افتاده من هیچ توقعی ازش ندارم توی این کارا حتمن مشارکت کنه و بهتره که سه نفر دیگه وظیفه ی تحویل کارو به عهده بگیرن ، بعد اصلن این قسمت از کار مربوط به یکی از بچه ها بود و هیچ ربطی به ریحانه نداشته ، اونوخ ورداشتن واسه من ایمیل زدن که به ما ربطی نداره! ریحانه قرار بوده رو سی دی کارو تحویل بده!

اونوخ این دختره انقد پرووئه ، الان دو هفتس قراره چارتا کپی پیست انجام بده ، هر دفه میگه آخه شما به ایمیل نزدی بگی ترتیب صفه ها رو! بعد همونجا بهش برگه رو میدی میگی از روش بنویس میگه نه ! نمیخام از بچه ها میگیرم! اینم از تقسیم کار کردنشون.

واقعن این نحوه ی تربیت "خود برتر بینی " که توی همه ی بچه های الان هست و خدا رو شکر سال به سال هم بدتر میشن، کی میخاد اصلاح بشه خدا میدونه.



 

2-در مورد فروش آقای طوطی هنوز خیلی دو دلم. واقیتش اینه که اون روزی که خریدمش اصلن فکر نمی کردم بخام یه روز بدمش بره! ولی الان شرایط یه جوری شده که باید اینکارو بکنم. درسته که خیلی دوسش دارم . حتا با وجود این همه خراب کاریاش ، دستای خط خطی شده ای که برام درست کرده و سر شونه ی سوراخ شده ی چنتا از تیشرتای نازنینم! ولی مسئله اینه که بیش از اندازه به من وابسته شده ، کلن نگاه "طوطی ماده" داره به من! یه جورایی منو جفت خودش میدونه. خب خنده داره ولی واقعن اذیت کنندس. به خصوص برای بقیه ی اعضای خانواده. چون روزایی که خونه نیستم مدام جیغ میکشه و از قفسم که میاد بیرون کل خونه رو رژه میره و جیغ کشان دنبال من میگرده. و هنوز نسبت به مردای خونه حالت تهاجمی داره و فقط یه کمی با مامانم کنار میاد. ینی حتا اگه بابا و یا داداشام براش یه غذایی بذارن ، از تو ظرف غذاش میندازه بیرون! جیغ زدناشم گاهی واقعن اعصاب خودمم خط خطی میکنه. حالا این آدمی که خاستش ، خب هم مطمئنه هم قبلن طوطی داشته. از این لحاظ خیلی بهتره نسبت به گزینه هایی مثل مغازه یا حتا باغهای پرندگان. ولی در انتهای همه ی این مسیرها یک بن بستی وجود داره به اسم "دلم نمیاد خب" . ینی واقعن خیلی خیلی خیلی ، خیلی زیاد برام سخته که بخام به سپردنش به دست یه نفر دیگه فک کنم. ولی از طرفی همه بهم میگن اگه به این آدمه ندیدش ، ملوم نیست که دیگه کسی به این خوبی برای نگهداریش پیدا کنی.

   + نازنین ; ٦:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱۱/٢۸
comment تو بِبار()

دختره ، قبلنم طوطی داشته

برا آقای طوطی مشتری پیدا شده. بفروشمش ینی؟

   + نازنین ; ٥:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱۱/٢٧
comment تو بِبار()

one thing I've learned in my time one the earth

برای درمان درد هایت بیرون از خودت و دور از خودت و در کسی غیر از خودت دنبال درمان نباش. که دردهای آدمها، هر چقدر بزرگ، هر چقدر سنگین و کشنده، منحصر به فرد هستند. که درد اگرچه یک مفهوم است، یک حس است، و مشترک، اما قابل انتقال به هیچ کس نیست! درد هر انسانی برای خودش و فقط برای خودش دردناک است. دیگرانی که میبینند و می شنوند، "همدرد" هیچ وخت نمی شوند.

که دردِ درون تو، درمانش هم درون توست. درمانش دستهای خودت، درمانش فقط خودت. دردِ من اگر بی درمان ترین درد دنیا، باز درد من است! دردِ من! مثل دست من! مثل چشم من! مثل لحن من! مثل صدای من! یکیست و فقط مال من! درد من بیرون از من درمانی ندارد! آدمهای بیرون از من، دردِ درون من، درد من، را همدرد نیستند که علاجش باشند. که تسکینش باشند. حتا اگر باعث دردم باشند...

   + نازنین ; ۳:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱۱/٢٦
comment تو بِبار()

 

دیشب دوازده نشده خابیدم. ینی داشتیم با آزی قرار مدار فردا رو میذاشتیم که من خابم برد. بعد ساعت سه بیدار شدم و تا شیش خابم نبرد. شیشو نیم خابیدم که هشت بیدار شم ، ولی وختی بیدار شدم ساعت یه رب به ده بود! به آزی اس دادم که خاب موندم و باید حمومم برم.

دِلِی دِلِی کردم تا حاضر بشم. یه رب به دوازده تازه از خونه رفتم بیرون. توی آسانسور بودم که آزی اس داد کجایی؟ نوشتم دوام نکنیا! من تازه دارم میام. گفت سر رات یه سی دی خامم بخر.

تا برسم یک شده بود. بعد از n ماه راضیه رو دیدم. چقد دلم تنگ شده براش. خاهرشم بود. توی راه که بودم راضیه اس ام اسی سفارش ناهار گرفته بود ازم. گفته بودم هرچی گرفتی! فقط یدونه !نصف نصف. پیتزا سفارش داده بود. آزی و زهرا نشسته بودن "دیزی کلاسیک " مستـر دیز.ی میخوردن. با چه عشقی! پیاز میاز و ترشی و دوغ و همه چی! منو راضیه ام خیلی شیک نشسته بودیم منتظر پیتزامون بودیم. اینا دیزی رو خوردن ، گوش کوبیده شونم خوردن. میزشونم جم کردن. غذای ما هنوز نیومده بود.

زنگ زدیم دوباره. گفتن پیکشون اومده. دقیقن وختی مشتری ها با دوتا بچه هاشون رسیدن ، غذای ما هم رسید. تا نازه بچه ها رو بکشیم و خانوما هی لباس عوس کنن و ژست بگیرن و یه ساعتی شد.البته بیشتر کار با راضیه بود. منو آزی تا فقط یه ذره با دختر بچه هه که بهش برخورده بود چرا اون یکی دختره! با لباس عروس روی مبل قرمز نشسته و اول از اون عکس انداختن و بغض کرده بود و پشت در وایساده بود که من میخام برم پیش بابام! حرف زدیم و با شکلات و وای چقد تو تیپت قشنگ تره! نگا کن ما همه مون شلوار جین پوشیدیم و اینا! راضیش کردیم که بره بشینه عکس بندازه. منم کوکاکولا بدست مسیر اتاق خودمون و آتلیه رو طی میکردم و آزی هی میگفت معده ی خالی نوشابه نخور! فک کنم سه بود که نشستیم پیتزای ولرم شده مونو خوردیم.

بعد آزی اس داد به فرناز که پا شه بیاد و اونم قبول کرد. یذره حرف زدیم و چایی خوردیم و هر و کر کردیم تا مشتری های بعدی اومدن. فرناز زنگ زده بود که من از مترو اومدم بیرون حالا کجا بیام؟ بهش تصویری آدرس داده بودم. که کیوسک روزنامه فروشی رو میبینی؟ بعدش  میرسی به اون مغازهه رو که سر درش دو نبشه باز بیا! دقیقن کنار نمایندگی فلان .

باز چایی خورده بودیم و حرف زده بودیم . کم خندیده بودیم. فرناز غصه ی پسر خاله ی روی تخت بیمارستانشو داشت. آزی دل دل مامانشو میزد که چاهار ماه از جراحی برزگ و حساس و خظرناکش میگذره و هنوز باید هر لحظه یک نفر کنارش باشه.

ساعت پنج خدافظی کرده بودیم و راضیه موند تا مشتری ساعت هفت بیاد. توی پیاده رو هنوز دست فروشا قلبای قرمز میفروختن. ایسگاه دوم از آزیتا و فرناز جدا شدم و توی ون نشستم. دختری که کنارم نشست بهم شکلات تارف کرد. اصرار کرد که وردار. گفت همکلاسیم درس کرده! بدمزه نیس! بعد گفت که همکلاسیش پسره! شکلاته شبیه آدم برفی بود. گفتم شکلاتو ذوب کرده ریخته تو قالب؟ گفت نمی دونم! فک کنم! بعد عکس یه سری کوکی رو نشونم داد و گفت اینارم درس میکنه! خیلی خوشمزس. گفتم پس سرآشپزه! ازش تشکر کن! خوب بود.

+اینو اون روز از یه مغازه تویه پاساژ ناشناخته! خریدم. آزیتا گفت چه ولنتاینیه!اینم نمای نزدیک عروسکه      

   + نازنین ; ٩:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱۱/٢٤
comment تو بِبار()

مثلن همین پلک پایین چشم ...

چیزهای زیادی هست برای شکر کردن. نعمت های بزرگی مثل سلامتی . مثل خانواده. مثل آرامش. بعضی وختها ولی یک چیزهای کوچکی هستند که برای داشتنشان ، برای خلق شدنشان باید سجده ی شکر کرد اصلن.

که اگر نبود امروزِ من چه به سرش می آمد، خدا می داند.

جا خورده بودم. ترسیده بودم. شوکه شده بودم. دلم سوخته بود. دلم خیلی خیلی خیلی زیاد سوخته بود. بعد از مدتها دلم هری ریخته بود. ریختنش را تا نوک انگشتهای پایم حس کرده بودم. که هفت و بیست دقیقه ی صبح شوفاژ اتاقمان را بغل کرده بودم و فکر کرده بودم چیکار کنم الان؟ به جای خون توی رگهام آب یخ جریان پیدا کرده بود. بعد مثل ترسوها دعا کرده بودم که امروز نیاید. که امروز ،خدایا اصلن فقط همین یک ساعت اول را  نیاید. بعد هی مور مور شده بودم .

یه رب سوئیشرت به بغل و کیف روش شونه کنار شوفاژ وایساده بودم. آرنجام درد گرفته بود. انقد محکم دفتر کلاسو نگه داشته بودم که وختی بلخره روی میز کلاس گذاشتمش بند بند انگشتام درد میکرد.

حالا کف پاهام داغ شده بود. حتا نوک انگشتام. و یه جایی وسط گردنم. داغ شده بود و درد میکرد. و پروانه های توی دلم هنوز بال بال میزدند.همیشه ایستاده حضور غیاب میکنم. ولی امروز حس میکردم نمی تونم روی پاهام وایسم. به خودم بود دوست داشتم تا آخر کلاس فقط سرمو بگیرم توی دستم و نبض شقیقه هامو بشمرم. همونجوری نشسته روی صندلی به ساره و فاطمه گفته بودم که بشینین حالا! حرف میزنیم با هم. بعد سرسری کلاسو نگا کرده بودم. غایب زیاد داشتیم. ساره گفته بود خانوم اینو دیدین؟ و به برگه ی سفید با حاشیه ی اریب مشکی، روی برد کلاس اشاره کرده بود.

وسط گلوم بیشتر و بیشتر درد گرفته بود و دو صدم ثانیه بعد از گفتن "آره" به ساره ، میدونستم که نباید پلک بزنم.گفته بود توی راهرو ام زدن مگه؟ گلومو صاف کرده بودم و گفته بودم نه. خانوم"م" گفت. اسما رو تیک زده بودم و گفته بودم بچه ها کار داریم امروز خیلی. هم تئوری هم عملی . بعد پای تخته تیتر نوشته بودم . و هی آب توی چشم هایم آمده بود و من لبمو گاز گرفته بودم. بچه ها شلوغ کرده بودند . دلم میخاست به کیمیا نگاه نکنم. به سمت چپ کلاسم نگاه نکنم. حتا به کتونی هام.

تا ساعت نه بشه ، صد هزار بار چشمام لب به لب شده بود از اشک و من هی پلک نزده بودم و هی لب گزیده بودم و هی دلم هری ریخته بود از تکرار دوباره ی حرفهای خودم و جوابی که داده بود. از اینکه ای کاش ای کاش ای کاش هیچ وخت نمی گفتم.و دعا کرده بودم یادش رفته باشد.

زنگ خورده بود و بچه ها رفته بودند . من با دست و پای یخ زده روی صندلی نشسته بودم و فکر کرده بودم که همین دو هفته ی پیش ، با آن شیطنت مخصوص خودش ، با آن چشم های سیاه براقش سرخوشانه ، در جواب پیشنهاد من برای عکاسی از میز صبحانه ی شان در روزهای هفته گفته بود :" نمی شه خانوم! چون من که خودم صبونه درس نمی کنم! مامانم باید درس کنه! تو خونه ی ما اگه مامانم صبا پا نشه ، هیشکی صبونه نمی خوره."

بعد دوباره اشک آمده بود تا لبه ی چشمهایم و صداها پیچیده بود توی سرم. کیمیا گفته بود  "گریه نمی کنه! هیچی گریه نمی کنه. حتا یه قطره"

خانم ج گفته بود دوشنبه ای که گذشت ، هفت روز شد. و صدای نازکِ لرزانِ هیجان زده ی خانم "م" که ده قدم مانده به بن بست مدرسه گفته بود "مامانِ یکی از بچه های اول ، فوت کرده"

توی مدرسه ی راهنمایی با بچه ها خندیده بودم.عکس دیده بودم. درس داده بودم. بعد برگشته بودم دبیرستان . توی پله ها صبا سینی به دست آمده بود استقبالم. پر از خرما و حلواهای تزئین شده. گفته بودم نمی خورم مرسی. ببین، اومدش؟ گفته بود آره. ولی هنگه کاملن. فقط نگا میکنه.

نشسته بودم توی جلسه ی شورا و جلوی عناوین تیک زده بودم و حرف زده بودم .دفتر کلاسم را باز کرده بودم و اسمش را دیده بودم. که چند هفته ی متوالی بود کار نداشت. گفته بودند ولی فقط دوهفته ی آخر فهمیده. دو هفته ی آخری که مادرش توی کما بوده. ینی همان چهارشنبه ی دو هفته ی پیش که من وسط راهرو با نرجس می خندیدم و هی اسم ریحانه از میکروفون روابط عمومی مدرسه تکرار میشد. همون روزی که به سمانه گفته بودم ببین به ریحانه میگی حتمن به من ایمیل بزنه؟ کاراش خیلی مونده. گفته بود رفتش الان. اومدن دنبالش. ولی بهش اس ام اس میزنم .سر سری یک توضیحی نوشته بودم و بند و بساطم را جمع کرده بودم.

رفته بودم تا دمه سالن ناهار خوری . که ببینمش. که یه چیزی بگم. با خودم فک کرده بودم چی بگم؟ بعد خانم "م" گفته بود ولش کن . الان تو حال خودش نیست. نمی خاد چیزی بگی. ساره ادامه ی حرفشو گرفته بود که آره. راس میگه. به من گفت عینکت مبارک! هنوز تو شوکه.

برای هزارمین بار توی این روز لعنتی اشک امده بود توی چشمم . پله ها را دو تا یکی رفته بودم پایین و دفتر را امضا کرده بودم . وسط کوچه رسیده بودم که مژه هایم طاقت نیاورده بودند و سد شکسته بود.

چیزهای زیادی هست برای شکر کردن. نعمت هایی مثل سلامتی. مثل آرامش. مثل خانواده. مثل مادر. ولی یک چیزهای کوچکی هستند که برای وجود داشتنشان ، برای خلق شدنشان باید سجده ی شکر به جا آورد اصلن.که اگر نبودند ... وای که اگر نبودند ...

   + نازنین ; ٦:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱۱/٢۳
comment تو بِبار()

هیچ گزینه ی سومی به اسم عقل معاش! هم وجود نداره.

یه شلوار جین خوب میخاستم/میخام و یه کفش مهمونیی! به قول راضیه کفش تق تقی!

بعد از هفته ی پیش تا الان هربار رفتم خرید به جای این دوتا قلم اینا رو خریدم:5 تا تی شرت ، دوتا جوراب ،ماسک مو ، پاک کننده ی آرایش چشم ،لاک و پالتو!

حالا پولام تموم شده فقط پنج هزار و پونصد تومن دارم . ولی نه شلوار خریدم نه کفش.

دوتا گزینه ام بیشتر روی میز نیست!

1-پابرهنه برم در مراسم!

2-یه لباس بخرم که به کفشی که در دسترسه! بیاد!

 

   + نازنین ; ٩:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱۱/٢۱
comment تو بِبار()

حالا خوبه گفتم معمولن، نگفتم همیشه!

با مامانم رفته بودیم خرید ، از جلوی یه مغازه ی شکلات فروشی رد شدیم ، ینی مامانم رد شد، من وایساده بودم محصولاتشو چک می کردم دیدم سس شکلات هر.شیز داره. رفتم قیمت گرفتم که تو راه برگشت بخرم. بعد آقاهه گفت ببخشید خانوم اونوخ اینو رو چی میریزن معمولن؟ گفتم بقیه میریزن رو بستنی و کیک و اینا! من ولی معمولن میریزم کف دستم!

آقاهه:متفکریولنیشخندخنده

من:خجالتاز خود راضی

 

   + نازنین ; ٦:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱۱/۱٩
comment تو بِبار()

البته نیاز به گفتن نیست! در تصویر ملاحظه می کنید!

از صب تا حالا هیچ کار مفیدی نکردم.

هیچیه هیچی.

میتونستم کارای کرل و فتوشاپمو انجام بدم. حتا اون پروژه ی فلشو یاد بگیرم. ولی حال نداشتم. ینی دوس نداشتم. فقط یدونه اس ام اس تبریک تولد فرستادم واسه یکی از دوستام ،مقداری با هـ چت کردم و عکس مکس نشون هم دادیم . شیش تا چایی خوردم. یدونه هم هویج با همراهی آقای طوطی! بعدشم پورتال مربوط به مـــلنگو ها رو خوندم . واسه طوطی سیب آوردم. چایی دم کردم. یه سری آدرس واسه علی اس کردم  و همین.

 

*یه کسی تو پست قبلی ازم پرسیده بود با چی میکشم اینا رو که تمیز در میاد ، من بهش گفتم با مداد. منظورم از مداد "اتود" بود. من همیشه با اتود -مداد نوکی- طرحامو میکشم چون نازکه خطی که بهت میده و خیلی جای رتوش و کار داره. با مداد اصلن بلد نیستم به این تمیزی کار کنم. شلخته میشه زود میذارمش کنار! در ضمن نوک اتودم هم b و در شرایط ایده آل 2b هست. که هم خیلی نرمه هم خیلی مشکی.

   + نازنین ; ٧:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱۱/۱٧
comment تو بِبار()

چون اینم میدونم که نگران موندن من تغییری تو شرایط پیش اومده ایجاد نمی کنه

امروز تعطیل شد.

خوشالم خب. چون راستش اصن حتا "فک کردن "به بیرون رفتن تو هوای برفی برای من مقدور نیست! چه برسه به واقعن انجام دادنش!

الان بدون اغراق 40 سانت برف نشسته تو کوچه خیابونای نزدیک خونه ی ما و ماشینا به زور حرکت میکنن و کلن پرنده پر نمی زنه!

ولی خب در کسوت یک معلم ، بعد از اینکه خوشحالم که امروز خونه ام و پاهام تو جورابای کرکی و گوشام زیر کلاه سوئیشرتم گرمه و کیسه ی آب گرمم کنارمه ، نگران کارای بچه هام. می دونم که هفته ی بعدی با کارایی که قرار بوده برای این هفته انجام بدن میان. و میدونم که یه جلسه فوق العاده براشون کمه. و میدونم که مجبور کردنشون به موندن واسه دوتا جلسه خیلی کاره سختیه!و به احتمال زیاد کلی کار میمونه که خودم باید انجام بدم. همه ی اینا رو میدونم! با این وجود ، به صورتی که مشاهده میکنید ، به روزمرگی خودم ادامه میدم !

   + نازنین ; ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱۱/۱٦
comment تو بِبار()

حالا کی باورش میشه تقصیر طوطیَس که من چاق شدم؟

یکی از دوستامون بعد از ازدواج یهویی حجیم شده بود! ینی قشنگ ده-پونزده کیلویی چاق تر شده بود . بعد خودش اینجوری توضیح میداد که :

 غذا رو میریختم توی یه دیس کوچیک و از یه طرفش من میخوردم ، از یه طرفش همسرم! بعد از یه مدت دیدم من هی سیر نمی شم! چون همسرم خیلی تند میخورد و زود از اون طرف دیس میرسید به این طرف! و من چیز زیادی نمی خوردم! دیگه کم کم منم سرعت غذا خوردنم رفت بالا! و از هول اینکه گشنه نمونم هی تند تر و بیشتر خوردم! بعد دیگه الان دوتامون به طور مساوی میخوریم! ولی من چاق میشم فقط!

-خب البته واضحه که در مورد دوستمون! همه چی طبیعیه! چون اون آقائه به اندازه ی نیازش میخوره و چاق نمی شه! ولی وختی یه خانومی به اندازه ی شوهرش بخوره ، خب چاق میشه دیگه! -

بعد من اونموق درک نمی کردم که این میگه من هی سیر نمی شدم و کم کم مجبور شدم بر سرعتم بی افزایم! ینی چی!
اما الان کاملن تو شرایط مشابه قرار دارم! چون این آقای طوطی هم همین بلا رو سر خوراکیای من میاره! ینی گاهی مجبورم همه ی یه دونه خرمای گنده رو یهویی بذارم تو دهنم! فقط چون نمی خام اون بخورش!(در حالت عادی من یدونه خرما رو با سه تا چایی میخوردم!) کلن انقد بخاطر رهایی از فضولیاش همه چی رو باید تن تن بخورم ، نمی فهمم چی خوردم! و البته احساس میکنم هی داره به حجم خوردنی هام افزوده میشه! چون از هر چیزی یه ذره بیشتر میارم که اگه اینم خاست بخوره ! بعد خودم همشو میخورم!

   + نازنین ; ٥:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱۱/۱٤
comment تو بِبار()

چگونه بر غروب جمعه غلبه می کنیم؟

تی شرت سفید زرافه ای می پوشیم ، کیک گردویی میپزیم و سریال می بینیم!

   + نازنین ; ٧:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱۱/۱۱
comment تو بِبار()

21 سالمم بود!

 از مدیر گروهمون حالم به هم میخورد. اصن رو اعصاب من بود. خیلی خیلی خیلی زیاد ازش اجتناب میکردم! بیستو یک سالم بود و قرار بود برم داور جم کنم واسه دفاعم ، مهسا گفته بود من استاد"م" رو گذاشتم! گفته بودم ببین من شده باشه دفاعم بیفته ترم دیگه،صفر بگیرم ، این "زنه" رو نمی ذارم! گفته بود حالا انقدام بد نیستا! گفته بودم  اصلن مهم نیس چقد بده! من مطمئنم اگه این یه کلمه بخاد در مورد کار من حرف بزنه ، دوامون میشه باهم! من ازش بدم میاد.

حالا دختره از من خوشش نمیاد. از کلاس من خوشش نمیاد.دوس نداشته اینجا باشه، اما هست. و مث من نمی تونه کسی رو که دوس نداره نبینه! ولی همیشه به من سلام میکنه . شیش جلسه در میون سه تا فریم عکس میاره. ولی سر کلاس ساکت میشینه. اگرم شیطونی میکنه ، زیر پوستیه! کلاسو به هم نمیریزه.  دیدم که تو برگه ی ارزیابی ترم اولش نوشته بود بدترین خاطره ی تحصیلیش اینه که مجبور شده بره تو رشته ای که دوس نداره!

اونوخ من صب سر کلاس گفته بودم اونایی که امروز عکس ندارن ، بالا میمونن تا مشاور پایه شون بیاد تکلیفو ملوم کنه. وختی اینجوری بگی ، یهو همه میخان توضیح بدن. حالا مثلن نرگس توضیح بده عب نداره، اولین بارش بود کار نداشت. ولی هانیه واقعن رو اعصاب منه! ینی رو اعصابا! نه به خاطر کار نکردن و همش در حال حرف زدن بودنش، به خاطر اینکه هنوز نتونستم تشخیص بدم این کاراش ماله خنگیشه یا مال زرنگیش! تا قبل از امتحان کتبی فک میکردم ماله خنگیشه! ولی برگه شو ده از ده شد. پس خنگ نبود خب! اما همیشه یه چیزایی میگه و یه کارایی میکنه که به نظرم میاد این اصلن مفهوم جملات منو نمی فهمه!

هی گفته بودن وای خانوم ، تورو خدا خانوم "پ" نیاد دیگه! گفتم : کاش انقد که از اونا حساب میبرید از منم حساب می بردین.

رفته بودیم عکس ببینیم ، نشسته بودن روی صندلیایی که سه تا سه تا روی هم بودن. گفته بودم :خانوما! خواهش میکنم! نکنین این کارا رو! دو دقیقه مسخره بازی در آورده بودن و بعد هی به هم گفته بودن بسه! بیاین پایین بشینین.زشته! نکنین. و دقیقه ی سوم همه کنار هم مرتب نشسته بودن.

ساره داشت عکساشو نشون میداد ، و شماره ی اونایی که تائید شده بودو مینوشت ، گفته بودم بچه ها دقت دارین ساره تنها کسیه که همیشه دفترچه یادداشتش باهاشه؟ همه با هم گفته بودن : نـــــــــــــــه ! کی گفته ؟؟؟؟ مام داریم ! ایناها! گفته بودم بله! ببخشید مثکه من دقت نداشتم!

ساعت دهو رب خاسته بودم زنگ بزنم و هماهنگی پرژکتور مدرسه ی راهنمایی رو یاد آوری کنم ، بعد فکر کرده بودم به منچه! به من گفتن تو دفترت بنویس! برا چی هر هفته زنگ بزنم؟ یهو یادم افتاده بود که این خانم "ک" _ که قطع به یقین یک روزی دستهای من به خونش آلوده ! خاهد شد_ عادتش شده که از زیر کاراش در بره. دفترمو سه هفته یه بار چک میکنه. هیچ وختم حواسش به نمره های بچه ها نیست. بعد هفته ی پیش به من گفته بود چرا به غزل بیس دادی به نازنین 19؟ گفته بودم خب نازنین تا حالا عکس نیاورده! غزل همه کاراش کامله! گفته بود "میدونم!!! میگم ینی به خاطر اون جریان ، شر نشه! "گفته بودم وا! چه شری؟ اون مسله اصن ربطی به نمره ی ترم نداشت. گفته بود "من میگم یه نیم نمره بدیم به نازنین! "گفته بودم خب بدین! اگه فک میکنین مشکل نیم نمرس! و رفته بودم سر کلاسم . بعد دیده بودم که تاریخ همه ی امضاها ماله همون روزه. راستش حرصم گرفت! ینی نه حرصا! ولی خیلی بدم اومد. هر دفه بعد از کلاس کلی وخت من میره سر اینکه ریز به ریز گزارش کارمو بنویسم و دونه دونه جلوی اسم یازده نفر توضیح بدم چیکار کرده و چی آورده و چی نیاورده و نمره بدم و نمره کم کنم ، اونوخ خانوم سر سری یه امضا میزنه پاش و به نمره های آخر ترم گیر میده. بعد میگه "می دونم" . واسه همین فکرا بود که گفتم زنگ نمی زنم. بذا ببینم خودش حواسش هست یا نه.

رفته بودم توی دفتر دبیران و دفتر کلاسمو ورداشته بود ، دمه در گفته بودم خانوم "ک" من دارم میرم بالا ، ده دقه دیگه بچه هامو میارم پایین. گفته بود "نمی شه که! پرژکتور آماده نیس! " گفتم خب منکه نوشته بودم. -مثل همیشه حق به جانب- گفته بود ":کــــــــــو؟؟؟" نشونش داده بودم. میدونی! بدجنس نیستما ، ولی خیلی دلم خنک شد که خانوم مسئولم حضور داشت و دید که اصن دفتر منو نگا نکرده ، بعد واسه ماس مالی گفت "وای من آخه ماله هفته ی پیششو دیدم! تاریخم نمیزنی که!!!" گفتم خب حتا اگه اونم دیده بودین من باز نوشته بودم که ما پرژکتور لازم داریم! و در ضمن من تاریخ هم میزنم همیشه. این بالا که جاشه! مِن مِن کرده بود که خب برین سایت. گفته بودم نه. ما قرارمون سایت نبود. من گفته بودم که تو سایت نمی تونم. در ضمن اونجا کلاسه الان. خانم مسئول گفته بود من هماهنگ می کنم برید دبیرستان.

داشتیم با بچه ها میومدیم پایین ، نازنین گفته بود وای من با خانم "ش" حرفم شده! میشه پشت شما قایم شم؟ بعد گفته بود البته نمیشه! من هم بلند ترم هم چاق تر! ولی شما میتونین پشت من قایم شین.

رفته بودیم دبیرستان. البته به خانم معاون گزارش داده بودم که دلیل این کار فقط چک نشدنه دفتر منه. اصلنم ناراحت نیستم که گفتم "متاسفانه اینجا همیشه همین جوریه. برنامه ریزی و نظم و حتا همکاری با بی نظمی! همیشه یه طرفه و فقط از طرف معلماس گویا!"

بچه ها رو برگردونده بودم راهنمایی . دفترمو گذاشته بودم. زنگ ناهار و نماز خورده بود و من برگشته بودم دبیرستان. با فرناز و زینب و لیلا حرف زده بودم. با خانوم مسئول هم. وسایلمو جمو جور کرده بودم و مثل بقیه ی روز به خاطر خراب بودن آسانسور از پله ها و از بین بچه ها رفته بودم پایین.

 تمام مسیر برگشت فکر کرده بودم دختره ، بدترین خاطره ی سال اول دبیرستانش ، من و کلاسمه.با این وجود به من سلام میکنه و لبخند میزنه و از ناهارش تارف میکنه در حالی که به زور 15 سالشه ، اونوخ من از در پشتیه آموزش رفت و آمد میکردم که مدیر گروهمونو نبینم!

   + نازنین ; ٦:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱۱/٩
comment تو بِبار()

!I am a couch potato

   + نازنین ; ٦:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱۱/۸
comment تو بِبار()

فقط فانتزی خونم زده بالا!

اونوخ من دلم میخاد از این بلاها سر بعضیا بیارم!

البته من اصلن خشن نیستما!

   + نازنین ; ٦:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱۱/٧
comment تو بِبار()

شمام شرکت کنین اگه دوس دارین.

بازی دغدغه ها !

البته من اصولن از اینکه یه چیزی بیشتر از نصف روز فکرمو به خودش مشغول کنه زیاد خوشم نمیادینی دوس ندارم یه چیزی بشه دغدغم و هی بخام بهش فک کنم . اما در لحظه اینا به نظرم رسید:

1-کارای بچه ها واسه جشنواره .

2-مقاله ها و بروشورای نمایشگاه .

3- لباس واسه نامزدی پیش رو.

4-بلخره گوشی یا تبلت یا دوتاش؟

5-پوستر و لوگو و چنتا خورده کاریه دیگه که مونده .

6-موخوره ی موهام.

7-قرارم با آزیتا.

8-طوطی

   + نازنین ; ۱:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱۱/٧
comment تو بِبار()

همه چی رو که من نمی تونم توضیح بدم برات!

دوست عزیز!

که نشستی پیش من هی آمار در میاری که چرا و چگونه " احیانن من " و فلانی و بهمانی و ایشون و اوشون! مجردیم و ازدواج نکرده ایم ، و بعد هی میگی : وا!!! خوبم هس که قیافه هاتون! وا ! درسم که خوندین!!! وا! چرا ازدواج نکردین؟ وا! وا! وا!

اگه کمی فراست و دقت و این برنامه ها ، داشته باشی ، حتمن به این نتیجه میرسی که خب پس لابد/گویا اینایی که داری میبینی و می گی ، لزومن برای اینکه آدم ازدواج بکنه / انتخاب بشه ، کافی نیست!

به همین راحتی!

   + نازنین ; ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱۱/٦
comment تو بِبار()

ولی اصلن حوصله ندارم!

رفته بودم برای پیگیری جشنواره ی مدرسه. بعد آقاهه دندونش درد میکرد نا مفهوم حرف میزد. حالا اون فدای سرش/سرم! از اینایی بود که میخان یه چیزی رو توضیح بدن از آدم و حوا شرو میکنن! ینی انقد قاطی پاتی حرف زد دلم میخاست وسط حرفاش پاشم بیام بیرون. کلن چارتا جمله هم چیزه بدرد بخور نگفت. همش از خاطرات و خطرات خودش حرف زد. من که واقعن نصف حرفاشو نفهمیدم!

بعدش وسط راه zooرو دیدم! البته زو مخفف فامیلیشه! انقدم حرصش میگیره از این نحوه ی نامگذاری ! من تو گوشیم zooسیوش کردم. سال پیش دانشگاهی با من بود. بعدشم نقاشی قبول شد ، با هم تو یه دانشگا بودیم. اونوختا من رو اعصابش بودم ، تو پیش دانشگاهی.تو دانشگا یهو رفتارش با من عوض شد. ولی همیشه اون کل کل نقاشی/گرافیک بینمون وجود داشت!

چرا؟ چون به نظر من نقاشی خیلی رشته ی مسخره ای بود/هست هنوزم! مثلن فک کن یکی ازت بپرسه چی میخونی بگی نقاشی! دیگه نقاشی خوندن داره؟ نقاشیه دیگه! چی میخای یاد بگیری مثلن؟ بعد کلن اینایی که نقاشی میخونن تو دانشگا ،خیلی دوس دارن بگن ما کاره خیلی مهمی داریم میکنیم! همیشه با لباس کارگاه تو دانشگاه میچرخن و بومای گنده شونو میگیرن دستشون از این گوشه به اون گوشه کوچ میکنن! ینی چون روپوش سفید می پوشن حس می کنن دکترن الان مثلن! بعد آخر ترم میری ژوژمانشون ، میبینی هیچچچچچچچچچچچ خبری نیست! همیشه ام استاداشون به دلیل روحیه ی لطیفشون با آموزش و گروه دواشون میشد و میرفتن یا اگه بودن تو اعتصاب و قیافه و این حرکتا بودن! اصن رو اعصاب بودن نقاشیا! کلن دوتا ساختمون بود تو دانشگا که به ساختمون نقاشی معروف بود. همش مال اینا نبودا ، کارگاهاش مال اینا بود ، کلاساش مال تئوری های رشته های دیگه. ولی همیشه همه ی کلاسا رو اشغال میکردن . بوی تینر و تربانتین و رنگ روغن و چسب و لاکشون همیشه کل ساختمونو ور میداشت. یا مثلن ور میداشتن پالت رنگ روغنشونو تو دسشویی عمومی میشستن! گند میزدن به همه جا! میرفتی سر کلاس میدیدی دختره نشسته با یه بوم دو متری ! بعد استاد میخاد کلاسو شرو کنه این میگه من باید همینجایی که نشستم بشینم! چون دارم "انعکاس نوره ساعت سه ی بعد از ظهر توی شیشه ی سمت چپِ کلاس تئوری یازده !" رو میکشم! اسم تابلوش این بود مثلن! کلن خل بودن.

گفت که داره برا ارشد میخونه و همین نقاشی رو میخاد ادامه بده و اینا. دختر خوبیه . از اینایی که هیچ وخ آرایش نمی کنن و روسری شونو خیلی میکشن جلو و حجابشون کامله. چادریه. از فرانسه خوندنش پرسیدم ، گفت داره میره دوباره و از فردا کلاسش شرو می شه.

اونوخت آقای راننده هم که از حرفای من و خانم مسئول و دوستم ، فهمیده بود که من تدریس میکنم ،بهم گفت جوونی تو نذار واسه معلمی و این کارا! من خودم معلم بودم. به خصوص توی این مدرسه های غیرانتفاعی. فقط از آدم بیگاری میکشن! منم تائید کردم البته. چون راست میگه! خلاصه یه سه چار دیقه ای منو نصیحت کرد . خیلی آقای شیک و خوش صحبتی بود. موهاشم یه دست سفید بود.  

سر راه رفتم واسه خودم چی پلت بخرم ، بعد از مدتها یه بسته ام چیپس خریدم! فک کنم از شهریور تا الان چیپس نخورده بودم. یذره ام خیارشور و سس و اینا خریدم ، چون دلم سالاد ماکارونی میخاس. ولی الان سیرم! نمی دونم درس میکنم یا نه.

از وختی اومدم خونه هم چارتا لیوان چایی خوردم ولی نمی دونم چرا هی باز دلم چایی میخاد!

خیلی کار دارم!

   + نازنین ; ٦:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱۱/٦
comment تو بِبار()

as a teacher

*من تو آسانسور مدرسه ، مثلن!

   + نازنین ; ٩:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱۱/٥
comment تو بِبار()

دقت داشته باشین لطفن!

1-مهمونی باید یه جوری باشه که آدم بتونه راحت با شلوار جین دم پا و تی شرت و جواب رنگی رنگی! بره! حتا جلو در پاشو بگیره بالا و بند کوتاه تره ی گره ی پشت مچ پاشو بکشه تا کتونیش از پاش در بیاد!

2-دعوت یک سوال دو گزینه ای است! گزینه ی الف: باشه میام. گزینه ی ب: مرسی ، ولی نمیام!

 

   + نازنین ; ٤:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱۱/٥
comment تو بِبار()

با سری که هنوز درد میکرد و آدامسی که چسبیده بود بیخ دندان عقلم!

دارم از خاب میمیرم ینی! نه مثلن الانا! کلن از صب! از اون روزایی بود که از صب که بیدار شدم خابم میومد. صب با زجر کش کردن خودم بیدار شدم.از ساعت پنج و بیس دقه تا شیش! ده دقه ده دقه گوشیمو اسنوز میکردم ! آخرش ساعت شیش تسلیم شدم.

بعدشم همینجوری "غیر قابل استعمال حتا با دو من عسل" لباس پوشیدم و موهامو بستم و دفترچه و جامدادی و پول و کارت و کرم و سی دی و برگه ها رو ریختم تو دهن گشاد کیفم و زدم بیرون.

تازه تو آینه ی آسانسور اصن از قیافم ملوم نبود که فقط سه ساعت خابیدم.

هفت دقیقه دیرتر از همیشه رسیدم. و به همکارم که با هم بدو بدو میرفتیم سمت بن بست کوچه ی مدرسه ، گفته بودم : حالا امروز باز اون خانومه منو تو آسانسور میبینه جیغ جیغ میکنه! گفته بود کی؟ بعد من جوابی نداشتم بدم. چون من آدم تنبلیم! و اصراری ندارم همه ی آدمایی که تو محیط کارم وجود دارنو بشناسم! حتا در حد اسم فامیل! البته یکبار دیگه هم اینجا نوشته بودم که وختی تو مدرسه از من درباره ی اینکه به کی چی گفتم/کی بهم چی گفته! سوال میکنن من مجبور به چهره نگاری و ریخت شناسی! میشم. و کلن شرایط پیچیده ای به وجود میاد و البته صد در صد منم که خنگ به نظر میام! بات نور مایند! من ناراحت نمی شم. اونا هر از چندگاهی به من بخندن بهتره تا اینکه من همیشه مجبور باشم اسماشونو به یاد بسپرم!

اونوخ بچه ها با معلما و خانم مسئول و خانم مدیر تو نمازخونه بودن. منم خیلی موش وار! به جمع همکاران نشسته روی سن پیوستم و برای اولین بار عاشق معماری نماز خونه ی مدرسه شدم با ستونای کلفت و سن بد مدل و بد جاش!

خانم مدیر رفته بود و همکارا با من دست داده بودن و همشون گفته بودن چرا انقد دستت سرده؟ گفته بودم مگه شما از اون یکی دره مدرسه که رو خط استوا وا میشه میاین ؟ خب سرده دیگه! آدم یخ میکنه!

خانم مسئول داشت مقا.له نوشتن و پاور.پوینت ساختن و ترتیب مطالب بر.شو.ر رو توضیح میداد. تنها کسی که خیلی گوش میداد و یادداشت برمیداشت من بودم. چون پارسال لایه برداری شدم بسکه هر جلسه به بچه ها توضیح دادم که همه ی کارایی که قراره انجام بدنو روی برد زدن و هیچ کس انگار نمی دونست برد چیه و کجاس.

فرستاده بودمشون بالا که برن دفتر و سی دی هاشونو بیارن. خودمم رفته بودم دنبال دفتر کلاس. نبود. خانم مسئول گفت که برگه های امتحان بچه ها رو گذاشته توی فایلِ هر معلمی و الان دست مسئول سایته و داره ثبت میشه.

خابم میومد. یه مته ی نامرئی از شقیه ام میرفت توی سرم. آدامسم گم شده بود لای دندونام. آستینای مانتوی بالا نمی موند. بعد بچه ها از اون روزهای جهنمیشون بود. هیچ کس کار نداشت. همه حرف داشتن با هم. اخماشون تو هم بود و توق داشتن من نمره های برگه شون یادم باشه. باید هی بهشون میگفتم که درست بشینن. پشت ستون قایم نشن. دراز! نکشن! و اینکه حواسشون "اینجا" و به "من" باشه.

به عکسای هم خندیده بودن. چرت گفته بودن. به به و چه چه کرده بودن . سی ثانیه دست زیر چونم گذاشته بودم و ریحانه و کیمیا و زینبو نگا کرده بودم. ریحانه گفته بود وای خانم تو رو خدا اسمامونو ندینا! دفه ی دیگه شاگردای خوبی میشیم! گفته بودم ببین من اگه اسماتونو بدم دیگه دفه ی دیگه همو نمی بینیم. گفته بود بابا! خانم شمام یه روز مث ما بودینا! گفته بودم آره ولی ولی من هیچ وخ انقد رو اعصاب نبودم!

ادامه داده بودم که : اصن بذا من یه چیز خیلی جدی بهتون بگم که بعدن با هم دوامون نشه. تا آخر بهمن فقط وخ دارین کارایی که مونده رو انجام بدین. من اسم هیچ کسی رو که کاراش تموم نشده باشه واسه نمایشگا رد نمی کنم و به همه ی کسایی که فک میکنن اگه کاری انجام ندن بهتره و بیش تر خوش میگذره و البته مختارن که خوش بگذرونن! ده میدم. اونم فقط به خاطر اینکه تابستون تنها مشکلشون پیدا کردن یه مدرسه ی دیگه باشه و تجدیدی و تک و این برنامه ها نشه قوز بالای قوز.

بعد همه ساکت شده بودند . و دیگه هیچ کس هی نگفته بود الان زنگ میخوره ما بریم بالا! خمیازه ها تموم شده بود. داشتم نمره ی ساره رو می نوشتم و ریحانه گفته بود : الان دارین حرص میخورین؟ گفته بودم : کی ؟! من؟! نه عزیزم من حرصامو خوردم! این چیزا که حرص خوردن نداره.

زنگ خورده بود ولی همه به جای غیب شدن دور من حلقه شده بودن و برای هزارمین بار آدرس ایمیل گرفته بودن که کاراشونو بفرستن و همه ی سی دی های جا مونده پیدا شده بود !

حتا تا من از طبقه ی b برسم طبقه ی 2 ، سه تا سی دی هم توی اتاق روی میز گذاشته شده بود. دفترم روی میز بود. بی حوصله ولو شده بودم روی صندلی . البته ولوی مجلسی! چون خانم مسئول و بک آپ یکی از معلمها هم توی اتاق حضور داشتند. نمره ها رو وارد کرده بودم و حوصلم نیومده بود سه و یکو نیم و یک و دو رو از بیست کم کنم و حاصلش را بنویسم. توی جمع نمره ها نوشته بودم "خیلی کم"!

بعد آزی زنگیده بود و من توی پاگرد تکیه داده بودم به دیوار و پچ پچ کنان حرف زده بودیم باهم. لیست اسامی بچه ها را داده بودند که اگر صلاح میبینم به بعضی ها نمره اضافه تر بدهم. مثلن یکی از معلم ها به یک نفری که جمع نمره ی برگه و کلاسی اش شده بود 11 ، صلاح دیده بود که بدهد 17! من ولی فقط یدونه بیست به سمانه داده بودم . بقیه بیش تر از چیزی که صلاح بود، نمره ی کلاسی گرفته بودند.

توی مدرسه ی راهنمایی آفتاب بود. بچه ها ساکت بودند . ادب داشتند. گوش میکردند. سوال می پرسیدند. بعد من پای تخته داشتم عناصر بصری رو توضیح میدادم و گفته بودم مثلن تکرار "نخطه" توی صفحه ! ها ها ها! خدایی داشتی تلفظو! نخطه! و بچه ها خندیده بودن.

عکس های خوب دیده بودیم. هیچ کس سرش را روی شانه ی بغل دستی اش نگذاشته بود. خمیازه نکشیده بود. درباره ی خاسگاری و ریمل حرف نزده بود. حتا به عکس های بد و پر از اشکال هم دیگر هم نخندیده بودند.

توی راهرو حورا را دیده بودم مثل همه ی چاهارشنبه های امسال گفته بود : هیچ کس از کلاس راضی نیست! اصن عکس نمیگیریم!همش تئوری! چرا رفتین شما خب؟

توی دفتر تند و خوش خط به همه بیست داده بودم. گزارش کلاس را نوشته بودم . برایم اس ام اس آمده بود از بانک ،که باقی حقوق دی ماهم واریز شده.

خداحافظی کرده بودم و برگشته بودم دبیرستان. خانم مسئول توی اتاق بود، سرم توی کیفم بود و گفته بود خانم " ق" ! خندیده بود و گفته بود این خانم "ق" گفتنات کشته منو! گفته بودم وای چرا؟! بده ینی؟ گفته بود نه! خیلی بامزس! بعد من دوتا چیز را توضیح داده بودم برایش . و سوئیشرتم را از توی کمد برداشته بودم و جلوی در منتظر شده بودم تا صحبتش با تلفن تمام شود و خداحافظی کنیم و من پله ها را و حتا تا سر کوچه را ! یورتمه بروم!

   + نازنین ; ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱۱/۳
comment تو بِبار()