DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> در گلوی من ابر کوچکیست...


(some facts about me (10

1-به نظرم "فر مژه" از ادوات شکنجه بوده! خیلی چیزه ترسناکیه! من تا حالا دس نزدم بهش.

2- مانتوی سرمه ای نمی خرم و نمی پوشم هیچ وخ ، چون منو یاده دبیرستان و مدرسه میندازه!

3- از مجله ی "موفقیت" متنفرم! درک نمی کنم چرا آدما میخرن و میخوننش.

4- اگه چایی خوردن و سریال دیدن و دقیقه ی نود کارارو به سرانجام رسوندن شغل/فضیلت به حساب میومد من در سطح جهانی رتبه ی تک رقمی_ زیر 5_ میاوردم!

5-میخای سرگرم شی، بخندی، یه گوشی نوکیا بده دستم بگو باهاش اس ام اس بفرستم یا فایلای توشو منیج کنم مثلن!

6-استامینوفن کدئین مسکن مورد علاقمه.

7-وختی از یکی خوشم بیاد دوس دارم هی خوشالش کنم. حتا اگه تولید یه چیزه خوشال کننده خیلی زیاد طول بکشه و خوشالی اون آدم در حده یه لبخند باشه!

8- به نظرم همه چی باید یه ترتیبی داشته باشه!همه چی! کتابای تو قفسه ، لباسای تو کمد ، فایلای تو لب تاب. همه چی! باید از یه قانون و ترتیبی مث ضخامت ، رنگ، اندازه و این چیزا پیروی کنن! کلن تو خونمون همیشه ملومه کجا رو من چیدم!

9-بدون هیچ دلیل خاصی بسیار تو ایمیل فرستادن و ایمیل خوندن و ایمل فوروارد کردن تنبلم! ینی از مصیبت های زندگیم ایمیلی ارتباط برقرار کردن با آدماس.

10-مرض سفت بستن همه ی بندها! دارم. کمر بند. بند ساعت ، بند کتونی ، دسبند ! و چیزای این شکلی رو تا جایی که میشه سفت میبندم!

11-وختایی هست توی زندگیم که حس میکنم تویه یه مکعب یک در یک در یک! گیر افتادم. که حتا شنیدن یه کلمه حرف ، حتا گفتن کوتاه ترین کلمه ی با معنی ، میتونه کاری بکنه که از عصبانیت به جنون برسم یا از درموندگی نیگارا را بندازم! وختایی که گوشامو میگیرم و در اتاقمو میبندم و همون پشت مچاله میشم تو خودم. به طرز معجزه آسایی درمانم میکنه.

12-دوتا مشکل هست! دستای سرد و لباسای آستین بلند! با هیچ کدومشون به تفاهم نمی رسم! برای نداشتن دستای سرد باید لباس آستین بلند بپوشم و آستین زیر آرنج برای من تعریف نشدس!

13-از ناخون کشیدن روی تخته و دیوار چندشم نمی شه! حتا جزو راههای مردم آزاریمه!

14- گویا متفاوت با همه ی آدما عمل میکنم و با دست راست موهای سمت چپمو میدم پشت گوشم و با دست چپ موهای سمت راستمو! درستش برعکسه انگار!

15- باید دقت کنم که بگم "به چه درد میخوره " ، چون در حالت بی دقت! میگم "چه به درد میخوره حالا"؟

   + نازنین ; ٦:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٠/۳٠
comment تو بِبار()

الان به جاش یه جیبه شکلاتی دارم!

با راضیه و پسر خالش ، قرار شده بود بریم خونه ی  یکی از فامیلای پسر خاله هه! از رابطه ی خانواده و گربه ی خونگی شون عکاسی کنیم.

گربه شون پرشین اصیل بود. از ترکیه براشون آورده بودن گویا، 700-800 تومن، اون موق. چشماش آبی بود. ولی خیلی زشت بود به نظر من!

حامد و خانومه و آقاهه رو اجیر کرده بودم که بشینن گربه هه رو بغل کنن من عکس بگیرم ازشون.

چیلیک چیلیک عکسامو گرفتم و رفع زحمت کردیم!

خانومه جلو در هی بهمون پارمیدای 60 درصد تارف کرد. نفری یدونه ورداشتیم و گذاشتیم تو جیبامون.

میدون نزدیک خونه ی حامد اینا ، من و راضیه باید پیاده میشدیم که بریم تجریش ، نگه داشت و من فلشمو دادم که برام عکسای سگشو از رو لب تاب بریزه روش.

راضیه پیاده شد با گوشیش حرف بزنه. دستشو کرد تو جیبش و ماتش برد.

سوار که شد گفت : بچه ها! جیباتون به گند کشیده شده!

من و حامد دست کردیم تو جیب مانتو/شلوارمون و چاهارتا سر انگشت شکلاتی تحویل گرفتیم!

 مامانم امروز چنتا شکلات گذاشت رو اپن . من یدونه شو ورداشتم و گذاشتم تو جیب شلوار جینم. بعدشم یادم رفت اصن! الان یه چایی ریختم که بخورم یادم افتاد یه شکلات داشتم تو جیبم، اما ...

   + نازنین ; ۸:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٠/٢٧
comment تو بِبار()

اگر مایلید، البته...

من دیپلم ریاضی دارم ، ولی الان دیگه چیز زیادی از اون همه عدد و رقم و فرمول و محاسبه یادم نمونده. کلن هم تو محاسبه ها زیاد دقیق نیستم . در این حد که هر وخ میرم بانک و یه پولی رو حضوری واریز میکنم به آقا/خانم بانکی! میگم خودتون صفرای ریال و تومن فیش رو چک کنین!

حالام نمی دونم این عددی که الان میخام بگم دقیقه یا نه !

ولی تا این لحظه 244 نفر از وبلاگ من دیدن کردن. که اگر اینو ضبدر 10 هزار تومن بکنیم میشه دو میلیون و چارصد و چهل هزار تومن ، فک کنم!

حالا چرا ضبدر 10 هزار تومن؟ واسه اینجا!

اگه این ضرب و تقسیمای من و آقای آرین درست از آب در می اومد/بیاد فک کنم اتفاق خوبی بیفته .

شمام بهش فک کنین.

   + نازنین ; ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱٠/٢٧
comment تو بِبار()

شــاه عـبـاس اول!

ازم نپرس که صب ، ساعت پنجو نیم چه جوری ساعت گوشیمو خاموش کردم و ساعت پنج دقه به 6 با چه جون کندنی از پتو و بالش و تخت جدا شدم. که راه اتاق تا دسشویی رو با چشمای بسته رفتم و صورتمو با آب یخ شستم تا شاید خاب آلودگی قرصای سرما خوردگی و انتی هیستامین کم تر بشه!

در سکوت و تاریکی با سرعت شلوار جین و مانتوی مشکی پوشیده بودم. توی همون تاریکی موهامو بسته بودم و کرم زده بودم و جوراب پوشیده بودم. بعد هم مقنعه . دفترچه و جامدادی و دسکش و شالگردن و جعبه ی کوچیک دسمال کاغذی! رو انداخته بودم توی کوله ام ،کیف پول و کلیدو توی جیب جلوییش. سوئیشرت به دست رفته بودم تا دمه در و یادم اومده بود مرطوب کننده نزدم به دستام. تیوپ کرم رو انداخته بودم توی کیفم و آنتی هیستامینِ روی عسلی رو توی جیبم.

7و ده دقیقه دفتر حضور و غیابو امضا کرده بودم و خانم روابط عمومی که عاشقشم بسکه انرژی مثبت و لبخند و مهربونی داره همیشه ، کلید اتاقمونو داده بود دستم. با خانم "م" رفته بودیم توی آسانسور قبل از بسته شدن در نرجس ،شاگرد پارسالم ، گفته بود سلااااااااااااااامممممممممممممممم خانوووووووووومممممممممممم! سلام کرده بودم بهش.

تازه نشسته بودم روی صندلیم و داشتم بعد از نزدیکه یک ماه دفترومو و اسم شاگردامو هم البته! چک میکردم که همکاره اِنده جذبه ام اومد. من به قصد دست دادن رفتم جلو ولی شرایط یه جوری شد که بغلم کردیم همو!

بچه ها جلوی در اتاق جم شده بودن و سوالای دری وری میپرسیدن در مورد امتحانشون. خانم مسئول ما رو فرستاده بود طبقه ی منهای یک ، سالن امتحانات. به من گفتن که باید زیر برگه ی "مراقب شماره ی 10" وایسم. زیر کتونیم خیس شده بود ، داشتم تاتی تاتی میکردم باهاش که جیغش در نیاد ، یهو یکی آستینمو کشیده بود! سارا بود. به حالت دو نقطه دی و بدون صدا باهاش سلام و احوال پرسی کرده بودم و سی و هشت دقیقه سر پا وایساده بودم بالای سر دخترایی که داشتن امتحان زبان میدادن. وارونه مشرف به برگه ی امتحان دختری بودم که مژه های بلندش گره خورده بود تو هم . سه دور ریدینگ مسخره ای که مربوط به تاج محل بودو خونده بودم تا دختره بلخره به سوالا جواب داده بود و رفته بود صفه ی بعد. ترجیحم این بود که خیره بشم به نوک کفشام! چون تا سرمو میاوردم بالا یکی از همکارا رد میشد و من باید لبخند میزدم و به صورت لب خانی باهاشون سلام و احوال پرشی و معاشرت! می کردم.

هشتو رب کلاسمو تحویلم داده بودن. نرگس گفته بود اگه تو امتحان فقط نوشته باشیم "ژوزف" نمره میدین بهمون؟ گفته بودم آهان! ینی شما خیلی صمیمین با هم ، به اسم کوچیک صداش میکنین؟

سرم روی میز بود و گیج خاب. خانم مسئول اومده بود و گفته بود برگه ی امتحان بچه هاتو ندادن بهت؟ گفتم نه! دسته ی ضخیم برگه ها رو گذاشت روی میز و گفت ماله شاگردای خودتو جدا کن! یک دقیه بعد گفته بود: ببخشیدا نازنین جان! می تونی ماله هر رشته ای رو جدا کنی؟شرمنده واقعن! میدونم سخته ها! گفته بودم آره حتمن!

توی راهروی مدرسه ی راهنمایی حورا و حورا و یاسمین رو دیده بودم. پنج دقه ای با هم حرف زده بودیم و خندیده بودیم بعد من رفته بودم توی دفتر دبیران و خانم "ک" لیستو داده بود دستم که نمره ی مستمر و نهایی شاگردامو بنویسم و گفته بود باید کارنامه ی توصیفی هم پر کنم! زنگ خورده بود. پرسیده بودم : من کدوم طبقه باید برم الان؟

بچه ها دوربین به دست توی راهرو از حسن یوسف ها و عروس ها و کاکتوس ها و مردهای چوبی فوتبال دستی! عکاسی کردند بعد پای تخته برای صدمین بار لنز ها و فیلتر ها و دوربین ها و اجزای دوربین را مرور کرده بودیم.تا بلخره ساعت دوازدهو ده دقیقه شده بود.

کارنامه های توصیفی _عموما_ با A+ پر شده بودند و نمره های مستمر و نهایی هم 20 و 19 .

ساعت یکو پنج دقیقه صحیح کردنه 16 تا برگه ی دو رو تموم شده بود. سه تا نمره ی کامل و سه چارتایی هم 19 و 18! بقیه متوسط . دو سه نفری هم گند زده بودند رسمن! تازه با دو قورت و نیم باقی زیر برگه هایشان طومار هم نوشته بودند و منو به نامردی متهم کرده بودند.

بعد هم حساب کتاب نمره های کلاسی و جمع زدنه نمره ها با هم و میانگین گرفتن و این برنامه ها!

بعدتر باز نشسته بودم سر فرصت دری وری هایی که توی برگه هایشان نوشته بودند را مرور کردم. که  عکس حاصل از لنز تله! دایره وار است! و ابن حسن! اولین کسی بوده که از اتاقک تاریک برای دیدن ستارگان استفاده میکرده! حتا اتاقک تاریک در بعضی موارد شیشه هم داشته! که مثلن عمق میدان ینی میزان گشادی! دهانه ی دیافراگم! در تعریف دیگری آمده بود عمق میدان ینی حد بی نهایت فوکوس! از بین همه ی عکاس هایی که عهد بوق به ایران آمده بودند فقط "لوئیجی پشه" یاده همه مانده بود و بقیه ی اسامی تبدیل شده بود به یک سری شبه فحش! های احمقانه. حتا یکیشون بعد از پر کردن جاهای خالی با اسامی دری وری ، نوشته بود : (یادم نیس!) منم جلوش نوشتم تابلوئه! از همه خنده دار تر ولی جواب یکی از بیبی انیشتن ها  در جواب به سوال "چه کسی اولین عکس جهان را به ثبت رساند؟ بود.

   + نازنین ; ٤:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٠/٢٥
comment تو بِبار()

Befor knowing my awesoem personality,lets get one thing straight 2

هیچ وخت دوست ندارم برای آدمها معما باشم! سوال لاینحل! و متقابلن از مردم! هم همین انتظار را دارم. حشر و نشر داشتن با من ، شامل یک دوجین سوال است که هر بار از شما خاهم پرسید! چون دوست ندارم ناخاسته برای شما سوء تفاهم و ناراحتی ایجاد کنم.

از حرف زدن واسه حل مشکلاتم استفاده میکنم. حتا ممکنه یه وختی یه چیزایی که به نظرت احمقانه باشه ازت بپرسم! چون من تو دلت ، تو سرت ، تو فکرت نیستم که بدونم چه احساسی داری! چه فکری میکنی! چه نظری داری!

از آدمایی که"معما" بازی از خودشون در میارن که فک میکنن آمریکان و بقیه باید کشفشون کنن خوشم نمیاد زیاد. کلن به نظر من تو رابطه های انسانی به نفع خوده آدمه که زیر نویس داشته باشه!

یه آدمایی هستن که منو ناامید می کنن. که طرز فکرشون ، رفتارشون ، برخوردشون "دیوار" گونه اس.

برخلاف چیزی که به نظر میاد ، واقعن آدما برام مهمن. دوس دارم که باهاشون ارتباط داشته باشم ، حرف بزنم ، چیز یاد بگیرم ! ولی بعضیا هستن که با آدم مث انگشت با حلزون! برخورد می کنن! ینی همیشه رفتار و حرفاشون یه جوری آدمو این شکلی میکنه :-| که مث حلزون در برابر لمس انگشت ، مجبور میشی شاخکاتو جم کنی و آخرشم بری تو "زون" ات!

بعدش کلن من خوشم نمیاد وختی یکی حوصله نداره یا اصلن ارزشی واسه چیزی که من دارم میگم قائل نیست ، هی حرف بزنم. نه اینکه از رو دلخوری باشه ها! اتفاقن اصلن ناراحت نمی شم. خب بنده خدا کلن سیاره اش از من خیلی دوره! چه اصراریه من هی در مورد جاذبه های سیاره ی خودم حرف بزنم.

معمولن این بی علاقگی ها رو تو آدمای اطرافم کشف می کنم و دیگه هیچ وخت در مورد چیزایی که میدونم واسشون اهمیت نداره حرف نمی زنم.

اینجوری میشه که هی حرفام کمتر و کمتر میشه. که بضی وختا با خودم فک میکنم الان دیگه من چه حرفی دارم بزنم؟

البته نه که من از این آدمای حساسِ زود رنجِ اشک تو آستینی باشما! معمولن مث موش کور هزارتا تونل توی آدما ایجاد میکنم که اگه 999 تاش به "دیوار" رسید، باز یدونه راهه باز وجود داشته باشه که بشه با هم تعامل داشته باشیم ، ولی هستن آدمایی که میتونن موشه پرکاری مث منو دائما به دیوار بتنی بکوبن! در مقابل این آدماس که من حلزونه توی "زون" میشم و از نوع بشر ناامید!

میتواند ادامه داشته باشد.

   + نازنین ; ٧:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٠/٢۳
comment تو بِبار()

بهمون برچسب "بی جنبه " زد حتا!

تو خر تو خری پیچیدن تاکسیا و شخصیا و اتوبوسای خط ویژه ی تجریش –راه آهن و توقفای به جا و بی جا اوله خیابون ولیعصر، پلیسه دست یه خانوم خیلی پیرو گرفت و از عرض خیابون رد کرد.

منو فرناز هشت صب شگفت زده از این همه انسانیت با هم گفته بودیم : عزیزم! آقا پلیسه مهربووووووووون!

گلی از صندلی عقب گفته بود خاک تو سرتون! شنید! نتونست جلو خندشو بگیره!

   + نازنین ; ٧:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٠/٢٢
comment تو بِبار()

اینم از زندگی ما!

1-با صاف کردن مداوم گلو ، سرفه ها خشک تا مرز بنفش شدن و اشک ریزش چشم و صدای دالبی! روزگار میگذرونیم.آنتی بیوتیک درمانی و شلغم درمانی میکنیم.کماکان بین شیرینی و شوری و بی مزگی تفاوتی نیست.

2-اون روز تو یه جمی یه تازه عروس! (4 ماهه ازدواج کرده)حضور داشت که طبق معمول همیشه ی زندگیش! بیمار و نزار بود . بعد همه هی با لبخند و چشمک و این حرکتای منظور دار ، ازش میپرسیدن که خبریه؟ از اونجایی که تنها مجرد موجود در جمع من بودم رفتم یه قسمت دیگه که عزیزان بتونن با خیال راحت وظایف ما.ما.یی و تن.ظیم خانواده شونو انجام بدن. چیه این حرکتا واقعن؟ کی میخایم یاد بگیریم انقد درگیر زندگی خیلی خصوصی بقیه نباشیم؟ البته خوده سوژه هم مقصر بود به نظر من.

3- منم به قد خودم اخلاقای بد و ناهنجاریای روحی روانی دارم ، ولی بعضی وختا یه برخوردا و حرفایی از بعضی آدما میبینم و میشنوم که فک میکنم خدایی من چقد سالمم!

4- معمولن یدونه قرص آدامسو! (فک کنم واحد شمارشه دونه های آدامس قرصه دیگه!) نص میکنم میخورم. اما از وختی 4 تا دندون به دهنم اضافه شده ، آدامسه گم میشه! ینی میره اون تها گیر میکنه! زبونمم بهش نمی رسه! مصرف آدامسم رفته بالا!

5-اون دفه به خاهر گو.لو که داشت شصتمین شکلاتشو میخورد گفتم پس من چی؟ اصن به من تارف نکردی! من مهمونم مثلن! خیلی ریلکس همه ی شکلاته رو گذاشت تو لپش و گفت تو مهمون نیستی! نینویی!

6-آقای طوطی خیلی حرفه ای از رو میز با سیم لب تاب راپل میکنه و خودشو میرسونه رو تختم و گوشیمو میندازه پشت تخت و بر میگرده سر جاش! ینی رو بهش بدم روزی صدبار میخاد این کارو بکنه! اونوخ به تیکه های هویج و تخمه های خودش اگه دس بزنی چشمتو میخاد در بیاره!

   + نازنین ; ٤:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٠/٢۱
comment تو بِبار()

بخش اورژانس پلک چشم هم که نداریم!

آقا! کلن غیر از دوتا چشم دو تا ابرو و دماغ و دهن و یه گردو! (به صورت پیش فرض دیگه ، چون ماله من گرد نیست) و ناخونامون ، ما به حس کردن هیچ کدوم از قسمتای بدنمون تا این حد از نزدیک ، سعادت پیدا نکرده بودیم!

خب مثلن یک قسمتهایی از اسکلت بندی  هست که میشه تو آینه و لباس مجلسی! دیدش! ولی قسمتای داخلی تر معمولن نه حس میشن نه کسی اصن بهشون فک میکنه!

حالا الان من میتونم بهتون بگم که وختی نفس میکشین چنتا از دنده هاتون از جاشون تکون میخورن به سمت بالا!  یا وختی بزاق دهنتونو قورت میدیدن دقیقن چنتا پله توی مری تو رو طی میکنه تا برسه به معده! همچنین محل دقیق سینوس ها و گوش داخلی رو . حجم کره ی چشم و میزان فضایی که در داخل اشغال کرده ،حتا اون بن بست تونل گوش درون جمجمه رو من الان میدونم کجاس دقیقن.

جذاب ترین عضوی که به وجوش پی بردم ، پلکه چشمه! بله همون پوست نازکه بالای چشم که صد در صد خانومها خیلی زیاد باهاش صمیمی هستن (چون بار سنگین خط چشم و سایه و تزئینات توهم زا! رو با هر میزان غلظت و ضخامت به راحتی و با صبوری هرچه تمامتر به دوش میکشه!) با همه ی اینا وختی در خط چشمتو میبندی کلن فراموشش میکنی! خدا نکنه که این عضو صبور و زحمت کش و مهم ، از حالت نرمال خودش خارج بشه . چون در این صورت شما وضعیتی شبیه یک بیمار قلبی با اوضاع وخیم رو پیدا میکنید.

چون هم قلب دردناک و هم پلک چشم دردناک ، بسیار وظیفه شناس و متعهد هستن و حتا در حالتی که میدونن دارن با تکون خوردنشون درد ممتدی رو به وجود میارن ، بازم اصرار دارن کارشونو به نحو احسن انجام بدن!

   + نازنین ; ٦:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٠/۱٩
comment تو بِبار()

یکی بیاد منو خاموش کنه!

دعوت بودیم یه مهمونی ناهار زنونه. بعدش گربه داشتن. سه تا! مینا داشتن دوتا! و یه جور پرنده ی زینتی خیلی خوشگل و بی صدا ، چارتا!

ولی مهمونی وختی زنونه باشه ، زنام حساس! همه ایش ایش میکنن به گربه های تو حیاطو  تو رو به زور میشونن رو مبل که نری تو حیاط گربه ای بشی!

منم همش رفتم زیر کرسی! بله! کرسی! خیلیم چیزه باحالی بود! اصن واسه خونه ای که تازه با جوراب! روی سرامیکاش پا میذاشتی کلن مور مور میشدی از سرما، خیلیم چیزه واجبی بود اصن.

اونوخ از همون زیر کرسی مدیریت میکردم روابط اجتماعی مو! انقدم خوب بود. همه پرتقال پوس میکندن به من تارف میکردن!ولی من امروز پرتقالم نمی اومد.

کلن ناهارمم نمی اومد. سر سفره به حضار گفتم من دارم پیازچه میخورم ، کی بعد از ناهار با من حرف میزنه؟

البته دیگه احتیاجی به داوطلب نبود ، چون تنکس تو دوتا قاشق خورشت قیمه ی مجلسی و پر از روغن و چند عدد گل کلم توی ترشی ، بنده از پای سفره به بعد ، گرجوالی صدامو از دست دادم و الان کاملن سایلنت در خدمت خانواده هستم.

عطف به این پست ، فقط عاطفه ی خویشاوندی است که ما رو کنار هم نگه داشته. تصویر دل نشینی که نداشتیم ، صدامونم از دست رفت! شده مث وختی که تی وی ر.حیم.پور.ازغدی پخش میکنه و من صداشو میبندم!

   + نازنین ; ٩:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٠/۱۸
comment تو بِبار()

پس چرا نمی کنه؟

یکی از بدترین اتفاقایی که برام میفته اینه که دوست خوبم گوگل ، اون چیزی رو که میخام نداره.  نه کلیپ آرتشو نه دیجیتال آرتشو نه حتا لاین آرتشو! بعد من مجبور میشم خودم دس به کار بشم و تخته شاسی مو بیارم و ورق آچار و اتود و پاکن و این کثافت کاریا!

میگم کثافت کاری ، چون واقعن هست! ینی انقد من حتا از زمان دانشجویی از این حرکته اتود زدن بدم میومد که حتا الانم وختی واسه خودم، مجبورم کار کنم باز با سختی و با کتک! باید بشینم سرش! همشم دنبال بهونه ام که بذارمش زمین و برم! ولی نمیشه. چون فقط تا 30 دی وخت دارم که درستش کنم. و فردا هم تا غروب خونه نیستم! اجراشم کلی طول خاهد کشید! مطمئنم!

خب چه وضشه؟ مگه قرار نیس گوگل به آدم خدمت رسانی کنه؟ 

   + نازنین ; ٤:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٠/۱٧
comment تو بِبار()

خراب صداقتش شدم ینی...

بعدش هی میگفت یه دوستی دارم ، انقد مثه توئه! خیلی شبیه توئه! انقد اینجوریه انقد اونجوریه!

آخرش گفتم ینی چه جوریه؟

گف مث توئه دیگه! زشته ! ولی باحاله!

خنثی

   + نازنین ; ٢:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٠/۱٧
comment تو بِبار()

قبلنا...

1-میخاستم برم بهش بگم آقاجان تقصیر شما نبود. یک وختهایی از همه طرف به آدم فشار می آید و اعصاب آدم ریز ریز میشود و این جور وختها آدم فقط دنبال یک راهه فرار است دوس دارد باره یک چیزهای "نه زیاد مهم" از دوشش برداشته شود. کلاس تو یکی از آنها بود! همین! من فقط نمی توانستم آنقدر که تو میخاهی باشم و کار کنم و متمرکز باشم و متنفرم از اینکه یک جایی بروم و الکی بروم و خودم و دیگران را مسخره کنم. و اصلن بیشتر از همه ی اینها من از چرت گفتن و چرت شنیدن بیزارم. خب کلاست هر دوی اینها را داشت. و من خیلی متاسفم که اولین و آخرین برخورد ما با هم توی داغون ترین شرایط من اتفاق افتاد و باعث شد من خیلی گستاخ به نظر بیایم.

2-میرفتم رو اعصاب الهه. الهه کارای دانشگاه براش حکم ناموس داشت! کلن در حال مرگم که بود باید کاراشو انجام میداد. من بی ناموس بودم! به ناموس اونم دست درازی میکردم! همیشه تو سایت که میشستیم داشت با استرس کاراشو انجام میداد من هی کرم میریختم. اونم دقیقن هر بار حرص میخورد. حالا چرا، من نمی فهمیدم! خب حالا انجام ندادی ، الان داری اجرا میکنی دیگه! استرس چیو داری؟ نمی فهمیدمش. بعد از استادا حساب میبرد مث بنز! یه شیش واحدی داشتیم ، استادش خیلی سخ گیر بود. تبلیغات شهری و اینا بود . بعد من سه جلسه پشت هم غیبت کردم . دو بارش اعصاب نداشتم ، نرفتم. یه بارشم رفته بودم شمال! ینی قرار نبود برم. یهویی شد. منم رفتم. بعد الی گوشی منو ترکوند انقد اس داد که خاک تو سره بیشعورت! شیش واحدی رو افتادی! فهیمه گفت بش بگین نیاد! پش بندشم سیما هی زنگ زد که فهیمه و گیسو ، میخان بندازنت! من چی کار کردم؟ گوشیمو خاموش کردم. رفتم پای منقل! کباب باد زدیم و استخونامونم دادیم به شیش تا سگی که دور ورمون رژه میرفتن! بعدش الی برام رف تو قیافه. منم محل ندادم. خودش خوب شد.

3- دراز شده بودم روی کاناپه. جلوی تلوزیون. سقفو نگا میکردم ولی. گوشیم روی بالای سرم ویبره زده بود. اس ام اس بود. از طرف یک آدمی که یک روزی نزدیک ترین آدم به من بود. یه قدم ، فقط یک قدم با من فاصله داشت. بعد دنیا یکجوری وارونه شده بود که فاصله ی مان شده بود اندازه ی زمین تا اورانوس. خاسته بود هم را ببینیم. بعد از هشت سال. حالا اس ام اس فرستاده بود که هم را ببینیم. گفته بودم کجا . و اعتراف میکنم به محض سند شدن اس ام اسم فقط فکر کردم : حالا چی بپوشم؟

تمام روز بعدش هم فقط کرده بودم چی بپوشم حالا؟ انگار فقط مهم بود لباسم خوب باشد.مناسب باشد. از شلوار جین و پالتوی کمر دار شروع کرده بودم و رسیده بودم به شلوار ورزشی گوچی! با سوئیشرت قرمز مشکی! بعد در کمد را بسته بودم و فکر کرده بودم بیخیال حالا یه چیزی میپوشم! تازه واسم مهم شده بود که چی میخاد بپرسه مثلن؟ چرا انقد خنگم که اصن نپرسیدم چی میخاد بگه بعد از این همه وخت؟ واسه چی اصن گفتم میام؟ به هوش اومده بودم انگار تازه!

از کافی شاپ خوشم میاد. نه که عاشقش باشم. ولی تو زمستون یکی از مکان های مناسبه واسه پناه گرفتن! من توی نگاه اول شناخته بودمش. ولی اون اول از دیدن من تعجب کرد. با هم  دست دادیم. من که نمی خاستم بوسش کنم! اونم نیومد جلو. بعد تا بشینم گفته بود چقد عوض شدی تو. گفتم آره ولی دهنم هنوز همونقد گشاده! خندیده بود. آخه دهن اونم گشاده! بعد هی به دستای من به انگشتام نگا کرده بود. بعد گفته بود یه چیزی بخوریم. گفتم بخوریم خب! گفته بودم من یه چایی میخام. با کیک شکلاتی! گفته بود چایی؟ آدم میاد تو کافی شاپ چایی میخوره؟ تو خونه اینهمه چایی میخوری! گفتم خب من همون نازنینی که تو خونه است رو با خودم آوردم! مگه قراره آدم میاد کافی شاپ یکی دیگه بشه؟ من هرجا برم چایی میخورم! نگام کرده بود. گفتم خب حالا اگه دوس داری یه میز گرونو حساب کنی ، هات چاکلت میخورم!

   + نازنین ; ۱:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٠/۱٦
comment تو بِبار()

اونوخ سبزی پلو ماهی با دس خوردن ، یک جور ارزش محسوب میشه!

مثلن یه کارایی هس که از جنبه ی عمومی ! بخای بهش نگا کنی درست و عقلانی و پسندیده نیست! ینی مجلسی نیست! ولی خیلی خوش میگذره وختی انجام میدیدش.

تو خونه ی ما مثلن پابرهنه رفتن تو آشپزخونه خیلی شنیعه! ولی من تقریبن بیشتر وختا میرم! خوشم میاد سرامیکا خنکه! یا مثلن با بطری دوغ و آب سر کشیدن ! اگه مامانم ببینه چنان جیغی میکشه سرت که درجا خفه شی!

من از بیماری ها و تفریحاتم البته! اینه که ساعت یازده شب به بعد هی برم تو تاریکی آشپزخونه وایسم دمه یخچال ، طبقاتو اسکن کنم! و همونجا یه چیزی بخورم! یه چیزی ینی مثلن یه تیکه پنیر یا یدونه آلو جنگلی یا زیتون! بعد اگه مامانم بیدار باشه و سر برسه من مجبورم برای بار یک میلیاردم! غرغراشو در مورد باز نذاشتن در یخچال و اینکه منوی موجود همونه که نیم ساعت پیش بوده ،چرا من ول کنه دامن یخچال نیستم! گوش کنم. تازه اگه پا برهنه هم باشم و ببینه که هیچی دیگه!

بعدش یکی دیگه از کارایی که من خیلی دوس دارم ، کتاب خوندن تو تخته! حالا این چیزه بدی نیست ، ولی دوس دارم وختی کتاب میخونم یه چیزیم بخورم! مثلن شکلاتی ، آلبالو خشکه ای ، چوب شوری ، تخمه جاپنیی! چیزی! بعد مجبورم خیلی یواشکی این کارو انجام بدم چون مامانم اگه ببینه چنان نگاه سردی بهت میکنه که کلن اشتهات کور میشه! خب مگه چیه؟ خیلیم خوش میگذره! اصن تخت خودمه! مورچه ها میان منو میخورن! چیکار دارن به شما!

بعد وختایی که مهمون داشته باشیم من معمولن سر سفره غذام نمیاد! بعدش نصفه شب که میشه و مهمونا میرن من دلم میخاد غذا بخورم. به نظر همه خیلی کاره بدیه! ینی مثلن من گشنه بخابم خیلی بهتره تا اینکه غذای ولرم بخورم ساعت دوازده!

یا مثلن اگه سالاد ماکارونی یا پیراشکی درس کرده باشم ، نصفه شب که میشه میرم میارم همزمان با فیلم دیدن میخورم.

ماست با انگشت! خدایی لذت ماست خوردنو صد برابر میکنه!

یا اینکه با انگشت از تو شیشه ی ترشی کل کلم و کرفس دربیاری!

ولی خب همه ی این کارا از نظر مامان من بسیار نکوهیده میباشد و من مجبورم همش قایمکی انجام بدمشون و عذاب وجدان باعث بشه که کوفتم بشه!

   + نازنین ; ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱٠/۱٥
comment تو بِبار()

از این خوشگل تر چی هس تو دنیا؟

   + نازنین ; ۸:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٠/۱٤
comment تو بِبار()

معلم بازی (4)

دختره سه سال تمام با ما همکلاس بود. پوستی میکند از بچه ها و معلم ها. هایپر اکتیو بود. رو اعصاب بود. خشن بود. تن صدایش به شدت بالا بود. رفتارهایش شتاب زده بود و همه ی مراحل شرکت در کلاس و ارتباط با دیگرانش ، یک پروژه ! روزی نبود که جیغ بنفش یکی از معلها و اشک یکی از بچه ها را در نیاورد. کل مدرسه میشناختندش و هرسال بیچاره ترین و بدترین کلاس ، کلاسی بود که دختره تویش بود! حتا بعضی مادرها وخت ثبت نام اصرار میکردند دخترشان توی کلاسی که فلانی هست، نباشد!

همیشه توی جلسه های مادران ، یک مادری پیدا میشده که شکایتش را بکند و حتا چند باری بعضی ها گفته بودند تعادل روانی ندارد! خانواده اش خیلی خود خاهند که این جوری با روان بچه های دیگر بازی میکنند! خب دخترشان را تربیت کنند یا ببرند مدرسه ی استثنایی ها!

بعضی معلمها تحملش میکردند. بعضی ها به کار میگرفتندش. بعضی ها از کلاس اخراجش میکردند. بچه ها هم عمومن تحویلش نمی گرفتند. یک عده ی اندکی بودیم که تحملش میکردیم. سازش میکردیم. مثلن یکی از بچه ها بود که از همه لحاظ پرفکت بود. درسش خوب بود. خطش خوب بود. سلیقه اش خوب بود. تر تمیز و مرتب بود. داوطلب انجام همه ی کارهای فوق برنامه بود و قرآن و سرود میخاند. هر سه سال با این دختره توی کلاس ما بود. و همیشه اولین نفر بود که قبول میکرد دختره توی گروهش باشد.

دختره مذهبی بود. چادری بود. خانه ی شان روبروی مسجد محل. خودش و مادرش و خاهرش هرشب نماز جماعت بودند. مادرش خیر و فعال بود توی مسجد . جنوبی بودند. اهواز.

بعد از سال اول دبیرستان دیگه ندیدمش.

همون سال یه همسایه ی جدید اومد واسه طبقه ی اولمون. که یه پسر داشت همسنه داداش کوچیکه ی من. پسره شیرین میزد. چن وخ بعد پسر بزرگشون تصادف کرد. یه تصادف خیلی بد. ضربه ای که به سرش خورده بود ، اعصابشو به هم ریخته بود. دو سه باری با باباش دواشون شد. از اون دواهای وحشتناک که شیشه میشکنن و عربده میکشن! یه بار نصفه شب بود. و صداشون یه جوری توی را پله و پارکینگ پیچید که همسایه های ساختمون روبرویی هم اومدن!بعد یکی از همسایه ها سرشون داد و هوار کرده بود که خجالت بکشید! فرهنگ آپارتمان نشینی ندارید! وحشیا!

چارسال بعد رفتن، زاهدان انگار.

دختره و همسایمون ، دوتاشون یه درد مشترک داشتن. دردی که خیلیا نمی دونستن. دردی که خیلیا یادشون رفته. بابای دختره و آقای همسایه ، هردوشون "موجی" بودن. سوغات جنگ.

بابای دختره رفته بود جنگیده بود که حالا مامانای ما خونوادشو "خودخاه" خطاب کنن. آقای همسایه رفته بود جنگیده بود که حالا جناب دکتره طبقه ی دوم با دستای پوست نازکش! سرشو از لای در واحدش بکنه بیرون و بهش بگه وحشی و بی فرهنگ.

ادامه مطلب
   + نازنین ; ٤:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٠/۱٤
comment تو بِبار()

هیچی دیگه بعدش سالادمو با سس خوردم!

دیگه اینکه توهم وای من چقد چاقم و چقد چاق شدم و چرا انقد چاقم! منو کشته بود. تمام این دو هفته ی اخیر. وجود هم نمی کردم برم روی ترازو. کلن با این توهم زندگی میکنم البته من! ولی دیگه خیلی رفته بود رو اعصابم. ینی یه جوری که حس میکردم الان قشنگ 60 کیلو شدم مثلن. 60 کیلو شدن به نظر من ینی دیگه خیلی چاق!(برای قد خودم منظورمه ها) بعد یه شلوار جین دارم که سایزه 28 است. هروخت بخام چاق شدنمو بسنجم اینو میپوشم اگه اندازه باشه همه چی گل و بلبل میشه. اگه نباشه ام نمی دونم چی میشه! چون تا حالا نشده که اندازه نباشه!

پوشیدمش. اندازه بود. یذره احوالم بهتر شد.

دیگه آخرش امروز صب بعد از حموم رفتم رو ترازو و با دیدن پنجاهه متمایل به پنجاه و یک ، دریافتم که بله! اندکی چاق شده ایم! ولی حالا تا 60 مونده!

   + نازنین ; ۳:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٠/۱٤
comment تو بِبار()

سر فرصت به زندگیت میرسی!

آدم اگر عاقل باشد خیلی کارها نمی کند! خیلی کارها. اصولن عقل و انجام ندادن و دوری کردن با هم رابطه ی مستقیم دارند انگار. آدم اگر عاقل باشد زندگیش حتمن خیلی چیزه خوب و پرفکتی است. همه ی تصمیم هایش توضیح -و نه توجیه- دارند. حتا ماکته پیش ساخته شاید! آدمهای عاقل حتمن هر وخت بر میگردند و پشت سرشان را نگاه میکنند به خودشان و راه های رفته ی شان افتخار میکنند. اصلن لابد خیل عظیمی از جمعیت را میبینند که دارند از قدمهای آنها شابلون گونه! برای ادامه ی مسیر استفاده میکنند.

من عاقل نیستم. حالا اگر منتظرید که مثل آن سوپر استار بازیگرمان ، یقه ی آخوندی پوشیده باشم و زل زده باشم توی چشمهای شما و انگشت اشاره ام را بالا گرفته و صدا رسا! کرده باشم که "من عاشقم" ، باید بگویم خیر. من نه عاقلم نه عاشق. من خنثام.

بعد اینکه آدم خنثا باشد خیلی هم چیزه خوبیست. چون نه کسی توقع فداکاریهای افسانه ای حاصل از کوری دوتا چشم! از آدم دارد نه تصمیم های و اکشن های فلسفی ! همینجوری نرم برای خودت در لاین کندرو قدم میزنی!

   + نازنین ; ٥:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٠/۱۳
comment تو بِبار()

عادی برخورد کنین بابا!

پریشب دوازدهو اندی ، به مهسا اس دادم که تولدت مبارک دوستم! بعد خابم برد! به راحتی!

صب از حموم که اومدم ، گوشیمو چک کردم و دیدم که جواب داه. البته گفته بود تولدش پس فرداس، ولی من خیلی دوسته خوبیم که همیشه اولین نفر بهش تبریک میگم! البته مبرهنه که من اگه دوس خوبی باشم یه بار یه جایی مینویسم که تولد مهسا دقیقن چه روزیه، که هی همیشه دو روز جلوتر بهش تبریک نگم!

بعدش امروز که هوا برفی و سرد بود خیلی خوشال بودم که من لازم نیست از خونه برم بیرون . و یاده اون ترمای آخر دانشگا افتادم که هر وخ برف میومد من با یه دقت خاصی غیبتامو برنامه ریزی میکردم و نمی رفتم!

اونوخ بچه ها خل بودن تو دانشگاه ما ، برف که میومد فستیوال آدم برفی را مینداختن! بعدم استادا رو اجیر میکردن که وایسن کنار آثار هنری شون عکس بندازن باهاشون!

البته من هیچ وخ در این حرکتای دور از عقل شرکت نمی جستم. و فقط از پشت پنجره ی کارگاه نظاره میکردم . یه بار ژوژمان چاپمون افتاده بود یه روز برفی ، که پوستمون کنده شد تا رسیدیم دانشگا ، بعد بچه ها کاراشونو چیده بودن و زده بودن به دیوار ، رفته بودن تو حیاط دوتا گروه شده بودن برف بازی میکردن. من و راضیه و الی فک کنم فقط مونده بودیم تو کارگاه. اونوخ تندیس از تو حیاط دید که من تو کارگاهم و با تارا و پرستو اومدن منو کشیدن بردن تو حیاط. بعد تا ولم میکردن من میدوئیدم تو دوباره اینا با دستای پر از برف میومدن تهدیدم میکردن و میبردن تو حیاط. فک کنم شیش بار این اتفاق افتاد. آخرشم همه ی یقه ی و جیب و مقنه و همه جای من پر از برف شد . آقای خ ، مسئول کارگاه چاپم وایساده بود به ما میخندید .

حتا فرناز اینا اردو میذاشتن! میرفتن برف بازی. ینی واقعن درکشون نمی کردم. کلن نمی دونم چرا باید برای برف ذوق کرد! خب برفه دیگه!

   + نازنین ; ٩:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٠/۱٢
comment تو بِبار()

بیاید واقع بین باشیم!

هوم. میدونی! بعضیا هستن ، که وختی باهات تکلم میکنن ، چه خبر ،چه خبر و دیگه چه خبر! گفتناشون فقط یه معنی داره! معنیشم اینه که احیانن ازدواج کردی یا نه! ینی کلن از عروسی مروسی چه خبر!

حالا شما بخندین . ولی من این آدما رو میشناسم و از دغدغه هاشونم مطمئنم که اینو میگم! اونوخ نه که فک کنی من به خودم سختی میدم و براشون چیزی رو توضیح میدما. نخیر. من اصولن از اغنا! کردن آدمای فضول خوشم نمیاد. فلذا فقط ازشون میپرسم که دوستم دنبال چه خبری هستی دقیقن؟ بپرس من بهت بگم!

بعدش آدما همونجوری که رنگ مو و پوست و لحن حرف زدنشون با هم فرق میکنه ، افکار و عقاید متفاوتی دارن ، منتها عمومن تفاوت رنگ مو رو (که میشه به راحتی عوضش کرد) راحت تر از تفاوت عقیده قبول میکنن.

ینی یه عده ای هستن همیشه در حالا غسل دادن عقاید دیگران با تجربه های خودشونن! یکی از این تجربه ها هم ، تجربه ی ازدواج و زندگیه متاهلیه! من تو دوستای نزدیکم دو نفرن که ازدواج کردن ، از دوستای قدیمی و دبیرستانیم تقریبن بیشترشون ازدواج کردن ، بعضیاشون حتا بچه ام دارن! البته که من خیلی خوشحالم برا همشون ، که زندگیه خوبی دارن و خوشبختن و راضین.

ولی بعضیاشون هستن که به من میگن تو "هنوز" مجردی؟ این هنوز من نمی دونم ینی چی! انگار مثلن مجردی یه دد لاینی داره که من خیلی وخته رد کردمش خودم نفهمیدم! خب آره من فعلن و تا اطلاع ثانوی مجردم. کلن من ازدواج کردنو یه پدیده ی جهان شمول در نظر نمی گیرم. خیلیا ازدواج میکنن. خیلیای دیگه هم نمی کنن. اصنم به نظر من مجرد یا متاهل بودن دلیل بر خوبی و خوشبختی یا بدی و بدبختی هیچ کس نیست.

والا من آنتی مریج و این صبتا که بعضی وختا عزیزان میگن نیستم ولی به نظرم حالا  واسه داشتن یه زندگی خوب ، ازدواج حتمن یه آپشن نیست! آدم میتونه مجرد باشه خیلیم خوشال باشه. البته اگه واقعن یه کسی رو پیدا کنه که خوب باشه ،با هم تفاهم داشته باشن حس خوبی داشته باشن به هم ،  چم دونم حداقل سه ساعت بتونن بدونه دعوا با هم حشر  و نشر و تعامل داشته باشن  ، خب بره ازدواج کنه! خیلیم خوبه! خیلیم خوش میگذره! ولی وختی پیدا نشده "هنوز" من دلیلی نمی بینم که بخای نگران باشی یا غمگین یا هرچیزه دیگه ای!

کلن واقعیت اینه که به تعداد دخترای روی زمین ، بلکم بیشتر ، پسر وجود داره ! so dont worry,U'll find one!چشمک

   + نازنین ; ٥:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٠/۱۱
comment تو بِبار()

از کی ، چی دوس دارم!

مثلن من کیک شکلاتی خیلی خوب درس میکنم. چون عشق شکلات منو کشته! بعدش با علی میشینیم کیک شکلاتی +خامه ی شکلاتی +قهوه ! میخوریم. مامانمم با چندش بهمون نگا میکنه!

مامانم آشپزیش خوبه ، چون مث من در مصرف روغن امساک نمی کنه! معمولن تو مهمونیا زیاد غذا نمی مونه ، البته اگه توهم همیشگی مامانم نسبت به کمبود غذا! عود نکرده باشه. بعضی غذاهاشو من اصن تا حالا نخوردم نمی دونم چه مزه ایه! ولی نظر جم اینه که خوبه!

اونوخ من عاشق قیمه بادمجونای خاله کوچیکمم! ینی حرف توش نیس. مخصوصن وختی سالاد شیرازی با آبغوره ی خونگی خودشو میذاره کنارش! من معمولن تا مرز انفجار میخورم! فسنجونشم خیلی خفنه این خالم.

ماکارونی با مرغی که هـ بلده ! به نظر من بهترین ترکیبه که میشه از مرغ و ماکارونی به دست آورد. باید دعوتش کنم خونمون واسم درس کنه!

همه ی ترشیایی که دختر خاله وسطیم درس میکنه! اصن تو بگو ترشیه کوفت! انقد خوشمزس که من ترشیای هیچ کسه دیگه به چشمم نمیاد.

سوپ جو فقط اونی که دختر عمه ی مامانم ماه رمضونا درس میکنه! بهشته تو کاسه! ایضا سالاد ماکارونیش.

میرزا قاسمیه خاله بزرگم. البته خونه ی خاله بزرگم تنها جاییه که من میرزا قاسمی میخورم. چون ما خودمون درس نمی کنیم. خانواده دوس ندارن.

همینا فعلن.

   + نازنین ; ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱٠/۱۱
comment تو بِبار()

روغن جامد،ماست،پنیر،ماکارونی ،ویفر،پودر ماشین لباس شویی حتا!

روزی که تولید کنندگان مواد غذایی کشورمون ، به این درجه از کیفیت برسن که بسته بندی شون ، دقیقن از همون قسمتی که نوشته :از اینجا باز کنید، "باز" بشه (بدون استفاده از سلاح سرد و مدیتیشن!)، اون روز ما به قدرت اول منطقه تبدیل میشیم!

*مستحضرید که باز شدن با "جر" خوردن ، متفاوته!

   + نازنین ; ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٠/٩
comment تو بِبار()

نکته!

تو این تبلغ مسخرهه هس ، تن تاک! آقاهه میگه از وختی از تن تاک استفاده میکنم ، رابطم با همکارام خیلی بهتر شده!!! اونوخ همکاراشم یه سری آقا هستن نشستن دوره میز . ینی منظورش رابطه ی کاریه؟؟؟ رابطه ی کاری چه ربطی به هیکل آدم داره دقیقن؟  به مامانم گفتم فک کنم خودش و همکاراش مشکلات اخلاقی ! دارن! والا! ینی چی خب؟ از وختی هیکلم خوب شده رابطم با همکارام بهتر شده!!!

   + نازنین ; ۳:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٠/٩
comment تو بِبار()

ورد و پی دی اف اون فصل و همه ی عکسایی که داشتمو براش فرستادم

بعدش بعضی آدما هستن ، خیلی طفلکین به نظر من! این که من صفت طفلکی رو واسه یکی به کار ببرم ینی خیلی ترحم منو برانگیخته! و این آدمها ، آدمایی نیستن که کمبود مالی و معنوی و جسمی ، داشته باشن. آدمایین که در یک سری خود ارزش بینی ! های سخیف! گیر افتادن!

ینی رو اعصابَمَنا! ناجور.

مثلن یکی از بچه های ما بود تو یونی، این همیشه در حال زیر آبی رفتن و زیر و رو کشیدن و چرچیل بازی بود. اصن من درکش نمی کردم! هنوزم نمی کنم! چون هنوزم همونجوریه. اصن نمی فهمم چرا انقد به خودش سختی میده! از ایناییه که همیشه توهم توطئه دارن انگار! بیخیال بابا! بی ریلکس! واسه کی؟ واسه چی؟ والا!

ینی هیچ وخ نمی شد از این یه چیزی بپرسی ، یه جواب راست و مستقیم بهت بده! همیشه یه گزینه ی سومی بود به اسم پیچش! مثلن حتا در مورد یه نرم افزاری ازش میپرسیدی ، حالا خدای اون نرم افزارم بود ، میگفت نمی دونم! فک کنم اگه اینجوری کنی بشه! اونوخ اون فکرش هزار و سیصدمین راهی بود که واسه انجام اون کار ، تو اون نرم افزار تعریف شده بود!  واسه همین من خیلی کم ازش چیزی میپرسیدم. البته کلن زیادم از من خوشش نمی اومد! نمی دونم چرا! ولی یکی دوبار حتا جلو خودمم به بقیه گفت انقد با این نگردین! این زرنگه! شما رو دور میزنه! فک کن من!!! البته خوشحالم که همچین تصویری از من در ذهنش ثبت شده بودا!نیشخندچشمک

بعدش این چنبار یه کارایی کرد که من خیلی دلم میخاست و توانایی شو هم داشتم البته ، که حالشو بکنم تو قوطی درشم چوب پنبه بذارم بندازم تو خلیج فارس! ولی چون کلن ارزش ندارن این آدما _از نظر من_ که بخای کالری بسوزونی براشون ، رد شدم.

روابطمو باهاش خیلی محدود کردم. البته خب نمی شد زیاد محدودش کنم! چون دوسته یکی از دوستای صمیمی بود و یه جورایی اتچ شده بودن به هم اینا! مث منو راضیه مثلن! و تقریبن بیشتر وختا با ما بود! بعدش اینجوری بود که حتا اون دوسته اتچ شده ی خودشم میپیچوندا!

بعد از فارغ التحصیلی و این صوبتا ، من میدونستم که این داره یه جایی تدریس میکنه _از قبل از فارغ اتحصیلی حتا_، ولی نه هیچ وخ به روش آوردم و نه چیزی پرسیدم. بقیه هم هربار ازش میپرسیدن میگفت هستیم! کاری نمی کنیم . بعد تا من رفتم تو مدرسه و تدریس عکاسی و اینا ، این شاخکاش تیز شد که چرا و چگونه! چون این و اون یکی دوستش ، عشق عکاسی و هنرهای مرتبط و مخلوط با عکاسی کشته بودشون ، ولی به جای اون دوتا ، منو راضیه که هردومون منزجر بودیم از عکاسی ربط پیدا کردیم به این هنر فاخر! _راضیه آتلیه داره_ خلاصه این تو جلسه ی دفاع یکی از بچه ها ، اومد نشست ور دله من!

ینی دقیقن ور دلما! خیلیم صمیمی و چیک تو چیک! شرو کرد که آره! عکاسی درس میدیو و خفن شدی و اینا! هی پرسید که رسمیی ، قردادیی، ثابتی ، ساعتیی، بیمه داری ، نداری! حقوقت چقدره! چیکارش میکنی! قرار دادت تا کیه! اصول دین دیگه خلاصه!!

حالا نمی گم چرا اینا رو پرسیدا! بعضیا اینجورین دیگه! تهه همه چیو میخان در بیارن! من هیچ وخ تا حالا از هیچ کس نپرسیدم حقوقت چقده! به من چه! مگه میخاد خرج منو بده؟ به نظرم خیلی سوال خصوصییه! و لزومی نداره دونستنش، تا وختی ربطی به اون آدم نداری. ولی اگه یکی ازم بپرسه بهش میگم. کلن من اهله قایم کردن و سکرت بازی و اینا نیستم تو این چیزا.

اون روز و چن دفه ای که بعدش همو دیدیم ، دوستمون! هی اطلاعاتشو در مورد زندگی کاریه من آپدیت کرد و نم پس نداد که من خودم فلان جا دارم کار میکنم. تا این که من خودم بهش گفتم ببین فک کنم ولی شرایط تو فلان جا بهتر باشه ها! یهو به تته پته افتاد که نه ! من اصن قاچاقی اونجامو ، دیگه میخام نرم ، و خیلی بده و اینا!

خلاصه ما چون خوبی هایی دیده بودیم ازش به هر حال، زیاد براش رو نکردیم که فرزندم من خودم میدونم کدوم استاد تو رو معرفی کرده به اونجا و تو دقیقن داری چیکار میکنی و تا کی هستی و کی منقضی میشی!

اونوخ دختر یکی از آشناهامون ، عینه رفتار همین دوسته منو داره. رشته مون با هم یکیه ، البته اون کاردانی بود بعد رفت کارشناسی خوند. تازه ام تموم شده درسش. و علمی کاربردی و آزاد خونده . حالا نه که بخام بگم این چیزا واسه من فضیلت یا رذیلت باشه ها! کلن من مدرک و تحصیلات و اسم دانشگاه برام با کاغذه دور ساندویچ برابره!

ولی این همش در حال تحقیق در مورد زندگی من بود و بیست چار ساعت از من میپرسید که چرا نمیای فیس بوک؟ یا هی مگفت من سرچ کردم یه پیج به اسم تو هست! و خلاصه یه باری که ما رفته بودیم خونشون ، رو کرد که تو کاره ساخت جینگولی جات و بدلی جات و این حرفاس. البته مامانش باب بحث رو گشود و اینم دیگه تو دروایسی آورد کاراشو نشون داد. که بد نبود. کلن من تحت تاثیر این مدل چیزا قرار نمی گیرم خب. ولی عالی نبود. متوسط بود.

اون روز من فقط یه کلمه از این پرسیدم که فلانی جان! این پارچه نمدی ها رو از کجا و به چه قیمتی خریدی احیانن؟ که فلانی جان دقیقن مث همون دوستمون تو یونی، غمزه ای آمدند و فرمودند وای ببین اصلن یادم نیست!!! دیگه فک کن سوالاتی که مربوط به طریقه ی ساخت وسایل بودو چه جوری پیچ داد. البته منکه نپرسیدم. چون خودم بیشترشو بلد بودم.

گذشت تا ایشون نوبت به دفاع شون رسید ، و پروژه و اینا ، درکمال وجاهت! برای من اس ام اس زدن که : ببین!میشه تو رساله و کارای عملی تو بدی من ببرم به اسم خودم ارائه بدم؟

من فک کنم سه دور خوندم اس ام اسشو. البته تهش نوشته بود اگه دلت نمی خاد تارف نکنیا! ینی مثلن احتمال داده بود من تحت تاثیر مرام و معرفتی که ازش دیدم دو دستی تلاش سه ماهه امو تقدیمش کنم بره به اسم خودش ارائه بده!

بهش گفتم شرمنده ام. ولی نه. نمی تونم. البته اگه بخای منابع و فصل اولمو که عمومیه بهت میدم. که زد مرسی . ایمیل کن برام!

*حالا نه که من خودم آدم پرفکت و مدینه ی فاضله و از ناف بهشت هبوط کرده ای ! باشَما! از همه داغون تر خودمم! ولی از این خرده بدجنس بازیا و خودمونو به نفهمی زدن و انگار نه انگار که داریم با بقیه چه جوری رفتار میکنیم ، خیلی بدم میاد. کلن به نظرم چرچیل بازی و رفتارهای غیر انسانیِ کثیفی که زیر واژه ی "سیاست" پناهشون میدیم ، کاره آدمای ترسو و بی اعتماد به نفسه که از رو بازی کردن میترسن. خب البته من با آدمای طفلکی همیشه مناسب حاله طفلکی ها برخورد میکنم! شاید بهتر بشن.

   + نازنین ; ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱٠/٩
comment تو بِبار()

انگار من دارم میریزمش دور!

دارم خیلی با دقت دونه های انارو از تو پوستش جدا میکنم و میخورم .

بعد مامانم میگه: نکن! من میخورم اون انارو!

من:خب مگه من دارم چیکار میکنم؟؟؟تعجب

   + نازنین ; ۱:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٠/۸
comment تو بِبار()

سردرد هم به قوت خودش باقیست

نمی دونم کی قراره این سرما خوردگی مسخره تموم شه! میگم مسخره چون تا یدونه قرص میخورم خوب میشه. بعد دوباره دمه غروب که میشه تشیفشو میاره !

دیروزم از ساعت چاهار یه سردردی گرفتم که دلم میخاس سرمو بکوبم تو دیوار. ولی نکوبیدم! یذره فیلم دیدم. دو صفه کتاب خوندم و بعدش دراز کشیدم و ساعت 6 خابم برد.

ساعت هشتو نیم بیدار شدم و حس میکردم خونم داره قل قل میکنه از گرما! نیم دوری که شیر رادیاتورو باز کرده بودم ، بستم بعدشم دستو صورتمو با آب یخ شستم. علی اومده بود از یونی و داشت تو تاریکی فیلم میدید!

رفتم تو آشپزخونه پیش مامانم و آقای طوطی تا صدامو شنید انقد جیغ زد که از قفس آوردمش بیرون . یه چایی ریختم واسه خودم . احساس میکردم پاهام تحمل وزنمو نداره زیر اپن نشستم رو سرامیکای آشپزخونه! یکم کشو ها و کابینت ها رو در حالت نشسته! سرچ کردم و بلخره یه ویفر هلویی ورداشتم . این طوطیه  نمی دونم به کی رفته انقد فوضول و شیکموئه! تا دید من دارم این ویفرو باز میکنم هی جیغ زد و  تلاش کرد خودشو برسونه پایین ! یذره بهش دادم. خوشش اومده بود ول کن نبود دیگه. ولی من خوشم نیومد. جمش کردم و به جاش به طوطی کاهو دادم. که عصبانی شد و ریز ریز کردش ریخت رو زمین!

ولی کلن حالم خوب نبود هنوز. سرمم درد میکرد. به سلامتی داشتم سالاد درس میکردم دستمم با رنده ترکوندم و کلکسیون کامل شد!

بعدشم تا ساعت یازده به صورت له شده در اطراف خونه به چشم میخوردم! دیگه ساعت دوازدهو نیم رفتم خابیدم.

امروز صبم از هفت بیدار شدم ولی همونجوری تو تختم موندم و کتاب خوندم بعدشم طوطی اومد پیشم دیگه انقد اذیت کرد ساعت ده پاشدم.

   + نازنین ; ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱٠/۸
comment تو بِبار()

با الکتریسته ی ساکن موهام میشه موبایل شارژ کرد!

بعد از اکتشاف زرشک سرخ شده واسه روی برنج ، و مخلوط پنیر و خامه واسه چیز کیک، بعد از اختراع ریمل و سوهان ناخون،

یکی از مهمترین اختراعات بشر ، نرم کننده ی مو می باشد!

وختی تموم شده ، نرین حموم!گریه

   + نازنین ; ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٠/٧
comment تو بِبار()

معلم بازی (3)

اینکه آدم خودش و درونش و رفتارهایش را بشناسد ، خیلی چیزه خوبی است. ولی از همه خوبتر این است که آدم ترسهایش ، گره های روانیش را بشناسد. همه ی آدمها ، بنا به مقتضیات زندگی ، یک سری ترسها و تنش ها و تلخی هایی را توی زندگی شان تجربه میکنند که آثارش میتواند برای سالها و یا حتا تا آخر عمر با آنها باقی بماند.

مثلن من یک سری ترسهای احمقانه توی وجودم دارم که پس لرزه های یک سری اتفاقات توی جوانی ام! هستند . با این همه بعد از این چند سالی که گذشته من هنوز درگیرشان هستم و چون پتانسیل حل کردنشان را در خودم نمی بینم ، دور وای میستم ازشان . از خودشان و از همه ی چیزهایی که من را ببرند سمت آنها. البته که حرکت من احمقانه و مسخره است ، البته که خوده این ترسها هم ممکن است از نظر خیلی ها خنده دار باشد اصلن ، ولی برای من واقعی و دردناک است. هم خودشان و هم روبرو شدن و حرف زدن درباره شان.

شکل گیری این مدل ترسها و تنش ها ، یک روزه و یک لحظه ای نیست . در گذر زمان ته نشین میشود توی روان آدم. ینی وختی در حال عبور از آن برهه ی استرس زا/غم گین/ درد ناک و ناخوشایند زندگی هستی ، متوجه وجود این حفره ها نمی شوی ، ولی وختی به ثبات نسبی میرسی ، وختی وضعیت سفید می شود ، میبینی که یک جور آماده باش ، یک جور زنگ خطر دائمی! نسبت به اتفاقات آن شکلی ، برای همیشه درون وجودت جریان دارد.

شاید یکی از این تنش های مشترک بین خیلی از افراد جامعه ی ما ، "جنگ" باشه. درسته که الان 25 سال از پایان جنگ میگذره ، ولی تنش و استرس و تلخی های اون سالها توی وجود خیلی ها هنوز زنده است.

توی خونه های خیلی ها اصلن هنوز آتش بس نشده.

خیلی ها ممکنه مث من ، به این استرس های درونی شون بی توجه باشن و ندیده بگیرنش ، ولی هستن کسایی که ترسی ندارن از اینکه بگن بعد از این همه سال هنوز که هنوزه روزهای جنگ ، سر و صدای موشک ها و بمباران و خون و آوار ، از دست دادن کسایی که دوسشون داری ، قحطی و خانه بدوشی یادشونه و ترس دوباره اتفاق افتادن اون روزا ، هیچ وخت توی این همه سال ، ولشون نکرده!

هنوز که هنوزه "جنگ" هر روز و هر ثانیه و هر لحظه باهاشون هست و یه گوشه ای از زندگیشون نشسته و نگاشون میکنه .

ادامه مطلب
   + نازنین ; ٤:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٠/٦
comment تو بِبار()

چه وضشه خب؟

سرما میخوری، یه قرص میخوری که جمو جور شی به زندگیت برسی ، انقد خابت میگیره که کلن کار و زندگیت به فنا میره!

   + نازنین ; ٢:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٠/٦
comment تو بِبار()

معلم بازی (2)

بعضی خاطره/اتفاق ها ، در گذر زمان تبدیل میشن به یه تصویر! یه تک فریم ، و همیشه توی ذهن آدم میمونن. منظورم خاطرات/اتفاقات مبهم دوران کودکی نیست، یه چیزی شبیه اوناس! که لزومن هم ماله خیلی وخته پیش نیستن! ولی وختی بهشون فک میکنی فقط یه تصویر از اون روز و موقعیت و آدما خوب یادت مونده .

من دوتا تصویر این شکلی تو ذهنم دارم. که اصنم نمی دونم چرا انقد موندگار شدن! چون شخصی نیستن! یکیش مربوط به یه دختر بچه ی ژیمناستیک کاره ، که شیش هف سالش بود انگار، بعد توی تصادف پاهاش به شدت آسیب میبینن و از بالای زانو هر دوتا پاشو قطع می کنن. من فقط همون یه صحنه ای که عوامل یه برنامه ی ورزشی از شبکه ی سه رفته بودن عیادتش توی بیمارستان و اون ملافه شو کشیده بود روی سرش و خاهرش و مادرش هی بهش میگفتن اینا اومدن تو رو ببینن و اون عروسک بزرگی که کنار تختش براش گذاشته بودن یادمه. این که میگم ماله شاید ده سال پیش باشه. من دبیرستانی بودم . الان هرچی سرچ کردمش چیزی پیدا نکردم. ولی یه دختر بچه ی خیلی خوشگل بود. خیلی خوشگل. هیچ وخ صورتش و قایم شدنش زیر ملافه های بیمارستان یادم نمی ره .

و یکیشم که خیلی زیاد ذهنمو مشغول کرده بود ، یه مستندی بود از بازمانده های یه حادثه ای مثل سیل یا سونامی ، چون همه جا خیس بود و پر از آب و گل. بعد این وسط یه پسر بچه ای زیر آوار مونده بود و از کمر به پایین گیر افتاده بود. کلی تلاش کردن که نجاتش بدن ، با هلیکوپتر و همه چی! ولی نمی شد و سطح آبم همینجوری میومد بالاتر. تا اینکه آخرش عملیات نجاتو متوقف کردن و پسره رو به دوربین با لبخند برای مردم بوس فرستاد و منتظر شد تا بمیره! ینی همین جوری ولش کردن تا بمیره! چون نمی تونستن دربیارنش. و پسره خودش گفت که بسه و دیگه لازم نیست تلاش کنن.

هر دوی این تصویرا توی ذهن من موندن و بعضی وختا بی دلیل یادشون میفتم. نمی تونم دقیقن حسمو در مورد هیچ کدومشون تشریح کنم. در مورد اون دختر بچه ، یادمه خیلی دلم سوخته بود براش ، چون یکی از فوبیاهای زندگی من دس و پای قط شدس. خیلی میترسم از این اتفاق. ینی حس میکنم کنار اومدن باهاش خیلی باید فرآیند سخت و اعصاب خورد کنی باشه و امیدوارم هیچ وخت برای من و هیچ کسی پیش نیاد. بیشترین چیزی که موندگارش کرده توی ذهنم شاید اون بغض و خجالت و اعصاب متشنج دختره بود که دلش نمیخاست با یه مشت مرده غریبه بخنده و هی بهش اصرار میکردن که از زیر ملافه بیاد بیرون و باهاشون حرف بزنه. که همش به خاهرش میگفت بریم خونه .

ولی در مورد اون پسره ، شاید جسارتشه که تو این همه سال از یادم نرفته. این که خودش کوتا اومد و به نیروهای امدادی گفت که بسه! نمی خام دیگه ادامه بدین. و خیلی ریلکس بوس فرستاد به سمت دوربین و منتظر شد تا آب برسه بالای سرش و بمیره!

تا همین دیروز شاید، می تونستم با خودم فک کنم که همچین اتفاقی ، میتونه هم واقعی نباشه! میخاستم با خودم فک کنم که واقعن نمی شه که آدم یه کسی رو توی شرایط اون شکلی تنها بذاره تا بمیره! ولی دیروز یه عکسی پیدا کردم که نشونم داد که میشه! اتفاقن گاهی "مور هیومن" هست! که بذاریم بمیرن تا با سختی نجاتشون بدیم...

ادامه مطلب
   + نازنین ; ٥:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٠/٥
comment تو بِبار()

معلم بازی!:-)

معمولن یونیک ویزیتور های وبلاگم ، که متوسط روزی 32 نفر هستن ، درباره ی وبلاگمو میخونن و ری اکشن های متفاوتی نشون میدن. اکثرن خوششون میاد ، بعضیاشونم نه. خب البته که کاری از دست من برای دسته ی دوم بر نمیاد. چون اصولن آفریده نشدم که کسی رو تحت تاثیر قرار بدم ! و از دسته ی اولم ممنونم که یونیک بودن خودشونو حفظ میکنن و دیگه نمیان! با وجود اینکه از من و وبلاگم خیلی خوششون اومده ها!

حالا مسئله اصن خوش اومدن و نیومدن کسی نیست ، حداقل حالا! مسئله اینه که من این بغل نوشتم که گرافیک خوندم و عکاسی درس میدم. بعد فاصله ی بین این دوتا جمله رو با یک سری توضیحات در مورد خودم پر کرده ام. که کلن داره میگه من آدم هلاک هنر و ژست هنر داشتنی! نیستم. نمی گمم یه فضیلته و به خاطرش خیلی به خودم می بالم و این حرفها. یه چیزیه مث رنگ مو! خدادادیه. فعلن هم موقعیتش پیش نیومده که عوض بشه!

ولی اینی که من خانه ی هنرمندان نمی روم و با گالری مالری و تائتر و پرفورمنس و ژست های هنری حال نمی کنم و بلد نیستم به کیفم کراوات ببندم و عینک قاب کائوچویی بزنم و این حرکتای این مدلی ، دلیل نمی شه که دونسته هامو آپدیت نکنم.

الان که دی ماهه و امتحانای بچه ها و منم سرم خلوته ، نشستم سایتای عکاسی رو زیر و رو میکنم و اونایی که مناسب بچه مدرسه ای هاست رو جدا میکنم تا ببرم نشونشون بدم. در این راستا دیروز یه سایت خوبی پیدا کردم که عکساش خوبه. چون توضیحاتشم باهاشه و به خصوص در مورد پرتره و سلف پرتره هم عکسای خوبی داره. که این الان موضوع بچه های منه . و یه عالمه مجموعه عکسای دیگه که دیدنشون خالی از لطف نیست.

مجموعه سازی توی عکاسی ، یه کاره خیلی جالبه. معمولن هم موضوع خاصی نمیخاد. دغدغه ی هر عکاسی ، میشه موضوع مجموعه سازیش. بعضی عکاسا ممکنه حتا تمام عمرشون فقط رویه یه موضوع کار کنن. مثلن جنگ.تفاوت مرد و زن. دوقولو ها. حیوانات. زن. و ...

شاید یکی از شانسای من توی زندگیم این بود که ترم سوم ، عکاسی تخصصی رو با یکی از عکاسای خوب ایرانی ، پاس کردیم و کلی چیز یاد گرفتیم ازش. یادمه مجموعه سازی و استیتمنت نویسی و اینا رو اون بهمون یاد داد و چقدرم سر کلاساش عکسای خوب دیدیم.

اون چیزی که من دوس دارم به عنوان یه معلم به شاگردام یاد بدم ، اینه که واسه عکاسی لازم نیست کاره خاصی بکنی، فقط باید دغدغه تو بشناسی! دغدغه با علاقه فرق میکنه! توی علاقه "عشق" هست ، توی دغدغه درد و پرسش و ابهام! نمی گم که نمی شه از علائق عکاسی کرد ، اما از دغدغه عکس های بهتری میشه گرفت.چون آدم دوس داره به جواب برسه.دوس داره هی بهش فک کنه! ولی علاقه باعث میشه فقط فر ثبت زیبایی ها بشی. دغدغه هم زیبایی و هم زشتی مطلب رو با هم داره.

عکاسی ، یه هنره. هنر همیشه دوتا وجه داره یکی نشون دادن زیبایی و یکی زشتی. توی هر دوتاشونم هم میتونه انقد اغراق کنه که یا بیننده رو به شدت به وجد بیاره و یا به شدت منزجر کنه. عکاسی امروز یکی از کلیدی ترین ابزارهای نمایش این زیبایی ها و زشتی هاست. از لنداسکیپ ها و همه ی صحنه های بکر طبیعت و حیات وحش محشره نشنال جغرافی تا روی جلد های تایم و اکنومیست ، همه و همه مدیون لنز گرد و قاب مستطیل دوربین عکاسی و البته ژوزف نیس فور نیئپس! عزیز هستن.

یه بخش مهم از رسالت عکاس و عکاسی، ثبت لحظه هاست. منظورم اصلن لحظه های رمانتیک و ورزشی و اینا نیست. لحظات انسانیه! احساساته. این کاریه که فقط از دست عکاسای بزرگ بر میاد. اونایی که توانایی شو دارن از با عکاسی حتا فقط از نگاه یک آدم ، همه ی درد و رنج و بار روانی اون لحظه رو برای همیشه ثبت کنن.

عجالتا ادامه مطلب رو داشته باشین تا بعدن بازم بگم .

 

ادامه مطلب
   + نازنین ; ٢:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٠/٤
comment تو بِبار()

فقط دوس دارم زود همه غذاشونو بخورن ، ظرفاشو بشورم بوش بره!

دیشب ساعت دو خابیدم ، بعد صب هفت بیدار شدم. خابم میومد ولی خابم نمی برد دیگه. تا ساعت یک یذره دور خودم چرخیدم و حموم رفتم و اینا ، بعدش چون ساعت ده با مامانم نیمرو خورده بودم ، سیر بودم ناهار نخوردم.

همین جوری تی وی رو روشن کردم و خابیدم! عین بابا ها! دیدی؟ همیشه تلوزیون روشن میکنن بعد چرت میزنن؟ منم همون کارو کردم. بعدش داش ارتفاع پستو نشون میداد منم خیلی میخاستم که ببینمش ولی نشد. ینی هی وسطاش به هوش میومدم و دوباره خابم میبرد!

دیگه ساعت چاهار اینا بود که پاشدم. بعدشم هیچ کاره مفیدی نکردم. یک چاهارم یک پرتقالو خوردم و علی رفت نون بربری خرید. داره درس میخونه هی به خودش میرسه! منم نشستم یذره باهاش نون و خامه و مربا و اینا خوردم. بعدش مثه دیوونه ها هی مسخره بازی در آوردیم و خندیدیم. مامانمم گفت مست کردین باز شما دوتا! کلن من و علی اگه حالمون خوب باشه خیلی مسخره بازی در میاریم با هم! ینی یه سری چیزای مسخره ی مشترک داریم که خیلی میخندیدم بهشون. خوش میگذره کلن.

داشتم چایی دم میکردم که شیرینیه دهنم بره ، هـ زنگید و یذره ام با اون خندیدیم. البته به نسبت همیشه ، کم تر بود. نزدیک ژوژماناشونه و کاراش زیاده و دیگه یکم همدردی کردم باهاش.

بعدش من پفک خوردم مقداری! الان دیگه گشنم نیست . مامانمم شام سبزی پلو ماهی درس کرده. که غذای فیوریت من نیست. ینی میخورما! ولی غر میزنم! کلن بیشتر وختا حوصله ی ماهی رو ندارم. 

   + نازنین ; ٩:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٠/۳
comment تو بِبار()

(Some facts about Me(9

1-از پول قرض گرفتن ، حتا مبلغ خیلی کم ، متنفرم. اگرم خیلی خیلی خیلی لازم بشه فقط از مامانم میگیرم ، ولی اگه داشته باشم قرض میدم .

2-اگه بخام از کسی سوال خصوصی بپرسم ، قبلش بهش میگم که یه سوال خصوصی دارم!

3-وختی یه چیزی می پرسم ، به جواب آدما دقت می کنم. و معمولن یادم میمونه . دوباره نمی پرسم.

4-توانایی اینو دارم که از "کاه" کوه بسازم ، و از "کوه" ، کاه! ولی در حالت بلقوه نگه میدارمش.

5-تازگیا تحمل ساعت مچی ندارم.

6-خوشم نمیاد از آدمایی که نسبت به سلیقه ی "خوراکی" و "پوشاکی" بقیه واکنش های حیرت زده نشون میدن. مثلن هی میگن وای! تو از اینا میخوری؟ از اینا می پوشی؟ از اینجا خرید میکنی؟ و...

7-احتمال زخمی شدن دستم حینه رنده کردن ، 1 به 3 ، و سوزوندن خودم موقع سرخ کردن 1به 2 و سوزوندن دهنم با چایی 2 به 1! میباشد.

8-بیش از ده ساله که قند نمی خورم . یه بار به تکنسین سایت دانشگا که هی شکلات تارفم میکرد گفتم نمی خام ! من قند دارم! باورش شد. کلی معذرت خاهی کرد . بعد دیگه شکلاتاشو قایم میکرد. بعدنا بهش گفتم که شوخی کردم. گوشمو کشید.

9-گوشیمو تا باتریش تموم نشه نمی زنم به شارژ ، تا شارژ نشه هم روشن نمی کنمش.

10-احتمال اینکه در دقیقه ی 90 بزنم زیر میز و همه چیو به هم بریزم هست. یک در میلیون اتفاق میفته البته.

11-روان نویس به خودکار، اتود به مداد ، سوئیشرت به پالتو ، جین به همه مدل شلوار دیگه! چایی به قهوه ، اخلاق به قیافه ، اس ام اس به زنگ و تخمه جاپنی به پسته! ارجحیت دارد ، از نظر من.

12-تو خونه همیشه موهام بازه. ولی زیر روسری و مقنعه باید محکم ببندمشون. حتا تیکه های کوتاهشم با صدتا سنجاق میچسبونم به سرم! نمی دونم اسم بیماریش چیه!

13-دلم میخاد یه بار به اینایی که فک میکنن چون فارسی رو با حروف انگلیسی تایپ میکنن ، خیلی آپ تو دیتن ، بگم که واقعن این جوری نیست فرزندم! شما فقط داری آبگوشتو تو بشقاب میخوری!

14-هنوز و حتا تا همیشه ، یکی از بهترین تفریحاتم نقاشی با انگشت روی شیشه ی بخار کرده میباشد! حتا توی آینه ی حموم! اکثرن هم اینو میکشم : )

15-در یادگرفتن بشکنِ دو دستی! تخته نرد و بر زدن خاص ورق ، بسیار بی استعدادم!  داداشم ، شوهره دختر خالم و سمیرا رو (که به ترتیب اساتید رشته های ذکر شده هستند) بیچاره کردم ، ولی آخرش هیچ کدومو یاد نگرفتم! البته هنوز فرآیند آموزشم ادامه داره.

16-از اون بی عقلایی ام که مغزها همیشه تو کاسه ی آجیلم میمونه! مخصوصن فندق .

17-بلد نیستم سیب زمینی رو بدون استفاده از تخته ، خلال کنم.

18- خیلی کم تلوزیون نگا میکنم.

19- وختی خونه نباشم ، مسافرت باشم یا دور از خونه به هر حال، معمولن تا مسئله ی خاصی پیش نیاد، زنگ نمی زنم و اوضاع رو چک نمی کنم! چون هر چیزی شده باشه کاری از دستم بر نمیاد. حتا وختی یکی از اعضای خانواده هم مسافرت باشه من فقط یه بار زنگ میزنم که بدونم رسیده یا نه. همین . تازه همونم قلبن معتقدم دلیلی نداره چون بنا به هر دلیلی هم که نرسیده باشه ، بلخره ما خبر دار میشیم!

20- از اینکه بهم اصرار کنن یه غذایی رو که دوس ندارم بخورم ، خیلی بدم میاد. خودمم هیچ وخ هیچ کسو اصرار نمی کنم چیزی که دوس نداره بخوره! خب دوس نداره! به نظرم خیلی دلیل قانع کننده ایه!

 *شمام ساکت نمونین! بگین در مورد خودتون! همینجا توی کامنتا. لطفن البته!خجالت

**تگ سام فکتز اباوت می اضافه شد.

   + نازنین ; ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱٠/۳
comment تو بِبار()

البته این فقط یه پیشنهاده ، ولی میتونین جدی بگیرینش!

آزی آپاندیسشو عمل کرده خونه نشین شده. حوصلم سر رفته . خیلی وخته بچه ها رو ندیدم.

آقای طوطی هم تازگی ها یاد گرفته از روی قفس و پایه اش با ژانگولر بازی میاد پایین و صاف راه اتاق منو میگیره میاد ، اگرم در بسته باشه انقد اون پشت جیغ میزنه تا باز کنم بیاد تو. بعد نه که فک کنی به خاطر من میاد! به خاطر فن لب تاب و بالشتم میاد! ینی اگه محلش ندم خودش از روتختیم میره بالا میشینه رو بالشتم ، اگرم بگیرمش رو دست میاد صاف میشینه جلو فنه لب تاب چرت میزنه.

 گردنم توانایی نگه داشتنه سرمو نداره و من سرم رومیزه و دارم می نویسم .اونوخ تحقیقای شاگردامو که یه عالمه هم هست هنوز نخوندم. چقد زندگی به طرز مسخره ای سخت و کسل کننده شده.

دلم میخاد یه عالمه بخابم. بعدشم یه عالمه بخندم! شاید الان اگه برم به هـ بزنگم بخندیم با هم. ولی واقعن زورم میاد حتا دهنمو وا کنم واسه خمیازه! چه برسه به حرف زدن. چقد خوبه که وبلاگ نوشتنیه ! نه حرف زدنی!

*دوستان بلاگ فایی بابا بـِکَنین از بلاگفا ، بیاین پرشین! حالا پرشین نه بلاگ اسکای! اونم نه میهن بلاگ! چه وضشه این الان؟

   + نازنین ; ٥:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٠/۱
comment تو بِبار()