DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> در گلوی من ابر کوچکیست...


دستهای خالی

یک سال پیش در چنین شبی من یک دانشجوی ترم هشتی بودم که امتحان تربیت بدنی اش را 19 شده بود و پایان نامه اش بلاتکلیف بود و غمگین بود و هنوز بلد نبود احساساتی نباشد و بیستو دوسالش بود و تنها بود . با دستهای تنهایی که نمی دانست چه کارشان باید بکند . و انقدر غمگین بود که توی آینه ی آسانسور خودش را نگاه نمی کرد . و آهنگ رگ خواب محسن یگانه را گوش میداد و آه میکشید و می توانست با فقط به یاد آوردن تصویر یک لبخند روزها اشک بریزد و غمگین باشد و معده درد داشته باشد و از خودش و از همه ی دنیا و آدمها سیر باشد .

یک سال گذشته من یک فارغ التحصیل گرافیکم. بیستو سه سالم هم تمام شده . هنوز غمگین میشوم . هنوز هم گاهی توی آینه ها به خودم نگاه نمی کنم . هنوز هم رگ خواب محسن یگانه را گوش می دهم . اما دیگر آه نمی کشم . دیگر به صورت آدمها و چشمها و لبخندهایشان فکر نمی کنم . خیلی کم پیش می آید معده ام از ناراحتی – اندوه- درد بگیرد . آدمها دیگر جایگاه خاصی توی زندگیم ندارند. نگاهشان میکنم ، با هم مکالمه و مکاتبه و مشاجره و مناظره می کنیم اما یاد گرفته ام فاصله ی ایمنیم را با آدمها حفظ کنم تا بی هوا نفتی نشوم .

دستهایم اما هنوز تنهاست . و این تنهایی را می پسندم .

پ.ن : کی با همه ی قلبش بغض شبتو وا کرد ؟ کی حال تو رو فهمید ؟ کی با تو مدارا کرد؟/ باشه برو حرفی نیس ! من از همه دلگیرم . حالا که دلت رفته دستاتو نمیگیرم

   + نازنین ; ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/۱
comment تو بِبار()

آغاز فصل سرد

بسلامتی اولین برف زمستونی بارید . خیلی خوشحالم که امسال زمستون لازم نیس زیاد از خونه برم بیرون . ینی بیرون رفتن تو هوای سرد واسه من در حد سنگ.ساره! درک کردید عمقشو ؟

یه لیست بلند بالای خرید دارم که میخام قبل از شلوغیای آخر سال برم دنبالشون اما نمی دونم با این وضع آب و هوا دقیقن کی میشه !

برگه های شاگردامو چک نکردم و سی دی هاشونو هنوز ندیدم . سوالای امتحانشونم هنوز نمی دونم چی قراره باشه . اینا پیش کش ، 150 تا کلمه ی مونده از 405 ام هنوز یه دور کامل نخوندم ! خیلی تنبلی کردم . هفته ای که گذشت کاملن همه چی رو ول کردم ! باید دوباره به خودم بیام ! :-  )))

عاشق مایع دسشوییمون شدم ینی ! بوش خیلی خوبه ! خیلیم موندگاره ! دلم میخاد موهامو بشورم باهاش!!!!

خدا دسش درد نکنه ، یه ناخونای خوبی داده به من و بابام! که هم مرتبه هم سفیده . ینی من همیشه دوستام بعد از یه مدتی که با هم صمیمی میشدیم از ناخونام تعریف میکردنو و هی می پرسیدن چیکار می کنی که انقد خوبن ؟ من واقعن کاری نمی کنم ! ناخونام خوبی از خودشونه ! یه زمانی بود خیلی بلند نگه میداشتم ناخونامو مثلن یه سانت ! بد چون سفید بود خوب میشد اما یه مدت به خاطر واحد چاپ تو یونی ، که همش با رنگ و تینر و نفتو اینا سرکار داشتیم و ناخونامون خیلی کثیف میشدن کوتاه کردمشون بعدشم دیگه عادت کردم به قیافه ی دستام با ناخونای مثلن سه چار میلی متری . یادمه از روزیم که رفتم مدرسه واسه تدریس ناخونام کوتاه بود. اما گویا چشمای بچه ها خیلی تیز بینه . از جلسه ی سوم به بعد که روشون به روم وا شد هی شرو کردن از تعریف از ناخونام . اون جلسه ای یکی از بچه های راهنمایی بهم گف خانوم شما ناخوناتون فرنچش خیلی خوب میشه ها ! ینی شاگردم بود شاگردای قدیم !

پ.ن : تو با خودم که هیچ ، با سایه ی منم حرفی نمی زدی / با این همه ولی به شب نشینی دلم خوش اومدی  

 

   + نازنین ; ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٩/٢٥
comment تو بِبار()

باشه کُلا رفته سرم ، ولی تو رو از رو می بَرم !

سرم از صب ساعت پنجو نیم که پاشدم درد میکنه تا همین الان که ساعت بیس دقه به دهه شبه . صب فک کردم واسه اینه که خیلی کم خوابیدم ، اما بعد از خواب عصرم خوب نشد . الان که دارم فک میکنم میبینم از دیشب سرم درد میکرد .

دیشب که دیر خوابیدم ، خیلیم خسته بودم ینی ظهرش مهمونی بودم ، اما به جای اینکه هی این پهلو اون پهلو بشم و پدر خودمو در بیارم تا خابم بره ، با گوشیم رادیو گوش کردم . خیلیم راضیم از کاری که کردم . یه برنامه ی خوبی بود . مهمونشم محــــــسن یگا.نه بود . که خیلی دوسش داشتم خیلی باحال بود . من چنتا از کاراشو واقعن دوس دارم . مخصوصن آلبوم رگ خابشو خیلی دوس دارم . با وجود اینکه تو روزای خیلی بدی شندیدمش ولی خیلی خوب بود. بگذریم .

امروز مدرسه کلاس داشتم. ینی تو کفم از این همه ادعا . منتها خیلی خودمو درگیرش نمی کنم چون از این بحثای فرسایشی خوشم نمیاد . اما خیلی برام جالبه که اگه من به عنوان معلم بخام مثلن هفته ی دوم بهمن بچه هامو ببرم سایت باید از چار هفته قبلش بگم . کتبی بنویسم و باز هفته ی قبلش یاد آوری کنم . اما مثلن امروز انگار هیچکس تو مدرسه خبر نداشت و مادرای دانش آموزای پیش دانشگاهی به صورت کاملن سرزده تصمیم گرفتن بیان مدرسه جلسه برگزار کنن توی نمازخونه مدرسه !!! ینی واقعن کارشون همچین حسی به من داد . در حالی که من دارم میرم سر کلاس و بچه ها تو نمازخونه منتظرن بهم میگن آره ببخشید نمیشه امروز برین اونجا . البته منم اصلن خودمو ناراحت نکردم و رفتیم نشستیم با بچه ها سر کلاس حرف زدیم و کلیم براشون سخنرانی کردم .بعد جالب ترین کلاسی که میشد یه معلم تو زندگیش داشته باشه رو با بچه های راهنمایی تو سالن غذاخوری مدرسه ابتدایی تجربه کردم . مدرسه راهنمایی که دیگه زده رو دست دبیرستان . ینی من فقط نفس عمیق میکشم در برخورد با خیلی از همکاران! ولی یه سخنرانی اساسی دارم ترتیب میدم واسه جلسه شورا تا کاملن مشخص بشه ما با هم چن چن قراره باشیم . خیلی حال کردم از جسارت یکی از معلما که سر قرارداد چسقل تومنی که تازه وسط آبان ماه باهاش بستن خیلی ریلکس تسویه کرد و نیومد . بیخیال اصن نمیخام دیگه بهش فک کنم الان .

سه شنبه که رفته بودیم مهمونی ، چنتا از مهمونا منو با یکی دیگه اشتبا گرفته بودن و بهم تبریک میگفتن با این جمله : مبارک باشه عروس خانوم ! بعد من هی تشکر میکردم و ذکر میکردم که متاسفانه من نیستم اون عروس خانوم! ولی حالا دیدمش می گم بهش ! بعد اونام میگفتن ااااااااااااااااااااااااا؟ حالا عب نداره ایشالا شمام به زودی عروس بشی ! منم بعد از پنج بار شنیدن این جمله خیلی ریلکس تصریح کردم که : دوستان اگه می خواین ما همچنان همو ببینیم و با هم دوس باشیم لطفن با این واقعیت کنار بیاین که من و ازدواج دوتا مقوله کاملن جدا از همیم !

حالا بیخیال ! بریم سراغ احوال !!! حقیقتش این که خوب نیستم . ینی نه اینکه بد باشم . اما خوبم نیستم . خیلی وختا میگم که متوسطم اما الان می دونم که متوسطم نیستم . مشکلی نیستا . اتفاقن بعد از مدتها انگار همه چی سرجاشه . اما من نمی تونم جامو پیدا کنم . بخام رو راست باشم در مورد شرایط این روزام ،

1-خب از تدریس تو مدرسه راضیم ، اگه انقد حاشیه نداشت خیلی بیشتر راضی میبودم . از اینکه هر چاهارشنبه کلن باتری خالی کنم و خسته و کوفته بشه روحم ناراضیم . باید یه فکری بکنم براش . حتا اگه به این نتیجه برسیم که من باید برم . میرم . با اینکه احساس میکنم شادی ، سارا ، نرجس ، ملیکا ، محیا ، مونس ، حورا ، مهگل ، مهرو و فرناز خیلی خوبن خیلی پتانسیل دارن که عکاسای خیلی خوبی بشن . حتا با اینکه معتقدم سمانه خیلی کوله یا ریحانه خیلی خوبه خیلی منطقیه اما اگه نتیجه نهایی نبرد من و مدرسه مساوی نباشه میرم .

2-چن روزه اصلن درس نخوندم . فکر میکنم بر همگان آشکار است که ارشد قبول شدن برا من هیچ وخت هدف که نبوده هیچ حتا اولویت هم نبوده . ینی کلن مثل همه چیزای دیگه کاملن خنثام نسبت بهش. بعد خیلی وختا که نشستم و فلش کارتای 504 تو دستمه یا مثلن دارم نئوکلاسی سیمو میخونم تو دائره المعارف روئین ، با خودم فک میکنم خوب حالا ارشدم قبول شم ! آخرش که چی ؟ بعد دوتا جواب هست برای این سوالم : الف _ هیچی ! مگه قرار بود چیزی بشه ؟ / ب : حالا ارشد قبول نشی چی میشه ؟ بعد بخایم به خودمون خیانت کنیم و منطقی باشیم آدم بهتره ارشد قبول بشه تا اینکه نشه ! چون حداقلش اینه که ارشد قبول شدی دیگه !!!

3-آخرین سیم که چه عرض کنم ، نخِ خیلی خیلی نازکی که بین من و احساسم وجود داشت پاره کردم . بدون درد بدون خونریزی .

4-سوالی که از خودم میپرسم در گذر روزها اینه : کی تابستون میشه باز ؟ کی آفتاب در میاد باز ؟ بعد به غصه خوردن و هر روز و هر شب و هر لحظه جنگیدن با این افسردگی فصلی لعنتی ادامه میدم و آخر شب له و لورده گوشه ی رینگ افتادم .

5- انگار باید شنبه یا یکشنبه یا دوشنبه یا یکی از روزهای هفته ای که میاد برم یونی . حتا از فک کردن بهش 1- موهای تنم سیخ میشود از چندش 2- بغض میکنم 3- آه می کشم .

6-بعضی آدما رو دیدی با خودشون درگیرن ؟ من تا حالا دوتاشونو دیدم . بیچاره ها .

7-خیلی غر می زنم نه ؟ احساس میکنم حساس شدم . دائم در حال مو از ماست کشیدن و حلاجی کردن و آنالیز کردن و نتیجه گیریم . قبلن فقط درمورد خودم و رفتارم این کارو میکردم الان رو برخوردایی که باهام میشه حساس شدم . مامانم همیشه میگه فضای آموزش و پرورش سمیه و آدماش مسموم . قسم میخورم که راست میگه . من در حالت گیجی و خواب آلودگی ناشی از تنفس کوتاه مدت گازهای مسمومش قرار گرفتم .

8-سرم باشدت و حدت درد میکنه هنوز. در حالی که ساعت ده دقیقه به یازده شده .

   + نازنین ; ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٩/٢٢
comment تو بِبار()

مرموزه جذابه خاک برسر

ینی خاک تو سره من که ابراهـــــــــــیم کیانی تو فیلم ز.ند.گی خصو.صی با اون شیکم گنده و غبغبو و اینا ، یه مرده جذاب و مرموزه ! که میشه کم کم عاشقش شد ! ولی من نه تنها قابلیت معشوق بودن ندارم ، مرموزم نیستم ! دیگه جذاب بودن بخوره تو سرم ! ینی خاک تو سرمن خب !

یک روزه جمعه ی کاملن مسخره رو سپری کردم . دوساعتم وسط هال خوابیدم ! بعدش 504 ام هی خوندم . الان تا آخر آذر باید روزی یه درس اضافه کنم به این 26 درسی که خوندم تا تموم بشه .

از فردا هم میخام رژیم بگیرم با تاکیید بر سبزیجات و کربوهیدرات بسیار کم . ببینم بلخره روی ماهه 48 رو می بینم دوباره یا نه .

پ.ن : از این تقدیر میلرزه وجودم ، من امتحانمو پس داده بودم

   + نازنین ; ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٩/۱٧
comment تو بِبار()

پنیر تام و جری

1-دائره المعارف روئــــیـــــــن پاکـــــبـــــازو خریدم گذاشتم رو عسلی کنار تختم . در حده یه کتابه تزئینی ! ینی فقط همون شبه اول که خریدمش مضمون شناسی شو خوندم و گذاشتمش کنار . بعد 300 تا کلمه از 504 رو خوندم که نزدیک 50 تاش هنوز خوب یادم نمی مونه .

2-پریشب خواب دیدم . یه خواب عجیب. یه خواب خوب . خاب دیدم یکی رو دوس دارم . خاب دیدم یکی هس که منو دوس داره منم دوسش دارم . نمی تونم توضیح بدم چقد حس عجیبی بود که بعد از این همه مدت داشتم دوس داشتنو حس می کردم . راستش خیلی وخته که کسی رو دوس نداشتم . ینی حس دوس داشتن مدتها بود که تو زندگیم نبود. خیلی خوابه خوبی بود . وختی از خاب بیدار شدم بهش فک کردم . لبخند زدم و بعد باز مچاله شدم تو خودم و 50 تا کلمه ای که خوب بلد نیستم و رو استیکر نوشتم و چسبوندم به دیوار کناره تختمو مرور کردم و بعدش هم روزمرگی . دیشب قبل از خواب باز بهش فک کردم و اول خودمو زیر سوال بردم که اصلن برای چی باید به _فقط_ یک "خواب" انقد فکر کنی و بعد قبل از اینکه به خودم فرصت دفاع بدهم پرده های شیرین رویا را کنار زدم و واقعیت عریان را نشانش دادم . و بعد از چیزی که دیده بودم تهی شدم و ترسیدم و سردم شد . من نقطه ضعفم دوست داشتن است. وختی کسی را دوست داشته باشم به غایت شکننده می شود و آسیب پذیر . وختی کسی را دوس داشته باشم تکه تکه از درون فرو میریزم و حل میشوم توی دوست داشتن بی دریغم . بعد مثل همه ی دوست داشتن های بی سرانجام این سیاره ، در چشم به هم زدنی همه چیز فراموش میشود و تنها میشویم و من میمانم و روحم که مثل پنیر های تام و جری سوراخ سوراخ شده .

3-همین .

پ.ن : نیلوفر عزیز ! نوشته بودی که روزمره شده ام و حرف نمی زنم . آدمی مثل من که نیمه وخت است _نیمه ی دوم سال کلن زندگی نباتی دارد_ صد در صد آدم روز مره ای است . ولی روزمرگی اتفاقن پرحرفی می آورد. بعد هم خوب قرار نیست که من هر حرفی توی دلم و سرم میچرخد اینجا بنویسم. قبلن هم زیاد اینجا نمی نوشتم . آرشیوی که زحمت کشیدی و خواندی 10 درصد حرفها و احساسات یک آدم است توی 5 سال. مضاف بر اینکه من تغییر کرده ام _ بسیار _ ، دستم هم به نوشتن نمی رود دیگر . برای نوشتن از احساساتم در مورد هر چیزی مجبورم آن چیز را مرور کنم و _متاسفانه_ این روزها ترجیح می دهم اورجینال هر واقعه ای را ببینم و بگذرم . بنیه ی دوباره مرور کردن ندارم . چه خوب باشد چه بد . این هم اصلن ربطی به هیچ کس یا چیزی ندارد . ربطش به نازنین بزرگه سخت گیره درونم است که به صورت خستگی ناپذیری صبح تا شب ، شب تا صبح من و کارهایم و حرفهایم و عکس العمل هایم را قضاوت میکند . ترجیح میدهم در مقابلش سکوت کنم تا هی یادم نیاورد باید جوره دیگری میبودم در چنان شرایطی . در ضمن بسیار خوشحالم میکنی اگر یک عدد کامنت خصوصی بگذاری و کمی خودت را توضیح بدهی . :- )

   + نازنین ; ٦:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٩/۱٤
comment تو بِبار()

من و جوجه هایم

الان غروب پنج شنبه است و فقط دوتا زن دیگر به غیر از من توی خانه مان هستند . مادرم و مادرش . حالا دوتایشان دارند نماز می خوانند . من نشستم سالاد ماکارونی تندِ تندِ تند می خورم . چایی هم دارم . البته سالاد ماکارونی ام فقط  یک فنجان ماکارونی است و  یک قاشق سس. آنهم سس تبرک که آشغال است واقعن .

دیروز تا ساعت پنج و نیم مدرسه بودم . کلاس فوق العاده داشتم . ناهار هم نخوردم . ینی یک عدد رنگارنگ داشتم که بلعیدمش و سه تا قاشق هم قیمه ی نذری لطف کردند دادند.  بوفه ی مدرسه هم که چیز درخوری نداشت _ بستنی ، ساقه طلایی و یک بسته شامل سبزیجات خام و میوه (هویج ، کدو و سیب ) _! البته نزدیک مدرسه یک شعبه ی هایدا و یک دونی نی هست اما حالش نبود بروم یا از کسی بخواهم برود . نتیجه اینکه یک لیوان دسته دار چایی تلخ با خودم بردم توی کتابخانه ی راهنمایی و اینگلیش فور استیودنت آو ویژوآل آرت خواندم تا ساعت سه . وسطهاش هم شاگردهایم را دیدم که توی حیاط ، توی سرما ، با لباس های ورزشی امتحان دو و والیبال می دادند.

سر کلاس به تارا که قیافه گرفته بود و رضایت نامه نیاورده بود و تازه به اهالی مدرسه هم گفته بود : کلاس اضافه برای چی ؟ ما همیشه سر کلاسمون وخت اضافه میاریم ! گفتم که می توانست نماند و انقدر قیافه نگیرد . و اگر قرار باشد کسی ناراحت باشد و قیافه بگیرد من هستم چون به خاطر شما 2 ساعت بیکار توی کتابخانه نشسته ام ! و اینهایی که می خواهم برای چندمین بار بگویم خودم بلدم و فقط برای شما دارم هی میگویم . و مهگل هم در طرفداری از من گفته بود : بله ! تازه مگه نمی دونی خانوم خیلی بدش میاد یه چیزی رو چن بار بگه ؟؟؟

من توی مدرسه ی راهنمایی هیچ کس را نمی شناسم به جز دو نفر . یکی مسئول پروژه و یکی هم که می شناسمش ولی نمی دانم دقیقن چکاری انجام میدهد! بعد وختی می خواهم به یکی از مسئولین بگویم که با فلان کس ملاقات کرده ام و فلان مسئله حل شد شرایط پیچیده ای به وجود می آید و صددردصد من خنگ به نظر می رسم ! اسم شاگردهایم را هنوز کامل یاد نگرفته ام ولی چهره هایشان را میشناسم ! بعد وختی میخواهم مثلن یک فرد خاطی را معرفی کنم باید چهره نگاری بشود !!!

پ.ن : پرتاب سه امتیازی ام حسابی به تور چسبید . دیروز خانوم مدیر خودشان شخصن موضوع را بررسی کردند . و خانوم مسئول  دیگری هم که درگیر شده بود را شخصا روشنگری نمودم و تاکید کردم از این به بعد وظیفه ای در قبال شاگردان من ندارند . الکی لطف نکند به این جوجه ها که بعد صد نفر سرشان قدقد راه بیندازند.

پ.ن : بعد اینکه برای ارشد هنوز فقط دارم زبان می خوانم و دیشب یکسری تست زدم که از 15 تا سه تایش غلط بود . کمی امیدوار شدم به خودم .

   + نازنین ; ٦:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٩/٩
comment تو بِبار()

اصلن تو خیلی فرق داری با همه !

امروز اول آذر است و ساعت سه که از مدرسه رسیدم خونه اول یک دل سیر برای مامانم درد و دل کردم و از مشکلات مدرسه و دری وری هایی که شنیده بودم و جوابهایی که نداده بودم _ چون خرم و حقم است که هر کسی فکر کند می تواند هر چیزی بگوید چون من فقط بیستو سه سالم است و دارم عکاسی درس می دهم و عکاسی حتا توی مدرسه ای که خودشان درخواست داده اند در حد روباتیک و گلایدر ساختن نیست و یک جوری باهاش رفتار می شود که انگار خیلی چرت است و میشود به جای دمپایی پاره بدهی جوجه بگیری ! که لااقل برایت تخم بگذارد توی این گرانی _

بله ! اینجوری است الان وضع ما و امروز خیلی خیلی خیلی زیاد عصبانی شدم از حرفها و کارها و عکس العمل ها و خیلی بیشتر عصبانی شدم از خودم که توی چشم آن زن های گنده ی پر ادعا نگاه نکردم و جوابی که حقشان بود ندادم . اما هفته ی دیگر از این خبرها نیست . بد بودن را رک بودن را تیز بودن را ضربه زدن را بلدم . همانطوری که امروز یک توپ را سه امتیازی پرت کردم توی زمینشان که فکر نکنند بیست و سه ساله های گرافیست چون از لحاظ بصری قویند فقط هم مینشینند نگاهتان می کنند وختی زارت و پارت بکنید ! نخیر عزیزم ! مهم ترین چیز برای گرافیست بودن این است که دستت قوی باشد ! بتوانی طرح ها را خوب پیاده کنی و توپ ها را به وختش سه امتیازی پرت کنی و آدم ها را به وختش آنجا که عرب نی انداخت !

بعدش هم اینکه فکر کنم می خواهم سرما بخورم و سه تا عطسه ی پشت هم کرده ام که گلویم را خنج داده !!!

جمعه شب علی اصغر هاست و من خیلی دلم میخاست که میتوانستم برم تا مهدیه تهران و عکس بگیرم از علی اصغر ها ! داغ علی اصغر از دست دادن را 4 سال پیش وختی " گولو" شش ماهه بود و حسابی چاق و چله و چشمهای درشت داشت با مژه های بلند و برگشته ، و من قلبم گره خورده بود به بند های کوتاه انگشتش فهمیدم . همان وختی که مرا میدید و دستهایش را باز می کرد و جیغ میزد تا بغلش کنم و من میمردم برای بوی گردنش . برای بوی گردنش .

درد دو دست بریده و از اسب افتادن را اما یکجور دیگر فهمیدم . یکجوری که همین حالا هم وختی فکر میکنم بهش چشمهایم پر از اشک میشود و گلویم درد میگیرد از بغض . یک خانومی که همسرش جانباز بود و زخمهای جنگ انقدر زیاد بود روی تنش که نمی توانست حتا دخترهایش را بغل کند ، یکبار تعریف کرد که : دوستای اکبر آقا اومده بودن توی حیاط تا ببیننش . منم دست اکبر آقا رو گرفتم و بردم توی حیاط ، توی حیاطمون یه تیر فلزی بود . من اکبر آقا رو تا دم تیر فلزی بردم گفتم خودش دستشو میگیره به میله و می ایسته . اما همین که دستشو ول کردم خورد زمین . پیشونیش شکست . بلندش کردم گفتم اکبر آقا چی شد؟ من به خدا فک کردم دستتو گرفتی به میله ، بهم گفت : حالا می فهمم علی اکبر وختی از رو اسب افتاد ، وختی دست نداشت و از روی اسب افتاد ینی چی ...

پ.ن : من آدم مذهبیی نیستم . نماز میخانم روزه میگیرم قرآن میخانم گاهی ، به انگلیسی ، گاهی هم عربی . قبلنها که بهتر بودم نهج البلاغه هم می خاندم و صحیفه ی سجادیه . تسبیح دست نمیگیرم و ذکر نمیگویم . دعا به ندرت می خانم . زیارت عاشورا چند سالی است که نشینده ام حتا . اهل روضه و هیئت و این حرفها هم نیستم . بابتش خوشحال نیستم و افتخار هم نمی کنم .

 فقط چاهار سال است که برای گلوی علی اصغر و دستهای بریده ی علی اکبر بغض کرده ام و اشک ریخته ام . چون میدانم درد از دست دادن علی اصغر چه دردی است ، وختی بمیری برای بوی گردنش . چون میدانم وختی علی اکبر دست نداشت و از روی اسب افتاد ینی چه .

پ.ن : حالا همه ی اینها به کنار ، یک کلمه هم نخواندم برای ارشد ! در حالی که اول آذر است و من عصبانیم و بغض دارم و اشک دارم و سرما هم خورده ام .

پ.ن : اصلن میدانی همه ی آن حرفهای مفت می ارزد به اینکه نرجس 15 ساله با آن چشمهای تیله ای شفاف و شیطانش توی چشم های من نگاه کند و بگوید : حالا که عکس آوردم صفر هفته ی پیشمو کمرنگ می کنین خانوم؟ و من بگم : صفر ندادم بهت . گفتم امتحانای نیم ترم بوده وخ نکردن عکس بگیرن . همان لبخند از تهه دل همان خانوم شما خیلی کارتون درسته ها ! واسه من کافیه . همه ی بقیه بروند به درک با این سیستم آموزشی مزخرفشان که نمی گذارد بچه ها لذت دیدن شیارهای بال مگس را با لنز مایکرو تجربه کنند نه توی اسلاید های آزمایشگاه !

   + نازنین ; ٩:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٩/۱
comment تو بِبار()