DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> در گلوی من ابر کوچکیست...


من از تمامه تو همین رویا رو دارم ....

از تو نمی رنجم ، تو حق داری نمونی

شاید تو هم، مثل خودم ، مجبور باشی

با اینکه میدونم به احساسی که دارم

نزدیک تر میشی که از من دور باشی ...

.

.

.

 حس می کنم این لحظه رو صدبار دیدم

من روبروی چشم تو از دست میرم ...

 

ساعت یکو سیزده دقیقه ی بامداد! نشستم پشت میزم و شبیه هیچ کس نیستم . خودمم . شبیه دختری که صب مانتوی سفید و کتونی صورتی پوشید نیستم . شبیه معلم عکاسی کلاس پویش 1 نیستم . شبیه خانوم معلم بداخلاق کلاس کوشش2 هم نیستم . حتا شبیه معلم عکاسی باحاله کلاسه کوشش1. شبیه دختری نیستم که اولین تجربه ی تدریسش را در یک مدرسه ی غیر انتفاعی سپری میکند و انقدر خسته است و صدایش گرفته است و پاهایش درد میکنند که بی هیچ چون و چرایی زیر قرداد جلسه ای چسقل تومن را امضا میکند ! شبیه نازی جونی نیستم که جواب پگاه را میدهد . شبیه دختری نیستم که توی آینه ی آسانسور روی فرورفتگی باقی مانده از عینک آفتابی روی بینیش دست کشید و لبخند زد . شبیه هیچ کس نیستم . الان یک آدم مطلقن بی هویتم . که پاهایش یخ زده و سرش درد میکند و علی لهراسبی دارد توی گوشش می خواند : همین امشب از حاله من باخبر باش ! نجاتم بده ...

یک آدمی که بای پولار است و افسردگی فصلی دارد و لیسانس گرافیک ! بعد موبایلش هم n  بار ارور باتری ندارم ! داده . آنوخت به جای اینکه برود کپه ی مرگش را بگذارد نشسته فولدر عکسهایش را زیر و رو کرده و اتفاقی که افتاده این است : کلی عکس غذا دیده و الان قابلیت این را دارد که مثل یک گاو بخورد ، اما چون رژیم دارد نمی خورد. دوم اینکه کلی عکس سگ و گربه و سنجاب و خرگوش و همستر دیده و باز مثل همان وختی که شیش سالش بوده دلش خواسته که همه ی اینها را توی اتاقش داشته باشد تا شاید اینقدر همه اش فکر نکند تنهاست . و سوم اینکه یک عکسی از یک نفر لای عکسهایش دیده و با خودش فکر کرده این آدم الان کجاست ؟ و اصلن چرا باید یک چیزهایی یک آدمهایی یکهو اینطوری از زندگی آدم دیلیت بشوند ؟ و بعد البته می داند که فقط همین یکبار ! خودش این آدم را دیلیت کرده با این همه دلش نیامده شیفت دیلیتش کند . موو تو ری سایکل بین اش کرده . ینی هنوز تهه دلش دوست دارد بعضی وختها برگردد و ری استورش کند و تماشایش کند . 

پ.ن : تقاص چیو می گیری که تا اینجا کشوندیم ؟؟؟

 

 

   + نازنین ; ٢:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٧/٢٠
comment تو بِبار()

Reveng

1-my very first day at school as a photography teacher

خوب بود . خیلی خوب . بچه هام خوب بودن همشون . با کنجکاوی و هیجان نگام میکردن . اما من خوشم اومد ازشون . بعد از این همه وخت تو مدرسه بودن و معلم بودن خوبه ! ناراحت شدم که بعضیاشون رفتن تو ی کلاسای دیگه که ظاهرن دوس نداشتن . تو مدرسه راهنماییم یکی از بچه ها با گریه و بغض اومد پشت در با معاون مدرسه که اگه میشه من 16 نفر قبول کنم و به جای 5 تا گروه 3تایی 4 تا گروه 4 تایی داشته باشم . منم قبول کردم . دختره چشمای میشی رنگ قشنگی داش با مژه های مشکی . واسه من چه فرقی میکرد 15 تا یا 16 تا ؟

2- my poor pain full neck

تو کلاس اروبیکمون اولش یه چل دقه ورجه وورجه میکنیم آخرش حرکات شکمه . بد من اون موق خیلی خسته میشم دیگه و به نظرم به جای عضلات شکمم فقط به مهره های گردنم فشار میاد . الان تکون میدم گردنمو تق تق میکنه !:- ((((

3-nightmare

از تاثیرات جانبی پاییز روی من و زندگیم ! بی خابی ها و خواب های تیکه پاره ی شبانه است و فک های به هم فشرده شده از کابوس های شبانه ! در راستای این الطاف دیشب یک کابوس سریال واری دیدم از مغازه ی نوشت افزار جلوی در اصلی یونی و یک خانواده مهاجر افغانی ک یکی از مردانشان قاتل بود و به من می خندید و من عصبی بودم و سردم بود .خاب خیلی بدی بود . طولانی بود و واقعی بود .

4-my room is a mess

اتاقم ترکیده شده باز . رو میزم شلوغه . رو تختم پره لباسه . رو عسلی شارژر لبتاب و دوربین ولوئه ! رو این یکی برگه های بچه های مدرسه . رو دراور برس و دسمال کاغذی و هزارتا سنجاق و گیره ی مو و گوشواره !  چوب لباسی اتاقم چاق شده چنتا شلوار جین و مانتو ازش آویزونه . یه عروسک جدید کادو گرفتم نمی دونم کجا بذارمش ! عید که کمد عروسکامو خالی کردم دیگه یادم نیومد چجوری قبلن این 33 تا رو جا داده بودم تو دو طبقه! مجبور شدم چنتاشو بذارم بالای کمد دیواری ! حالا به اضافه ی اون 33 تا ، سه تا دیگه عروسک رو تختم دارم !!!

5-people say things, things make me upset sometimes

امروز یکی داش میگف خب پسرم میخاستش ! وختی میخاستش چیکار می تونستم بکنم ؟ رفتم گرفتمش واسش. دختره یه سالم بزگتره ازش ! بعد من با خودم فک کردم خوشبحال پسرش! خوشبحاله پسرها ! که می خاهند و وختی می خواهند می روند برایشان می گیرند ! خوشبحالشان واقعن که خیلی وختها درگیر نیستند بین خواستن و نتوانستن . بین خواستن و گذشتن . بین خواست و نخواسته شدن . خوشبحالشان که دختر نیستند . و انگار وختی دختر نباشی فقط کافیست که بخواهی ! همین خواستن میشود همه چیز ! دختر که باشی خواستن می شود بدترین و بزرگترین گناه . من هیچ چیز نمی خواهم . هیچ کس را نمی خواهم . یکی دیگر گفته بود فلانی دختره نجیبیست! آن دیگری قولش را داد که به خانوم فلانی که این کاره است بگوید تا از مادر دختر اجازه بگیرد . من همه ی اینها را شنیدم . و یکهو حالم داشت بهم میخورد از این حرفها . رد شده بودم از بینشان . و باز فکر کرده بودم به پسری که به آنچه میخاست رسیده بود ! بدرک که دختره یکسال بزرگتر بود ازش!

6-in my opinion

در طول زندگیم تا حالا هیچ وخت از کسی انتقام نگرفتم . جبران کرده ام در حقش ! زبانی ! ولی انتقام نگرفتم . به انتقام گرفتن اما فکر کردم . حالا توی بیستو سه سالگیه به اتمام رسیده ام به این نتیجه رسیدم که انتقام گرفتن خیلی وختها اصلن فایده ای ندارد. یک نفر وختی توی بی خبری سیلی میزند و آگاهانه میزند و خون به چهره ات می دواند، خشمش را خالی کرده و لذتی هم برده شاید ! همین آدم اما در ناخودآگاهش منتظر است تا تو هم به تلافی سیلی بزنی ! پس اگر حتا در کسری از ثانیه هم جبران مافات کنی هیچ وخت لذتی که او از سیلی خوردن تو در بی خبری ، برده نمی بری ! آدم وختی می داند یک اتفاقی برایش می افتد که جا نمی خورد ! یک آدم سیلی زده اگر سیلی بخورد ، خیلی هم خوشحال می شود که یکی زده و فقط هم یکی خورده ! آدمی که سیلی زده و آگاهانه زده و خون به صورتت آورده و اشک به چشمت و بغض به گلویت باید برود . و چند صباحی خوش باشد از ضرب شصتش آنوختی که گز گز کف دستش تمام شد باید یک اردگنی حسابی بخورد ، در اوج بی خبری، تا حالش جا بیاید ! باید چنان اردنگی بخورد که با سر زمین بخورد . اردنگی این آدمها را بیشتر وختها خدا حواله شان می کند . هر چه باشد خدا از حق بنده اش نمی گذرد. من این یکی را باور میکنم . بین تمام چیزهایی که از مهربانی خدا میگویند این یکی از همه واقعی تر است و شاید برای شما هم اتفاق بیافتد ! اگر صبور باشید .

 پ.ن : شیخ! متنهای قبلی بیتر بودند مثل نازنین قبلی! آدمها عوض میشوند هر روز و هر لحظه! با این واقعیت کنار بیا فرزندم !:-))))))

   + نازنین ; ٢:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٧/۱٤
comment تو بِبار()

سر سبز زبان سرخ داد بر باد !!!

لعنتی ساعت دهه هنوز! الان دقیقن دو ساعته من شاممو خوردم . الانم چایی مو خوردم و زبونمو به صورت صد در صد به فنا دادم ! ولی لعنتی این ساعت هنوز دهه! متنفرم من از این شیش ماهه دوم سال .

بعدش الان چشام داره میسوزه خیلی و دوس دارم بشینم ادامه کتاب ماهه نو رو بخونم . و هنوز نمی دونم فردا میرم یونی یا نه . قرار بود فرناز اس بده هنوز نداده منم چون از خودم مطمئن نیستم اس ندادم . می خام حسامو ببرم ویندوزشو عوض کنم . باید زود برم . چقد من پررو ام واقعن . بیچاره خانوم موسوی .

بعدش بلخره فرمت نهایی پایان نامم آماده شد ولی من سه سری قبلن ازش پرینت کردم و این سری رو با حداقل قیمتی که حساب کردم بدون صحافی اگه بخام دوباره پرینت کنم هفتادو خورده ای میشه که مامانم گف تقصیره خودمه که اون سری حواسمو جم نکردم و کارمو گذاشتم واسه دقیقه ی نود و تازه به حرف منیر که میدونم خره گوش دادم و حالام خودم باید پولشو بدم . بعد منم در حال حاضر بیستو شیش هزار و پونصد تومن دارم فقط ! نمی دونم چیکار کنم . حوصله ام ندارم دوباره به مامانم بگم . بعد باید ببرم تحویل بدم رسالمو تا نمرمو وارد کنن . اون شب نظر سنجی کردم فقط دوتا از دوستام گفتن همون قبلیا رو ببر بده . چمی دونم . تو روح این پایان نامه و رساله و منیر واقعن . :- (((((((((((((((((

در راستای شغل شریف معلمی میخاستم یه سری جزوه تایپ کنم برا بچه ها هنوز وخ نکردم . هی این کتابه رو در میارم میچینم جلوم هی تایپم نمیاد .

اون روز رفتم اون محل کار کذایی و کارت غذایی که پیشم مونده بودو دادم بهشون و بلخره این بار سنگین از روی دوشم ورداشته شد. به جای حقوق دو سوم ماه کار کردنم بهم یه مثنوی دادن!!! لامصبا پولشو میدادید خب ! من مثنوی رو کجای دلم بذارم آخه؟ اون پسر جدیده رم که آقای دکتر آورده در نقش گرافیست دیدم . به سبک خودم وختی داشتم وب گردی میکردم خم شده بود رو میز و از جواب سلام دادنش ملوم بود که اونم تو حاله خودشه ! بعد جالب اینجاس که آقای س برگشته میگه رفتین دیگه خبری نشد ازتون ! ینی توقع داشته من برم هی احوالشو بپرسم ؟؟؟؟ بعدش هی میخندید به من در حدی که دندوناش ملوم میشد . اون خانوم همکارمم دیدم و بهم گفت چقد بنفش بهت میاد ناز شدی و اینا !

بعدش کلاس اروبیکم میرم . خوبه . ولی احساس می کنم زود خسته میشم انعطافم که اصن ندارم ! ینی احساس میکنم مربی و بیشتر بچه ها از آدامس خرسی ساخته شدن من از ماکارونی ِ خام !!!! البته چند جلسه ای هست که یه دختری تقریبن همسن و سالای خودم اومده و هیکلش خیلی قشنگ و خوبه و خوبی بیشترش اینه که اونم انعطافش داغونه مث من ! بعد نمی دونم قیافش چرا انقد آشناس واسه من . هی نگاش می کنم اما یادم نمیاد کجا دیدمش . بعدش امروز با خودم فک کردم خیلی زشته این کارم اگه یکی هی منو نگا کنه من خوشم نمیاد . لذا تصمیم گرفتم چشمانم را درویش بنُمایم!

بعدش میخام حالا که میرم ورزش حتما رژیم کالری شماریم داشته باشم و تا دی بشم 47 و قال قضیه رو بکنم اما هی نمی شه . البته باز امروز خوب بودم . ایشالا که بشه ادامه بدم .

نکته ی بعدی اینه که مامان بزرگم الان اینجاس و تا اینجاش خیلیم خوبه اما مشکل اینجاس که من تازگیا زیاد حوصله حرف زدن ندارم و مامانم توقع داره من همش برم بشینم بغل دسته مامان بزرگم . خب برم چی بگم بهش ؟ اونم در حالی که گوشاش سنگینه و یه چیزی رو باید صد بار بگی و آخرشم اصن ملوم نیس شنیده یا نه ! البته سمعک داره ها اما سمعک برای مادر بزرگ من به مثابه گلدانهای کریستاله درون ویترین یک شیئه تزئینی به شمار می رود ! کلن فرقی نداره براش . گوش نمی ده . نه که نشنوه ها! گوش نمی ده ! تو حاله خودشه ! بعد راستش من زیاد هم عاشقش نیستم . ینی مامان بزرگم یک سری نوه های دیگری دارد که عاشقشان است و من خیلی هم نوه ی پرفکتی نیستم برایش. یعنی جریان پیچیده تر از این حرفهاست که گفتم و من یک سری دلایلی دارم برای اینکه خیلی هم عاشق مادر بزرگم نیستم . اما مسئله اصلن عشق و عاشقی نیست! مسئله این است که من نمی خاهم و نمی توانم با اشخاص مسن ارتباط برقرار کنم . و بعد می دانید که من متنفرم از اینکه یک نفر یک چیزی را صد بار بگوید و این خاصیت مادر بزرگم است . ینی یکهو میبینی هزار بار از صب تا ظهر می گوید که : امروز خوب خابیدی! تا یازده خاب بودی ! بعد از ظهر تا غروب هم می گوید: ناهار نخوردی ! کوکوی بادمجان که خوشمزه است ! بعد از غروب تا وختی که بخابیم می گوید : امروز تا یازده خاب بوددی ناهار هم کوکوی بادمجان نخوردی و شب تا صبح هم هر بار بیدار شدم چراغ اتاقت روشن بود !!!! بعد من سعی می کنم بیشتر توی اتاقم بمانم و زیاد از جلوی چشمش رد نشوم که هی مرور کند من چه کارها کردم ! آنوخت این می شود یک جور بی ادبی !

خلاصه که زندگی متمایل به قهوه ای است و این حرفها . دیشب یه خاب عجیبی دیدم .دیدم که یکی از دوستام داره از حاله یکی از دوستای دیگم بهم خبر میده . درواقع اون دوتا دوستم اصلن همو نمی شناسن . بعد با خودم فک کردم شاید واسه این باشه که با هـ درباره ی م حرف زدیم .

وای زبونم خیلی بد سوخته . خیلی وخ بود که اینجوری نشده بود . امروز سه بار سوزوندمش . یه بار با چایی بعد از ناهار حدود 50% وب بعد غروب با یه تیکه کلم که از تو مایه ی کلم پلو ورداشتم حدود 30% و آخرشم همین نیم ساعت پیش با چایی 20% باقی مانده رو !

پ.ن : من یک درباره وبلاگ جدید گذاشتم ، خودم نمی بینمش آیا شما می بینید ؟؟؟

 

   + نازنین ; ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٧/۱٠
comment تو بِبار()

تعلیق

دستام خش شده پوس پوس شده . نمدونم چرا .

قفسه سینه  شکمم درد میکنه . می دونم چرا . واسه دراز نشستای دیروز و اون حرکت پل یوگاس .

لبم خشک شده و میسوزه و درد می کنه . یادم نیس چی شده . پوستاشو کی کندم .

کلن پاییز شده من به حالت نیمه وخت در اومدم .

و تازه قرار به شغل شریفِ معلمی هم مشغول بشم و عکاسی درس بدم .

نوشتن اینجا سخ شده .

چتریام بلند شده . نمی دونم که دوس دارم برم باز کوتاشون کنم یا نه .

دیروز یه جامدادی خوشگل دیدم یازده هزارو پونصد تومن! مملکته ینی ؟؟؟؟

من حوصله ی پیرا رو ندارم . اند دیس ایز ا وری بیگ پرامبلم !

گوشه ناخونم همین الان پرید. واقعن چرا آخه؟ من چهل تومن پول مکمل آهن و مولتی ویتامینو زینک پلاس دادم که ناخونم با دکمه ی زپرتی کیبرد لب تاب بشکنه؟؟؟؟

باید پایین موهامو کوتا کنم . مو خوره شده . اون روز رفتم تو مغازه میگم سلام میگه از این ورا ! سلام از ماس! یادم رف چی میخاستم !!!! مردم تعطیل شدن همه !

کمد لباسام خیلی پر شده ! کتونی میخام . کانورس باشه خاکستری باشه .

وای چقد همه چی قاطی پاتی شده انگار .

پایان نامه مو نبردم بدم هنوز . ینی زورم میاد صد تومن دوباره پول پرینت و اینا بدم . تو روحت منیر . تو روحت . ینی تا حالا انقد از تهه دلم اینو نگفته بودم ....

اون روز رفتم بانک حساب وا کنم ، خانومه ذوق مرگ شده بود فرمو که بهش دادم . هی میگفت با چی نوشتی ؟ چه جوری نوشتی ؟ انگار تایپ کردی ! من از این مدل تعریف در مورد خطم خاطره دارم ... چه خاطراتی !!!!

 

   + نازنین ; ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٧/٧
comment تو بِبار()