DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> در گلوی من ابر کوچکیست...


happy birthday

امروز بیستو شیشم شهریوره ...

تولدمه ...

بعد از شیش ماه از شروع سال ، حالا دوباره یه ساله جدید برام شروع شده ...

از تولدام خاطره خاص و هیجان انگیزی ندارم ... و بابتش ناراحت هم نیستم . ینی من اصولا آدم جمعهای بزرگ ، مخصوصا از نوع خانوادگیش نیستم . تولدی هم با حضور دوستام نداشتم  تا حالا .

تا الان ده تا پیامک تبریک داشتم . و خوشحالم که دوستام به یادم هستن . حتا با وجود اینکه من دوست پرفکتی نیستم !

تا نیم ساعت دیگه قراره با مامانم بریم تا یک کیک کوچک که خوشگل باشد و خیلی شیرین هم نباشد بخریم . بعد من با وجودی که دیروز به چشم دیدم شلوار جینی که برایم گشاد بود حالا تنگه تنگه شده دلم میخواهد یک خروار چیپس و پفیلا و خلالی و پفک و چی پلت بخرم و خارت خارت بجوم و حالش را ببرم !

راستش دارم به تولد دو سال پیشم فکر میکنم . بدترین روز عمرم بود . خیلی بد . هنوز وختی بهش فکر میکنم یک چیزی توی قلبم فشرده میشود و فکم ناخودآگاه به هم فشرده می شود. از همان روز بیستو ششم شهریور سال هشتادو نه تا همین امسال دارم خودم را ریکاوری میکنم . و این فرآیند سخت هنوز تمام نشده .

امروز ولی خیلی خوبم . خیلی . هرچند هنوز تکه های بزرگی از وجودم نیست و خلاشان پر نشده اما چیزی که هست خوب است .

همین دیگر. پسته تولدیه خوبی نیست میدانم . مخصوصا که یک وبلاگی لطف کرده و تولدم را تبریک گفته و لینک داده و ممکن است خیلی ها کلیک رنجه کنند بیایند اینجا و خب با چیز خیلی خاصی روبرو نشوند. البته خب منهم چیز خاصی قرار نیست باشم .

   + نازنین ; ٦:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٦/٢٦
comment تو بِبار()

به جهانی خوب و دیدنی بی اندیش ...

من آمدن پاییز را از روی تقویم نیست که نمی فهمم ، هروخت دستهایم یخ زدند و دیگر داغ نشدند ، هر وخت توی آفتاب سه ی بعد از ظهر یک باد خنکی وزید که بوی گند پاییز داشت ینی روزهای آف بودن من دارد میرسد. ینی پاییز آمده.

من از پاییز و باران و برف و از اینکه ساعت پنج عصر همه جا تاریک است و هر غلطی که میخاستی بکنی باید بذاری برای فردا صب  متنفرم .

فکر کن پاییز میشود بعد تا شیش ماه دیگر فقط نارنگی و پرتقال و کیوی هست برای خوردن !

ینی میشد که منم مث خرسای قطبی این شیش ماهو بگیرم بخابم بعد دوباره اول فروردین بیدار شم ؟؟؟؟؟

ینی شما هیچ وخ نمی تونین احوالات یک آدمی که از افسردگی فصلی رنج میبرد و از قضا تمام اتفاقات خاطره انگیز!! زندگیش همین نیمه ی دوم سال اتفاق افتاده باخبر شوید ! شما هیچ وخت درک نمی کنید که من در تمام طول پاییز و زمستان هر روز و هر لحظه و هر ثانیه چه جدالی دارم با خودم برای ادامه ی زندگی ! شما هیچ وخت نمی فهمید که من واقعن چقدر دلم میخاهد بمیرم به جای اینکه توی غروب های دلگیر و طولانی و سرد پاییز توی خانه بلولم و هی چایی بخورم و هی سوییشرت بپوشم و جوراب تو کرکی و عقم بگیرد از زندگی . از همه ی لحظه هایم .

اصلن آقا پاییز که میشود یک سیمی از قسمت عضلات لب من قطع میشود که دیگر حتا نمی توانم به زور بالا ببرمشان و بخندم و به جایش یک جریان فشار قوی وصل میشود به حنجره ام که می تواند سر هر چیز کوچکی هوار بکشد و بغض کند و نیاگارا راه بیندازد . بعد معده ام درد میگیرد و موهایم میریزد و من هروز و هر شب ، هر روز و هرشب با پشتکاری مثال زدنی سعی در کنترل همه ی این بهم ریختگی ها دارم و گاهی احساس میکنم روحم مثل یک مو باریک شده و فرسوده .  احساس میکنم که دلم می خواهد یک گوشه ای بنشینم و دست روی دست بگذارم و همه چیز برایم به درک باشد و انقدر نخواهم که عادی باشم و انقدر نخواهم که اشک هایم را توی چشمهایم نگه دارم و انقدر نخواهم که داد هایم را خفه کنم .

 

 

   + نازنین ; ٧:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٦/۱٧
comment تو بِبار()

گزارش یک میهمانی و مضراتش!

دیدید یک وختهایی یک حسهایی یک جاهایی می آیند سراغ آدم؟ یک جاهای نامربوطی ! ینی مثلن تو اوج خنده یکهو یک حرفی یک برخوردی از یکی یادت می آید و میشود تیغ و فرو میرود توی گلویت ؟ یا مثلن توی اشک و آه یکهو یاد یک روز خنده داری می افتی و هار هار میخندی با صورتی که از اشک قرمز و شور است ! یک حسهای این شکلی منظورم است . برای من پیش می آید خیلی وختها. بیشتر وختی در جمع هستم و دورم شلوغ است و شادم . دیروز هم یکی از همان روزها بود . از این مهمانی های زنانه بود . که الان دقیقن بیستو سه سال است بین دوستان مادرم رواج دارد . و خب تقریبن همه شان حداقل یک دختر را دارند که بیاید در این میهمانی ها. بعضی هاشان که هم دخترشان می آید هم نوه شان !

بعد دیروز همه با من خوب بودند. گفتند که صورتی کالباسی خیلی به می آید و چقدر عالی شده ام با این چتری های کوتاه و گوشواره های استیل مروارید دارم چقدر شیک و ظریف است و خوشبحالم که موهایم لخت است ! و اصلن وای چقدر من خوب و همه چیزی هستم ! بعد من فقط لبخند زده بودم و گفته بودم : ا؟ واقعن؟ مرسی چشات قشنگ میبینه و اینا !

بعد م که همسن و سال خودم است (فقط بیست روز بزرگتر است ) کنارم نشست و احوال پرسی کرد . م دختری بسیار آرام و دوست داشتنی است . خوشگل است و موهایش هم رنگ موهای من است ولی لخت تر. من و م با هم خیلی صمیمی بودیم . درست مثل مادرهایمان. یک رابطه ی فامیلیی هم هست بین مادر من و پدر م . قبلن ها خیلی دوس داشتم مثل م بودم . منظورم سیستم شخصیتی اش است . اما از یک جایی به بعد دیگر نخاستم . م این روزها کلاسهای آموزش کودک با متد مو.نته.سو.ری میرود و می خواهد توی مهد کودک کار کند. همیشه به نظرم می آید خیلی بی انصافی است وختی م خوشگل است و چشمهای روشن دارد و لبهای زیبا و دندانهای درشت و سفید  آنوخت توی مراسم های فامیلی که رفت و آمد زیاد است و شلوغ است با هم  اشتباهمان میگیرند! و یاغریبه ترها میگویند که شبیه هم هستیم!

 بعد با الف و ف صحبت کردم . الف زیباست. جذاب و بانمک است. موهای فرفری خیلی قشنگ و بلندی دارد و دوتا چال کوچولو که وختی میخندد روی لپ هایش ظاهر میشود. الف تمام زندگیش از زبان متنفر بود و همیشه با یک حس چندشی از من درباره ی آموزشگاهم میپرسید . حالا نزدیک به یکسال است که ازدواج کرده و وسط بیکاریهای یک تازه عروس به این نتیجه رسیده که برود زبان یاد بگیرد. حالا میخواهد اصلن فوق لیسانس تیچینگ بخواند! دیروز کلی با هم صلاح و مشورت کردیم درباره اش. الف دوست داشتنی است .

ف هم همسن ماست. فروردینی است . ف دختره خیلی خیلی خیلی خوبی است . آرام است و مودب است و به غایت مهربان . انرژی مثبتی که میگویند از بعضی آدمها ساطع میشود در ف به توان رسیده . دخترک وختی تازه ترم اول دانشگاه بود مادرش را از دست داد. می گفتند یک قطره هم اشک نریخت در میان جمع . و از همه تشکر کرد که برای شریک شدن در غم مادرش آمدند . خاله اش گفته بود تنها کسی که در آن روزهای سخت ، خیلی سخت ، می توانست ف را آرام کند شوهرش ح بوده . فقط با آمدن ح بوده که ف لبخند کم رنگی میزده . ف حالا می خندد و من می دانم که شوهرش، ح ،مثل من آرزو دارد یک اسب توی خانه شان داشته باشد . ف به هردوی ما مهربانانه می خندد و آرام است وختی من با هیجان از آرزوی شش سالگی ام برایش حرف میزنم .

بعد سین آمد . با دوتا بچه هایش. سین فقط بیستو هشت سالش است . پسرش امسال کلاس اولیست و دخترش یک سال دارد. سین به نظر من خیلی شبیه لیلـای خداحافظ.بچه است .مهربان است و عاشق شوهر و بچه هایش . عاقلانه و عاشقانه رفتار میکند با بچه هایش. پسرش اعتماد به نفس بالایی دارد و هوش هیجانی عالی . مودب است و خیلی مهربان . سین به بچهایش از بچگی مستقل بودن را یاد میدهد. در کارهای خانه ازشان کمک میگیرد. همیشه واقعیت را بهشان میگوید. عاشقانه بغل میگیردشان و می بوسد . زندگی را سخت نمی گیرد و شجاع است . خیلی شجاع .سین در آمریکا بدنیا آمده ست. مادرش انگلیسی است . سین را وختی خیلی کوچک بود پدرش از مادرش جدا کرد و آورد ایران تا به خانواده اش نشان دهد . ولی دیگر برنگشت و مادر سین هم هیچ وخت ایران نیامد . پدرش اینجا ازدواج کرد . سین گفته بود مامانِ جوون میخام ! سالها گذشت و سین هیچ وخت سراغ مادر انگلیسیش را نگرفت. پدرش تمام نامه هایی که برای مادرش را نوشته بود و او قبول نکرده بود که بیاید ایران نگه داشته بود . نامادری سین خیلی مهربان است . خیلی . سین خواهر م است. همان که فقط بیست روز از من بزرگتر است . ما از بچگی میدانستیم داستان سین را . م اما تازه توی دوازده سالگی فهمید . که مادرشان نامادری سین است . از آن روز محبت م به سین صد برابر شد. شاید چون فهمیده بود دوست داشتن زنی که بدانی واقعن مادرت نیست به اندازه ی یک مادر واقعی چقدر کار سختی است . سین وختی بچه دار شده بود به نامادریش گفته بود : مامی زندگی خیلی با وجود بچه سخت میشه ! تغییر میکنه ! شما خیلی خوب بودید که از روز اول با وجود بچه حاضر به زندگی شدید! و این به نظر من قدردانی بینظیری بوده از مادری که تمام این سالها مادری کرده و نامادری خوانده شده. سین یک سالی هست که به لطف فیس. بوک و کنجکاوی های م و ع و اصرارشان مادر واقعیش را پیدا کرده و حالا درباره اش حرف میزند . نه مثل یک راز یا رویا . مثل یک آرزوی به ثمر رسیده . نامادری سین خیلی سال پیش گفته بود مگه میشه که نخواد مادرشو ببینه؟ من هنوز بدنیا نیومده بودم که پدرم فوت کرد اگر میدونستم زنده اس ، هرجای این دنیا که بود میرفتم تا ببینمش! دیروز سین با دخترش انگلیسی حرف میزد. شاید میخاهد برود آنور دنیا پیش مادرش!

نزدیک ناهار بود که ر آمد. با آن تیپ خاص خیلی هنریش. من و ر هم رشته ایم . ر بچه ی "سختی" است . سومین دختر خانواده و آخرین بچه است. از آن بچه های ناخواسته . مادرش قرص اعصاب مصرف میکرده وختی بادار شده و خیلی تلاش کرده تا ر سقط شود اما نشده . ر سه ماهی از من بزرگتر است و چشمهای درشت خمار خیلی قشنگی دارد . کلا چهره ی شیک و زیبایی دارد . مثل دو خواهر دیگرش . توی بچگی ر هیچوخت همبازی خوبی نبود . تخس بود بدجنس بود اذیت میکرد. مادرش بارها توی جمع گفته بود که ما ر را نمیخاستیم و مادرهای ما بهش چشم غره رفته بودند که میخاستی حواست را جم کنی ! برای چه بچه ی بیچاره را هی خجالت میدهی که ناخواسته ای ها !!! حالا ر بزرگ شده و دختر خیلی زیبا و خوبی است . البته با اخلاق خاص خودش که انزوا بخش بزرگی از آن است . دیروز همه شگفت زده شده بودند از آمدنش.

بعد دیروز من حس خیلی عجیبی داشتم . با ر حرف زدیم درباره ی پایان نامه هایمان و اینکه استادها چقدر نفهمند واقعن! و از دوستانی گفتیم که میتوانند حسود باشند و بدجنس و از کاشت ناخن و سفید کردن دندان حرف زدیم و من لابلای همه ی این حرفها و لبخندها و چشمهای قشنگ ر یاد آن روزی افتادم که وسط جمع یک چیز بدی به من گفت و من هیچ جوابی ندادم و خواهرش به مادرشان گزارش داد و مادرش یک جوری توبیخش کرد. و با خودم فکر کردم نکند ر هم هنوز آن روز را یادش باشد و به خاطر اینکه در جمع مادرش توبیخش کرد از من دلخور باشد ؟ دلم یکجوری شد .

وختی داشتیم با الف از یونی حرف میزدیم و من از شیرین کاری های استاد تصویر سازی و انیمیشنمان تعریف میکردم و از جواب هایی که به استاد مهربان اندیشه ی دو یمان داده بودم و هر دو از خنده اشک به چششمان آمده بود یاد روزهای دانشگاه افتادم و چقدر یکهو دلم تنگ شد برای دوستهایم  برای چاهار سالی که در یک چشم به هم زدن تمام شد .برای همه ی روزهایی که به خاطر چیزهای بی ارزش در سکوت و سردی و غصه سپری شد. لعنت به من .

دیروز تولد هـ بود قبل از مهمانی رفتم و کتاب یوگایی که میدانستم چشمش پشتش مانده برایش خریدم . جریان اینطوری بود که همان روزهای نهم یا دهم تیر که من در گل پایان نامه گیر کرده بودم و نمیدانستم اصلن تمام میشود این همه کار یا نه هـ آمد و کمکم کرد و با هم رفته بودیم تا تیغ کاتر و فوم و چسب و این چیزها بگیریم از یک لوازم تحریری خیلی خوبی که واقعن لیسانس من مدیون و مرحون زحمات و خدمات ایشان است در خیابان دولت. چهار راه قنات. همان جا چشمش این کتاب را دید و خاست و من هم بهش گفتم که اگر میخاهی برش دار من پول باهام هست که گفت نه و من هم که آن روزها از فرط استرس حواسم به هیچ چیز نبود اصرار نکردم . گفت بعدن اگر خواستم میگویم برایم بخر. من ولی میدانستم که میخواهد. خلاصه که دیروز خیلی خوشحال شد از دیدن کتابش . بعد من یاد خودم افتادم که آخرین باری که انقدر خوشحال شدم از یک هدیه ای وختی بود که پنجم دبستان بودم و پدرم آن یک جفت اسکیت بلبرینگ دار مشکی قرمز را برایم خرید. آنقدر خوشحال شدم و آنقدر بوسیدمش که غر غرش در آمد . وچقدر دلم تنگ شد برای آن روزهایم . فکر میکنم آخرین باری بود که انقدر از یک هدیه ای شاد شدم .  منطورم شاد شدن بخاطر فقط خود هدیه است . وگرنه من همیشه از هدایا شاد میشوم این روزها بیشتر بخاطر مهری که پشت هدیه است. به خاطر یادها . از نشانه های پا به سن گذاشتن است ....

پ.ن : توی خانه ی ما تنها کسی که تیوپ خمیر دندان را از وسط فشار میدهد و دمپایی ها را جفت نمی کند و بدون دمپایی رو سرامیک های کثیف شده ی آشپزخانه راه میرود من هستم ! فکر میکنم شوهرم روانش بهم بریزد از دست من ! مثل مامانم !

پ.ن : ببین من نتونستم بازم برات نظر بذارم ! :- (

 

   + نازنین ; ۸:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٦/۱
comment تو بِبار()