DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> در گلوی من ابر کوچکیست...


فرسودگی پیش از موعد

ساعت پنج دقیقه به هفته صبحه . خیلی وخته که انقد طولانی بیدار نبودم ، بعد از تحویل پایان نامم . یک طرف سرم یک درد بدی در جریان است و نبض دارد. شقیقه ام میپرد و پلک چشمم درد میکند و اصلن حفره ی چشمم . دیشب هـ اینجا بود . تا هشتو نیم صب بیدار بودبم و حرف میزدیم . بعدش یکبار ساعت یک بیدار شدم بار دوم ساعت چاهار. مهمون داشتیم . از ساعت پنج تا هشت روی دور تند سالاد درست کردم ، خرما و پنیر و گردوی افطار چیدم . مربا ریختم توی کاسه های گوگولی . به قد چاهارده نفر بشقاب پلوخوری و سوپ خوری و خورشت خوری و لیوان آماده کردم . پیراشکی پیچیدم و سرخ کردم . دسشویی و توالت هم شستم . میزهای پذیرایی را گرد گیری کردم . میوه چیدم . و بیست دقیقه مانده به اذان کشف کردم که سوپم برای چاهارده نفر کم است و لعاب هم نینداخته یک کاسه جوی پرک را با آب داغ شستم و ریختم تویش! بعد یک لحظه فکر کردم چ افتضاحی میشود رسمن اگر جوها نپزد!  وختی پسر خاله با بانویش تشیف آوردند من فقط سه ثانیه بود که یک سری چیزهای اضافه را از توی اتاقم جمع کرده بودم و تازه میخاستم بروم یک دوشی بگیرم ! و خب رفتم . بعد تا اذان تمام شد من درگیر خشک کردم موهای خیییییلی خیسم بودم آخر هم با حرص گوجه شان کردم پس سرم . بدرک که سفت بسته شدند و کشیده شدند ! مو هم انقدر زبان نفهم؟ یک وختی بود حسرت این را داشتم که مثل این پسرهای جوجو موهایم را سیخ سیخ کنم و اینها هم مثل آدم سیخ سیخ بمانند ! آنوخت مثل اسپاگتی شفته شده میچسبیدند به کف سرم ! یک وختی دوست داشتم بابلیس بکشم بهشان و لوله لوله شکل سیم تلفن آویزان بشوند از سرم آنوخت با زور هوار کیلو ژل و موس و تافت و گند و کثافت پنج دقیقه حالت داشتند و بعد میشدند شکل موهایی که بروی حمام و بیایی و خیس خیس ببافی شان و بگیری بخابی و بعد بازشان کنی ! حالا ورداشته ام کل جلوی موهایم را چتری کرده ام و از خدایم هست که مثل اسپاگتی بچسبد کف سرم ، کافیست سه دقیقه توی حوله پیچیده بمانند آنچنان حالت میگیرند که انگار فر شش ماهه کردمشان ! ده دقیقه اگر با گیره بزنمشان بالا ، تا دوباره حمام نروم خیلی مجلسی سیخ سیخ روی هوا می ایستند ! بعد میگویند اعصاب نداری !

در دهانم اتفاقات چندشی در جریان است . دندان عقل پایین سمت چپم کج در آمده و دندان جلویی اش تازگی ها به شیرینی حساس شده و تیر میکشد تا مغز استخوان! دندان عقل بالا سمت راستم هم دارد تشیفش را می آورد بعد به صورت کامل له شده سمت راست دهانم. اصلن یک وضعی ! آنوخت من یک انبار شکلات و کاکائو احتکار کردم توی کشوی بالای عسلی دم تختم و مقادیری لواشک ترشه ترش! حالا با این وضع ویران دهانم به وصال هیچ کدام نمیرسم !!!

پ.ن: یک چیزی نوشته بودم دوسال پیش در خصوص این که من واقعن نمی دانم خدا در ساخت بعضی آدمها از چه مواد اولیه ای استفاده کرده که انقدر عجیبند ! هیچ وخت اینجا نگذاشتمش اما خواستم بدونید که من هنوز در شگفتم از دیدن همچین آدمهایی . هنوز برایم حل نشده که چطور میشود یک آدمی مثلن سی و چند سالش باشد بعد ابتدایی ترین اصول زندگی را بلد نباشد و احمق باشد و بی ملاحظه باشد و روی اعصاب باشد و پر توقع باشد و نتواند موقعیت مناسب برای انجام هر کاری را تشخیص بدهد ! ینی این آدمها فجیعند! فاجعه اند. آقا من فرسوده میشوم در برخورد با این آدمها ...

   + نازنین ; ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٥/٢٩
comment تو بِبار()

یکی اون بالا نشسته که خودش میدونه ...

الان یه نفر تو این دنیا باشه که من دلم بخاد ترروش کنم داور مسابقه ی سعید عبد.ولیه ! ینی حاضرم با خمپاره بزنم سرش بپره ! در این حد .

بعدش خیلیم از دست این آقای کر.می شکارم . چه وضه بازی بود آخه مرد مومن؟؟؟؟

حالا یه نفر تو این دنیا باشه که من واقعن شاد باشم از دستش ! این جوجوی تکواندوئه ! باقر.ی معتم.د عزیزم که خیلی جوجوئه و تازه خیلیم پسره خوبیه و خیلیم با اخلاقو ایناس ! ایشالا یه روزی طلا بگیره به آرزوش برسه . چقد دوسش داشتم وختی با این که نقره گرفته بود میگف شرمندم . اون آقای ک .رمی که اصن عین خیالش نبود یه عذر خواهی ساده ام نکرد !

این صادق گو.درزیم که شهریوری بود و اصن یه جور دیگه در قلب من جا گرفت ! ولی اصن بهش نمیومد که یازده ماهو بیستو پنج روز فقط از من بزرگتر باشه ! من فک میکردم دیگه 29 اینا رو داره قشنگ! کلن ورزشکارامون همه بزرگتر از سنشون به نظر میان !

آقا من تصمیم نهاییمم گرفتم ! من عاشق آقای ب.ن.ا شدم !

حالا از این حرفا که بگذریم خوبم کلن . الان نشستم دارم سیب گلاب میخورم. چقدم که بدمزس! مثلن خواستم به جای چی توز موتوری ویتامین برسونم به اقسا نقاط بدنم !

دیشب یه خاب بدی دیدم . خیلی خاب بدی بود . ولی خیلی واقعی بود . ترسناک بود . و خشن . برای هیچکس تعریفش نکردم اما واقعن هولناک بود .

به صورت نان استاپ دارم یه اهنگ از بنی.آمین میگوشم .

میخام برم یه خرید اساسی بکنم هی نمیشه ! آزی اون روز اس داد که بیا هفته دیگه با فرناز و مینا بریم بازار حالا اگه مهمون نداشته باشیم میرم . دلم تنگیده براشون !

هنوز برای دیوارای اتاقم نه تابلو کشیدم نه آینه شو درست کردم . چقد تمبلم من واقعن !

پ.ن: I didn’t leave u because of what u had done to me , I left u for one thing u hadn’t done .

پ.ن: محیا ! منم اون المپیکو یادمه . ولی من هنوزم برام مهمه که کشورم کجا قهرمان بشه و پرچمش بره بالا. اسمشم عرق ملی و این حرفا نمیذارم . دوس داشتنه. این که سرود کشورمو تو سالن وزنه برداری جوری بخونن که انگار تو ایران داره خونده میشه واسه من خیلی هیجان انگیزه . ی روزایی تو کتابام تاریخ ایرانو میخوندم و قلبم به درد میومد از اون  همه صلابت از اون همه افتخارای هخا.منشیا. از اینکه یه زمانی بوده که م.ص.ر یکی از استانهای کشور ما بوده . از اینکه هزار سال پیش زنای دربار کوروش و داریوش مرخصی زایمان داشتن ! عکسای حیرت انگیزی دیدم از دروا.زه ی ایشتار که تو بوق سال پیش با آجر لعاب دار آنچنان طرحایی رو پیاده کردن که دهنت باز میمونه . ایران اولین بود و بهترین بود. و بعد میرسیم به جایی که به خاطر امتیازات درباری و اختلافات طبقاتی دوره ی ساسانی مردم با شوق اسلا.م رو میپذیرن . چون خسته شده بودن از اینکه از 365 روز سال بیش از 359 روز برن به آتشکده و نیایش کنن. و خوندم و رنج بردم که ابو.علی سینا پزشک نامدار کشورم بخش عمده ی یادداشت ها و کتاباشو به زبان عربی مینویسه چون حاکمان دوره ی اسلامی به وزن کتاباش بهش طلا میدادن . پول در مقابل فرهنگ و علم .خوندم که مغول ها به ایران حمله کردن و کتابارو ریختن توی کوره حمام تا آتشش داغ بمونه و اونا حمام کنن .و این تاراج و فرسایش فرهنگی هنوزم که هنوزه ادامه داره . ولی من هنوز ذوق میکنم جیغ میکشم دست میزنم اشک میاد تو چشمم وختی میبینم کشورم هنوز آدمایی داره که میشه بهشون افتخار کرد. که هنوز برای ایرانشون تلاش میکنن . نه برای د.و.ل.ت یا ن.ظ.ا.م یا یه شخص خاص . برای خاکشون . برای ایرانشون .  / نه من عضو ف.ی.س ب.و.ک نیستم.

پ.ن : یه پستی میخام بنویسم واسه جشنواره جوا.نه هنوز قسمت نشده !

   + نازنین ; ۱:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٥/٢۱
comment تو بِبار()

گذر عمر در جلوی تی وی

*من آدمی هستم که ترجیح میدم بیشتر کارا رو تو اتاق خودم انجام بدم.

**من آدم ورزشیی نیستم اما خوشم میاد والیبال و کشتی و تکواندو رو ببینم. حتا پرتاب دیسک مثلن.

***من این مدلیم که اگه از یه وبلاگی خوشم بیاد باید آرشیوشو تا ته بخونم وگرنه زندگی جهنم خواهد شد.

****من فکر میکردم توانایی هایم هنوز مثل وختی جوان بودم بالاست !

 

من قبلنا ینی تا قبل از جریان پایان نامه و اینا همیشه همه کارامو تو اتاقم میکردم ینی هیچ وخ نمی تونستم بیام مثلن تو هال بشینم دوتا اتود بزنم . ولی سر پایان نامم انقد که استرس داشتم و حرصم گرفته بود از میترا و انقد که خودم با خودم درگیر بودم که دیدم اگه تو اتاقم باشم میخام فقط یا بشینم خط خطی کنم یا پای لب تاب باشم و اینترنتو اینا . البته کلن بعد از اینکه اتاقمو تغییر دکوراسیون دادم و کاغذ دیواری و موکت و کلن چیدمان و اینا رو عوض کردم  با اتاقم غریبی میکردم و زیاد دیگه دوسش نداشتم . به خاطر همین دلایل ذکر شده ، بند و بساط پایان نامه از روز اول تیر تا یازدهمش درست وسط پذیرایی پهن شد! و من هر روز نه صب تا یازده شب میشستم تو روشن ترین و بزرگترین قسمت خونه کارامو میکردم . ولی بازم بعد از اون جریان همه کارم تو اتاق خودم بود و هست . ینی من فقط اگه بخام تی وی ببینم میام اینجا . برعکس دادشام که همه کارشون جلو تی وی و در ملا عامه!!!

بعدش امروز صب ساعت شیش اینا بود که خوابیدم و ساعت یک بود که با صدای تلفن بیدار شدم . بابام بود . بعدش دیگه خوابم نبرد . بالشتمو برداشتم و کوچ کردم به پذیرایی و تی وی و اینا یاد دیروز افتادم و حمید س.و.ر.ی.ا.ن و دوباره کلی شاد شدم . آخه دیروز من خونه تنها بودم و نشسته بودم کشتی نگا میکردم و کلی ذوق مرگ شده بودم واسه ح.م.ی.د آقا! شبشم که فینالو برد آنچنان جیغ و سوتی زدم که بابام سه متر از جاش پرید و کلی دوام کرد ! بعدش امروزم پیگیر شده بودم اصن داغون ! حالا هیچیم سرم نمی شه ها ! اون دو دقیقه ام واسه من قد یه قرن طول میکشه ! بعد وسط کشتی و اینا دلم اینترنت میخاس ولی نمیخاستم از تی ویم دل بکنم ! خلاصه رفتم لب تابو آوردم تو پذیرایی و نشستم به وب گردی و از اون ورم حواسم به تی وی بود ک بعد از کشتی داش یه برنامه کنکوری نشون میداد و منم مثلن میخاستم گوش کنم که به داداشم بگم باید چیکار کنه و اینا و داشتم همزمان آرشیو یه وبلاگی رو میخوندم .بعدشم ماه ع.س.ل شرو شد منم که عاااااااااااااشق کامران نجف زاده بودم قبلنا !پس به وبلاگ خوندن و تی وی دیدن و اس ام اس زدن به صورت همزمان ادامه دادم و نتیجه این شد که یه کلمه ام از حرفاشون نفهمیدم و اصن یادم نیس چی خوندم اس ام اسامم همش یه کلمه ای و الکی شد ! الانم کلی احساس بیهودگی و پیری میکنم . چونکه وختی جوون بودم ، اون وختا که دبیرستان میرفتم انقد تواناییام بالا بود که می تونستم همزمان رادیو گوش کنم ریاضی حل کنم به حرفای مامانم با تلفن گوش بدم و به رایتینگ کلاس زبانمم به صورت اینگیلیسی! فک کنم ! و باور کنید که خیلیم موفق بودم . اما امروز اصن نفهمیدم چی شد چیکار کردم !

الانم عبرت نگرفتم از کارای ظهرم و باز نشستم جلو تی وی دارم فیلم میبینم و مینویسم ! آقا من عاشق این یو..سف کر..می ام ! البته اول عاشق ها.دی سا.عی بودم بعدش عاش اون شدم . ایشالا که طلا بگیره ! آخی ! ایشالا حتمن طلا میگیره !

اون روز رفته بودیم افطاری همه بهم گفتن این مدل چتریه خیلی بهت میاد خیلی با نمک شدی ! ناز شدی ! اما به نظر خودم اصلن بهم نمیاد! کلن من هر وخ ازم تعریف میکنن حس میکنم یه جای کار ایراد داره ! وای چقد معدم درد گرفت یهو !

آهان امروز که داشتم تهه آرشیو این وبلاگه رو در میاوردم به این نتیجه رسیدم که بیچاره شوهر من قطعن اصلن زندگی خوبی با من نخواهد داشت ! چون من اصلن نه آدم اهل سفریم نه از ایناییم که پایه ی کوه و پیاده روی و این حرفا باشم ! بعد کلن من همیشه دوس دارم شوهرم از این سیستمای همیشه در سفر باشه ! مثلن یه هفته سفر باشه دو روز خونه باشه ! منم به زندگی خودم برسم ! حالا چمی دونم شایدم آدم وختی تو شرایط قرار بگیره عوض بشه ! به هرحال الان که من همچین برداشتی دارم از آینده ی ایشان !  

دیگه همینا دیگه . الان دیگه چیزی یادم نمیاد. ماه رمضونم که از نیمه گذشت من هیچ استفاده ای نبردم خیلیم عادی برخورد میکنم با این مسئله ! شِیم آن می واقعن ....

پ.ن : من خودمو دوس ندارم . نمیدونم چرا . هیچ وخ نداشتم .

 

   + نازنین ; ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٥/۱٦
comment تو بِبار()

خلاصه ...

هیچی دیگه ماه رمضونه! مام که از اونجور خونواده هاشیم روزه و اینا ! کلن زندگی نباتی دارم این روزا ! تا سحر بیدارم بعد از ساعت شیش میخابم تا یازده دوازده ! بعدشم به صورت افقی در اقسا نقاط خونه به چشم میخورم !

امروز از شرکت محترم زنگیدند. ما هم توی هال افقی بودیم نشنیدیم ! وختی دیدیم شماره ناشناس است پیگیر نشدیم و پس از چندی دریافتیم اااااااا شماره ی ایشان است که!!! بعدشم دیگه نزنگیدند ما نیز هم !

دهنم ی مزه ی ترشی میده انگار لواشک خورده باشم ! اما نخوردم ! ولی خیلی مزش میاد !

دیگشم اینکه بلخره رفتم موهامو از اون مدل چتریایی که دوس داشتم کوتاه کردم و همه بهم گفتن شدی شکل بچگیات!

چن شب پیش یک سوسک یه سانتو نیمی اومد تو اتاقم بعد هرچی به این علیرضای نامرد گفتم بیا بکشش نیومد! انگار مثلن ببر مازندران بود اگه میکشتش منقرض میشدن میگه من هیچچچچچچچچچچ حیوونی رو نمیکشم! بگیرش بنداز دور! نمی فهمه ینی که من حتا میترسم به سوسک پیف پاف بزنم! من اصن میترسم حتا ده قدمی سوسک وایسم چه برسه به این که قصد کشتنشو بکنم!اونوخ من هنوز که هنوزه تو عمق خابم باشم یهو مثلن موهام بخوره به گوشم مث فنر میپرم دنبال سوسک میگردم. ینی خواستم بدونی داداشت که زیادی آدم میزاد بازی در بیاره حالشو باید بگیری! اصن باید آبپزش کنی!

یه کارت ویزیت دسمه دارم طراحی میکنم یارو نمی فهمه فرق پوسترو با کارت ویزیت ! کم مونده عکس عروسی شو میل کنه که من یه جوری جاش بدم تو فضای 5 در 8 ! بعد لعنتی به دو رو هم راضی نمی شه ! اصرار داره یه رو باشه ! حالا یکی از عناوین مکتوبش هم اینه " مجهز به سایت متبحر طراحی انواع ست اداری و ..." !!!! من نمی دونم چرا سایت متبحر طراحیشون قبول زحمت نکردن طراحی این یک فقره کارت رو ! اصن ینی جواد !

تصمیم دارم دوباره جین پوش بشم هنوز وخ نکردم برم یه جین نرم و راحت واسه خونه بگیرم .

اینجوریاس دیگه ....

   + نازنین ; ۳:٠٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٥/۱۱
comment تو بِبار()