DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> در گلوی من ابر کوچکیست...


رنجه عاشقانه

آهنگ عاشقانه زیاد گوش دادم اما این روزا این آهنگ نابرده رنجه احسان خواجه امیری خیلی به نظرم عاشقانه میاد. ینی هست... یکجور عاشقانه ی تلخ . به نظرم باید خیلی عاشق باشی و فقط عاشق باشی که شیرینی این آهنگو حس کنی .

الان سر کارم . نشستم کارت همایش طراحی کردم فرستادم برا آقا بعد زنگیدم که آقای ت جان ! لطفن چک بکنید عکسها را ! برگشته میگه اوا شمایین ؟ من فک کردم امروز نیومدین! الان این زندگیه من دارم ؟؟؟؟ هوار کیلو کار پایان نامم مونده . قشنگ شیش تا کار اجرا نشده دارم و فصل دومم هنوز ناقصه و یه سری مطلب هس که باید به فصل اولم اضافه بشه . اونوخ من دیشب تا ساعت سه و نیم داشتم واسه بابام یه چی طراحی میکردم .  بعدش ساعت 4 خوابیدم و تا ساعت شیشو نیم صد بار بیدار شدم . و الان پس کلم ، قسمت بصل النخاع که هس انقد درد می کنه که نگو . یه چشمم به سلامتی داره کور میشه . قرمزه قرمزه و یازدهم تاریخه دفاعمه و من نمی دونم میترا رو از کجا پیدا کنم بیاد امضا کنه فرممو . داغونم ینی الان . پن شنبه وخته چشم پزشکی گرفتم . الان باید بشینم صفحه داخلی مجله طراحی کنم . بعدش میخام برم به این آقای ت جان بگم که اگه فعلن کاری ندارن این ده روزو به من مرخصی بدن من به زندگیم برسم .

بعدش من هنوز نمی دونم کی رو بذارم به عنوان داورم . تازه دفاعم میفته بعد از ظهر. ینی سه به بعد. اون روز خیلیم شلوغه گویا .ینی قشنگ اند شانسم من .

خابم میاد داغون . می خاستم تا آخر خرداد تموم کنم حداقل قسمت عملیمو اما نشد . ینی می رسم تا یازدهم ؟؟؟ میخاستم بگم دعا کنید بشه و اینا ، اما سوابق درخشان دعا کردنتونو یادم اومد بیخیال شدم . ولش کنید . شما دس نزنین خودم جمش میکنم .

پ.ن : ینی خیلی عاشقانستا ! فک کن فقط به این بیتش :

همین از تمام جهان کافیه ، همین که کنارت نفس میکشم ...

   + نازنین ; ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۳/۳٠
comment تو بِبار()

ذلت نقاشی

امروز فاینال کلاس زبانمون بود . من دیشب ساعت یک تازه نشستم بخونم ! ینی ی کلمه از گرامرا و اصطلاحا و لغتا رو بلد نبودم ! نشستم ینی بهتر بگم دراز کشیدم کف اتاق و سرسری یه چیزایی خوندم و یذره از تمرینای ورک بوک حل کردم و دیدم خب بلد شدم ! بعدش خوابیدم . صبم تا برسیم کلاس یه عالمه طول کشید پاسداران خیلی ترافیک بود. به نظرم خیلی آسون بود امتحان . فقط رایتینگمو  خیلی دری وری نوشتم . این لیلام رفته بود دوتا صندلی اونورتر نشسته بود نمی شد جوابامو چک کنم باهاش ! اما شانس آوردیم تیچر بعد از لیسینیگ رفت بیرون زود پنشتایی جوابارو چک کردیم ! بعدش که از کلاس اومده بودیم بیرون و داشتیم درباره امتحان و ترم بعدو اینا حرف میزدیم ، لیلا داش می گف که آره من میرم به سوپر وایزر میگم این تیچره خیلی گند و افتضاحو اینا بود ! اصن هیچی به ما یاد نداد ! ما رسمن پولمونو ریختیم تو جوب و این حرفا که یهو تیچر اومد ! لیلام کم نیاورد و الکی یه چیزای دیگه گفت که تابلو نشیم . بعد تیچر برگش گف چقد شما دوتا امتحانتونو خوب دادین ! همه رو درس زدین! منم گفتم ا؟ واقعن ؟ گف آره ! منم گفتی دس شما درد نکنه ! گف چه ربطی به من داره ! خودتون خوب بودین ! منم گفتم به هر حال تیچرم موثره ! بعد کلی با لیلا خندیدیم ! گفتیم این فهمیده لابد ما میخایم بریم زیر آبشو پیش سوپر وایزر بزنیم اومده دلجویی می کنه ! خلاصه که خیلی با حال بود .

بعدشم اومدم خونه و از ساعت سه تا الان داشتم رو پایان نامم کار میکردم و شخصیتامو درس میکردم . کمرم داره نصف میشه الان ! امروز فقط دوتاشونو درس کردم . کلی وخ میبره که لباساشون چه رنگی و چه طرحی باشه ! منم وسواسی !!! اما باید تلاش کنم تا آخر خرداد تموم بشه اوایل تیرم بشینم بقیه ی تئوریمو کامل کنم. خدا بخا چهاردهم نهایتن بیستو پنجم تیر برم دفا کنمو خِلاص!

بعدش الان دارم ایندیزاین نصب میکنم . از فردا به مدت دو هفته آزمایشی دارم میرم یه جا برای کار. اگه جور بشه قرارداد ببندم خوب میشه. جای خوبیه و نزدیکه تقریبن.

در شُرُف کور شدن هم هستم و یه چشمم به شدت قرمز شده و میسوزه . هر چقدرم اشک مصنوعی میریزم توش جواب نمی ده ! یادمه یه بار دو سال پیشم اینجوری شده بودم با این تفاوت که دو تا چشمم بود و به شدت هم قرمز میشد و میسوخت و اشک میومد. دلیلشم کار زیاد با کامی و البته مسائل دیگه ای بود. بعد اونوختا من یه برنامه پاچه گیریه حرفه ایم روم نصب بود و کلن قاطی دیگه داداش! اونوخ یه راننده اتوبوسی بود تو مسیری که میرفتم و میومدم میدیمش عمومن . بعد یه بار داشتم پیاده میشدم و رفته بودم جلو تا کرایه بدم برگش گف من انقد خوشم میاد از شما ! مسافر خوش اخلاق و خنده روی مایی ! من ینی فکم تا ی هفته رو زمین بود ! خیلی برام جالب بود که با اون چشمای خون آشامی و اخمو و قیافه ای که میگرفتم واسه همه خیلی به نظر ایشون خنده رو و خوب اومده بوم ! الان همش یادش میفتم خندم میگیره !

خلاصه که من این روزا درگیریم زیاده.

پ.ن :از این تنهایی میترسم ، از این آینده ی مبهم ، از اینکه هر دومون باشیم ولی دور از نگاه هم ...

پ.ن : البته قبلنا میترسیدما ... الان چیزی برای ترسیدن وجود نداره . چرا که از هرچی بترسی همانا به سرت خواهد آمد و ما ترسمان به سرمان آمد ...

پ.ن : الی بهم اس داده که دلم برات تنگ شده عوضی ! بهش میگم منم آره و .. دوباره زده که هنوزم همونقدر آشغالی کثافت ! ینی الان این رفیقه من دارم ؟؟؟؟

   + نازنین ; ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۳/٢۳
comment تو بِبار()

ردپای تو توی جاده نیست ...

دیشب نفهمیدم چه جوری خابم برد . داشتم فکر میکردم . گرمم بود و ساعت گوشیمو تنظیم کرده بودم روی هشتو و نیم و داشتم فکر میکردم و ساق های پایم را به هم میمالیدم شاید خستگیشان کوفتگیشان کم شود . فکر میکردم به هشت پلان جدیدی که یک شبه کشیده بودم به تجزیه تحلیل هایی که باید میکردم . به ایمیلی که میخاستم به میترا بزنم . به دندونم که فک کنم پوسیده شده به لب تاب که دوبار پشت سر هم بی هوا خاموشش کرده بودم نکند مادر برد داغون شده باشه ؟ فکر میکردم به اینکه بروم دنبال یاد گرفتن این دیزاین و اینکه ته دلم خیلی میترسم برم این جای جدید برای کار و به کلاس زبان فکر میکردم . و نفهمیدم لابه لای این فکرها کی له شدم و خابم برد. صبح ساعت هشتو نیم گوشیم ویبره زد و خواند یور مای هانی بان و... من اسنوزش کردم یادم نیست تا ساعت نهو نیم چند بار دیگر این اتفاق افتاد . اما ساعت نهو نیم من بیدار بودم . و اتاق هنوز گرم بود و صدای آب از حمام می آمد و لیست خریدم روی عسلی کنار تخت بود و گوشیم که دیشب شارژش کرده بودم نصفه شارژش رفته بود و من میترسیدم به مرض غلومی دچار بشود و من بیچاره بشوم . گوشیمو دوس دارم ! بعد رفته بودم حمام و نشسته بودم مسابقه ی والیبال دیده بودم و کلی به مغزم فشار آورده بودم آخر سر وختی ما ست پنجم را بردیم و من هوار کشیدم ایول و دست زدم ، یادم آمد اسمش آرش کشاورزی بود ! پسره که پارسال لا به لای والیبالیستها پسندیده بودمش!!!! امسال دعوتش نکرده بودند.

هی پوستی انداخته بودم روی آ سه و بالا و پایین کرده بودم و پاک کرده بودم و کشیده بودم تا شده بود خیر سرم پنجتا !!! بعد خسته شدم کلافه شدم . ابروهامو برداشتم . اس ام اس دادم و بلند شدم شلوار اتو کردم آرایش کردم روسری انتخاب کردم و رفتم مهمانی عصرانه !

غروب بود برگشتم . نشستم پای تلفن و با هـ استاد جماعت رو شستیم پهن کردیم روی بند من بهش ایده ی عکاسی و پوستر دادم و اونم چارتا فشم داد و گف که وسواسی و خاک برسرم که میگم کارایی که تا الان کردم خوب نیس باید از اول بشینم یه سری کار جدید بکنم. بعدش دراز کشیدم روی تختم و کتاب خواندم . مثل قدیمها . مثل آن وختهایی که هنوز خوش بودم و خوشبخت بودم . مثل اون وختا که هنوز چیزهایی برایم مهم بودند خیلی مهم چیزهایی برایم بامزه بودند و چیزهایی آرزو .

حالا شب شده . نیم ساعت از بامداد هم گذشته . خونه ساکته . علیرضا نشسته زیر نور لامپ کم مصرف زرد مجله ی سیاسی میخونه و انگار نه انگار که خرداده و امتحان داره تازه اونم عربی! مامان نشسته توی اتاقشان و عینکش را زده و به شدت مشغول حساب و کتاب و جمع و تفریق اعدادی است و مرتب هم با خودش زمزمه میکنه سی هشت چهلو دو شصتو سه و توی سکوت خانه این پچ پچ روی اعصاب من بود و این شد که پلی لیست جدید را باز کردم و در اتاقو بستم ونشستم به نوشتن . من تایپ ده انگشتی بلدم . اما وختی برای اینجا مینویسم فقط با یک دستم مینویسم و انقدر انگشتهایم را کش میدهم تا به همه جای کیبرد برسند که درد میگیرند !  

حالا همه ی اینها یک ور ، این پایان نامه ی کوفتی یک ور ! ینی بلخره یه روز میرسه که من راحت بشم از شرش ؟ اون روز به این نتیجه رسیدم که من آخر خودم تموم میشم درسم میمونه ! من عاشق تن ماهیم ! شاید باورتون نشه ! اما خیلی تن ماهی دوس دارم ! امشب یه تیکه شو با فلفل قرمز تنده تند و آویشن خوردم خیلی خوب بود ! الان یادم افتاد یهو !

کتابی که میخاندم  درباره ی دوست بود ! من خب آدم رفیق بازی هستم ! ینی رفیق بازی در خانواده ی ما ارثی است ! اغراق شده اش را در بابایم میتوانید ببینید و به توان رسیده ی بابایم برادر بزرگم است ! مامان هم برای خودش چشمه هایی دارد اما خب به عنوان مادر خانواده کنترل میکند خودش را . علیرضا تنها ترین ماست ! شاید ژن رفیق بازی در او که آخرین عضو خانواده است جهش یافته و به دوران باستان برگشته زمانی که مردم باور داشتند بهترین دوس آدم همانا کتاب است ! اینطوری حساب کنیم علیرضا یک رفیق بازه شیش سیلندر است !!!! کتاب میخواند ، فیلم میبیند ، فلسفه دوس دارد ، نقد فیلم میخاند ، از سیاست سر در می آورد و تک سیلابی جوابت را میدهد .  من خب دوست دارم و رفیق و آشنا . اینها با هم فرق دارند . من دوست و رفیقم از هم جداست . دوستهایم ! خب دوستهایم کسانی هستند که لیاقت  بهترین و روشن ترین قسمت وجود مرا دارند . بهترین و روشن ترین قسمت وجود من این روزها کوچکتر از آن روزها شده اما هنوز برای دوستهایم در دسترس است . رفیق خوب مثل اسمش باحال است ! من رفیق دارم اما نه به اندازه ی دوست . از دوستهایم یکی شاید دوتایشان را رفیق میدانم ! ینی در وجودشان یک جور تاریکی یک جور اندوه یکجور حفره میبینم که میتوانم تاریکی ها و اندوه ها و حفره هایم را نشانشان بدهم . رفقایم صاحب بخش اعظم وجود من هستند. تاریکی ها و روشنی ها ! آشنا هم که خب تا دلت بخاهد دارم . آشنا برای من ینی کسی که یکبار با هم به یک چیزی خندیدیم . به همین راحتی . من آشنا زیاد دارم . توی دانشگاه توی کلاس زبان توی چنتا مغازه توی چنتا خط تاکسی و اتوبوس حتا ! من به آشناها بیرونی ترین قسمت وجودم را نشان می دم که همانا به روز ترین آنهاست ! با آشناها سلام و علیک دارم و لبخند میزنم بهشان و میشود که بعد از چاهار سال هنوز اسمشان را نمیدانم! اما از هم سوال های تخصصی می پرسیم و جوابهای واضح میگیریم !

پ.ن : محیا برایت حمد شفا خوندم . امیدوارم که بهتر شده باشی !

پ.ن : حس میکنم این لحظه رو صدبار دیدم ، من رو به روی چشم تو از دست میرم ....

پ.ن : یک واقعیتی هس ! من امسال بیستو سه سالم تموم میشه میرم تو بیستو چاهار ! تمام عمرم من متنفر بودم از بیسو چاهار سالگی!!!

   + نازنین ; ۱:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۳/۱٤
comment تو بِبار()

امشبم گذشت ...

خداروشکر که لحظه های دلگیر غروب این جمعه ام تو حموم بودم و مست بوی شامپو و نرم کننده ی مو و حباب درست کردن! الانم خونمونو بوی پونه کوهی ورداشته ! بابام رفته بود کوه و یه عالمه چینده! :- )))

الانم دارم باز همون آهنگ قبلی رو گوش میدم برای رفاه حال بقیه یه پلی لیست درست کردم که یکی درمیون این آهنگه توش باشه ! زیاد خسته نشن از پش سر هم شنیدنش!

ناخونامو از ته گرفتم احساس میکنم خنگ شدن انگشتام ! یه عکسی پیدا کردم از دستام ناخون داشتم مث بنز! تازه لاکم زده بودم صورتی ! اصن یه چیزی بود ناخونام ! اگه خودم نگرفته بودمش میگفتم فتوشاپه !:- )))))

بعدش الان مثلن میخاستم بشینم برا پایان نامم اتود بزنم اما دیدم حال ندارم بعدش خواستم بشینم درباره ی الی ببینم واسه سیصدمین بار اما یادم اومد باید یه موضوعی پیدا کنم واسه کلاس زبانم که لکچر بدم در موردش و تازه ورک بوکمم حل نکردم و اه فردا شنبس!!!! ینی از شنبه ها متنفرم ! واقعن به خودم افتخار میکنم که چارسال رفتم دانشگاه و خدا رو شکر یه بارم شنبه ها کلاس نداشتم ! یه ترمی بود که همه ی دوستام شنبه ها میرفتن یونی اونم هشته صب ! بعد فقط منو راضیه کلاسمون فرق داشت . اونوخ غروب جمعه که میشد من بهشون اس میدادم دلتون بسوزه من فردا کلاس ندارم ! بعد کلی فش میدادن بهم ! روانی بودم خودم میدونم !

آهان یه چیز بگم بخندین اون روز رفته بودم سرم آبرسان مو بخرم بعدش پسره یه مدلی آورد برام و منم گفتم نه این نیس ! اون که من میخام قدش بلنده ! بعد یه لحظه همو نگا کردیم و دوتامون ترکیدیم از خنده ! اصن نمیدونم چرا یهو این از دهنم پرید ! میخاستم بگم بطریش بلنده نمیدونم چرا گفتم قدش! خلاصه کلی خندیدن بهم . اصن نمی دونم چرا من هروخ میرم خرید کنم یه چیزی میشه که تابلو میشم ! یه بارم رفته بودم شلوار بخرم واسه تربیت بدنیم و اولین بارم بود که میخاستم از این شلوار نخیای تو خونه ای بخرم آخه من تو خونه جین میپوشم بعد به پسره گفتم  که من نمیدونم یه خوبشو بده آخه من تو خونه جین میپوشم اونم برگش گف ها ها ها ! منم تو خونه کروات میزنم ! حالا هر بار میرم مغازش سر به سرم میذاره .

 پ.ن : محیا کاشکی وب داشتی ! راستی نمی دونستم که رادیو میگوشیدی ! من عاشق فرشید منافی بودم !

   + نازنین ; ٩:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۳/٥
comment تو بِبار()

ای جان !

الان نشستم با ر دارم اس بازی میکنم و هر و کرمون به راهه!

فردا میخام برم یونی میترا رو غافلگیر کنم قبل از کلاسش. سه تا از فریمام مونده البته هنوز. اما دیگه امشب نتونستم بزنم! حوصلم نیومد.

امروز تو خیابون یه شاپرک گنده ی زشت از اینا که تنشون پشمالوئه! نشس رو مقنعم ! خیلی خودمو کنترل کردم که جیغ نزدم محکم زدم بهش پرت شد ! اه ! چندش !

فقط یک ماهو ده روز دیگه فرصت دارم تا تحویل پایان نامه! تیک تاک!

یه درصدم ینی احتمال نمی دم که میترا بخاد از کارم ایراد بگیره و بگه ببر اصلاح کن و اینا!

شدم پنجاه اما احساس میکنم هشتاد کیلوام!

خابم میاد! اتاقمو کی جم میکنه ؟

چایی میخام! تشنمه !

وای انقد خمیازه کشیدم دهنم سه سایز گشاد شده !

----------------------------------------------------------------------

الان خیلی شاد بودما ! ینی همین یه ثانیه پیش که تخته شاسی مو انداختم پایین از رو پام و صفه ی وردو وا کردم تا بنویسم خیلی شاد بودم ... اما یهویی همهی شادیه پودر شد و ریخت ...

داشتم آهنگ ای جانه بهنام صفوی رو گوش میدادم و دوسش داشتم ینی یه حس شادی بهم میداد بعدش الان نمیدونم چرا یهویی اشک اومد تو چشمام ! ینی اصن یه حسیا! بگذریم

اون روز نرفتم یونی قراره فردا برم . هر چی بیشتر میگذره بیشتر از تصمیمی که گرفتم پشیمون میشم . آخه منو چه به تصویر سازی؟ یه وختاییم با خودم فک میکنم زیادی دارم سخت میگیرم! اصن مگه چی هس حالا ؟

الان داشتم با خودم فک میکردم که برم پنجره رو باز کنم بعد نگا کردم دیدم بازه ! ینی خیلی وضم خراب شده اصن یادم میره چیکار میکنم چی میگم چی میخورم ...

چن شبه رادیو میگوشم دوباره ... یادش بخیر قبلنا چقد رادیو گوش میکردم چقد خوش میگذشت ... ینی تمام سالای دبیرستان و کنکور و حتا سال اول یونیم همش رادیو گوش میکردم وخته درس خوندن ! الانم که خرداد شده و فصل امتحانا همش یاد اون روزا میفتم که چقد باحال بود. تا ساعت چار پنج صب میشستم مثلن ریاضی بخونم بعد رادیو ام روشن و چاییم به راه ... اصن یادم نیس چی شد که دیگه بیخیال رادیو شدم . اونم رادیو جوان ! یادش بخیر چن بار واسه برنامه های شبانشون نامه دادم  _ نخندین خوب جوونیای من پیامک و این حرفا هنوز مد نبود_ و هر بارم نامم خونده شد .نامم به همین سبکی که الان اینجا مینویسم مینوشتم. یادمه یه بار اول نامم نوشته بودم " آی من الان اومدم این نامه هه رو بنویسم خودکارم افتاد زیر میز رفتم ورش دارم و ختی داشتم بلند میشدم سرم چنان خورد به زیر میز که جف چشام پرید کفه اتاق!" :- ) البته الان دیگه برنامه ها به باحالیه اون موق ها نیس. :- (

دستام خیلی خفن سوخته تو آفتاب. صد درجه تفاوت رنگ پیدا کرده با بالای دستم .

امروز سوار تاکسی شدم برم کلاس زبان راننده یه پسر تپلی بود ینی یکم تپلا ! خیـــــلیم خوش برخورد و مودب بود بعدش انقد شبیه این پسره داودنژاد بود! ینی خیلی منو یادش انداخت و دوباره دعا کردم که خوب بشه بیچاره جوونه گناهیه !

-------------------------------------------------------------------------------------

الان خابیدم رو تختم و لب تابم رو تخته شاسیمه و تکیه دادمش با زانوم. امروز رفتم یونی . میترا کارامو دید و تایید کرد . قرار شد براش ایمیل کنم اجرا شده هاشو. منیرم دیدم امروز. وای یه چیزی میخام بگم از این منیر ینی کفم بریده ها ! روز دفاع الی اینا این نبود چون اینا باهم درگیرن بعد از هم اجتناب میکنن !:- ) ینی یه جا منیر باشه اینا نمیان یه جا اینا باشن منیر نمیاد. بعد امروز منیر اومده بود ینی از من که صندلی اول آمفی تائتر نشسته بودم روز دفا بیشتر اطلاعات داشت ! ریز ریز حرفا و اتفاقایی که افتاده بود میدونست ! حتا اینکه از کدوم کار ایراد گرفتن ! من نمی دونم این شنود گذاشته بود جاسوس داش چی بود جریان ! تو کفم از صب . البته بدم نشد بلخره چنتا از کاراشم دیدم . آخه الان چن ترمه ما تو هیچ ژوژمانی کارای منیرو ندیدیم! ینی یه جورایی واحد پاس کردن منیر مث جفت گیریه کلاغه ! هیچکس نمی بینه چی میشه که این بیس میشه مثلن!

بعدشم رفتم کلاس زبان . سوار یه پرایدی شدم که رانندش زن بود. تاکسی نبودا. بعدش نمی دونم چرا من از لحظه ای که سوار شدم حس میکردم یه اتفاقی میافته . و دقیقنم یه اتفاقی افتاد! نرسیده به چارراه تصادف کردیم . البته کسی چیزیش نشد فقط ماشینه خانومه داغون شد. بعدش دوباره سوار یه تاکسی دیگه شدم که رانندشم خیلی خوش اخلاق بود.

بعدشم که اومدم خونه و رفتم حموم و ناهار خوردیم با علی رضا. اونم الان داره ادبیات میخونه فردا امتحان داره . مامانمم که رفته پی رفیق بازی!:- ) بعدش من الان دلم گوجه سبز میخاد و چایی . اما حال ندارم برم تا آشچزخونه چایی درس کنم . چقد زود ساعت چاهار شد!!!!

امروز رفته بودم یونی تو سایت منتطر بودم تا میترا بیاد منیر اصرار کرد که کارامو ببینه بعدش که دید بچه هاییم که بودن اومدن دیدن کارامو و همشون خوششون اومد و من داشتم برا منیر تعریف میکردم که آهو تحقیر کرده کارامو و گفته خوب نیستو اینا بعدش یه دختره که خیلی موهای نازی داش از اون چتریا که من صدساله میخام برم بزارم برا خودم اما هنوز نشده ! اومد و گفت آره من بودم اون روز تو اومدی سر کلاسمون کارتو نشون دادی و ولش کن آهو چرت میگه و واقعن به نظر ما کارات عالی بودن و اینا. بعدش خیلی شاد شدم که بلخره چن نفر پیدا شدن که فهمیدن آهو خیلی استاد خوبیه اما به شدت و بلکم حدت! سعی داره روش خودشو به بچه ها القا کنه ! ینی فقط کثافت کاری و اکریلیک و کلاژ با دست بریده شده و آبرنگ خیس رو خیس دوس داره !

از دیشب تا الان ینی ریقه آهنگ ای جان بهنامو در آوردم انقد گوشش دادم اما هنوز دوسش دارم !!! کلن من این مدلیم گیر بدم به یه چیزی دیگه ول نمیکنم ! یه مدت گیر داده بودم به همدم معین بعد شبه سورمه ی احسان خواجه امیری بعد آکادمی گوگوش ! بعد تصمیم و راهروی علی لهراسبی! الانم این! :- )))

کلن آقا خوبم الان ... فقط چایی میخام!

اولین قسمت مال شنبه بعدی دوشنبه و آخری مال امروزه .

   + نازنین ; ٤:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۳/٢
comment تو بِبار()