DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> در گلوی من ابر کوچکیست...


میدانم دیگر جوان نخواهم شد...

الان با موهای خیس از حموم پریدم بیرون و زودی نشستم تا آخرین پست سال نود و یکمم بنویسم.

هنوز خرده کاریام مونده و باید زود بنویسم و برم.

سال نود و یک برای من سال نسبتا خوبی بود.

بخام از اولش بگم اینه که خب بلخره دفاع کردم از پایان نامم و لیسانس گرفتم ! به عنوان یه گرافیست تو یه جای نسبتا خوب تجربه کسب کردم! بعدش خیلی اتفاقی تیچر شدم. و شاید بهترین اتفاق امسال همین تیچر شدن بود! دیگه اینکه یکم دست از ولخرجی ورداشتم و فقط چیزایی که واقعن لازم داشتم خریدم و کلکسیون جوراب و تی شرت را ننداختم! پس انداز کردم .

البته کارای بدیم کردم مثلن از رو تنبلی زبان خوندنو ول کردم و کتاب خیلی کم خوندم. فقط فیلم دیدم. نقاشی نکشیدم. و بلخره ام نشد که 48 کیلو بشم! نیشخند

اما در کل سال خوبی بود و راضیم ازش!

الانم باید پاشم اتاقمو جمو جور کنم و لباسای شسته شدمو جا به جا کنم و تخم مرغ هف سینمو رنگ کنم!

از ته دلم برای همه آرزوی سلامتی و خوشبختی و شادی دارم. ایشالا که همه خوشحال باشن و بهشون خوش بگذره

و ایشالا سال دیگه من بتونم تخم مرغ هف سینمو یه ساعت زودتر آماده کنم که سمبل کاری نشه !

و خوشحالم که حداقل اگه از ته دلم غنج نمی رم از شادی اما مث چن سال اخیر اشک تو چشمم و بغض توی گلوم نیست. خالیم و از این سبکی و خالی بودن ناراحت نیستم.

همین دیگه

برم که کار ما بسیار وخت ما اندک!

و در آخر اینکه :

یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند

یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند ، نه آن گونه که می خواهم باشند

یادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم

که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم هیچ شخصی نمی تواند مرا با خود آشتی دهد

یادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم

چرا که شخصی که با خود مهربان نیست نمی تواند با دیگران مهربان باشد...

پ.ن: و من با خودم مهربان نیستم. هیچ وخت نبودم ...

 

 



   + نازنین ; ٢:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٢/۳٠
comment تو بِبار()

خونسردم

امروز صب با مامانم رفتم خریدای میوه و شیرینی و شکلات عید. خوب بود.

بعدشم اومدم خابیدم!

یه سری از لباسامو شستم باید جمشون کنم. یه سریش هنوز مونده. اتاقم به غایت به هم ریختس.

هنوز تابلوهارو نکشیدم و قاب آینه مونده.

ولی استرس ندارم. میدونم که میرسم.اما مامانم هی میاد استرس وارد میکنه که همه کارات مونده! پاشو !

شلوار جین و اسپری هم بلخره از لیست خرید خط خوردن! از تابستون من میخاستم جین بخرم!

   + نازنین ; ۸:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٢/٢٧
comment تو بِبار()

هشدار! به یک پست طولانی نزدیک میشوید!

دو هفته ی پیش:

کلن درگیر کارای مدرسه بودم و همش پای لب تاب ایمیل میزدم و با بچه ها چت میکردم. در حدی که چشمام ترکیده بود.هیپنوتیزم ولی کارای اینا تموم نمی شد. کلی عکس بردم تو فتوشاپ بریدم ، رتوش کردم و نور و رنگشونو تنظیم کردم. سایزاشونو درست کردم و فرستادم. هی ایمیلای سند تو آل براشون فرستادم با عنوان "فرز.ندم! میخای حذ.ف شی مثکه!" و یه وضی اصن. در حدی کارا زیاد بود که مسئول پر.و.ژ.ه ی بنده خدا داشت از دست میرفت. هی من بهش میگفتم نفس عمیق بکش! خونسرد باش ! :- )))

بعد هی از مدر"سه به من زنگ میزدن بچه ها رو چک می کردن. من 500 تا میسد کال داشتم همش! کار به جایی رسیده بود که باید اس میدادم به مسئول پر.و.ژ.ه که من دارم میرم حموم! گوشیمو نمی برم با خودم! وایسا اومدم بیرون میزنگم!کلافه

بعد یه روز رفته بودم خونه ی دوستم لب تابمو صافکاری کنه واسم ، منم صبش یه سری اسامی فرستاده بودم واسه مسئول پر.و.ژ.ه که اینا حذفن . همشون رفتن تو روابط.عمو.می مدر"سه زنگیدن به من که :خانوووووووووووووووم؟؟؟ مگه ما دیشب با هم چت کردیم من نگفتم عکسـارو میفرستم؟ تعجببعد بقیشون هر هر میخندن که : س نگو با هم چت میکنیم!

ینی شاگردام اینجورین با من !خنثی

هفته پیش:

دوشنبه رفتم مدر"سه از ساعت دو تا شیش! غر.فه ها رو چیدیم و کلی با بچه ها خندیدم. یه جَوی شبیه ژوژمانای خودمون شده بود. بعد جالب اینجاس که بچه های گروههای دیگه ام همش میومدن پیش من و بچه هام و هر و کر و اینا! نیشخندبعد همش به بچه های من میگفتن چقد معلـمتون پایس! خوشبحالتون! بچه های منم هی مگفتن آره ما با تیچر"مون چت میکنیم!تعجب ما با هم فرندیم! تعجباصن آبروی منو بردن. ولی در کل خوش گذشت. فقط من شال سرم کرده بودم و مانتومم کوتاه بودخجالت استرس داشتم مد.یرشون بیاد که خدارو شکر وختی اومد من پشته میز بودم و شالمم دور گردنم بود. اون یکی معلمه ام بوت پوشیده بود با ساپورت همش میومد پیش من که اگه قراره چیزی بهمون بگن تنها نباشیم! نیشخندفک کنم ما بیشتر از بچه ها از مد.یرشون حساب میبریم!نیشخند

سه شنبه با مامانم رفتیم بازار و من کلیییییییییی شمعای رنگی رنگی خریدم . و کلی روبان های رنگی رنگی برای کارتای بچه ها. بله ! من از اونجور تیچرام!مژه برای بچه های هر سه تا پایم یه سری کارتای کوچولوی تبریک عید درست کردم. روی یه سریش عکس سنبل چسبوندم روی ی سریش عکس سبزه و روی ی سریشم عکس ماهی. و کنارشون روبانای رنگی رنگی پاپیون زدم و توشم نوشتم سال نو مبارک و امضا کردم. 50 تا امضا کردم ینی اونشب! دستم ترکید. ولی می ارزید!

فرداشم صب ساعت 5 بلند شدم و دوتای دیگه ام کارت مخصوص درست کردم برای مسئول پر.و.ژ.ه و خانوم روابط.عمو.می که من عاشق اخلاق خوبشم. انقد مهربون و باحال و پایس که نگو! ینی عالییییییییییییی!قلب

خلاص تا جمو جور کنم برم دیر شد به نسبت بقیه ی روزا ولی عزیزان شرکت واحد همکاری کردن و من به وخت رسیدم مدرسه. دیگه زیاد کاری نداشتیم با بچه ها یکم مرور کردیم توضیحاتی که باید میدادن و بیشتر گفتیم خندیدیم . دیگه چن دقه مونده به زنگ جمعشون کردم و کارتارو بهشون دادم که کلیییییییییییییییییییییییییییییی خوشحال شدن و ذوق کردن و تعریف کردن واینا!

بعدشم رفتم مدرسه ی را.هنمایی و با اونام روزنامه دیواریشونو درست کردیم و خندیدم و به اونام کارتاشانو دادم که خیلی ذوق کردن و یه عالمه تشکر کردن.

زنگ بعدم دیگه نما.یشگا.ه بچه های دبیر.ستان شرو میشد و باید میرفتم اونجا فقط رفتم بچه هامو تو سایت سر و سامون دادم و بردمشون تو یه کلاس و براشون توضیح دادم که باید برم و نمی تونم امروز سر کلاسشون باشم و تکلیف عیدم بهشون دادم!شیطان بعدشم کارتاشونو دادو که اینا کلی بیشتر از همه ذوق کردن و سوت و دست و جیغ و اینا! آبروم رفت!عصبانی

بعدشم تا یکو نیم تو نما.یشگا.ه بودم و بعضی مامانا اومدن و دیدمشون و همشونم میگفتن شما زیاد مثکه تفاوت سنی ندارین با بچه ها! خجالتو بچه ها خودشون هی میگفتن :9 سال !مژه

آخرشم بچه ها اومدن کلی بغلم کردن و احساساتی بازی در آوردن و یکشونم یه گلدون کا.کتوس خیلی خوشگل برام خرید و به زور داد بهم.قلب آخه من نباید از بچه ها کادو قبول کنم. یکیشونم یه دسبند دس ساز داد بهم که خیلی بامزه اس. بعدشم کارت مسئولینو! دادم بهشون که کلی تشکر کردن و خوششون اومد و تازه آرزوهای چپندر قیچی هم کردن برام که نیازی به گفتن نیس! کلن همه عزمشونو جم کردن من ازدواج کنم! حالا کی گفته من قصد ازدواج دارم نمیدونم!عصبانیمتفکرمنتظرکلافهسبز

جمعه:

صب با گلوی خنج شده و دماغ کیپ و اصن یه وضی ! خمیازهاز خاب بیدار شدم و با یه لیوان آب چارتا قرص انداختم بالا و حاضرشدم رفتم خونه خالم اینا و با هـ رفتم موهامو کوتا کردم و بازم جلوشو چتری کردم. نمی دونم چرا! خلم! یولتازه بلند شده بود راحت شده بودم اما دلم تنوع میخاست! پاییناشم گفتم بزنه یکم مو خوره هاش بره . نو شده الان! خوشحالم. اما مامانم اینا گفتن خیلی کوتا کردی!

امروز:

بازم با گلوی خنج و دماغ کیپ پاشدم از خاب و باید کلی کار انجام بدم. کلی لباس رنگی و سفید هست که باید به نوبت بریزم ماشین بشوره. عروسکای روی تختمو باید بشورم و کلی چیزای دیگه. کمدمو باید مرتب کنم. لباس زمستونیا رو باید جم کنم. یه سری لباس دورریختنی هس باید جدا کنم. دقیقن یه ساله میخام واسه اتاقم تابلو بکشم هنوز نشده که میخام امروز حتما این تصمیمو عملی کنم. حالا تابلو میگم منظورم مینیاتورای فرشچیانی نیس از این تابلو الکیا!!!چشمک

بعد یه قاب آینه ام باید درست کنم. و کلی کار دیگه . تازه خریدم میخام برم عصری و والانم ساعت یک شده من هنوز هیچ کاری نکردم. اما امیدوارم به همشون برسم و انقد وخت اضافه بیارم که دوشنبه بازم برم بازار!

بعدشم این آخرین پست سال نودم نیس! من تا عید هر روز میام آپ میکنم ! بله!مژه

 

   + نازنین ; ۱:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٢/٢٦
comment تو بِبار()

تصمیم بگیر

ما ایرانی ها  یکی از گونه های نادر بشر هستیم که میتوانیم خودمان را مجبور کنیم آن چیزی که نیستیم باشیم و بعدهم غر میزنیم به همه ی عالم و نمی دانیم آنکس که باید یقه اش را بگیریم خودمان هستیم! خوده خودمان! خودمان هستیم که سر هیچ و پوچ و چشم و هم چشمی های دیوانه کننده فشار مضاعف روحی روانی به خودمان تحمیل میکنیم و آنوخت عواقبش را به پای صغرا و کبرا مینویسیم!

خیلی از ما ایرانی ها هستیم که :

1- نماز برایمان امری مستحب است! و معتقدیم چقدر شکر گذاری و تشکر زیبایی است اما حیف که ما وختش را نداریم.

2-قرآن را فقط سر عقد دستمان میگیریم .

3-حجاب برایمان امری کاملا شخصی و عرفی است! محرم و نامحرم نداریم، بلکه "آشنا" و "غریبه" بودن آدمهاست که نحوه ی پوشش ما را مشخص میکند. ینی "نامحرم هایی" که با هم "آشنا" هستیم برایمان "محرم" محسوب میشوند و غریبه هایی که چشم پاکی شان برایمان مسجل شود در لیست محارممان قرار میگیرند.

4-معتقدیم ای ول به خارجی ها که انقدر صداقت دارند و خودشان هستند و صد افسوس که ما ایرانی ها انقدر دو رو و متظاهر و ریاکاریم .

5-روزه میگیریم البته اگر خیل عظیم بیماری های گوارشی که سن ابتلایشان به زیر 15 سال هم رسیده اجازه بدهد!

6-سفر خارج میرویم و خود را ملزم میدانیم ظاهری کاملن همرنگ جماعت داشته باشیم و تفریح های مشابه .

البته هیچ کدام از اینهایی که گفتم باعث نمیشو ما "آدمها" ی بدی باشیم. ذات نیکو ربطی به مذهب ندارد. اما واضح است که ما آدمهای این مدلی" دغدغه ی مذهب " نداریم.

خب نداشته باشیم! چه اشکالی دارد؟ نه واقعن چه اشکالی دارد؟ اگر میخاهیم فرزندمان را "آر.یایی" بار بیاوریم نه "مسـلمان وا.قعی". اگر برایمان مهم است که "آدم خوبی" باشد. حالا دغدغه ی مذهب هم نداشت نداشت.اگر واقعن عقیده یمان این است و مشی و شیوه ی زندگیمان هم موید آن ، من دلیل این همه اصرار خانواده های این مدلی را به ثبت نام بچه های کوچک شان توی مدارس غیر انتفاعی که جو "مذهبی" را یدک میکشند نمی فهمم.

من سر درگمی بچه هایی که توی خانه شان یک جور"دین و دنیا " را میبینند و توی مدرسه یک جور را درک میکنم. وختی دختر کلاس چهارمی مجبور میشود به خاطر جو مدسه کیف سرمه ای داشته باشد و جوراب بالای مچ و نماز جماعت بخاند و دعای عهد و چادر سر کند به خاطر قوانین مدرسه ، و آخر هفته ها در مهمانی خاله و عمه و دایی تاپ و شورت جین میپوشد و کانال خارجی تماشا میکند و عید میروند دبی به خاطر کنسرت ها. و تابستان ها آنتالیا و رم و بارسلون. و برنزه بر میگردند. آنوخت مادر و پدر توی گوشش میخانند که به دوستهایت نگی کجا رفتیم! نگی ماهوا.ره داریم! نگی مامانم مانتو و شال میپوشه! نگی خودت با پسر عموهات تو استخر شنا میکنی! نگی اینجوری نگی اونجوری.

خیالشان که از بسته بودن دهن بچه ی بیچاره جم شد به روزمرگی هایشان میرسند. و دختر ده ساله میماند که اگر کارهای خوبی میکنند چرا نباید به بقیه بگوید و اگر کارهای بدی میکنند؟ مگر مادر و پدر ها هم کارهای بد میکنند؟ نه! پس مدرسه است که کارهای بد و بیخود میکند! پس مدرسه است و دو.لت است و اسلام است که بد است ! که آدم را مجبور میکند دروغ بگوید! مامان و بابا دروغ نمی گویند. اما مدرسه چون گیر میدهد نباید راستش را گفت. دوستهایم چون خبر چین هستند نباید بهشان بگویم. مامان و بابا درست میگویند.

و من نمی دانم این پدر و مادرهایی که سبک زندگیشان مطابق عرف است بیشتر ،تا شرع ، چرا احساس می کنند اگر بچه هایشان را توی مدارسی که آنها هم عرفی اند تا شرعی! ثبت نام کنند بچه هایشان " رفیق ناباب " پیدا میکنند و از دست میروند.

من نمی فهمم اگر روش زندگیمان به نظر خودمان درست است چرا بچه هایمان را مجبور میکنیم یک جور دیگر زندگی کنند و سالهای کودکی و اوایل نوجوانی شان را در هول و ولا و با پنهان کاری و نقش بازی کردن بگذرانند. و دروغ بگویند. و دورو بودن و تظاهر را یادشان بدهیم . بعد در جلسات روشن فکرانه مان با دوستانمان داد سخن بدهیم از صداقت و هی ناله کنیم که ایرانی ها درست نمیشوند. بعد انگار یادمان میرود خودمان همین دوتا ایرانی کوچکی که توی دامنمان داریم را ، به خاطر "مصلحت" هایی که حتا درست نمی دانیم چیست ، دروغ گو و بدبین و متظاهر و پنهان کار بار می آوریم.

شاید چون ما ایرانی ها یک گونه ی نادر از بشر هستیم که بعد از این همه سال هنوز نتوانسته ایم تصمیم بگیریم "دین" داشتن خوب است یا بد . هنوز نتوانسته ایم تصمیم بگیریم که راهی که خودمان میرویم درست است یا راهی که همه میروند. هنوز نتوانسته ایم تصمیم بگیریم آر.یایی باشیم بهتر است یا مسـلمان؟ هنوز نتوانسته ایم . هنوز ...

پ.ن: افتخار این را دارم که از نزدیک این مدرسه ها ، این پدر و مادرها و این بچه ها را ببینم .  

   + نازنین ; ٢:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٢/۱٧
comment تو بِبار()

دکتر سر خود

دیشب تا صب خابم نبرد

چشمام قرمز شده

سرم درد میکنه

پوست لبمو کامل کندم

اما حالم هنوز بده

برای خودم "درباره ی الی " تجویز کردم.

منتها نمی دونم قبل از ناهار یا بعد از ناهار

و فاجعه این است که حالت تحول مجال ناهار نمی دهد!

   + نازنین ; ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٢/۱۳
comment تو بِبار()

یه دیوار بدین من سرمو بکوبم بهش!

دارم کور میشم

از صب نشستم پای لب تاب  و مقا.له و پاور.پوینت درس کردم.

فقط ادعا. همش میگن بچه ها همه چی بلدن. اونوخ فایلایی که به من دادن همشون چپ چینه .خوب من سر کی داد بزنم الان؟

دوتا پو.ستر خوشگلم درس کردم براشون.

دلم شیر خشک میخاد. الان دوهفتس میخام برم بخرم هنوز نشده.

خسته شدم. امروز روز خوبی نبود. دیشب که تا اذون صب بیدار بودم. بعدشم ساعت 10 بیدار شدم . رفتم حموم. با آب سرد دوش گرفتم و گربه شور کردم خودمو. بعدش با مامانم جر و بحث کردیم.

الانم از گردن تا کمرم تیر میکشه. بسکه نشستم .

راستی من بلخره یاد گرفتم از اون دسبند نخیا ببافم! باورم نمیشه ! اما بلخره یاد گرفتم!

   + نازنین ; ۱:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱٢/۱٢
comment تو بِبار()

من عاشق نیمکت رئالم

الان داره فوتبال رئال بارسا نشون میده بعد من به جای اینکه برم بشینم ببینم کی نیمکته رئالو نشون میده ! نشستم مقاله های بچه ها رو مرتب میکنم! زندگیه آخه؟

تخمه ژاپنی گلپر دار خوردم دک و دهنم به فنا رفته.

دانلود منجرم فردا لایسنسش تموم میشه. آفیسمم ارور میده که اکتیو نیستو اینا. آنتی ویروسمم 4 روز دیگه میترکه. کلن آخرامه!

هنوز سی دی عکسارو ندیدم. دفترمم کامل نکردم. یه عالمه ام چیز میز شستنی دارم که گذاشتم واسه هفته آخر. ینی سه روز آخر!

کلن من دوس دارم همه چی بوی تمیزی بده اول سال. از الان بشورم بوش میره !:-))))

حالا فردا چی بپوشم؟

بارسا الان یه گل زد!

   + نازنین ; ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٢/۸
comment تو بِبار()

از دردهای بزرگ است که لال میشویم ...

 آدمهایی که باید بگویند ساکت نشسته اند. من چرا اینقدر ناله دارم؟ چرا از کاه کوه میسازم ؟ چرا اینقدر پیله میکنم به جا خالی های مانده؟ که هی پیله هایم سقوط کند و من پروانه نشوم! من چرا کورم؟ چرا عادت دارم به عزاداری برای آنکه هفت کفن پوسانده؟

کسی اگر بخواهد رنجور باشد مادری است که کودک نابینا/ناشنوا/عقب مانده/معلول / بیمار دارد.

کسی اگر حق دارد زمین را به زمان بدوزد مادر/پدر/همسر/فرزندی است که عزیزش را به خاطر سهل انگاری یک راننده/پزشک/پرستار از دست داده.

 یک نفر اگر بخاهد داد بزند آن زنی است که شوهرش را با بیگانه دست توی دست ، غرق شادی دیده. شوهرش را با بیگانه دیده.

یک نفری که باید شیون کند مردیست که همه ی خانواده اش توی تصادف از دست رفته اند خودش فقط خراش برداشته،خودش راننده بوده.

یک نفری که حق دارد شیون کند ، داد بزند ، زمین و زمان را به هم بدوزد ، یک نفر اگر حق دارد برای این کارها ، دختریست که توی راه برگشت از دانشگاه ، بهش تجاوز کردن.

یک نفر اگر حق دارد دل شکسته باشد مادریست که هزار شب بیدار خوابی کرده بالای سر بچه هایش و حالا توی کهریزک منتظر عزرائیل نشسته.

یک نفر اگر قرار است از خدا طلب داشته باشد زنهایی هستند که جوانیشان را توی جنگ خرج کردند. عشقشان را توی جنگ دادند. بیوه شدند. همسر جانباز شدند. همراهند با مردهایی که جنگ هنوز برایشان تمام نشده. با خانه هایی که هنوز آتش بس نشده. هنوز قطعنامه نپذیرفته اند.یک نفر اگر قرار است از خدا طلب داشته باشد زنانی اند که پای عشقشان مانده اند. پای مردانی که با خدا معامله کردند بدون بیمه ی شخص ثالث.

یک نفر اگر قرار است شکوه داشته باشد از صبوری، مادریست که تمام سالهای کودکی و نوجوانی و جوانی من چشم به راه تابوت پسرش نشسته. چشم براه فقط برای دو تکه استخوان و یک پلاک. چشم براه برای فقط تابوت پسرش.

یک نفر اگر حق دارد درد هایش را داد کند و بغض هایش را عربده مردیست که شرافتمندانه جان کنده ، عرق ریخته حالا هشتش گرویه شیش مانده و سرش جلوی زن و بچه اش پایین.

یک نفری که حق دارد ، می تواند ، قرار است و باید اعتراض کند من نیستم . من نیستم. من نیستم.

   + نازنین ; ۱:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱٢/٦
comment تو بِبار()

اینم بمونه ...

من میگفتم شب عشق با این سیاهی ، نداره ترسی برام وختی تو ماهی

تو میگفتی : آره من ماهم ولی تو اومدی آسمونت رو اشتباهی ...

   + نازنین ; ٥:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٢/٥
comment تو بِبار()

1درصدم احتمال بده...

شما خواهر مادرا و خاله خانباجی هایی که تو فامیل/محل/دوس و آشنا/ روضه و عروسی دختر پسند میکنین واسه شازدتون 1 درصدم احتمال بدین خودش دوس دختر داشته باشه !

شما جوانان برومند که به دوس دخترتون قول ازدواج میدین 1 درصدم احتمال بدین خوار مادر و خاله خانباجی تون تو فامیل/محل/دوس و آشنا/ روضه و عروسی دختر پسند میکنین واسه شما!

این فقط " 1 درصد " گاهی زندگی آدمو پشت و رو میکنه !

   + نازنین ; ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٢/۳
comment تو بِبار()

گذشته ها گذشته ...

گذشت آن زمان که تو سالار دلبران بودی، خدای عشق ِ منو یار دیگران بودی...

   + نازنین ; ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٢/۱
comment تو بِبار()