DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> در گلوی من ابر کوچکیست...


میشه ، نمیخام اما هیچ وخت مثل تو باشم !

من آدم کارهای "پیش بینی نشده " انجام دادن نیستم! من بدم میاد که همه از قبل کاراشونو بکنن دیقه ی آخر به من بگن . بدم میاد ، نه از اینکه در جریان قرار نگرفتم، از اینکه اصرار بکنن تو پنچ ثانیه مث اونا که یه هفتس از جریان خبر دارن با موضوع برخورد بکنم.

من آدمی نیستم که بشه هفت صب بیدارش کرد گفت پاشو با هم بریم خرید. من نمی تونم یهویی از حال ولنگاریم تو خونه دربیام و لباس بپوشم برم بیرون دوستامو ببینم. من حالم بد میشه وختی ندونم میخام چیکار کنم. وختی تکلیفم معلوم نیست اعصابم ساییده میشه!

من وختی به قصد یه کاری از خونه رفته باشم بیرون فقط همون کارو انجام میدم. یک در ملیون امکان داره یهویی تصمیم بگیرم یه حرکت اضافه هم انجام بدم. من باید از قبل بدونم. باید تکلیفم ملوم باشه. بی برنامگی ، یهویی کار انجام دادن ، تغییر وضعیت آنی منو عصبانی میکنه. استرس بهم وارد میشه .

ممکنه خیلی وختا هیچی نگم. خیلی وختام میگم. غر میزنم. با غرغر کار انجام دادن هزار برابر بیشتر خستم میکنه. انقد که معده ام از درد کمرمو خم کنه!

من تو ارتباط برقرار کردن با آدما مشکلی ندارم . حتا با چند نمونه ی خارق العاده از گونه های انسانی تونستم رابطه ای کاملن طبیعی برقرار کنم . اونقد که خیلیا شاخشون دراومده. خیلی کم پیش میاد پاچه ی آدما رو بگیرم. دلم بخاد در مراسمی کاملن رسمی جرشون بدم! اما وختی به این احساس در مورد یه آدم برسم تبدیل به یه گرگینه در شب ماه کامل میشم !

تا حالا هیچکسو مجبور نکردم مطابق میل من باشه! اما خیلی تا حالا پیش اومده از ارتباط خیلی نزدیک و غیر ضروروی با آدمایی که میدونم مطابق میل من نیستن صرف نظر کردم. بیشتر ترجیح میدم خودم با اونا نباشم . تا اینکه اونا رو مجبور کنم با من باشن، اونجوری که من میخام!

من گوشت دوس ندارم . گوشت چرخ کرده تو ماکارونی حال منو بهم میزنه. لازانیا دوس ندارم . کتلت دوس ندارم . پیراشکی گوشت دوس ندارم . اما مامانم تا حالا یه بارم به خاطر من ماکارونی با مرغ درس نکرده. من همیشه ماکارونمو سفید میخورم. یا با سس. اگه خودم حال داشته باشم با سبزیجات قاطیش میکنم. اگرم فیوز پرونده باشم مث امشب اصن نمی خورم .

حرصم میگیره . خیلی حرصم میگیره وختی منو مجبور کنن یه کاری رو که دوس ندارم انجام بدم . من وختی نخام یه کاری رو انجام بدم انجام نمی دم . از اینکه فک میکنن یه شرایط خاصی ممکنه نظر منو نسبت به اون کار عوض کنه متنفرم . از اینکه زوری یه جایی برم . من از باغ و بوستان و پارکو درختو سبزه بیزارم. حرصم میگیره بخام برم. من از مسافرت بدم میاد. چون وختی جای خابم عوض میشه نمی تونم مث مامانم سرم نرسیده به بالشت خابم ببره. وختی کم میخابم پرسپکتیوم میریزه به هم. سگ درونم فعال میشه . سر درد میگیرم . حال ندارم از جام پاشم . واسه همیناس که از مسافرت بیزارم. چون هیچ وخ بهم خوش نمیگذره. چون همیشه غر میزنن بهم .

من الان خیلی عصبانیم. انقد که توانایی خرد کردن لب تابمو دارم . توانایی چنگ زدن وکندن تمام موهامو . حتا توانایی عربده زدن مث کسی که دستش زیر چرخ تریلی قط شده.

من از اینکه به یکی یه چیزی بگم که احساسم بوده و بعد از اون احساس خاصم برای عوض کردن یه احساس دیگم استفاده کنن متنفرم. من از اینکه در مورد خودم با خانوادم حرف بزنم بیزارم . چون همیشه از اینکار پشیمونم کردن.

من هیچ وخ حتا اگه دلتنگی و بی کسی و غصه و بدبختی بمیرم با کسی که منو تو روزای سختم دیده و رد شده حرف نمیزنم . حتا یه کلمه ام بهش نمیگم .

من از اینکه خیلی از چیزایی که میخامو ندارم اونم فقط به خاطر مصلحت ها ! حرصم نمی گیره اما از اینکه بهم بگن تو همیشه خودخواهی خیلی حرصم میگیره. من اگه خودخواه بودم تو روزگار نداشتی فدات شم.

من همینم که هستم . میتونی ایگنورم کن نمی تونی تحملم کن. مث من .

انقد حرص منو سر چرتو پرت در نیار. انقد به من نگو خودخواه. نگو بچه. نگو تو همیشه تو همیشه ! چون منم ممکنه یه روز وایسم تو روت خیلی چیزا رو بگم . چون منم خیلی وختا حرصم از دستت دراومده. فک نکن من همیشه عاشق کارات بودم . فک نکن منم خیلی همیشه حال میکنم با سیستم تو .

الان انقد عصبانیم که معدام داره قل قل میکنه . و گلوم از بغض درد گرفته و دندونام اساعه اس که خورد بشن تو دهنم . خیلی وخت بود که انقد اساسی عصبانی نشده بودم. کاسه ی چشمام پر خون شده. مث مردایی که به ناموسشون توهین شده. خاک تو سرم که حتا ناموسم ندارم بگم واسه اون اینطوری دارم منهدم میشم!

محض اطلاع:هیچ مسافرت پیش بینی نشده ای در راه نیست ، فقط من خیلی عصبانیم و دو ساعته نشستم با حرص آدامس میجوم و دندونامو روی هم فشار میدم و "از این راهرو یک نفر رد شده ..." گوش میدهم .و فکر میکنم چرا بعضی ها نمی فهمند گوشت چرخ کرده برای من همیشه گوشت چرخ کرده است و فرقی ندارد توی استامبولی باشد یا لازانیا! من از گوشت چرخ کرده متنفرم. و این به آن معنا نیست که گوشت تکه ای دوست دارم. من گوشت دوست ندارم . اما از اینکه سعی بکنند چرخ کرده اش را تغییر شکل بدهند تا من نفهمم گوشت است و مثل کاهو بخورمش عقم میگیرد. من از یک چیزی که بدم بیاید جایش/طعمش/آدمش/دلیلش/لزومش/حیاتی بودنش/نظر جمع درباره اش/حتا آرزوی خیلی ها بودنش برایم مهم نیست. من به آرزوهای خودم فکر میکنم. حتا اگر از نظر همه تخیلی باشند.من در مورد تنفرهایم بسیار خودخواه هستم. 

   + نازنین ; ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/٢٧
comment تو بِبار()

lucky

امروز صب که بیدار شدم خوب بودم. وختی حاضر شدم خوب بودم. وختی تو آخرین لحظه سویئشرت صورتی آدامسی مو ورداشتم هم خوب بودم. وختی بارون و تگرگ بی موقع شرو شد و من با خانوم م روی صندلی قندیل بسته ی اتوبوس ساعت 6:32 دقیقه نشسته بودم خوب بودم. حتا عین دیوونه ها گفته بودم آخی تگرگا مث نُقل میمونه! چه رمانتیک! و بعد از چِرتی که گفته بودم حالم بد شد. ولی وختی رسیدم باز خوب بودم. توی اتاق چسبیده بودم به شوفاژ و دندونام به هم میخورد. به خانوم نون لبخند زدمو گفتم : دچار اختلاف دما شدم! بعد هم دفترمو برداشتم و رفتم سر کلاسم. بعد یهو حالم بد شد. سرم درد گرفت. نه اول زانوم خورد به لبه ی تیز صندلی و له شد. بعد سرم درد گرفت و معده ام تیر کشید. بعد شقیقه هام ذق ذق راه انداختن. و دلم خواست بخابم. بچه ها دیر اومدن. بهشون گفتم برا همشون تاخییر میزنم و هار هار خندیدم. مث مسودی! یه بار گف بهتون منفی میدم و تاخییر میزنم انقد ذوق میکنم. منم شدم مث مسودی . درس پرسیدم. غر زدم . صفر دادم. وسط حرفای سین به الف گفتم به خاطر هفته ی پیش هنوز با من قهری ؟ منظورم البته این بود که : تو قیافه ای پرووووو؟؟؟؟؟؟ اونم سرشو آورد بالا و گف نه . منم اصن نگاش نکردمو گفتم آهان. همه ساکت فقط منو نگا میکردن. پاشدم بچه ها رو بردم سایت. حرصم گرفته بود. خانوم ق اومده بود سر کلاس و با یه حال تاسف باری به من گفته بود : چه کلاسی به به !!!! همه خوابن . منم خونسرد نگاش کرده بودم گفته بودم دارم تکلیفا رو چک میکنم. فک کرده اینا مثلن بِیبی انیشتنن! والا! هر دفه ام میاد زرت میگه شانس آوردین خانوم مدیر نیومدن! خوشبحال ما که حداقل اینجا شانس آوردیم !

زنگ خورده بود. بر عکس همیشه خونسرد رفتم دفترمو گذاشتم تو اتاق. منتظر آسانسور شدم و رفتم سر کلاس بعدیم. کیفمو گذاشتم رو زمین. برا خودم صندلی آوردم . سین پرسید امتحانتونو خوب دادین خانوم. بش لبخند زدم گفتم :اِی! جامدادیمو نبرده بودم. ف که چشمای آبیه قشنگی داره و خیلی منظمو خانومو خوبه بهم اتود و پاکن قرض داد. عکس دیدیم. غر زدم. به میم گفتم خیلی حرف میزنی. داری منو عصبانی میکنی! من عصبانی بشم داد میزنم . پشت چشم نازک کرد برام . گفتم اسم همتونو میدم دفتر و نمره کم میکنم. حوصله ندارم داد بزنم. موش شدن اومدن پایین پام نشستن! خانوم ک تشیف آوردن سرکشی و احوال پرسی. کلاس که تموم شد. میخاستم گریه کنم انقد سرم درد میکرد.

نشستم رو صندلیم. هیچکس بهم سلام نکرد. لابد چون من جای راحله جون اومدم. منم چاییمو تلخ تلخ خوردم. من همیشه چاییمو تلخ میخورم. نه وختی که فک کنم پشت چشمهای نازک شده و مرا دیوار پنداشتن ها به خاطر راحله جان است! خانوم مهربون روبروم بهم بیسکوییت مادر تارف کرد. یدونه ورداشتم . زنگ خورد. دفترمو ورداشتم و اولین نفر سوار آسانسور شدم. اتود نداشتم ، با مداد بلد نیستم ریز بنویسم. اعصابم خورد شده بود. رفتم بالا. بچه ها مث جوجه دورم جم شدن. رفتم سر کلاس به ح که همش منو یا میم میاندازه نگا گردم و حرف زدم. سین با آب نبات چوبی قرمز توی لپش اومد سی دی شو گرفت. ف دنبال دوربینش بود. خانوم ک هم انگل شده بود که عکس بگیره از بچه ها . نشسته بودم رو صندلیم و تو حلقه ی گوشتی بچه ها محاصره شده بودم. اومد تو . توپید به سین که اون چیه تو دهنت. بعد انگار وحشت کرده باشه از سرانجام کلاس من گف اینا چرا اینجورین؟ چرا هرکی یه کاری میکنه. منم مدل خودش گفتم آخه داریم تقسیم میشیم تو کلاسای مختلف. هرکی یه کاری داره دیگه. گف آهان. رفت. بلند شدم. از سین آبنبات چوبی به دست اتود و پاکن قرض گرفتم. میخاستم دفترمو پر کنم. بچه ها پخش شده بودن همه جای راهرو . خانوم خ میخاست ازشون عکس بگیره. دوس داشتم غیب بشم. رفتم تو اولین کلاس ده دقیقه تکلیف هفته ی آینده شونو براشون توضیح دادم. سعی کردم لبخند بزنم و دسبندمو زیر کشباف سوئیشرتم قایم کنم. خانوم ک کارش تموم نمیشد. دفترم ناقص بود. رفتم تو کلاس بعدی . بچه ها رو جم کردم و به آهو نالشون گوش دادم. بیس دقه باهاشون حرف زدم. نمی دونم برق ناخونامو دیدن یا نه. به ز که چشمهای خیلی قشنگی داره یاد دادم چطوری از آب عکاسی کنه. تو پنج دقه 15 تا عکس بامزه گرفت. حالا همه میخاستن از آب عکاسی کنن. دفترمم ناقص مونده بود. خانوم ک و خ ناپدید شده بودن .

زنگ خورد. اتود و پاکن سینو دادم بهش با کف پاهایی که ذق ذق میکرد رفتم تو آسانسور. تو دفتر با هم چش تو چش شدیو. سلام نکرد. منم نکردم . نشس پیش من نسکافشو هم زد. دفترمو گذاشتم رفتم دسامو شستم. صورتم رنگ پریده بود و لبام خشکه خشک. با دسمال دستامو خش کردم و با همون درو باز کردم و برگشتم تو دفتر. دسمالو انداختم تو سطل سفید پلاستیکی. نشستم رو صندلیم. خانوم میم که خیلی حرص منو در میاره بی نزاکتیش ، پرتغال میخورد و روی دفتر منم اسپری کرده بود! نشستم صفرها و منفی ها و دو و سه ها رو با هم جم زدم. چه نمره های درخشانی ! توضیحات مبسوطی هم نوشم پای هر صفه . دیدم که صفه های پیش امضا ندارن. حواسم بود که دفترو ببرم به خانوم ق نشون بدم که انقد حق به جانب نگه من همکارمو میشناسم. زنگ خورد. همه رفتن . من موندم و دوستای راحله جون. دفترمو پر کردم و بی حوصله پاشدم برم به آخر جلسه ی شورا برسم . خانوم گ گیر داد که بی حوصله ای؟ گفتم عصبانیم. رفتم .

خانوم ق پشت در آسانسور بود. داش با خانوم ش میرفت. گفتم منتظر میمونم. چراغو روشن نکردم. داشتم تیکه های سیبمو میخوردم که یادم افتاد اتاق دوربین داره. به درک . مواد نمی کشیدم که. اتودم نداشتم دفترمو کامل کنم! زنگ خورد . رفتم از میم اتود قرض بگیرم . اومد پیشم نشست و منم جواب سوالاشو دادم . رفت . شرو کردم به نوشتن. همشون نوک اتوداشون هاش ب بود. من با ب 2 مینویسم. نرم و مشکیه . اینا خاکستری بودن و خشک . نوشتم . تموم شد. خانوم ق نیومده بود . داشتم به مامان اس میدادم که اومد. حرف زدیم. بهش گفتم که تحفه ان حسابی . دستام زیر میز که برق ناخونامو نبینه! گفتم تجربه ی بصر.ی . نه متغـییر. گفتم نمی فهمم اینو. صد بار تلفن زنگ زد. صد بار حرفم قط شد. صد بار یادم رف اصن چی میخاستم بگم! گفتم که درس پرسیدم .چشاش برق زد. اونوخ من دلم برای تجربه ی بصری میسوخت. فهمیدم که شانس آوردم درس پرسیدم.

گف داره ساعتامو رد میکنه واسه حقوق این ماه . دسبندمو قایم کردم. دستامم مشت که برق ناخونامو نبینه. یادم نرفته هنوز یه بار که داشتم با شدت و حدت توضیح میدادم چنین و چنان شد، خونسرد گفت : مدل ناخوناتونو عوض کردین؟

بعدِ یک ساعتو چل دقه که اصن نفهمیدم چی گفتم و چی شد. پاشدم. ساعت زدم . سر خیابون منتظر اتوبوس وایسادم . مرتیکه عمله رد شد لا به لای تر تر گود برداری وسر و صدای خیابون چاهار لاینه نگام کرد و یه چی گف. اهمیت ندادم . با پشتکار برگشت و دوباره یه چیزی گفت. نگاش کردم . پررو باز یه چیزی گف دادم زدم چی میگی ؟ گوله کرد تو پراید نقره ای.

پشت در دنبال کلید میگشتم که در باز شد. سرایدار مهربون . مودبمون عقب وایساد . سوار آسانسور شدم . کلید انداختم. خونه ساکت بود. چراغای مودمم خاموش. جلو در کمد وایسادم و لباسامو از تنم در آورردم و آویزون کردم. تو آینه ی دسشویی فک کردم ابروی بلند اصن به من نمیاد. اما حیفم اومد. بوی رزماری تحمل کرده بودم واسه این چارتا شوید!

کتری رو روشن کردم. دوتا ماگ چاییه صب مونده خوردم با پنشتا خرما. باد پنجره ها رو لرزونده بود. سوئیشرتمو از رو صندلی ورداشتم و شوفاژو نیم دور باز کردم. کتاب خوندم . آلو جنگلی خوردم . ساعت نه چارتا شوید اضافه رو با موچین به درک فرستادم.

و فکر کرده بودم چقدر احمقانه که آدم شیشو نیم صب زیر تگرگ موش آبکشیده بشود ، پاچه ی شلوار تازه شسته اش گلی، زانویش با تیزی لبه ی صندلی کبود . جامدادیش جا بماند . آنوخت شانس اش این باشد که خانوم مدیر هفته صبح نیامده به تماشای او و بِیبی انیشتنها!

   + نازنین ; ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/٢٥
comment تو بِبار()

TAKE IT FROM ME

It’s the only way U’ll learn, took me 3 years and handerds nights of tear to realize that love, caring ruins U.Stop caring.It’s liberating actually.

 

   + نازنین ; ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/٢٤
comment تو بِبار()

مثل ماه ! وختی گریه ش میگیره

هوا آفتابی بود. سرم چسبیده بود به شیشه ی اتوبوس. هندزفیری توی گوشم . خیابانها؟ خیابانهای تازه بودند. خیابانهای مطلقا بی خاطره. خیابان های غریبه. من ولی خودم را میدیدم. خوده بیست ساله ام را. با خورشیدی که توی قلبش بود. اصلن قلبش بود! با خورشیدی که قلبش بود و روشن بود و گرم و زیبا. همه ی وجودش زیبا بود و گرم و روشن مثل همه ی روزهای آفتابی. خودم را میدیدم که با یک خورشید توی قلبم ولیعصر به سمت تجریش را از پارک وی پیاده آمدم . و لبخند زدم و اصلن انگار نه انگار که اسفند است . و هوا هنوز ته مانده ی زمستان دارد. توی قلب من بهار بود . اصلن تابستان. مرداد! توی قلب من یک خورشید بود گرم و پر نور ...

هوا ؟ ابری بود . نمه باران و هی ابر و هی آفتاب. بیشتر ابر بود. بیشتر دلگیر. مثل غروبهای سنگین مهر . من خوب بودم . متوسط بودم . مثل بیش از 345 روز سال. رفته بودم سر کمدم که سی دی عکس های بچه ها را بیارم . بوی ادکلن "ص" زده بود زیر دماغم . من خودم را دیدم. خوده بیستو یک ساله ام را . با چشم هایی که یک بند انگشت گود رفته بودند . و خورشیدی که هزار تکه شده بود و از چشمهایم ریخته بود بیرون. و تیزی لبه هایش و حرارتش و نورش چشمهایم را سوزانده بود. پر خون کرده بود و گرمایش چکیده بود روی یقه ام . زیر چانه ام . خورشیدی که تکه هایش راه نفسم را میبست  و میخراشید و ریز ریز می آمد تا چشمهایم . خودم را میدیدم . که بیستو یک سالم بود و خورشیدم ، قلبم را تکه تکه بالا آورده بودم و ریخته بودم روی لباسهایم . روی دسمال کاغذی ها .

نصفه شب بود. دم صبح . چاهارو پنجاهو چند دقیقه. برف می آمد . آسمان قرمز بود. ماه هم نداشت . اما روشن بود. من زیر پتو مچاله شده بودم و مور مور میشدم . با چشمهای بازم خودم را میدیدم که موهایم را تا گردنم کوتاه کرده بودم و توی آینه ی دستشویی با چشمهای پر از اشک به خودم نگاه میکردم . و هی میگفتم خوب شده؟ قشنگ شده؟ واسه کی ؟ و توی دلم هزارتا پروانه بال میزدند.

اسفند شده بود . حتا ماهی هم خریده بودم . چند ساعت مانده تا پایان سال نشسته بودم با "محمد علیزاده " گریه کرده بودم . برای "جز تو کی میتونه عزیز من باشه " اشک ریخته بودم . و سال لعنتی ام را تنهایی تحویل داده و یک نویش را تحویل گرفته بودم .یک سالی که خورشید نداشت .

سالی که خورشید ندارد تاریک است. آدمی که خورشید ندارد تاریک است. قلبی که نور ندارد گرما ندارد سنگ است . من ولی عادت کردم . به اینکه توی گرمای مرداد وسط  قفسه ی سینه ام یک تکه یخ باشد و دیگر هیچ وخت حتا به آن خورشید گرم و پرنور فکر هم نکردم. سردم شد. خیلی هم سردم شد. اما حتا یک لحظه هم فکر نکردم . به خورشیدی که برای هیچ و پوچ شکست و ریخت و تمام شد و تمام نور و گرمای من را هم با خودش برد. خودم را عادت دادم به همین سرمای همیشگی . و یک چیزی را خیلی خوب به خودم یاد دادم : دیگر هیچ وخت هیچ وخت هیچ وخت برای آدمها حتا بغض هم نکنم ، چه برسد به اشک ریختن.

حالا همه ی روزهای آفتابی حالم یک جور خوبی میشود. توی همه ی روزهای آفتابی خودم را میبینم که با کتونی های صورتی و یک خورشید بزرگ و روشن توی قلبم ، لبخند میزدم و راه میرفتم و فکر میکردم خورشید توی قلبم انقدر بزرگ هست که دنیایم را برای همیشه پرنور و روشن نگه دارد حتا توی اسفند که هنوز ته مانده ی زمستان هست ، توی قلب من بهار باشد. اصلن تابستان. مرداد!

   + نازنین ; ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/۱٧
comment تو بِبار()

news in brief

1-هفته ی پیش برای دومین بار در چند ماهه اخیر ویندوز را عوض کردم و یک روز کامل مشغول نصب کردن برنامه های کرک شده بودم .

2-بلخره 20 گیگ اطلاعات ضروری ذخیره شده روی لب تاب را دی وی دی کردم.

3-بچه ها خیلی بد شدن . خیلی اذیت می کنن. باید اون روی منو ببینن متاسفانه.

4-کمدم و کشوهام حسابی به هم ریخته و شلخته شدن.

5-کارت ارشد امشب رو سایته.

6-آخر هفته باید برم امتحان کارشناسی ارشد بدم.

7-چند شبه خابا و کابوسای بی ربط میبینم. این آدما با من چیکار دارن آخه؟

8-دارم وسوسه میشم باز برم از اون چتریا بذارم . یا موهامو خرد کنم.

9-یه عالمه لباس کثیف دارم که باید جدا جدا و بادست بشورمشون.

10-لیست بلند بالایی از کارهایی که باید تا پایان سال انجام بدم دارم. نمی دونم کل سال چیکار میکردم پس؟

12-میخام تو این یه هفته مث بنز بخونم واسه ارشد! فک کن!

پ.ن: من رو حرف تو حساب کرده بودمُ همه عشقارو جواب کرده بودمُ از همه قشنگیای زندگی تنها تو رو انتخاب کرده بودم ...

 

   + نازنین ; ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/۱٥
comment تو بِبار()

دیدی رفتی و یکی موند ، تو نبودنت کم آورد؟

بهش میگم برو اونجا با لنـز ما.یکرو از اونا عکاسی کن. میره . خودم با یکی از بچه ها مشغول میشم. میاد میگه نشد! میگم چرا؟ میگه اونجا نورش کمه! میگم خب چرا رفتی اونجا؟؟؟ میگه خانوم خودتون گفتین! میگم : من بگم! تو باید بری؟ {بنده ی خدا نگام میکنه فقط}

دوربینشو گذاشته رو سلف تایمر . شاتر که میزنه چندین ثانیه طول میکشه تا عکس ثبت شه. از سلف تایمر میارمش بیرون. بازم کلی طول میده تا ثبت کنه. دوربین تو دستمه و صفش سیا شده و داره بیب بیب میکنه و چراغش چشمک میزنه. میگم: وای فک کنم باید اون یکی دکمه رو میزدیم! الان منفجر میشه ! {اول با تعجب نگام میکنه بعد میخنده }

میگه خانوم کم خندیدیم! جدی نگاش میکنم و میگم ببخشید! کوتاهی از من بوده!

 

*غم جوعِ غم دارد . آنسان که ناگهان میبینی حتا به سراسر وجود تو قانع نیست (نادر ابراهیمی . آتش بدون دود.کتاب سوم)

   + نازنین ; ٧:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/٦
comment تو بِبار()

ملانژ پرستی و ملانژ گریزی!

اون روز گفتم دلم برام دوستام تنگ شده و اینا! پس فرداش رفتیم یونی دیدیم همو! دفاع "ر" بود. فقطم خودمون بودیم. الی و فری و آزی و الهام و من. این دیوونه هام که دو ساعت قبل دفاع تو انواع پوزیشنا عکس گرفتن از خودشون. کلن من نمی دونم چه علاقه ای دارن به عکس گرفتن!

خانم موذنم دیدم . و یکم فقط یه کوچولو با هم حرف زدیم. بسکه این الی کولی بازی در آورد و الهام بریم بریم کرد! خانم موذن گف ببخشید ژوژمان داشتم و اینا! منم گفتم خاهش میکنم! ببخش از بزرگانه! خندیدیم

رفتیم مدارکمونو از یونی گرفتیم . خانوم بداخلاقه که دفه پیش واسه تحویل گرفتن یه قطعه عکس کلی چیز بازی درآورد از خودش و منو یه ساعت ، دقیقن یه ساعت پشت در اتاقش نشوند ، این دفه بهم گفت شماره دانشجوییت چیه خوشگل خانوم؟؟؟ تهدید کرده بودم که میرم ازش شکایت میکنم. نرفتم.آیا با یک خوشگل خانوم خر شدم؟

الی گف اصن نمیام باهات. منم گفتم اخلاق نداری که ! اونم گف: نه تو داری! گفتم ملومه که دارم ! اخلاق دارم که تیچر شدم! پسره که تو ماشین بود برامون بوق بوق کرد!

رفتیم آتلیه اینا عکساشونو تحویل بگیرن . داشتن ناهار میخوردن . آش با آب نارنج !!! آقاهه گف سه اینا بیاین. حالا ساعت یکو نیم بود. الی کولی بازی در آورده بود نذاشته بود من دو تا کلمه با خانم موذن بحرفم. الهامم بریم بریم کرده بود. الی گفته بود حرص در میارم  منو با خودشون نمی برن ! حالا عکساشون آماده نبود. گفتن بریم پاساژ گردی. منم گفتم باشه . من اخلاق دارم . مث شما کولی نیستم که !

رفتیم پاساژ ونک و آسمان ونک. بیشتر مغازه ها حراج زده بودن. پالتوی 189 تومنی مثلن. یه عالمه خندیدیم و مسخره بازی در آوردیم و منم برای خودم یه سوئیشرت صورتی خریدم . چنتا مانتوی اسپرتم دیدم که الهام در نقش گش.ت ار.شاد هی گف کوتاهه کوتاهه نذاش بخرم .

کفشای الی و کتونیای من پدر پاهامونو در آوردن . برگشتیم آتلیه. الی نیومد. نشس تو ماشین.

آش و لاش رسیدم خونه و رفتم حموم و اس دادم به خانم "ق" که کلاس فوق العاده ی فردا رو میشه کنسل کنیم. اس داد که نمیشه و دیر گفتی و ... اینا!!!

ساعت دوازده بیهوش شدم . صبح دهو نیم رفتم ونک و دوتا مانتوی کوتاه خریدم و یه سوییشرت! خیلیم راضیم! پسره که ازش سوئیشرت خریدم گف اسفند دود کن برا خودت!

زود رسیدم مدرسه. حتا تو راه خانوم مدیرو دیدم!فقط هف نفر موندن. سیب خوردم . حرف زدیم. عکس گرفتیم. اومدم خونه. له شده بودم. کف پام خیلی درد میکرد.

خریدام مورد پسند قرار گرفت. اولش خواستم برم یکی از مانتوها رو عوض کنم . بعد پشیمون شدم . بعد دوباره تصمیم گرفتم که برم . بعد رفتم حموم و اومد و به نظرم اومد خوبه چایی خوردم فک کردم برم مشکی شو بگیرم بهتره. پوشیدمش دیدم خوبه . جلو آینه نیم رخ شدم دیدم انگار مشکیش بهتر بود. با شال آبی امتحانش کردم دیدم خوب میشه . مامانم واسه هزارمین بار گف خوبه . قانع شدم . الان رو تختمه. به نظرم برم مشکیشو بگیرم نه؟*

پ.ن:چن وخ بود هر وخ یکی میگف فلانی بچش فلان مشکل/بیمار رو داره میگفتم خب عب نداره ! پیش میاد دیگه. امروز در کسری از ثانیه به این نتیجه رسیدم که : آدم وختی یه قالب کیک درس میکنه ، نهایتش بیس دقه وخ گذاشته واسش، خراب که میشه کلی حرصش میگیره و ناراحت میشه ، حالا فک کن بچت، که نه ماه انتظارشو کشیدی ، سنگینیش ستون فقراتتو خم کرده ، "بیمار" باشه . زمینو زمانو حق داری به هم بریزی ، در مقام یک مادر.

*اینها در حالیست که عشق خاکستری منو کشته و این مانتوم به قول آقای فروشنده ملانژه! و من همیشه تو همه ی مدلای لباس دنبال یه این رنگیش میگردم! بیمارم نه؟

 

 

   + نازنین ; ۱:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/۳
comment تو بِبار()