DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> در گلوی من ابر کوچکیست...


معصومیت از دست رفته ...

وختی میگم من باتریم خورشیدیه ینی این. ینی وختی هوا آفتابیه من حتا میتونم به تصویر ساز شدن فک کنم. حتا با این که سرم داره از درد منفجر میشه میتونم چنتا پلان باحال از کدو قلقلی زن و آقا گرگه و پیرزنو تو ذهنم تصور کنم. ببینم اصن! با تکنیک کلاژ و ابرهای پیچان گواشی و پاستلی باحال! این اصطلاح ابرهای پیچان ماله مکتب نگار گریه شیرازه. ینی تا این حد تو اطلاعات مربوط به رشتم غرق شدم!

چارشنبه دیر رسیدم مدرسه. ولی از شانسم بچه ها با خانم مدیر جلسه داشتن و انقد طول کشید که حتا دستام داغ شد و رنگ صورتم به حالت پیش فرض برگشت! ولی انگشتای پام داغ نشدن.

بچه ها غر زدن که دوشنبه نمونیمو اینا. منم گفتم نمیشه. دلم براشون میسوزه اما تنبلن. کار نمیکنن که. مجبور بودم . وختی داشتم دفتر گزارش کار سارا اینا رو واسه پونصدمین بار از اول امضا میکردم و هی امضام خرچنگ قورباغه تر میشد سارا گف : خانوم تازه بخاید ازدواج کنید از این بیشتر باید امضا کنید! صفحه ی هفدهم نفس زنان توی چشماش نگا کردم و گفتم: ببین من ازدواج نمی کنم ! خب؟

بچه های اون کلاسم عکسای خوب خوب گرفته بودن. اما من بازم بهشون اخم کردم و غر زدم که چرا درس نمیخونن . ولی آخرش بهشون گفتم هفته دیگه دوربین بیارین بریم عکاسی. زنگ که خورد بالا نرفتم. بچه های کلاس بعدی با خنده و سلام خانم ؟ خوبین خانم؟چه خبر خانم؟ وارد شدن و در نزدیک ترین فاصله ممکن به من نشستن. از خرگوشه روی جامدادی مهگل عکس گرفتم و مهگل هی گفت قابل نداره خانوم! اصن ماله خودتون! و حورا هم وختی فهمید سرمه میخاست سوئیشرتش را بدهد به خوده خودم! حورا دختر خیلی خوبیه. موهاش کوتاهه کوتاهه و همیشه گوشواره های stud(میخی) گوشش میکنه. باهوشه و مودبه و سرش تو کار خودشه. اما بی نهایت منو یاد "م" میندازه.

تا نزدیک چاهار مدرسه بودم و برگه های بچه ها رو صحیح میکردم و نمره مستمرشان را حساب میکردم و تبدیل به چاهار میکردم و با نمره ی برگه جم میزدم. دلم میخاست 9.75 ها را 10 بدهم!

بعد از حموم روی مبل جلوی تلوزیون خابم برد و موهام همونجوری که توی حوله پیچیده بودمشان خشک شدند. بیدار که شدم مشنگ بودم. شام خوردم و سه تا چایی پشت هم. اما سرم خوب نشد. از زمستون متنفر شده بودم (بیش از پیش) از اینکه مجبوری 70 لایه لباس بپوشی و 70 لایه لباس در بیاوری و 70 لایه لباس را جم کنی. لباس هایم را از کف اتاق جم کردم و نشستم روی زمین. سرم را توی دستم فشار دادم و به حجم درس های نخوانده ام فکر کردم. به اینکه اصلن من دوست دارم به جای ارشد خاندن بروم آفریقا از نزدیک زرافه و شیر و پلنگ ببینم. دوست دارم بروم کیش مربی دلفین ها بشوم . و اگر الان کسی ازم بپرسد چرا می خاهی ارشد بخانی فقط نگاهش میکنم. به دوستهایم فکر کردم . به اینکه چقدر دلم تنگ شده برایشان. غمگین است اما واقعیت دارد. آدمهایی را که چاهار سال بیش از دوسوم روزم را همراهشان سپری کرده ام حالا بیش از سه ماه است نه دیدم و نه شنیدم. حتا لیلا و آزی و سوده را بیش از سه ماه است که ندیدم . من خیلی مزخرفم.

پ.ن: وختی میگوییم "من حتا حوصله ی خودمم ندارم " ، طاقچه بالا و قیافه و افه و زر مفت نیست! من حتا حوصله ی خودمم ندارم ینی اینکه من حتا نمی توانم کودکان و دختران و نسوان درون خودم را سرجایشان بنشانم. ینی من نمی توانم در مقابل اصرارهای کودکان درونم که کتونی کانورس های جدید و رنگی رنگی و ساعت مچی صفحه بزرگ میخواهند بیش از این مقاوت کنم. ینی من نمی توانم آن دختر غمگین احمق درونم را که نشسته زانوی غم بغل کرده به خاطر درسهای نخوانده را بلند کنم و توی چشمهایش نگاه کنم و بگویم به جای غصه خوردن بشین درس بخون. ینی نمی توانم آن دخترهایی که غر میزنند و بهانه میگیرند و از زمین و زمان مینالند و دلشان برای دوستهایشان تنگ شده و دوست دارند پیتزا بخورند و هوا هم انقدر سرد نباشد و 48 کیلو بشوند را ساکت کنم. ینی من حتا نمی توانم با خودم کنار بیایم . به تفاهم برسم . نمی توانم خودم و همه ی کودکان درونم را با خودم همراه کنم . و این غمگین است. و آدم را فرسوده و مستهلک میکند. این طوری میشود که آدم حتا حوصله ی خودش را هم ندارد. چون خودش فقط همان یک سر و یک تنی که میبینید نیست. خودش زیاد است. و هرکدام هم ساز خودشان را میزنند و راهه خودشان را میروند.

پ.ن: معصومیتی که بعضی از این دختر مدرسه ای ها توی یونی فرم سورمه ای زشته مدرسه دارند را ، من توی لباس فرشته ها با دو تا باله توری نخواهم داشت !

پ.ن: اینم خرگوشه روی جامدادی مهگل. بعد از تیر ماه چیزی نکشیده بودم . اما از آنجایی که درس خواندن سر آغاز شکوفایی استعدادهاست ، بعد از به انجام رساند پروژه های قلاب بافی و عروسک سازی و آشپزی و شیرینی پزی و خط چشم کشیدن ، ترسیدم مبادا استعداد نقاشی کشیدنم از دست رفته باشد! خدا را شکر سر جایش بود!

 

   + نازنین ; ٢:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/٢٩
comment تو بِبار()

حالا منکه جایی رو نگرفتم با ناخونام!

نشستم ماست و هویج میخورم . خیلیم راضیم !

پریشب زبان کنکور 89 هو زدم 12 درصد ! البته پسیج آخرشو نزدم.

از معماری ایران هیچی یادم نیس. فقط میدونم انگار چارتا شیوه بوده : پارسی ، پارتی ، خراسانی ، رازی و آذری ! اِ ! پنشتا شد!

قوس خاگی ماله شیوه ی پارتیه و گچ بری و نقاشی دیواری رنگی ام داره . شیوه ی خراسانی تو مسجداس. ستون داره یه عالمه. شیوه رازی ماله ری بوده واسه همین به رازی معروف شده. شیوه ی آذریم بناهای بلند داره . مث مسجد جامع یزد . 200 صفه خوندم همینا یادم مونده !

شکلات تلخامو میذارم تو کاسه چینی میذارم رو بخار کتری ذوب بشه بعد با انگشت میخورم ! الان دقیقن من چمه؟

به یکی از شاگردام میل زدم. جوابمو داد. بعد دوباره من جوابشو دادم . بعد اون جوابمو داد. آخرش بهش گفتم انقد پای نت نشین برو بشین درس بخون . عکس بگیر فیش بنویس. برام زده : خانوم به خدا من همش تو نت نیستم! این چن روز عکسم گرفتم !

ینی انقد جذبه دارم ! کلی خندیدم. من بودم برا تیچرم مینوشتم : لعنتی خودت هی ایمیل زدی اول!

من همیشه ابروهامو خودم درس میکنم. اصن کسر شانه برام برم آرایشگاه واسه ابرو. همیشه ام خوب میشه . تا اینکه یه مدت گذاشتم مثلن پَهن بشه که نشد. منم ترتیبشونو دادم. اما به نظرم میومد خرابه.ولی هی نمی فهمیدم الان باید کدوم مو رو بردارم. و در آخرین لحظه دقیقن اونی که فک میکردم باید باید باید سرجاش بمونه رو ورداشتم و درس شد! ینی یه رب داشتم جلو آینه نگا میکردم خودمو!

توزندگیم گاهی وختا همینه! اونی که فک میکنی باید باید باید سرجاش باشه و جاش درسته ، حضورش درسته ، حرفش درسته ، حق باهاشه ، اصن خوده خودشه ، نیست!

من از دهنه این پسره خوشم میاد ! دهن کلمه ی زشتیه ؟ منظورم از لبخندشه ! آخه لبخند همش نیست! همون دهنش درسته ! ینی دندوناش و حالت خندیدنش !

انقد گفتن ناخونات قشنگه ناخونات قشنگه که من هر لحظه منتظرم بندهای اول انگشتام قط بشه . الا یکیش تاول زده خفن. یکیشم موند لای کشو!

   + نازنین ; ٧:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/٢۳
comment تو بِبار()

باور نکن تنهاییت را ، تا یک دل و یک درد داری ...

دل تاب تنهایی ندارد ، باور نکن تنهاییت را

هر جای این دنیا که باشی من با توام تنهای تنها .

من با تو ام هرجا که هستی ، حتا اگر با هم نباشیم

حتا اگر یک لحظه یک روز با هم در این عالم نباشیم

 

پ.ن:دوسش دارم . مثه همون شعره :

همین از تمام جهان کافیه ، همین که کنارت نفست میکشم ...

پ.ن: شما یادتون نمیاد ، ولی مام یه روزایی دل داشتیم ...

   + نازنین ; ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/٢٠
comment تو بِبار()

خود کرده را تدبیر نیست آیا؟

دارم درس میخونم . درس که میگم ینی یه مشت اطلاعات عمومی! ینی هی میخونم مکتب نگارگری هرات و قزوین و اصفهان و مشهد چه فرقی با هم داشتن. میرک کدوم کتابو نگارگری کرده. بهزاد شاگرد کی بوده. خط اندیشه نگار از کی اختراع شده. توقیع و رقاع و نسخ و ثلث و ریحان و محقق واسه نوشتن چیا استفاده میشن اصن چه فرقی با هم دارن! درباره کاشیکاری و گچ کاری و معماری و صنایع مستظرفه میخونم. در حالی که مطمئنم در بهترین حالت دوتا سوال از اینا میاد. مطمئنم که حتا اگه همه ی اینا رو بخونم و همشونم یادم بمونه بازم سر کنکور سوال میاد : بیانیه ی اول موسسان مدرسه ی باهاوس به کدام یک از گزینه های زیر دلالت داشت؟

زبان میخونم. و غصه ام میگیرد که با حدود 6000 کلمه ای که بلدم و 504 کلمه ای که تازه یاد گرفتم و 500 کلمه ی ضروری تافل ، هنوز هم تست هایی هست که من حتا معنی یکی از گزینه هایش را هم نمی دانم!

بعد به پوچی میرسم و می روم توی فاز به درک و میشینم پای لب تاب به وب گردی.

دیشب داشتم با خودم فک میکردم اگه ارشد قبول نشم (که البته فدای سرم ) میشه اولین بار که تو یه امتحانی رد شدم! تا حالا تجدید نیاوردم و حتا توی دانشگاه هم یک واحده افتاده یا به اضطرار حذف شده نداشتم .

پ.ن: یک وختی 18 سالم بود و خدا یک "گولو" از طریق دخترخاله ام ! برایم فرستاد. تا منِ بچه ندیده ی بچه دوست زرت و زرت بروم پیشش و بغلش کنم و ببوسمش و عاشقش باشم ، آخرش هم یاد بگیرد توی گوشم بگوید : آی لاو یو ، قلب قلب! بعد گولو بزرگ شد و من هم بیستو چند ساله . حالا کمتر میبینمش و راستش هنوز دلم نمیاید زیاد بروم پیشش که مبادا وختی "بزغاله" را بغل میکنم و میبوسم ببیند و دلگیر شود. گولو فرشته ی کوچک من بوده و هست. حالا خدا به غیر از گولو ، یه عالمه فرشته ی کوچک دیگر برایم فرستاده که به مناسبت سال نوی میلادی برایم کلی ایمیل های عکس دار و زیبا فرستاده اند و خیلی خیلی بیشتر از چیزی که لازم است با " تیچرشان" مهربانند.

پ.ن : چن روز پیش برای دوستام یه اس ام اس فرستادم به این مضمون:

کسی مثل من که تا الان برای کنکور حتا یک کتاب را هم تا آخر نخانده :

الف:خجسته است

ب:دمش گرم

ج: اعتماد به نفسش تو حلقم

د: قبول میشه

ه: خود کرده را تدبیر نیست

4 تاشون گفتن قبول میشم . یکیشون گف دمم گرم یکیشونم گف خودگرده را تدبیر نیست. حالا شما به کدوم گزینه رای میدید؟

 پ.ن : آدم قراره چشم بادومی ام باشه ، اینجوری باشه خب!

   + نازنین ; ٥:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/۱٧
comment تو بِبار()

hand made doll

دو حالت داره !(وختی یک داوطلب تحصیلات تکمیلی هستی !):

1- میشینی مث بنز این یه ماهه آخرو فقط درس میخونی !

2- نمیشینی مث بنز این ماهه آخرو فقط درس بخونی !

این هنر دسته یک آدمی است که باید بنشیند و درس بخاند، و خوب میداند هیچی از فن شناسی عکاسی و نقد ادبی بارش نیست اما دغدغه ی زندگیش الان شده :hand made dolls

 

   + نازنین ; ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/۱۱
comment تو بِبار()

بیرونمون بقیه رو کشته انگار !

1-هفتِ صب بیدار شدم . پابرهنه رو سرامیکای سرد آشپزخونه وایسادم یه پرتقال آب گرفتم و همونجا سر کشیدم ! بقایای چای دارچین زنجبیل دیشبو از قوری شستم و چایی دم کردم. بعدش دراز کشیدم وسط حال 504 خوندم !

تو لیوان آب پرتقالیم چایی ریختم و خوردم و باز 504 خوندم .

رفتم حموم و بعدش واسه ناهار یه چیزی شبیه سوفله سیب زمینی و گوشت درست کردم و تا حاضر بشه 504 خوندم .

حالا عمرا یدونه کلمه از این 504 تا تو کنکور بیاد !

 

2-چارشنبه رفتم مدرسه . یه سانت برف اومده بود پاسداران کلن قفل شده بود ! پنج دقه به هشت رسیدم . امتحان جغرافی داشتن. دوتا از شاگردامم بودن . ذوق کردن منو دیدن! خلن به خدا !

هشتو بیس دقه همه برگه هاشونو دادن فقط چار نفر مونده بودن. دوتاشون میخاستن با هم چک کنن سوالارو. من که جذبه ندارم بخان بترسن، احتمالن خجالت کشیدن ازم ! به اونی که میخاس برسونه لبخند زدم. یکیشون گفت خانوم از رو برگه ی بچه ها نگا کنین بگین بهمون ! گفتم هیس! بدبخت نمی دونست من خودم گه گیجه گرفتم چون در جواب یه سوال دقیقن نصف بچه ها نوشته بود نیم کره ی شمالی و نصف دیگه نوشته بودن نیم کره جنوبی! منم که تعطیله جغرافیم!

تو جلسه ی شورا همه معلما نشسته بودن. من از همه کوچیکتر و تازه کار ترم ! خیلی جدی داشتن درمورد فعالیت های یک ماهه اخیرشون حرف میزدن . بعد یکیشون برگش گف بچه ها فک میکنن دارن کار میکنن! شما یه کاغذ از رو میز ورداری ، بر نیروی جاذبه زمین غلبه کردی ، پس از لحاظ فیزکی کار انجام دادی! در حالی که... منم یهو هار هار خندیدم و گفتم چه باحال! فک کن ! بعد به خودم اومدم دیدم اینجا جلسه شوراس و اینا ! حالا اونا خودشونم خندیدن ولی کلن بد بود کارم !

 

3-هـ اومده بود اینجا کاراشو آورده بود . یلی شده واسه خودش تو ایلستر.ایتور! برای اولین بار حس کردن به عنوان یک گرافیست باید تلاش کنم ! دس زیاده ! :-))))

 

4-هنوز جزوه ننوشتم واسه بچه ها. اما سه دور اسنشیال ورد فور تافل خوندم!

پ.ن: نمی دونم باید متاسف باشم یا خوشحال ، بچه های مدرسه ی راهنمایی برام نوشتن خانوم ما شما رو واقعن دوس داریم چون تنها معلمی هستین که داد نمی زنین ! میخواستم منم واسشون بنویسم : آخه ما دادامونو زدیم !

من یدونه از اینا میخام خب !

 

   + نازنین ; ٤:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/٩
comment تو بِبار()

نه این که عاشقی حاله خوشی نیست ...

من زیاد اهل ایمیل خواندن و ایمیل فرستادن نیستم . معمولن  توی این باکسم بالای 1200 تا ایمیل نخوانده دارم ! چند روز پیش که رفته بودم و داشتم اینباکسم را زیر و رو میکردم و دنبال یه میلی میگشتم یکهو دیدم یه میلی هس از الی که برای خودم نوشته ! ان سال پیش احتمالن ! بازش کردم و دیدم دو خط نوشته فقط. و یک عکس اتچ کرده بهش. کاش هیچوخت باز نمی کردم میلشو !

 نه که بگم بغض کردم و اشک ریختم و این چیزها ! فقط یادم اومد. دوس نداشتم یادم بیاد . اما قشنگ یادم اومد. که اوخر پاییز بود یا اوایل زمستان. ترم چاهار بودیم . ترم چاهار که بودیم الی داشت از دوست برایم به رفیق تبدیل میشد. پسورد من برای رفیق شدن سه تا حرفه ! درد

الی پسورد داشت.

 یادم نیس بعد از چه کلاسی بود اما یادمه سیریش شدم بهش که بیا بریم اون مغازهه من اونا رو بخرم ! بیچاره الی ام اومد. رفتیم خریدیم. خب اونوختا من خوشال بودم لابد ! آدم وختی یک کسی را دارد و دوستش دارد و فقط و همه اش آن آدم را دوست دارد خوب حتمن خوشحال است دیگر ! یادم هست با شالگردنم خودم را ساندویچ کرده بودم و الی هم دستهایش از جیب پالتویش در نمیاورد ! خریدمشان. در نوسان بودم برای نگه داشتنشان برای خودم یا دادنشان به کسی که دوستش داشتم . خیلی دوستش داشتم و فقط دوستش داشتم .

 شب که رسیدم خانه نگاهشان کردم و دیدم لعاب روی یکیشان پر از ترک است و لب پر شده ! تقصیر خودم بود که شالگردنم را تا زیر چشمهایم بالا کشیدم و الی هم دستهایش را از جیبش در نیاورد تا قبل از خریدن خوب نگاهشان کنیم ! شادیم پودر شد و ریخت. اس دادم به الی که خرابه صورتیه ! جواب داد : ای بابا ! کاش خوب نگا کرده بودی ! حالا بیار میریم عوضشون میکنیم !

 

تنهایی بردم عوضشان کردم . شاید بعد از یک هفته . برایم اصلن دیگر مهم نبود . حتا وختی فروشنده ی جوان گفت باید خوب نگاه میکردی! میخواستم تا پشتش به من بود دوتایشان را بگذارم و بیایم بیرون . اما نرفتم. دوتا نو و سالمش را گرفتم.

 به الی نگفتم. به هیچکس نگفتم . حتا وختی الی گفت که پ چقدر نامرد بوده و چقدر عوضی و هی گفت و من میدانستم دارد درد میکشد. و میدیم که خط چشمهایش هر روز پهن تر میشود و پف پلکهایش بیشتر. ولی چیزی نگفتم. فقط یکبار گفتم کاری که پ با تو کرد صد برابر شرف داشت به بلایی که سر من آمد. الی نپرسید که چی شده. شاید هم پرسید و من جواب ندادم . تمام ترم چاهار را توی سرما و بغض و خشم و دلتنگی گذراندیم . و بعد یک روز من انقدر نامرد شدم که وختی توی سایت  نشسته بودیم  اسم پ را سرچ کردم و به الی گفتم که توی جشنواره ی جو.ان ایر.ا.نی مقام آورده . یکجوری که آره ! اصلن به هیچ کجایش هم نبودی تو ! رفت دنبال کار خودش و مقام هم آورد !

 الی هنوز هم زیاد با من حرف میزند. من نه . فقط گاهی یک اس چرتو پرت برایش میفرستم تا از آن فحشهای باحال حواله ام کند و بخندم .

 همان روزی که نتوانستم به الی بگویم . میخاستم بگویم الی صورتیه ترک خورده ! مث من ! اما من هم مثل صورتیه یک جاییم ترک خورده که اگر بخای فقط _ داشته باشیَم _  نمی بینی! باید خوب نگاه کنی ! من هم مثل صورتیه وختی خوب نگاهم کنی میبینی که ترک خورده ام. لب پر شده ام و دیگر به دردجفت بودن نمی خورم !

اصلن یادم رفته بود که همچین چیزی دارم . چون با چنتا چیز دیگر که به نظرم می آمد نباید دیگر ببینمشان تهه کمد لباسهایم پنهانشان کرده بودم .  بعد از سه سال یادم آمد. حالا یک جفت نمکدان صورتی و سفید دارم . که صورتیه سالم سالم است. لعابش مثل سفیده بی نقص و و براق و یکدست است. یک جفته سفید و صورتی که تهه کمدم روزها و شبهاست که همدیگر را بغل کرده اند . و من نمی خواهم دیگر ببینمشان .

چون من ترک خورده ام و بدرد جفت بودن نمی خورم . چون اگر خوب نگاهم کنی لب پر شده ام . چون خیلی دوستش داشتم و فقط من دوستش داشتم ! چون حالا بعد از چاهار سال دوست داشنم ذره ذره از لای این ترکها ریخت و خالی شدم . از دوس داشتن. از عشق . حالا دست هر کس که بیفتم خوب که نگاهم کند میبیند که ترک خورده ام و بدرد جفت بودن نمی خورم . حتا اگر از عشق پرم کند من ترک خورده ام و باز یکجایی میبینی که همه ی خوبیهایت همه ی دوست داشتنهایت ریخته و من باز هم خالیم ! من یک صورتیه ترک خورده ام که هیچ جفت سفیدی مرا در سیاهی تهه یک کمد در آغوش نمی کشد.

   + نازنین ; ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/٥
comment تو بِبار()

لب تابو بخیال ، به خودت رحم کن !

امروز در یک اقدام متحیر العقول! ساعت هفت صب پاشدم! بعد با پتوم کوچ کردم به حال و به حالت دراز کش جلو تی وی دوتا گل قلاب بافی کردم! و بسیار مشعوف گشتم از توانایی ها و پتانسیل ها و ذخایر غیر نفتی موجود در اندرونیَم! بعدشم همه رفتن بیرون دنبال کاراشون و منم با آب سی درجه که نتیجه ی حمام رفتن بعد از ص است یک دوش گربه شور گرفتم و ساعت نه و نیم یک نیمروی ته دیگ طلایی به بدن زدم . و دقیقن از بعد اون موق تا همین الان یکسره افتادم رو این لب تاب !

 

و البته کارهای مفیدی هم کردم ها ! مثلن الکی توی پورتال  ارشد ما.ها.ن ثبت نام کردم ! فرم اینترنت بانک مامانمم براش درس کردم . شونصدتا وبلاگ جدید پیدا کردم و تهه آرشیوشونو در آوردم . و چشمم مث وختی داشتم کارای پایان ناممو میکردم قرمزه قرمز شد !

 

بعدش اینکه کمی مجله و نقد فیلم و این حرفها خوندم . ولی هنوز ظرفهای ناهار را نشستم و مامانم هم رفته سیب زمینی بخرد برای شام . چون شازدها هیچ کدام در منزل تشیف ندارند.

 

آقا چهارمه دیه ! من فقط یه صفه روئین خوندم ، هنوز جزوه آماده نکردم واسه بچه ها و هنوز سوال هم طرح نکردم و چهارشنبه باید بروم مدرسه با حالت مسلط به جزوه و سوال و توجیه علمی داشتن برای هردوی آنها !

 

   + نازنین ; ٦:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/٤
comment تو بِبار()

سنگ صبور

1-یه روز با فرناز داشتیم می رفتیم دانشگا . میدون تجریش بودیم داشتیم می انداختیم تو ولیعصر. جلو فروشگاه سپه . فرناز داشت تریف می کرد یه چیزی . بعد یهو برگش گف مث من و تو ! چه جوری ما صمیمی هستیم با هم ؟ همونجوری ! بعد من همش با خودم فک می کردم خوشبحال فرناز که با من صمیمیه !

بعد با خودم فک کردم اصلن خیلی وخته که من دیگه با هیچ کس صمیمی نیستم . مثلن همین زهرایی که الان صد سال یکبار برای هم اس ام اس های تبلیغاتی ! می فرستیم یک روزهایی همه چیز هم بودیم ! همه ی حرفها و دردو دلها و شیطنت هایمان با هم بود ! یا فاطمه که الان پنج ساله فقط بهم اس ام اس تبریک تولد و سال نو میدهیم و هر سال هم قراره همو ببینیم اما نمیشه، یه روزایی صب تا بعد از ظهر کنار هم فقط هر و کر میکردیم و حرف میزدیم ! حالا احساس میکنم انقد ازش دورم که حتا اگه ببینمش نمیتونم چیز خاصی بهش بگم!

دردم که یکی دوتا نیست ! این آدمهایی که گفتم را سالهاست ندیدم اما فرناز را میبینم ! راضیه را میبینم ! ف را میبینم ! الی را ! اما احساس میکنم حتا با این ها که انقدر هم برایم عزیزند نمی توانم صمیمی باشم ! نمی توانم نمی خواهم درد و دل کنم برایشان! اصلن انگار توانایی درد و دل کردن و از خودم گفتن را از دست داده ام !

بعد گاهی فکر میکنم اصلن چه درد و دلی ؟ چه کشکی ؟ چی دارم که بخاهم با کسی بگویم ؟ جز این روزهای 90 درصد مشابه هم ؟ جز این احساسی که آدم حسابش نمی کنم و به نظرم بیشتر اوقات زر میزند ! جز این روزهایی که فقط میخواهم بگذرند و حتا نمی دانم عجله ی رسیدن به چه چیزی را دارم دقیقن!

بیخیال

2-نمی دانم دقیقن از کی ولی از یک وختی تا حالا ! نگاه کردن توی چشم آدمهایی که رنگ چشمشان سبز ، آبی، عسلی و این جور رنگهاست برایم غیر ممکن و استرس زا شد ! حالا سه تا شاگرد دارم که دویشان چشمهای عسلی و یکیشان چشمهای آبی دارند! بعد وختی باهم حرف میزنیم من دیوار را نگا میکنم ! س که علاوه بر چشمهای عسلی مژها بلند و برگشته و پرپشت مشکی دارد و از قضا خیلی هم دوست دارد با من همصحبت باشد !

3-بین فیلم دیدن و تافل خواندن و دائره المعارف روئین پاکباز و اطلاعات جامع هنری گیر کردم!

4- همیشه کسی که دلش روشنه ، حواسش به دوری رویاش نیست

   + نازنین ; ٤:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/۳
comment تو بِبار()