DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> در گلوی من ابر کوچکیست...


میخاس بشه تا حالا شده بود.

میخاستم از امروز بنویسم. از دیروز. از مهمونی که نرفتم از کلاس زبانی که پیچوندم از کنفرانسی که افتاد هفته دیگه از خندیدن با تندیس و پرستو و سپیده.اما نوشتنم نمیاد. ینی نه که نیادا اومدم بنویسم چیزایی که قبلنا نوشته بودمو خوندم حالم گرفته شد.

قبلنا اتاق شماره من میخوندم و منحنی شور و درد و دل های یک عدد میس مری و روزهای زندگی یک دختر و سیب زمینی داغ و اعترافات حوا انگار ماها همه ماله یه خانواده و یه خون بودیم. دردامون حرفامون مشترک بود. این روزا گاهی با آ مثل کلمه  شبیهم.

یک روز پاییزی بود که نشسته بودیم و دسمال کاغذی هایمان را روی میز گذاشته بودیم و درد دل کرده بودیم برای هم .گفته بودم درد میکشی و بزرگ میشوی. وختی بچه را از شیر میگیرند ، از چیزی که عاشقش است جدایش میکنند. دندان در میاوری و درد میکشی ، قد میکشی و درد میکشی، بزرگ میشوی ولی. گفته بودم درد کشیدن چیز خوبی نیست اما بزرگت میکند. گفته بودم رفته ؟! رفته که رفته! بدرک که رفته! گفته بودم بزرگ میشوی با درد رفتنش! آنقدر درد میکشی که رفتنش یادت میرود. گفته بودم بزرگ میشوی با آدمهای بزرگ تر آشنا میشوی . گفته بودم اصلن دنیا پر است از آدمهایی شبیه ما. من هی گفته بودم و او اشک ریخته بود و نگاهم کرده بود و دماغش را بالا کشیده بودو باز اشک پشت اشک. و من نگاهش کرده بودم و ترسیده بودم تهش را بگویم . بگویم که گاهی سهم بعضی ها ولی فقط درد کشیدن است. که بزرگ شوند و صبور شوند و درد بکشند و لبخند بزنند و همیشه ته چشمشان یک چیزی مثل یک بغض ماسیده ته گلو باقی بماند.... بگویم این فرآیند بزرگ شدن دردناک برای بعضی ها هیچ وقت تمام نمیشود. ترسیده بودم بگویم که خودم همینی که نشسته روبرویت و به هیچ کجایش هم نیست انگار که داری اینطور هق هق میکنی برای آنکسی که دوستش داشتی و حالا رفته ، خودش از این هق هق ها زیاد داشته ! این درده توی ستون فقرات را این مور مور شدن این بهم خوردن معده این اشک های نا تمام را من میدانم چه حسیست. این جوری تنها شدن را من میفهمم من حس کردم .می خاستم بگویم که تلخ است سرد است خیلی هم تلخ و سرد است اما هیچکس را نمیکُشد. کسی از تلخی و سردی و نا مهربانی نمرده. مردن که میگویم البته منظورم زیر خاک رفتن است. وگرنه این تلخ گریستن این هق هق خفه این صورت قرمز این چشمهای پف کرده خوب دل مرده ای دارند پشتشان. نگاهش کرده بودم و گفته بودم نمی میری نترس. قرار بود آدم از عاشقی بمیرد بشر منقرض شده بود تا حالا. گفته بودم نمیگویم گریه نکن چون جایی خانده ام ک هرگز نگو گریه دردی را دوا نمیکند گریستن برای شفای آدمی نیست به خاطر وفای آدمیست. بعد هم رفته بودم. نشسته بودیم با ت کرانچی خورده بودیم و سیگار کشیده بودیم و چای خورده بودیم داغ داغ . و من هی تند تند پلک زده بودم و چرت گفته بودم و خندیده بودم و آخرش روی آخرین صندلی قسمت مردانه اتوبوس زده بودم زیر گریه و اشک ریخته بودم درشتو داغ . من آخر از سگ وفا دار ترم ...

پ.ن: میگه خسته شدم اه! آخه تا کی ؟ میگم بی ریلکس! عب نداره! درس میشه! میگه چی؟ میگم: نمیدونم والا ! من فقط می دونم بلخره درس میشه ! حالا چی و کی و کجا شو دونت نو سیریسلی!

 

   + نازنین ; ٢:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٢۸
comment تو بِبار()

قاطی پاتی

شنبه صب هنوز خاب بودم که مامانم اومد تو اتاقمو گف داره میره بیرون و ناهارم نمیاد میره خونه خاله اینا که برن تشیع جنازه پسرخالش. گف همین امروز صب مرده.منم که تو کما بودم گفتم خب باشه! بعد که بیدار شدم تازه ویندوزم اومد بالا که ا! آقا جواده بیچاره مرده! از داداشم پرسیدم اونم گف من نمیدونم چرا! صب خاله مامان زنگیده و اونام رفتن. بعد از ظهرشم که کلاس زبان داشتم. خدارو شکر این ترم کمیم.8 نفریم و فقط منو لیلا جدیدیم! اونا ترم پیش با هم بودن. تیچرمونم خوبه. اما بچه ها زبانشون خوب نیس همش با هم فارسی حرف میزنن و معنی همه چیرم به فارسی مینویسن. خیلی پشیمونم که هرروز ثبت نام کردم اونم این ساعت. اگه میدونستم تربیت بدنی تا آخر آذر تموم میشه و دیگه تداخل ساعتی ندارم باهاش همون یه روز در میون ثبت نام میکردم.

یکشنبه صب قرار بود با مامانم بریم تا پاساژ دمه خونمون که یکم دیر شد و نزدیک ظهر بود که رفتیم. کلی گشتم تا یه بلوز مشکی خوب پیدا کردم. اول میخواستم از این بلوزای گپ بگیرم اما اونا کوتاهن تا کمرن ینی! منم شلوار جینام فاق کوتا در نتیجه کمرم همیشه بیرونه گفتم بذار یه بلندتر بگیرم که حالا تو این چن روزه سرما نخورم. از شانسم یه مغازه ای که من هیچ وخ نمیرم توش یه سری بلوز از جنس همون گپ داش که تقریبن یه وجب تا پایین کمر میاد و تازه دوتا جیبم داره. همونو خریدم یه کش مو هم خریدم اما اسپری برا کتونیم پیدا نکردم شال مشکی هم اونجوری که من میخاستم نبود. اومدیم خونه و من رفتم حموم . بعدم انقد دور خودم چرخیدم تا حاضر شم برم کلاس زبان ساعت شد چارو نیم. مامانمم هی استرس میداد که دیرت میشه نمیرسی. بعدشم بند ساعت مچی عزیز تر از جانم خراب شد من موندم بی ساعت. داشتم میرفتم سر قرارمون که لیلا زنگید و گف ببین من بابام خونس مارو میرسونه تا کلاس . بعدشم سر کلاس همش 5 نفر بودیم و منم به تیچر گفتم که میخام زودتر برم گف باشه برو. ساعت شیشو رب اینا بود که از کلاس زبان زدم بیرون و تا برسم خونه خالم فک کنم هفتو نیم اینا شد. چقدم که همت شلوغ بود اتوبوسم که پره پر! تا اونجا وایسادم.بعدش مامان بزرگمم اومده بود خونه خالم. تا جمو جور کردیم رفتیم خونه الف ساعت 9 شده بود. بعد از شامم نشستیم یه عالمه خرما رو هسته هاشو در آوردیم و گردو گداشتیم توش. برا مراسم سومه جواد آقا.

دوشنبه صبم من از بوی حلوا بیدار شدم اما چون شبش خیلی دیر خابم برده بود حال نداشتم پاشم برم کمک. یازده اینا که بیدار شدم نصف بیشتر حلواها رو مامانمم و خالم و الف و ن و م توی دیس صاف کرده بودن و یه مقداریشم با قیف قنادی ریخته بودن تو یه گوگولی های کاغذی! اند قرتی بازی ینی! بعدش دیگه من رفتم یکم کمک کردم اون گوگولی های کاغذی رو چیدم تو سینی و شصتادتام چایی خوردم تا اون یه ذره حلوا از گلوم بره پایین. بعدشم داییم که با آقا جواده مرحوم خیلی چیک تو چیک بود اومد و خلال بادوم و پسته  و پودر نارگیل آورد تا روی گوگولی های حلوا و خرما ها رو تزئین کنیم . بعدشم روشو سلفون کشیدیم و ازاین روبانای مشکی که نخ وسطشو بکشی پاپیون میشه چبسوندیم. تا 3 اینا طول کشید این کارا. بعدش همه رفتن مراسم و منو هـ موندیم خونه. تا در نبود یاسین با ثمین که من بهش میگم سوسک سیا بازی کنیم. کلیم بغلش کردم بوسش کردم زشتکو! شبشم رفتیم تکیه دمه خونه قبلی مون و نصفه شب پیاده برگشتیم.

سه شنبه ام تا ساعت 4 اینا با هـ رفتیم عزاداری و بعدشم اومدیم خونه و ناهار خوردیم. دیگه من خیلی خسته بودم رو تخت الف اینا با هـ خابمون برد. تا ساعت یازده که برای شام بیدارمون کردن و من دو سه تا قاشق قورمه سبزی خوردم با یه عالمه دوغ. بعدشم رفتم حموم و ساعت 4 اینا بود که خابیدم.

چارشنبه صب لیلا اس داد که کلاس تطیل نیست و باید بریم و تیچر لغت جدیدارو میپرسه. منم ساعت 3 اینا از خونه خالم را افتادم که برم کلاس و یه رب به پنج رسیدم آموزشگا. چقدم که هوا سرد بود. خالم اینا کلی بهم گفتن که بعد از کلاست باز بیا اینجا اما بعد از کلاس من دیدم هوا خیلی سرده و من عمرن بنیه شو ندارم این راهو برگردم و کلیم منتظر تاکسی و اتوبوس وایسم این شد که با لیلا برگشتم خونمون. بعد انقد سردم بود هرچی چسبیدم به شوفاژ داغ نشدم اخرش رفتم حموم با آبه داغه داغ دوش گرفتم و بعدش زنگیدم به هـ گفتم که خونمونم . فردا صب میام. یه فنجونم عرق نعنا خوردم چون معدم یه حال بدی شده بود. بعدشم رفتم بخابم که تا دو سه بیدار بودم. صب ساعت ده اینا بیدار شدم و باز تا دور خودم بچرخم و حاضر بشم برم ساعت شد یه رب به دوازده. اما خیابونا خلوت بود و ساعت دوازدهو نیم رسیدم خونه خالم و بهشون کمک کردم روی آش پشت پای ح رو تزئین کنن و بعد پخش کردنه آشا م اومد دنبالمون و رفتیم خونه الف. یاسینم کلی دیشب به همه غر زده بود که چرا من رفتم خونمون. بعد از ناهارم حاضر شدیم رفتیم مراسمه هفتمه جواد آقا و اونجا یه عالمه از فامیلای مامانمو دیدم که همشون منو میشناختن ولی من نمیشناختمشون. به نظرشون من خیلی بزرگ شده بودم و لاغر و خوشگل . به نظر من که ماله نوره خونه ی اون خانومه بود! نور لوستراشون یه مدلی بود به نظرم. بعدش منو هـ زودتر رفتیم خونه الف تا یاسین نیست هـ به کاراش برسه و سر راهم یکم تنقلات خریدیم و خوردیم. شبم تا همه جم بشن و شام بخوریم خیلی دیر شد.

امروز صبم تا بیدار شدیمو صبونه خوردیم حاضر شدیم و خالم به قد دو هفته بهمون غذای نذری داد و آژانس اومد دنبالمون ساعت دو شد. رسیدم خونه همه لباسامو ریختم تو حموم و خودمم رفتم زیر دوش. البته آب تقریبن سرد بود . بعدشم ی چایی خوردمو خابیدم تا هشت !

بعدش فردام باید برم کلاس زبان. هنوزم به سوده نزنگیدم واسه پایان نامم! دوشنبه هم یه مهمونی زنونه دعوت بودم که فک کنم کنسل شد. اتاقمم زیرو رو شده کاملن. سه شنبه ام کنفرانس دارم هیچ کار نکردم واسش. امسال محرمم که قاطی شد تو عزای این آقاهه من هیچی نفهمیدم. البته اون ایده ی حلوا تو گوگولیه کاغذی باحال بود منم به همه گفتم من مردم واسه منم از این قرتی بازیا در بیارین. دیگه اینکه گلومم خنج شده باز! دوتا فنجون آب جوش و عسل و آبلیمو خوردم ولی تاثیری نداشته.حالا خاستم بخابم یادم باشه قرص سرما خوردگی بخورم.

آهان یه پسره بود تو فامیل مامانم اسمش پژمان بود بعد اینم گرافیک این چیزا میخونه اونوخ زن داداشش همش زرتو زرت به من زنگ میزد میگف پژمان نمایشگا داره و بیا برو و  این حرفا منم اصن این پسره رو آدم حساب نمیکردم ! ینی فک می کردم از این خز و خیلاس. بعد آقا چن وخ پیش یه حالی از من گرفته شد! فیلمه سن پطرزبورگ رو دیدین؟ وای خدا من عاشق این پیمان قاسم خانیم ینی! چقد باحاله ! تیتراژ اول سن پطرزبورگ رو دیدین؟ چقد باحاله؟  یه سیستمه انیمیشنی داره ؟ من کلی خوشم اومده بود ازش و به نظرم خیلی باحال و تک بود تو تیتراژای فیلمای ایرانی . بعدن چن وخ پیش که با هـ داشتیم دوباره فیلمشو میدیدم هـ گیر داد که کی ساخته تیتراژه اینو. اونوخ فک می کنین کی بود؟ بله درس فک میکنین. پژمان ساخته بود. کف کردم ینی . بعد الان خیلی پشیمونم که تا الان فک میکردم پژمان خزه! مامانم گف تو این مراسما اومده بوده. داییش بوده گویا این جواد آقا.

پ.ن : ی پسری هس دوس داره من با من ازدواج کنه. مهریه هم فقط یه سکه میده. قیافش خیلی خوبه . فقط یکم تپله. منو خیلی دوس داره. کلن به نظرش من تحفه ام! به قول خودش اعصاب نداره و فشارشم بالاس. همه چیش خوبه فقط 18 سال اختلاف سنی داریم. نظرتون چیه؟

پ.ن: من هیجده سال ازش بزرگترما!:- )

   + نازنین ; ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۱٩
comment تو بِبار()

بوی محرمت میاد...ستاره از تو آسمون برای ماتمت میاد...

 بچه که بودم همه ی هم بازیام پسر بودن. چون منو داداش بزرگم ی سال فقط با هم اختلاف سنی داریم منم با دوستای اون دوست بودمو بازی میکردم. بابام اون موقعها کارش یه جوری بود که همش تو ماموریتای داخل و خارج کشور بود. یه مدت زیادیم بوسنی بود. وختی داداش کوچیکم بدنیا اومده بود به دوستاش میگف اینو از بوسنی آوردم! آخه داداش کوچیکم از همه ی ما بور تر و سفید تر بود. الانم هنوز موهاش زیتونیه. اون موقها ما مستاجر بودیم. هر چند سال خونمونو عوض میکردیم. من همه ی هم بازیامو یادم نیس اما سعید و ساسان و محمد و فرید و حسام و مرتضی و مصطفی رو خوب یادمه.با هم دوچرخه بازی و فوتبال بازی میکردیم. مصطفی بود فک کنم که به من دوچرخه سواری بدون اون چرخای کمکی کوچیکو یاد داد. مصطفی و مرتضی دوتا داداش دیگه ام داشتن و خونشون روبرو خونه ما بود. من هف سالم بود که باباشون مرد.

آخرین جایی که مستاجر بودیم یه خونه ی بزرگه حیاط دار بود. مامانم و بابام کلی گوجه و خیارو لوبیا و سبزی تو باغچش کاشتن. دوتا درخته گیلاس و یه آلو و ی انارم داشت. همسایه دیوار به دیوارمون سه تا بچه داش. یه دختر و دو تا پسر. مَهدی پسر کوچیکه بود. یه روز صب اومد زنگ خونمونو زد که میای با هم دوچرخه بازی کنیم؟ منم به مامانم گفتم پسره همسایه میخاد باهام دوس باشه ! بگم بیاد تو حیاط بازی کنیم؟ اومد. و ما خیلی با هم دوس شدیم. یه صندوق کوچیک داشتیم توش خوراکیامونو میذاشتیم. مثلن لواشک و آلوچه هایی که مامانامون میدادن.آب نبات و تافی شیری! بیسکوییت جنگل! چم دونم همه ی اون خوراکیای اون موق. بعدن با هم میخوردمیشون! تابستون که اومد بابام برامون شیش تا جوجه مرغ خرید با سه تا اردک. دنیایی داشتم من با اون جوجه ها. یه جوجه کوچیک سیاهم بود که من عاشقش بودم. آخرش یه روز که بابام داشته باغچه رو آب میداده و حواسش به گربه همسایه نبوده گربهه گرفتش و رو دیوار خورده بودش. من با سجاد پسره همسایه قهر کردم که مواظب گربه ی بی ادبش نبود. کلیم واسه جوجه کوچیکم گریه کردم! یه سال مُحرم که شد منو دادشم گیر دادیم به مامانم که باید غذا درس کنه ما به همسایه ها بدیم. مامانمم یه عدس پلوی خوشمزه پختو و من و مهدی و داداشم با کلی ذوق به همه ی کوچه غذا دادیم. سال بعدش دیگه ما از اون خونه باید میومدیم اینجا. مهدی خیلی ناراحت بود. منم بودم. چون اینجا آپارتمان بود نمی شد اردکامو که دیگه کلی بزرگ و خوشگلو سفید شده بودن با خودم بیارم. از مدرسه جدیدم اصن خوشم نمی اومد. اما مجبور بودیم. روز اسباب کشی مون مهدی باید میرفت مدرسه. صبش با هم خدافظی کردیم. گفتم عب نداره من بازم میام اینجا! بعدم به هم نگا کرده بودیم و گفته بودیم خدافظ. بعدم اومده بودیم اینجا. ما تقریبن جز اولین خونواده های ساکن تو این مجتمع هستیم. کم کم به اینجا عادت کردم. به با سرویس مدرسه رفتن و دوستای جدید. تابستون که شد اینجام دوستای جدید پیدا کردم. سجاد و حامد و امین و یاسر و محمد حسین و جواد و مهدیه و ریحانه و سپیده. حیاط بزرگ مجتمع عالی بود واسه از صب تا شب دوچرخه بازی و قایم موشکو استپ هوایی . بعدنا هم اسکیت شد بازی محبوبمون. یادش بخیر چقد با محمد و فاطمه و فریده این حیاطو پارکینگو پازدیم.

مامان مهدی، همسایمون، گفت بعد از اون سالی که شما رفتین ما هر سال عدس پلو میپزیم و به همسایه ها میدیم. من مهدی رو دیگه ندیدم. دوسال پیش عروسی داداشش بود. پسر خاله هاشو دیدم اما خودشو نه. اگرم میدیدمش عمرن میشناختمش! پارسال مُحرم مرتضی و مصطفی رو دیدم. مرتضی مردی شده واسه خودش فسقلی! چقدم خوشگلو خوشتیپ شده ماشالا! از هر سه تا داداشش خوشگلتر شده! نامزد کرده! یه سالم از من کوچیک تره ها ! منم از اون روز هی به مامانم اینا میگم زن میخام! مرتضی زن گرفته من موندم! :- )

از سالی که اومدیم اینجا ، محرما همیشه میریم همون محله قدیمی! اینجا زیاد خبری نیس. سالای پیش میرفتیم خونه مامان بزرگم. هم مُحرم بود هم دیدن کل فامیل! چقد خوش میگذش با خاله زادگان! جم میشدیم دور هم به حرف زدنو قیمه نذری خوردنو چای با قند. وای خدا من چن ساله قند نخوردم؟؟؟ چقد خوب بود عمه و خاله ی مامانم میومدن و کلی خاطره از اون وختاشون تعریف میکردن. من عاشق بوی سیگار داییم و پسر عمه مامانم بودم . که میرفتن تو اتاق بزرگه و تا میتونستن دود میکردنو بعد رفتنشون بوی سیگارو ادکلن و پوست پرتغالو کاپشن چرمی میموند واسه من. دلم تنگ شده واسه نصفه شب و تشک و پتوهای سرد و پچ پچ کردنمون و هیس هیس کردن مامانامون. واسه صب عاشورا که از شیش صب هی پسر داییای مامان بیان به نوبت شیرو شربت بیارن تا ما بریزیم تو لیوانو بدیم به سینه زنایی که از جلو خونه رد میشدن و آشپزای تکیه . آشپزخونه مسجد دیوار به دیواره خونه مامان بزرگمه. سهم ما هم از اون همه دود خوردن یه قابلمه گنده ته دیگ کلفت و چرب چیلی بود! یادش بخیر واقعن. محرم که میشد کل فامیلو میدیدی! چون مسجد و تکیه نزدیک خونه مامان بزرگم بودو همه آشناها واسه دسشویی رفتنو چای خوردنو نماز خوندن حتمن میومدن اونجا.

حالا چن سالی هس که دایی از اونجا رفته و مامان بزرگم با خودش برده و خونه متروکه سر جاشه ! دیگه از اون دور هم جم شدنا خبری نیس. خاله زادگانم یکی یکی ازدواج کردن. حالا ز تینا رو داره و الف یاسین و ثمین . س هم دیگه زن ذلیل اساسی شده . مانده ایم من و هـ و ن. البته آن یکی س هم هست اما مهم مکان است که دیگر نیست! حالا محرم ها میرویم خانه الف جم میشویم و خب الف که مادر بزرگ نیست! به خاطر همین هم خانه اش زیاد خوش نمیگذرد! نه زیر زمین دارد نه اتاق بزرگه نه پتوهای سنگین و سرد! خانه ی کـِـرم قهوه ایه یک زوج جوان است با دوتا بچه کوچک. تا دلت بخاهد اسباب بازی هست و گلدان و سی دی کارتون و پتوی مسافرتی! دیگه نه هر نیم ساعت کسی سلام و یا الله میگه نه همه هی میگن زود بیا تو درو ببند دود میاد تو! نه نوبتی برای استکان و نعلبکی چای شستن هست نه ته دیگ چربو چیلی و لیوان یه بار مصرف برای شربت و شیر.

اینطوریه که من الان دلم خیلی تنگ شده واسه اون وختا. البته این چن سالم من خودم تو محرما خیلی درگیره کارای دانشگا بودم. سال اول دانشگا که من موندم خونه تا کارای مبانی رنگمو بکنم و صب عاشورا تنهایی رفتم خونه الف تا به بقیه بپیوندم.سال بعدشم بعد از یه دعوا و جر وبحث اساسی با مامانم با لب تابو بندو بساط رفتم تا کارای صفحه آرایی مو انجام بدم. پارسالم خودم از یونی رفتم و خیلیم از دسته سیما خانوم عصبانی بودم و کُله دو شبه تاسوعا و عاشورا بعد از مراسما مشغول درست کردن پاورپوینته چاپ ماشینی بودم. حالا امسالم احتمالن من باید از کلاس زبان برم. چون تا هفت اونجام.

تازه فردا باید برم لباس مشکی و شال مشکی بخرم. احتمالن یه جف جوراب مشکیم بخرم. اسپری کتونیمم تموم شده باید برم بخرم. کلاس زبانمم از فردا شرو میشه. مثکه مدرسه ها تطیل شده فک کنم موسسه کیشم با آموزش پر.رشه گویا و اگه مدرسه ها تطیل باشه مام تطیل میشیم.

پ.ن: سایته روان یار اینها را درباره من گفت :

*دیگران به شما به چشم آدمی شاداب، سرزنده، جذاب، شوخ، عملگرا و همیشه جالب نگاه می‌کنند. کسی که همیشه در مرکز توجه قرار دارد امّا در عین حال متعادل و مبادی آداب است. شما همچنین به چشم دیگران فردی مهربان، با ملاحظه و با درک بالا به نظر می‌آیید. کسی که همیشه به آن‌ها دلداری می‌دهد و آن‌ها را کمک می‌کند.

*شما داراى افسردگى متوسط هستید. شما داراى اختلالات اضطرابى خفیف مى باشید.

*شما آدم خوش‌بینی هستید. این ویژگی خود را حفظ کنید زیرا زندگی برای آدم‌های خوش‌بین، راحت‌تر و روان‌تر می‌گذرد. موفق باشید.

*شوخ طبعی شما از نوع فداکارانه و در حد بالا است.  

*امتیاز شما نشانگر این است که شما به طور کلى آدمى داراى اعتماد به نفس و با نگرش مثبت به زندگى هستید.

*بر اساس پاسخ‌هایى که داده‌اید، هوش هیجانى شما در حد بالا است. افرادى که از نظر هوش هیجانى در سطح بالایى هستند در تفسیر، درک و اقدام در شرایط هیجانى هیچ مشکلى ندارند.آن‌ها معمولاً با تعارضات اجتماعى یا هیجانى و شرایط و موقعیت‌هاى هیجانى به خوبى کنار مى‌آیند و در بیان احساساتشان راحت هستند.

*شما فردی با نوع شخصیتی A محسوب نمی گردید. همواره در آرامش بوده و یا سعی در حفظ آرامش دارید. تمایل بسیار کمی به رقابت داشته و عجول نیستید. براى نقطه‌ نظرات‌ دیگران‌ ارزش‌ قائل‌ شده‌ و آنها را مى پذیرید و متقابلا پذیرفته‌ شدن‌ توسط‌ دیگران‌ برایتان‌ مهم‌ است‌. احساسات‌ و عواطف‌ خود را به‌صورت‌ کنترل‌ شده‌ بروز مى دهید

*با توجه به پاسخ‌هایی که در این آزمون داده‌اید به نظر می‌رسد که در ارتباط خود با دیگران، روشی انفعالی- تهاجمی (passive-aggressive) دارید یعنی از برخورد مستقیم با دیگران پرهیز می‌کنید امّا از راه‌های غیرمستقیم و غیرواضح به مقابله به مثل با آن‌ها می‌پردازید. این شیوه  ارتباط با دیگران می‌تواند مشکل‌زا باشد و به تولید استرس اضافی بیانجامد.

*انتخاب‌های شما نشان می‌دهد که شما بیشتر در کار «متعجب کردن» دیگران هستید تا جلب رضایت آنها. یعنی شما احتمالاً یک آدم «اجتماعی» هستید، آدمی خوش مشرب و پرهیجان.

   + نازنین ; ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۱٢
comment تو بِبار()

و بدانیم اگر کِرم نبود زندگی چیزی کم داشت!

دارم کور میشم ینی الان ولی نمیدونم چ کرمی افتاده تو وجودم که نخابم! فردا باید برم یونی. فتوشاپ داریم. منم تا همین ی ساعت پیش داشتم کاراشو میکردم. بعد یک کرم دیگر هم دارد این وسط ها میلولد که بیا فردا لب تاب نبر و کلاس محبوبه را هم بپیچان فیتیله کن بیا خونه! اما ... چم دونم حالا بذا فردا برم ببینم چ حالو احوالی دارم. زورم میاد آخه! این حسام لامصب سنگینه آخه من از کتو کول میفتم!

آزی اسممو نوشت کلاس زبان هرروز! :- (

اتاقم به حالت ترکیده در اومده الان! رو لبه تختم دقیقن 5 تا تیشرت و ی شلوار جین و دوتا سویی شرت افتاده+ پتوی مچاله شده و خرگوش سفیدم و خرسم و گولیرم! رو این میزه ام که حسام هس پره ورق آچاره الان که رو بعضیاشون من کالری مواد غذایی رو نوشتم و رو اونای دیگش هی جمعو تفریق کردم کالری هارو! بعد سه تا پیش دستی هس چارتا لیوان چایی یه کاسه که توش 5 تا زیتون بود! یه بطری آب معدنی + جامدادی+ دسمال کاغذی+هدفون+سی دی+کتاب کلاس زبانم+ موبایلم+ موس پد و حسام! من نمی دونم الان چرا اینجا انقد شلوغ شده. بعد تازه رو اون یکی میزم باز هندز فیری و لیوان چایی و قطره اشک مصنوعی هس! کف اتاقم اما تمیزه !

شاید فردا از یونی هم آپیدم . اگه بمونم از 11 تا 1 بیکارم . شاید عکسی چیزیم گذاشتم اگه کرمهای درونم به تنبلی فرانخاندند مرا! برم ببینم خابم میبره یا نه. مسکافم باید بزنم. نصف جاهازه مامانمم که الان تو اتاقمه جم کنم ببرم براش !:- )

   + نازنین ; ۱:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۸
comment تو بِبار()

زمستون برای من قشنگه ، پشت شیشه ....

آقا هوا سرده ها ! از اون سرماها که سگ پشمش میریزه ! سرمای گدا کُش!

بعدش من امروز تو این سرمای گدا کُش پاشدم رفتم یونی ! اونم واسه کی؟ واسه ساناز! ینی من بیگ پــِــرابلمه زندگیم الان این کلاس زبان عمومیه یشمبه هاس! انقد زورم میاد برم ! حالا میخاستم امروز برم تازه صب پاشدم متنی که باید میخوندم و کلمه های جدیدشو می یابیدم و از دیکشنری معنی شو مینوشتم ریختم رو فلشم تا ببرم پرینت کنم بعد یادم افتاد که باید فرم درخواست پایان نامم دوباره پر کنم و رفتم از سایته یونی گرفتم. بعد حاضر شدم که برم حالا خواستم یه ده تومنی با اهل خونه خرد کنم خدارو شکر هیچکس نداشت ! من افتخار کردم به وض ِ مالی خانواده که همه تراول دارن ! خوشبحالشون واقعن. آخرش دوتا پنش تومنی پیدا کردم و یه مش صد تومنی دیویس تومنی.

با تاکسی رفتم که مثلن زود برسم تجریش اونوخ این راننده خنگ که من واقعن نمی دونم چرا قریب به اتفاقه راننده های این مسیر همین قد خنگن و به جای اینکه از نیاوران برن تجریش که تهش نیم ساعت میشه همیشه از فرمانیه و اندرزگو میرن که در حالت عادی و بدون ترافیکش چلو پنج مین طول میکشه . این خنگم از اندرزگو رف و خورد به شلوغی و در نتیجه من یه رب به دوازده رسیدم تجریش. تازه صدبارم پرسید سر پل میرین؟ میخاستم بگم نه پس 900 تومن دادم  ک هرجا دیگه سختت بود کلاچ ترمز کنی منو پیاده کنی ! پررو! البته کلاسم ساعت یک بودا ولی میخواستم زود برم متن راضیه رو بخونم براش و کمکش کنم. تا رسیدم یونی دیگه دوازدهو نیم بود. راضیه اس داد که من تو سایتم و رفتم دیدم الهامو الهه ام هست اکرمو مونا شایدم مینا ! نمی دونم من آخر اسم این دختره رو یاد نگرفتم بودن. سپیده و پرستو ام بودن. بعد دیگه صدبار همه از هم پرسیدیدم خوبی چ طوری چ خبر چیکار میکنی تا اینکه ساعت شد ی رب به یک. راضیه ام گف من نمیام سر زبان هیچی حالیم نیس. منم هی گفتم بیا بابا کاری نداره من هستم فوقش متن خودمو میگم میگم با هم کار کردیم استاد. بعد الهه اینا گفتن بریم بالا ما با افضل بحرفیم واسه پایان ناممون و با میترا هم بحرفیم واسه معرفی به استاد که منم یادم افتاد باید برم موضوعه تئوریمو به میترا بگم.

باهم رفتیم بالا و دیدیم اساتید جمیعن جلسه دارن تو دفتره گروه مام وایسادیم پشت در به مسخره بازی. بعد ی استادی هس تو یونیه ما این بنده خدا ظاهرن استادِ طراحیه نقاشیاس اونوخ من ترم پیش یه بار رفته بودم تو آبدار خونه واسه استادمون آب جوش بگیرم اینم بود من فک کردم این آبدارچیه ! به جون خودم خوب استایلش عین آبدارچیاس.هرکس دیده میگه حق داشتی اشتبا کنی! بعد بهش گفتم یه لیوان آبجوش میدین به من لطفن ؟ آقا اینو میگی یهو یه حالی شد گف من ؟ منم دیدم سوتی دادم نافرم گفتم نه ینی منظورم بود خودم برم بریزم! بعد ظهرش واسه بچه ها داشتم تریف می کردم یهو اومد رد شد، گفتم ا! ایناهاش این بود! الهه گف خاک توسرت این استاد پ است! حالا امروز صدبار باهاش چش تو چش شدم خدا کنه یادش نباشه منو. انقد شرمنده میشم میبینمش. امروزم واسه الهام تعریف کردم بی جنبه انقد خندید به من !

بعد صد ساعت ما وایسادیم پشته در و م که قبلن مدیر گروهمون بود هی میومد میرفت میگف 10 دقه دیگه تموم میشه. دیگه ساعت یکو رب بود من گفتم الان ساناز پدرمونو در میاره راضیه ! داشتیم این حرفارو میزدیم که یهو اون مریمه که خیلیم دختره لوسیه و  با میترا کار داش و پیش ما وایساده بود و با ما زبانم داره گف استاد اومد رفت ! کلاسو کنسل کرد! منو راضیه ینی دیدن داش قیافمون. فک کن من این همه راه اومده بودم فقط بخاطره کلاسه این حالا ورداشته کنسل کرده چون: درب کلاس قفل بوده و ایشان در شان خود ندیده اند که بروند از آموزش کلید بگیرند و کلا فحش را کشیده اند به دانشکده هنر که نِـور اند اِوِر نظم و ترتیب ندارد و بهتر است که ایشان هم بروند به کارهای شخصیشان رسیدگی کنند.  اونوخ من میخاستم... الله اکبر... بیخیال

بعد دیگه آهان یه استادی بود اون ترمی شده بود بیگ پرابلمه زندگی من ! مسودی! اونم تو این جلسه هه حضور به هم رسانیده بود و جلوی در نشسته بود و هر بار در باز میشد منو میدید. بعد یه بارش قشنگ داش منو نگا میکرد منم دیدم ضایس گاو بازی در بیارم بهش سلام کردم و روشو برگردوند. بعد که جلسه تموم شد اومد از جلو ما رد شد و الهام اینا بهش سلامیدن و بازم خودشو به نشنیدن زدو منم گفتم بدرک. رفتم پیش میترا و فرممو بهش نشون دادمو دیدو خوندو گف خوبه موضوعه تئوریتو قطعی کن بنویس بیار ب امضایم. بعد تا افضل با الی اینا بحرفه من رفتم پیش خانم موسوی جونم. بهاره ام بود. ارشد انیمیشن میخونه دانشگاهه هنر و رتبش یک شد تو کنکور عملی و تئوریشم 14 بوده رتبش گویا. کارشم عالیییییییییییییییییییی. بعدشم سیما خانوم اومدو یکم یا هم درباره کلاس زبانو اینا حرفیدیم. اونوخ وسط حرفمون دوباره این مسودی اومد تو اتاقه خانوم موسوی و من وسیما جلو پاش بلند شدیم و بهش سلام کردیم که بازم جوابمونو نداد. من واقعن نمیدونم چشه این. اون ترمی من باهاش بسته بندی داشتم بعد این خب رو اعصابه من بود. کلن من اگه یکی صدبار یه چیزیو بگه خیلی حالم بد میشه کلافه میشم. اینم از این مدلیا بود که از ساعت هشته صب تا چاره بعد از ظهر میخاس مارو نگه بداره یونی و درباره کارا بحرفه. اونوخ کل کلاس بیستو دو نفر بود این از صب تا ظُر کاره سه نفرو میدید فقط ! بعد سر هر کاریم یه چیزیو صد بار میگف. منم اون ترم خیلی رشته های اعصابم نازک شده بود اصلن نه میتونستم خودشو تحمل کنم نه سبک کار کردنشو. ینی چی که میگف مثلن بسته بندی صنعتی میخاین بزنین باید تا هفته دیگه بیارین. من خوب شاید الان صنعتیم نمیومد! خلاصه نرم افزارش رو ویندوزه من نصب نمیشد.منم دیدم نمی تونم رفتم بهش گفتم آقا جان من میخام برم سر اون یکی کلاس اینم گف خب برو ! من اصن فقط دانشجو برام مهمه و برو هرجا ک راحتیو این حرفا. منم رفتم . بعد دقیقن هفته بعدش که منو تو حیاط دید اومد جلو ازم حال و احوال پرسید که رفتی اونور و چ خبره و همه چی خوبه و اینا. بعدش فرداش رفته سرکلاسشون به بچه ها گفته که آره اون دختره بود اینجا میشِست ! دوسته اینا بوده! اون از کلاس ما رفت به بهانه اینکه میخام برم سر کلاس افسر و من زنگیدم از افسرم پرسیدم اونجام نرفته این! کلن میخاسته بپیچونه! بعد بچه ها مرام گذاشتن گفتن که نه استاد این رفته کارم برده کارشم تایید شده. حالا اینا بماند. این بنده خدا انقد رو دلش مونده که من اون ترمی از سر کلاسش رفتم بخاطر سبکِ کارش این ترمم برگشته سر کلاس الهه اینا گفته آره من سبک کارم اینجوریه بچه ها و تا حالا نشده با بچه ها مشکل داشته باشم به غیر از ترم پیش که یکی از بچه ها که دوست اینا بود از کلاس من رف یه کلاسه دیگه و کلن این اولین بار بوده تو شونزه سال تدریسه من که همچین اتفاقی افتاده و این حرفا. حالا انگار من زورش کردم که بذاره من برم ! من فقط رفتم بهش گفتم خودش گف برو بعد مثکه فک نمیکرده من انقد وقیح باشم که واقعن برم ! خیلی دوس دارم یه بار بهش بگم بابا تو خوبی! من مشکل دارم!

بعدشم دیگه تا رسیدم خونه ساعت پنج شد. مامانم روزه بود منم نشستم یکم باهاش چایی مایی خوردم. بعد باز هی چایی خوردم. ینی قشنگ هفتا لیوان فک کنم خوردم. الانم جاتون خالی یه نارنگی خوردم خیلی خوشمزه بود فقط کوچیک بود زود تموم شد. کلن من نارنگی زیاد نمیدوستم. خیلی چرته به نظرم !

چن روزه افتادم رو فتوشاپ یه کارای خفنی میکنم توش که خودم کفم بریده. ینی فک کن این بدبخ انقد امکانات داشته من  برنامه حسابش نمیکردم تا الان! با فشو فضیحت همیشه بازش میگردم دوتا کار توش انجام میدادم. حالا از این هفته میخوام برم بشینم سر کلاسه محبوبه جونم ایلسترایتورم یاد بگیرم دیگه پکِ گرافیکم کامل بشه !

آهان راستی کلاس زبانم این ترم هر روز ثبت نام کردم.پنج تا هفت. خوبیش اینه که آزاده جونمم هس کلی با هم میخندیم.

الان داشتم تلفنی واسه هـ توضیح میدادم که چه جوری تو فتوشاپ انیمیشنه جی آی اف بسازه بعد یه لحظه به نظرم اومد چقد من تند حرف میزنم! واقعن خیلی بده. ولی من مدلمه! تا حالام خیلی وختا بخصوص سر کلاس زبان واسم مشکل شده. ینی به غیر از تیچر کسی نفهمیده من چی گفتم! باید یکم تمرین کنم!یه بار یکی گف اونایی که تند فکر میکنن تندم حرف میزنن ینی سرعت دریافت و پروسس داده ها تو مغزشون بالاس. من البته همیشه وختی دارم یه چیزی توضیح میدم مثلن کنفرانسی چیزی دارم قبلش به حضار محترم میگم که عزیزان من تند صحبت میکنم احیانن اگر جایی رو متوجه نشدیدن بپرسین. ولی خب کلن بده. رو اعصاب بعضی آدمام لابد !

   + نازنین ; ٩:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٦
comment تو بِبار()

از اون حرفای بی پرده ...

چن سال پیش ، تو ی کتابی خوندم که : خدا می بخشه ! همیشه میبخشه چون حتا با هزار بار بخشش از خدا بودنش کم نمیشه. من ولی نمی تونم ببخشم! چون اگه ببخشم دیگه ارباب نیستم.

حالا منم به این نتیجه رسیدم که نمی تونم ببخشم. نه که نتونما . می تونم. اصن بخشیدن همچین چیزی برا من

الان ینی انقد عصبانیم انقد عصبانیم که دلم میخاد با مشت بزنم رو صفه کیبورد. انقد ینی حرصم گرفته که دلم میخاد موهامو بکنم.

×اصلن می دونی چیه؟ آره. من اون خر ماجرام که همیشه به همه بابت همه رفتاراشون حق میده. همیشه همه رو توی یه وضعیتی تصور می کنه که حق دارن برینن به هیکل آدم. بعد که ریدن بهش، وایمیسته عذرخواهی می کنه. هی لبخند سنگین و کش دار می زنه که ساری، معذرت میخوام که ریدی بهم، ببخشید که منو با چاه مستراح خونه تون عوضی گرفتی. از ته دل هم عذرخواهی میکنه چون فکر می کنه لابد اونی که اینطوری اسهال گرفته، الان باید خیلی حالش بد باشه. آره. من همیشه اون خر ماجرا بودم. عوض هم گمان نکنم که بشم. یعنی یه وقتایی شده که آدم شدم و دیگه نذاشتم یه آدم ِ اسهالی خاصی برینه بهم ولی بعدش شدم تپه ی نریده ی یکی دیگه.

×آره. ببین عصبانی ام. من اون خر ماجرام که یه وقتایی به اینجا، خوب نگاه کن، به این جا بالای حلقش می رسه و عصبانی هم میشه. عصبانیت چیزی نیست که وقتی تقسیم ش کرده باشن، من توی صف بدبختی های دیگه بوده باشم. نه. به منم عصبانیت رسیده. خیلی خیلی زیاد هم رسیده ولی فرقم با تو اینه که خریت و هوش و درایت رو هم با هم تقسیم می کردن. من توی صف خریت وایسادم و تو توی صف درایت. دیگه. میخوام آدم باشم. تو هم دیگه لطفن نرین بهم.

×یعنی فکر نکنید آدم اگر ساکت می ماند و حرف نمی زند یعنی لال است. که فکر نکنید اگر عین مسلسل آدم را فحش باران می کنید و آدم خم به ابرو نمی آورد یعنی عصب ناراحت شدنش را کشیده اند. یعنی فکر نکنید که آدم اگر همیشه در همین حوالی تان هست یعنی بلد نیست برود گورش را گم کند و نگاه هم به پشت سرش نیندازد. که فکر نکنید که اگر همیشه رعایت اخلاق می کند ینی که آدم آن روی سگ ندارد. که آدم اگر هی می گذارد برای خودتان جولان بدهید و تاخت و تاز کنید و هی می نشیند یک گوشه ای نگاه میکند یعنی بلد نیست دام پهن کند و شما را همچین گیر بیندازد که زوزه ی گرگ زخمی توی تله افتاده بکشید. 

×آدم اتفاقن همه ی این چیزها را خوب ِ خوب ِ خوب بلد است. بلد است یک وقتی همچین بزند پس سرتان که سرگیجه بگیرید و نفهمید که از کجا خورده اید.

من اصلن آدم بدیم ! اصلن نه که غریبه بگه ها ! همین مامان خودم همیشه میگه ک من اخلاقه گهی دارم . چیکار کنم مدلشه. من اخلاقم اینجوریه که یکی اگه صدتا خوبیم بهم کرده باشه اگه از دسش عصبانی باشم دیگه یدونه از اون خوبی های بیشمارم یادم نمیاد. من ولی اگه یکی هزارتا بدیم بهم کرده باشه یه بار یه لطفی بهم بکنه یادم میمونه. من وختی یکی دم به دقه بهم دوست دارم دوست دارم دوست دارم بعد هی یه چیزایی بگه که من دلم بخاد بمیرم. که من عصبانی بشم هیچی بهش نمیگم. هی مراعاتشو میکنم. هی کوتا میام اینه که قد همه از من بلندتره . اینه که من هی زیر دستو پای آدما له میشم. اصن من هیچ وخ هیچ وخ هیچیو با هم قاطی نمیکنم. من اگه دلم از یکی پر باشه سر یکی دیگه خالی نمی کنم. اگه حتا معدم پاره شه از حرصو جوش من سر یکی که نه سر پیازه نه تهه پیاز داد و هوار نمی کنم . چشممو نمی بندم دهنمو وا کنم. من اصن خیلی خرم. انقد که همیشه فک میکنم درس میشه.

اونوخ من اگه با یکی بد باشم اونم باهام بد باشه و بدونم . اگه یه وخ بیاد یه چیزی ازم بخاد من هیچ وخ نمی گم نه.هیچ وخ خودمو نمیگیرم براش. هیچ وخ به اینکه این همون فلانیه که فلان جا فلان حرفو  به من زدو منو چقد سوزوند فک نمیکنم. من همیشه اگه از دستم بر بیاد براش انجام میدم. چون می دونم همون قد که برای من سخته برم از یکی که ازش بدم میاد یه چیزی بخام برای اونم سخت بوده که بیاد به من بگه. من دقیقن همین قد که میبینید خرم . من اصن خودم به بقیه اجازه میدم که بدون من چقد خرم.

من همه ی اینا که هستم هیچ ، از دیشب تا حالا فهمیدم یک جور آدمی هستم که دوست داشتنش باعث میشود به حال خودتان متاسف باشید! ینی من انقد آدم ... هستم که اگر زبانم لال کسی از من خوشش آمد باید به حال خودش متاسف شود که از همچین شبهه لجنی خوشش آمده. من اصلن یک جور موجود مزخرفی هستم که حتا اگر خیلی دوستم داشته باشید و من یهویی بمیرم به هیچ کجایتان نیست! میخوابید. من کلن اصلن چیزی نیستم ! بعد میدانید علاوه بر تمام این خوبی هایی که من دارم چ چیز دیگری هم اشانتیون ارتباط با من است؟ اینکه می توانید تمام این حرفها و اصلن بدتر از اینها را اگر بلد هستید بگویید و دو ساعت بعد انگار نه انگار شب بخیر بگویید. بعد اصلن وختی این حرفها را میزنید مطمئن باشید که من ناراحت نمی شوم من آخر اصلن چیزی نیستم.

من همه اش بیستو دوسالم است و توی این چهارسال اخیر به میزان مکفی سختی و بدبختی و غصه و درد و اشک و بغض و داد داشتم. من خوب بلدم زمین بخورم له بشوم تکه تکه بشوم و بعد تکه هارا جمع کنم به هم بچسبانم و راه بیفتم.من اصلن انگار برای همین وارد زندگی آدمها میشوم. که بشوم تخته ی دارتشان. بشوم  برگ خشک پاییزشان که از شنیدن صدای خرد شدنش غرق لذت شوند. بشوم  بدبخته از همه جا بیخبرشان که بیایند سرش داد و هوار کنند و خالی شوند. حالا کر شوم! بدرک !

در ذکر مصیبت های این یکسال اخیرم همین بس که هر روز صبح با حجم عظیمی از درد بغض و حرف نگفته چشمانم را باز کردمو هر روز صبح قبل از اینکه از اتاق بیرون بروم جلوی آینه تو چشم های قرمز بیخابی کشیده ی از اشک پف کرده ام نگاه کردم و گفتم هیچ کدام از آدمهای بیرون این در مقصر نیستند. پس خفه شو و دردت برای خودت نگه دار. به آنها چ ربطی دارد که تو داری منفجر میشوی از عصبانیت. در تمام این یک سال اخیر هر وخت دیدم دیگر دارد به گلویم میرسد و الان است که از آن جیغهای بنفشم بکشم هر جا که بودم زود از جمع فاصله گرفتم . بارها از اتوبوس پیاده شدم چون نمیخاستم سر آن پیرزن بیچاره که از قضا روی اعصابم بود هوار بزنم. از تاکسی پیاده شدم چون نمیخواستم با ماکزیممه توانم سر راننده داد بزنم. مراعات همه را کردم آخرش چه شد ؟ نصف موهای سرم ریخت و گیره ای که قبلن یک سوم موهایم تویش جا نمیشد حالا سر میخورد از سرم. همه ی اینها بدرک . کاری بود که خودم کردم. خودم خواستم که توی خودم نگه دارم . که همه را به یک چوب نزنم. که اگر یکی که از قضا از آن بدهای روزگار بود و از قضا منهم عاشقش بودم من اصلن جانم را برایش میدادم اینطوری رید به من و تمام احساسی به پایش گذاشتم این به همه ی آدمها و مردهای روی زمین ربط ندارد. من باید اگر میتوانستم خود بی لیاقتش را به آنچه لیاقتش را داشت حواله میدادم. حالا که نتوانستم حالا که نیست دیگران را قصاص کردن چ حاصل ؟؟؟؟ من یک سال تمام با این درد بی درمان با این قلبه سوخته ی شکسته ی بدبخت با این اشک های داغ نریخته با این بغض ماسیده توی گلو همه اش لبخند زدم به همه که من خوبم خیلی خوبم. که حالا برگردی بگویی متاسفی برای خودت که از لجنی مثل من خوشت آمده. که بگویی به هیچ کجایت نیست اگر من بمیرم و حتا یک هویی هم بمیرم . مثلن همین فردا . که تمام این ها را بگویی نه یک بار. هر بار که دلت از جایی پر بود چیزهایی بگویی که آدم تا کجایش بسوزد ولی بگوید خب عصبانی است دیگر.خب فرق دارد. دلش نازک است آخر. بعد هم دسته پیش بگیری و بگویی عیب از من است که صبور نیستم و زود از هر حرفی ناراحت میشوم و منم که بی لیاقتم و لابد اصلن حقم هم بوده که آن یکی دیگر آن کارها را بکند. من اصلن میدانی الان قلبم به قد تمام دنیا پر از درد شده . من دلم برای خوده بدبخته خرم خیلی میسوزد الان. من باز شدم همان بدبخته پر از اشکه سرخورده ی یکسال پیش. مرسی واقعن که نذاشتی به تلافی بیستو یک سالگی به لجن کشیده شده ام یک بیستو دوسالگیه تر و تمیز داشته باشم. یک چیزی که وختی سی سالم شد جرات داشته باشم برگردم نگاهش کنم.

پ.ن: اون تیکه ی ضبدر دار از وبلاگ آ مثل کلمه است که اتفاقن برای حال من نوشته بود منهم کمی تغییرش دادم گذاشتمش اینجا.

 

   + نازنین ; ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٥
comment تو بِبار()

اگه فک میکنی سردم ، برو! رد شو ! تو آزادی!

بهش گفته بودم اصن میدونی چیه ؟ اگه میخای بری برو! من عادت ندارم برم دسه کسی که چمدونشو بسته کفشاشم پوشیده و بیرون در وایساده و حالا محض نه ادب، نه احساس نه هیچ کوفته دیگه ! محضه خالی نبودن عریضه فقط! میگه میذاری برمو بگیرم بیارم تو که مثلن وای نه تورو خدا نرو! من اصن اگه بدونم وختی بره میخام بشینم تا صب تا حتا هزارتا صب اصن پشتش اشک بریزم هیچ وخ نمیرم دسشو بگیرم بیارم تو. حتا اگه خیلی دوسش داشته باشم. حتا اگه عاشقش باشم. چمدونه بسته ینی رفتن. چ این وره در چ اونور در. میخای بری برو.

گفته بودم میدونی مث چی میمونه؟ مث اینکه یه روز صب پاشی خونه ی دونفره ی خوشگلتونو تر تمیز کنی و بری خرید واسه شام شب. بعد وختی برگشتی هی کلید بندازی تو قفل و نره. هی زور بزنی . هی پلاکو چک کنی که مطمئن شی به خدا اینجا خونه خودمه! بعد زنگ بزنی یکی دیگه آیفونو برداره که اینجا خونه منه دیگه از الان! از کی اونوخ دقیقن ؟؟؟ چ حالی میشی که خودت ، نصف خودت این ور در باشه نصف دیگت اونور در.که یکی رفته باشه تو خونت. خونه ای هنوز وسایله تو اونجاس. لباسات خاطرات .بوی تنت.  که هی در بزنی که لامصب اونجا خونه ی منه ! اصن چار دیواری کوفتیش مال تو! بنداز پش قبالت! بذا من بیام چیزی که از من جامونده رو وردارم . که در باز نشه. هیچ وخ بازنشه. که خودت بمونی و خودت. خوده نصفت. بدون اون همه خوبیایی که تو اون خونه گذاشته بودی. بدون همه ی اون احساسای خوب. بدون نصفه ی خوب و قشنگت. غمگینه خب! نیس؟ درد داره خب! نداره ؟ زور داره خب ! من از این غم و درد و زوره که ویرونم.

پ.ن: پی دبلیو ام شدم  تو کلاس زبان. ینی خیلی خوب!

   + نازنین ; ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٢
comment تو بِبار()

نو سابجکت

رفته بودم یونی. فتوشاپ داشتیم. بعدش حسامو بردم خانوم موسوی یه دستی به سر و گوشش بکشه . کارم طول کشید. با فرناز برگشتم. تازه انداخته بودیم تو کردستان ک الف زنگ زد. هی سوال پشت سوال که کجایی ؟ تو کدوم خیابونی و این حرفا . که آخرش گف که سر و ته کن بیا گاندی میخام بهت ی سی دی بدم . من اصن اولش حواسم به گاندی نبود خب. که فرناز هی ببخشید دوستم ببخشید دوستم را انداخت! انگار من اورانیوم غنی میکنم و اگه مثلن یه ساعت دیر برسم کیک زرد شفته میشه !

تو گاندی که انداخت انگار داشت تولد الف و الف رو تعریف میکرد و پولیور بوسینی ! من ولی نمیشنیدم . سر میرداماد.گاندی خودمو میدم.چارسال پیش. که دی ماه بود. شاید بهمن. من با دستو پاهای یخ زده منتطر م بودم.رفته بودیم کافی شاپو م هی اصرار کرده بود من یه چیزی بخورم. من دلم فقط چایی خواسته بود. م هی سیگار پشت سیگار دود کرده بود .و ما اصن حرف نزده بودیم. من به چشمای م نگاه کرده بودم. به موهای شقیقش که تو بیستو چن سالگی نقره ای شده بود. گفته بودم بریم بریم بریم. م گوش نداده بود. بارون گرفته بود. تاکسی که داشت مارو میبرد تجریش انقد از تو آینه به چشمای من که انگار اشکاش منتظر ترمز ماشین بودن تا بریزن نگاه کرد که آخر زد به ماشین جلویی. از پارک وی تا تجریش زیر بارون پیاده اومده بودیم و اصلن حرف نزده بودیم.

من خودمو میدیم که تو ماشینش بودم تازه انداخته بودیم تو کردستان. من بیرونو نگا میکردم. دلم به قد همه ی دنیا براش تنگ شده بود اما بیرونو نگا میکردم مث قهرا!

میدیدم که باز دی ماهه شایدم آذر. با م روی نیمکتای اون پارکه نشستیم. م هی سیگار پشی سیگار. منم تو خودم. من و م هردوتامون مث چار سال پیش فقط لاغر تر. م مثل امروزه من من مثل دیروزه م.ک دخترای شرکت هواپیمایی با تیپای آنچنانی از جلومون رد شده بودن و م هی چرت گفته بود. اصلن حرف نزده بودیم. را افتاده بودیم سمت میدون ونک. از جلو شرکت هواپیمایی رد شده بودیم م گفته بود ا! لونه شون اینجاس! من خندیده بودم. م گفته بود بلخره ی روز تموم میشه. من اشک داشتم. م بهم خندیده بود.

سر گاندی من خودمو میدیدم. بهمن پارسال. که هـ  دماغشو عمل کرده بود. من رفته بودم همراهش باشم. تو لابی انقد از استرس مچاله و منقبض رو مبلا نشسته بودم زانوهام تا یه هفته صاف نمیشد. هـ  رو که آورده بودن . من رفته بودم جلو در. دماغم پر از بوی مواد ضد عفونی کننده بود. م ، داداش هـ ، اومده بود. با ناهار.من ولی گلوم قفل بود. اصن دلم میخاس جف پا برم تو دهن م که نشسته بود زرشک پلو با مرغ می خورد. با اون بوی ادکلنش .با بوی کاپشن چرمش. با اون آهنگای رو اعصابش. من دلم میخاس جیغ بزنم. م گفته بود بریم یه دوری بزنیم. رفته بودیم. میرداماد و گاندی رو بالا پایین زده بودیم. من حالم داشت از بوی تند و گرم ادکلن م بهم میخورد .از بوی زرشک پلو. از حال خودم. م داش حرف میزد. از ساعت مچی دو ملیونی ! من داشتم خودمو میخوردم. هی مور مورم میشو فقراتم تیر میکشید و میلرزید. معدم به هم میپیچید. من اشک داشتم. داد داشتم.

خودمو میدیدم که با فرناز داریم میریم سر گاندی. من داغون بودم. گلنازم هی زنگ پشت زنگ که بیاین من رسیدم نمیتونم پارک کنم اینجا. که تو ماشین فرناز حرف زده بود گلناز حرف زده بود. من خودمو خورده بودم. من هی زور زده بودم گوشه ی لبامو تکون بدم که بخندم. جلو ساختمون که پیاده شده بودم. فرناز اینا که رفته بودم نشسته بودم اول اون کوچه ی باریک و بیس دیقه اشک ریخته بودم. بعدشم بیس دقه را رفته یودم تا عادی بشم. رفته بودم خونه و با سر رفته بودم تو حموم.

امروز دوباره تو گاندی بودم . بی هیچ حسی ولی. من تو ماشین نشسته بودم . فرناز پیاده شده بود تا بره از الف سی دی رو بگیره. من از تو آینه دیده بودم که الف هی توی ماشینو نگا میکنه. ب روم نیاورده بودم.حتا شنیده بودم که از فرناز پرسیده بود میشناسمش؟ من فکرم جای دیگه بود. پیش کس دیگه. موبایلم تو دستم که نکنه اس بزنه نبینم! نگرانش بودم.

چرت نوشتم. میدونم. اما حسم بود. خیلی وخته ک وختی میسرای تکراری رو میرم خودمو به ندیدن میزنم. حس خوبی بهم نمیدن.

 

   + نازنین ; ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٢
comment تو بِبار()

دوشنبه نوشت

نازنین هستم و با یه دوشنبه دیگه در خدمتتونم !

این دوشنبه با اون دوشنبه خیلی فرق می کنه چون اولن : من صب زود بیدار شدم! ساعت 8! دومن : فعلن در تعطیلات میان ترم کلاس زبان به سر میبرم و بســـــــــــــــــــیـــــــــــــــــار شادم ! همین قد که نوشتم ! سومن : امروز دوتا نقاشی کشیدم ! با گواش و آبرنگ و مداد رنگی و خیلیم قشنگ شدن . حیف که بلد نیستم آپلود کنم وگرنه میذاشتم ببینین. حالا اگه خیلی دوس دارین ببینین بهم یاد بدین آپلود کنم براتون! چهارمن : امروز صب رفتم رو ترازو ودیدم که هوررررررررررررراااااااااااااااااااااااااااااا! شدم 52! ینی چار ماه بود روی 54 مونده بودم! بعد کلی شاد شدم دیگه!ایشالا تا چن وخ دیگه به 48 میرسم و شادیم افزون خواهی شد!!!!!

دیگشم اینکه امروز که مشغول نقاشی کشیدن بودم اصلن گذر زمانو حس نکردم. ینی وختی صدای اذون از بیرون اومد ( سر کوچه ما یه مسجده) کف کرده بودم که واقعن ینی ظهر شد به این زودی ؟ آخرین باری که به این صورت سورپرایز شده بودم دو سال پیش بود که داشتم رو پروژه تصویر سازیم کار میکردم و وختی سرمو آوردم بالا دیدم صب شده ! ینی از ساعت ده شب تا 7 صب نفهمیدم چه جوری گذشت !

بعدشم اینکه فاینال کلاس زبانمو به نظر خودم خوب نوشتم ولی هنوز نمیدونم پاس شدم یا نه. دیروز قرار بود آزاده نگا کنه بهم بگه که نرفت. حالا ایشالا امروز خبرش میرسه ! امیدوارم که پاس شده باشم . چون لیسینیگمون خیلی خیـــــــــــلـــــــــــی  چرت بود و رایتینگمم خوب نوشتم . ایشالا که تیچر نمره کلاسیمم خوب داده باشه. دوتا کوییزامو که نمره کامل گرفته بودم. چمی دونم والا...

این چن وخته که هوا سرد شده سگ زیاد شده دم خونمون. کلن زمستونا نصفه شبا و صبای زود پشت خونمون که یه کوچه باریک و خلوته میشه محل رفت و آمد سگا و گاهی روباه . چن بارم خرگوش کوهی اومده بود. من خیلی دوس دارم براشون غذا ببرم اما مامانم اینا میگن نبر . عادت میکنن دیگه دائم میان . آخه گنا دارن . معلومه از گشنگیه که از وسط کوه میان اینجا. بعدن اون روز صب زود که من منتظر تاکسی بودم سر خیابون یهو سه تا سگه خیلی بزرگ کرم رنگ از پارک اومدن بیرون و یه دختره که اونم منتطر تاکسی بود چنان جیغ بلندی کشید که من سه متر پریدم هوا ! حالا سگا 10 متر با ما فاصله داشتنا! بعدش یکی از سگا اومد اون ور خیابون روبرومون نشست. انقد ناز و مظلوم بود دلم میخاس برم بغلش کنم ! اون دختره هم هی میگف یا امام زمان ! الان میاد گازمون میگیره ! انگار مثلن بیکاره سگه ! تاکسی که اومد ما سوار شدیم اونم رفت. یه بارم داشتم از کلاس زبان برمیگشتم و تو اون کوچه پشتیه بودم و اصن حواسم نبود داشتم اس ام اس میزدم به وسطای راه که رسیدم و اس ام اسو سند کردم سرمو که بالا گرفتم دیدم دوتا سگه خیلی بزرگ و لاغر سیاه سر کوچه وایسادن. یه آن جاخوردم و خواستم بر گردم. اما گفتم نه ! اگه بدوام یا برگردم ممکنه اینا بیان دنبالم بعد همین جوری به راهم ادامه دادم و نزدیکشون که رسیدم خودشون بدیو بدیو رفتن طرف خیابون اصلی. ولی اون روز واقعن ترسیدم . چون سگاش خیلی بزرگ بودن ینی اگه رو پاش بلند میشد از من بلندتر میشد. بعدم در نگاه اول شکل این سگای نژاد دوبرمن بودن که اند وحشی و پاچه بگیرن !!! حالا کلن من دلم سگ میخاد!

ارشدم که ثبت نام نکردم چون دیدم نمی تونم الان بخونم واسش. ایشالا سال دیگه!

ی وبلاگی بود چن وخ پیشا میخوندمش قبل از اینکه فیل بشه. اسم پسره سهیل بود. خیلی باحال مینوشت. تو یکی از پستاش ی سری جمله نوشته بود یدونش خیلی تک بود ارزش داره که به عنوان یه پست جدا بذارمش اما من همین جا براتون میذارمش که بخونین حالشو ببرین !

مذهب مردم را متقاعد کرده که: مردی نامرئی در آسمانها زندگی میکند که تمام رفتارهای تو را زیر نظر دارد، لحظه به لحظه ی آن را. و این مرد نامرئی لیستی دارد از تمام کارهایی که تو نباید آنها را انجام دهی، و اگر یکی از این کارها را انجام دهی او تو را به جایی میفرستد که پر از آتش و دود و سوختن و شکنجه شدن و ناراحتی است که باید تا ابد در آنجا زندگی کنی، رنج بکشی، بسوزی و فریاد و ناله کنی. ولی او تو را دوست دارد!!!

 

   + نازنین ; ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٢
comment تو بِبار()