DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> در گلوی من ابر کوچکیست...


چرا سیب ؟ چرا سیب سبز؟

پیرزن هشتادو چند سالش بود. زال بود با چشمان خاکستری. من نوه اش نبودم. دوستم داشت ولی. میگفتند جوان که بوده سیگار میکشیده ، سیگار برگ داشته توی جعبه ی فلزی . خودش یک بار گف از آن مادر ق... ها بودم! حواسش جمع بود و مهمان نواز بود و دلسوز و دست و دل باز. سهم لواشک ترش من هرسال محفوظ بود پیشش. اسکناس درشت عیدی لای قرآن هم. و آن نان نخودچی های نرم و شیرین. پیرزن زال بود و یک چشمش نمیدید و غذایش اندازه یک گنجشک. غصه میخورد. غصه آن نوه اش که چرا زنش را طلاق داده و تمام دارایی اش را ب حساب مهریه به دخترک داده و حالا توی سی و چند سالگی باید از صفر شروع کند. غصه ی پسر بزرگش را که بقیه خواهر و برادرها بایکوتش کرده اند. غصه ی آن یکی نوه ی زیبای جوان دوست داشتنیش را که شب قبل از عروسیش ماجرایی پیش آمد و عروسی بهم خورد. غصه ی آن ته تغاری دختر بزرگش را که سی سالش شده و به همه خاستگارانش نه میگوید و انگار نمی ترسد که تنها بماند. غصه میخورد. حتا غصه میخورد که بعد از مردنش دختر بزرگش که این همه سال با هم زندگی کرده اند تنها میشود... پیرزن توی دلش غصه زیاد داشت و حالا سه روز بعد از مردنش آمده به خواب بچه هایش و شاد است و سرحال و اصلن فکر کنم دوتا چشمش میبیند و دیگر غصه هایش تمام شده اند.

امروز رفتم یونی. دفاعیه بود. کارای تندیس عالی شده بود. عالی. سمانه ام یه سری پوستر تبلیغاتی کار کرده بود که محشر بود. کلاژ سه بعدی با مواد غذایی. خیلی عالی بود کارش. کارای تندیسم که بیلبورد تبلیغ مواد غذایی بود و خیلی ایده هاش عالی و فانتزی و باحال بود. نوزده شدن دوتاشون. کارای چرتم داشتیم. مثلن کاره فریده واقعن در حد کارای ترم دو یا سه بود. خیلی ضعیف بود. اونوخ مسودی که خودش استاد راهنماش بود ب جای دفاع برگش گف آره کارات خوب نیس خیلی ! جای کار داره! خب نابغه پس چرا بهش وخته دفا دادی؟ خلن همه به خدا. بعدشم اینکه سالن آمفی تائتر خیلی سرد بود و از اول تا آخر منو آزیتا چسبیده بودیم به شوفاژ. ولی در کل خوب بود خیلی بدردم خورد. چون دیدم حتا تو جلسه ی دفا هم ممکنه استاد مهم ترین درگیریش این باشه که چرا کادرتو افقی انتخاب کردی؟؟؟ ینی مثلن به نظر استاد میشه بیلبورد و عرشه ی تبلیغاتی رو عمودی طراحی کرد و خیلیم خوب خواهد شد! کلن استادای ما خیلی خلن. یه بار من بسته بندی طراحی کرده بودم واسه آب میوه بعد یکیش آب سیب بود. سیبه هم سبز بود. اونوخ همین مسودی در انتقاد به کار من برگشت گفت خب! حالا چرا سیب؟ چرا سیبه سبز! ینی من هنوز که هنوزه نمی دونم داش شوخی میکرد یا جدی میگف.

بعدشم رفتیم تو سایت و مث که امروز روز ثبت نام ورودی جدیدا بودو همشونم با باباشون اومده بودن. چه باباهای خوبی واقعن . یکمم رفتم پیش خانوم موذن جونم و خانوم موسوی و با هم حرف زدیم. بعدشم آزی گف بیا بریم آسمان ونک حراج زده و چیزاش خوبه. مام رفتیم و یه سری مغازه ها واقعن جنساشون خوب بود. یه سری مانتو های بافت و پالتو اینا بود که مانتوها 18 و 24 و پالتو ها از 30 تا 50  بود. منم که از خونه خالم اینا رفته بودم یونی و پول نبود باهام. آزیتای خنگم کیف پولشو جا گذاشته بود. حالا شاید فردا بریم بخریم.

بعدشم دیگه ساعت 5 بود ک رسیدم خونه و یکم ناهار خوردم و رفتم حموم و منیر زنگ زد و غرغر کرد درباره دفاعیه ها و گف مثکه قراره این دختر جدیده که من نمیدونم چ جوری هیئت علمی شده دیگه تو همه ی دفاها باشه. خداییش خیلی چرت میگه. امروز به همه گف کارت خیلی چیز خاصی نیس! ما دیدیم از اینا. مسخره

از زمستون متنفرم. وختی میخای بری بیرون باید صدتا لباس بپوشی وختیم بر میگردی باید یه عالمه لباسو در بیاری از تنت و جم کنی. الان من حال نداشتم لباسامو جم کنم هر جا یه چی افتاده. بدرک

هی میخام به لیلا اس بزنم نمیشه. رساله ی مینا رو گرفتم بخونم ببینم باید چی بنویسم واسه اینا! میترام که باباش به لقالله پیوست حالاحالاها فک نکنم بیاد یونی. این دو هفته ام که من نرفتم دانشگا تهران. مهم نیس میرم حالا تز دکترا نیس که بابا! ی پایان نامه زیقیه دیگه!

 پ.ن: رهام جان حاجی بی زحمت یه سر برو تنظیمات عمومی وبلاگت اون کد امنیتی رو غیر فعال کن من نمیتونم نظر بذارم برات. ثبت نمیشه!

 

   + نازنین ; ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٢٩
comment تو بِبار()

دوبرمن و محققان عزیز

وای امروز از اون روزایی بود که منو تبدیل میکنه به یه قلاده دوبرمن! ینی انقد حرصم میگیره دقیقن روزایی که من شبش با بدبختی خوابم برده و دقیقن هر یک ساعت از خاب بیدار شدمو کلی با خودم صبت کردم تا دوباره خابم برده ، صبا از هفت صب تلفن خونه زنگ میخوره. بعد هیشکسم خونه نیس! ینی امروز از ساعت هفت صب تا یازده که من خیر سرم کپه مو گذاشته بودم 23نفر زنگ زدن! کنسولگری فرانسه ام والا فک نکنم این حجمه تماسو تجربه کرده باشه تا حالا.

بعدش اینکه الان بلخره اصرار های من به سایت یونی ب نتیجه رسید و صفه آموزشم وا شد و نمره هامو چک کردم. یاه یاه یاه! یونیمون این ترم کلی کلاس گذاشت برامون که اگه تا فلان تاریخ شهریه تسویه نکنین صفه انتخاب واحدتون باز نمیشه بعدش شب انتخاب واحد یه طومار نوشته بود که فقط هفتادو دو ساعت وخ دارین شهریه تونو به صورت آن لاین واریز کنین. بعد چن روز بعدش زده بود اگه ندادین دیگه ندین! واحدا به صورت خودکار حذف میشن! بعدش امروز رفتم دیدم که نوشته به برکت انقلابو دهه ی زجرو امام اومد شاه رفتو استقلال آزادی جمهوری اسلامی ! مهلت پرداخت شهریه ها تمدید شده! تا بیستو دوم بهمن وخ دارین شهریه بدین. فک کنم یه کم دیگه به خاطر ولنتاین و نزدیک شدن عیدو اینا آف بخوره شهریه ها !!! خلاصه اینکه آقا نیفتادیم هیچ واحدی رو.

فردا فک نکنم برم دانشگا تهران چونکه همچنان هوا خیلی سرده و برف میاد. حالا شاید شاید شاید امروز برم از ف اون چیزایی رو که واقعن لازم دارمو بگیرم. شایدا!

دلم چایی میخاد و نداریم . ینی باید برم دم کنم! وای اون روز تو یه وبلاگه درباره مضرات چایی نوشته بود یه چیزایی نوشته بود انگار چایی رادیومی اورانیومی چیزیه! اون چیزایی که اون گفته بود اگه درس باشه پس من خیلی معجزس که زنده ام! اینجوری باشه خب آدم با چایی خودکشی کنه دیگه! اینقد بدونین که به نظر محققان منشا تمام بدبختی ها و بیماری ها چاییه! ینی در رده بندی عوامل سرطان زا چایی بالاتر از دود و هوای آلوده و اصن حتا وراژت و ژن و ایناس! حالا اینو چرت گفتما! ولی مقالِ هِ ی چی تو این مایه ها گفته بود.

آقا خلق الله سرچ میکنن پاسپارتو/پاسپارتو پنجره ای/ پاسپارتو فارسی بر ! میرسن به وبلاگ من! بعد من هی میخام یه بار یه پستی بذارم توش توضیح بدم اینارو هی نمیشه! کلن ولی از همین تریبون اعلام میکنم دوستان حتا اگه استاد بهتون گفته فارسی بر پاسپارتو کنین شما پنجره ای پاسپارتو کنین. چون استاد شبه ژوژمان خابه تو باید بشینی بیس ساعت مقواهاتو بچسبونی به هم برش 45 درجه بزنی! پنجره ای هم راحت تره هم شیک تر. فارسی بر مد نیس دیگه الان!

اگه پایان نامه مو نوزده بشم معدل کلم میشه هیژدهو چلو هف. باید یه پرسو جو کنم ببینم این عدد شگون داره یا نه .

پ.ن : الان اس دادم ب ر سه شنبه رو کنسل کردم. :- )

 

   + نازنین ; ۳:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/۱٧
comment تو بِبار()

من کلن با هیچ کس هیچ صنمی ندارم!

دیشب نشسته بودم پای لب تاب فولدرای یونی و عکسامو زیرو رو میکردم و هی میخاستم یه سری از فیلمامو پاک کنم که یکم خالی شه درایوام و بعد هی دلم نمیومد! که یهو بهم الهام شد شخصیتای داستان پایان نامم  باید چه شکلی باشن! بعدش هنوز نکشیدمشونا اما هی خوشال میشم یادم میاد که میخام چی بکشم!

خب به سلامتی امروز خودمو وزن کردم دیدم تقریبن شدم 51 ! ینی تمام زحماتم به هدر رف. ولی به جون خودم تا عید من 47 کیلو میشم! این ____ اینم | ! بله! همش 3 کیلوئه! سه هفته ای کارشو میسازم!

وای باز طبقه بالا دارن برا مسابقات اسب دوانی تمرین میکنن. به قصد مدال طلا هم گویا! چی آخه آدم باید بگه به اینا؟ بعدِ 5 سال اخطار کتبی و شفاهی  و دادن ستاره و جایزه به همسایه ای که آب آشغالشو نمیریزه تو را پله ها ! تازه اینا رفتن کیسه زباله خریدن ! اونوخ همشونم دکتر و مهندسن زرتو زرت براشون ماهنامه و بسته سفارشی و نامه ی آقای دکتر/مهندس تورو خدا بیا همایش ما رو روح علمی ببخش میاد!

خیلی شیک برا یه جایی ایمیل درخواست همکاری فرستادم! ینی الان  من اند اعتماد به نفسم . امروز میخاستم برم پیش ف ولی برف میومد منم خابیدم دوباره.

دیروز زنگ زدم یه جایی از این شرکتایی که صد ساعت قبل از اینکه وصلت کنن به اپراتور برات روضه میخونن در مورد خوبیای کمپانیشون! بعدش که وصل شد یه آقای متشخصی بود و خودشو معرفی کردو گف چه خدمتی میتونه به من بکنه! منم گفتم آقاجان اینجوری شده و اینا! لطف میکنین برا من چک کنین ببینین واقعن مشکل از منه یا نه! بعد گف نه دیگه اگه اینجوری که شما میگین باشه مشکل از ماس. منم گفتم آخه شاید من توهم زده باشم!!! بعدش این مرده یه صدایی شبیه هر هر و اینا از خودش درآورد و یه چن دقه بعدش گف من نرم افزارم فعلن نمیتونه اینو بررسی کنه حالا شما یه نیم ساعت دیگه زنگ بزنین من ببینم بلخره شما توهم زدی یا ما ! هار هار هم بعدش خندید. مسخره! حالا من ی چی از دهنم پرید تو باید فک کنی من صنمی دارم باهات؟ بعدش دیگه منم زنگ نزدم که کلن تو توهم خودش بمونه.

   + نازنین ; ۳:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/۱٦
comment تو بِبار()

نات تو بی لیزی انی مور

دیشب فک کنم ساعت چار بود که خابیدم و شیش بیدار شدم و یه ده دقه مدیتیشن کردم که باید چیکار کنم الان خب؟ بعد رفتم صورتمو شستم و دیدم بابام میخاد چایی دم کنه و پرسید که منم میخورم یا نه منم گفتم اگه تا ده دقه دیگه حاضر شه آره میخورم. ی تیکه تست آفتاب گردون برداشتم و اومدم تو اتاقم و حاضر شدم. موهامم سفت با کش بالا بستم و خب هنوز سرم درد میکنه! اول از همه معرفی نامه های یونی رو ورداشتم بعدش کارت ملیو پولو اینا. تن تن لباس پوشیدم و سویی شرت ورداشتم که اگه ! سرد بود بپوشم. و خب میدونی سر کوچمون که رسیدم برف شرو شد! میخاستم خیلی شیک برگردم خونه و کلن کنسل کنم رفتنمونو اما گفتم بیخیال میخام برم انقلاب ایشالا اونجا هوا خوبه ! نُه اینا شایدم ده بود که با ر رسیدیم جلو فرهنگستان و رفتیم دیدیم که بله ! اینا دیدن بچه ها هی میان اینجا واسه سرچ منابعو اینا شاخ شدن میگن باید عضو شین واسه استفاده از امکانات! کلیم مدارک میخاستن دختره میگه پرینت انتخاب واحدتو بیار که من ببینم پایان نامه داری این ترم ! ینی مثلن به ما میومد که هلاک خوندن مقاله های دری وری تجزیه تحلیل آثاری که خودشون دری ورین باشیم برا پر کردن اوقات فراغتمون ! اونم ساعت دهِ صب! نمیدونم واقعن چ فکری کرده بود با خودش که برگش گف اصن دانشکده هنر دانشگاتون کتابخونه داره ؟؟؟ گفتم آره بابا داریم ! گف پس بیا این بروشورا رو ببر بگو بزنن رو بردتون بچه هاتون با مدارک بیان اینجا که چیز نشن مث شما ! ما چیز شده بودیم!!!

بعد رفتیم مترو و بعدش دانشگا تهران. اول رفتیم در پنجا تومنی! که مرده گف نمیشه که خانوم از اینجا بری تو! برو در شونزه آذر! رفتیم اونجا و حراستشون میگه اون ساختمون بلنده رو میبینی؟ اون که آنتن بلند داره ! اون اون اوناهاش! اونه کتابخونه مرکزی! به قول ر انگار مثلن ساختمونه داش در میرفت این انقد گف اوناهاش اوناهاش! خلاصه رفتیم اون در و باز حراستش گف نمیشه برین کتابخونه مرکزی فقط به ارشدا سرویس میده! بعدش داشتیم میومدیم میگه حالا برو در پایینی در مهمانه! شـــــــــــــــــــاید راتون دادن! رفتیم در مهمان آقائه هی میگه کارت ملی داری ؟ کارت دانشجویی داری؟ گواهی نامه داری؟ شناسنامه داری؟ همه مدارک اثبات هویت منو میخاس بگیره که من یه دقه برم کتابخونشونو ببینم فقط! خلاصه کارت ملی مو دادم بهش و یه چیزی شکل ژتون! داد بهم و مام کلی را رفتیم تا رسیدیم به کتابخونه  دوباره اونجا مرده میگه معرفی نامتو بده کارت شناسایی بده! چه خبره واقعن فک کردن؟ همینه که ما پیشرفت نمی کنیم دیگه! واسه یه سرچ منابع کارشناسی فقط باید انقد بدبختی بکشی! آخرشم اون خانومی که قرار بود معرفی نامه هامونو امضا کنه گف فقط دوبار میتونین بیاین تا آخر تابستون اینجا ! الان یه ساعت تا دوازده و بعدشم دوساعت تا سه وخ دارین به نظر من برین یه روز دیگه بیاین که به یه کاری برسین حداقل. دیگه مام گفتیم باشه و برگشتیم. حالا از اونموقع دارم حساب میکنم که من هفته دیگه کی را بیفتم که هشتو نیم اونجا باشم؟ از خونه ما تا نزدیک ترین ایسگاهه مترو در بهترین حالت 40 دقه راهه! :- (

بعدش ر امروز برام یه شالگردن خیلی خوشگل خیلی خوشگل خیلی خوشگل ! بافته بود و آورده بود که من هنوزم نمیدونم باید چ جوری تشکر کنم به خاطرش. ینی احساس میکنم به قد تموم دونه هایی که بافته ام اگه تشکر کنم کافی نیس. خیلی الان خوشالم. مرسی دوس جونم .

اومدم خونه و اول یکم با این آزی لامصب چت کردم و کلی دری وری گفتیم بهم. اونم حسابی ناامید شده از زندگی!:- ( بش گفتم از سوده خبر داری؟ گف یه چن بار زنگ زدم جواب نداد بعدش اس داده که من خوبم سرم شلوغه خودم باهاتون تماس میگرمو اینا. سوده کمتر از چهل روز پیش باباش فوت کرد. سرطان داش. بعدش من نمیدونم چرا این مدلی شده. ما کلی بهش زنگ زدیم برای مراسم هفتم و اینا جوابمونو نداد اونوخ فرداش اس داده ب آزی که مراسممون دیروز بوده و من نمیخاستم تو زحمت بندازمتون. کلن این روانشناسا یه چیزیشون میشه ! (نو آفنس نگار جان" آ مثله کلمه" البته !) البته سوده روانشناس خالص نیس. ینی ارشد داره روانشناسی شخصیت میخونه ولی کارشناسی فیزیک خونده . به خاطر همون فیزیکم اصن فک کنم تعطیل شده! همشم به من میگه تو خیلی استعداد داری تو خیلی الی تو خیلی بلی ولی بیا گروه درمانی و اینا ! من آخر نفهمیدم چمه!

غروبی شکیبا بهم اس داد! ینی اس داد که تو نازنینی؟ منم اس دادم که آره من نازنینم تو شکیبایی ؟ من شمارشو داشتم. بعد دیگه کلی ابراز مسرت و خوشبختی کرد که منو پیدا کرده دوباره و باید یه قراری بذاریم ببینیم همو و این صبتا. با شکیبا تو پیش دانشگاهی دوس شدم. میز اول میشستیم باهم همشم میخابیدیم دوتامون. دختر خوبی بود . حداقل بین اون دخترای مزخرف یکم شبیه من بود. چقد با هم تو را پله ی پشت بوم اون مدرسه ی مث زندون نشستیم و های بای خوردیم و حرف زدیم. چقد سر کلاس تو کتابمون برا هم نوشتیم که اه این زنیکه چرا خفه نمیشه ؟ چن صد بار من براش ریاضی توضیح دادمو ساده کردن کسر و فیزیک نور و اینا و چن صد بار وسط توضیحای من برگش گف تو اگه مژه هات مشکی بود خیلی چشمات قشنگتر میشدا!!! وای تو اردوی عید یه خروار بیسکوییت شکلاتی و شکلاتو کافی میکس با خودش آورده بود کلن مشغول خوردن بود چقد به من میخندید که میگفتم باباجان من تا خواص گچو کامل نخونم و یاد نگیرم چایی تلخم نمیخورم نکن اون بیسکوییتو تو چش من! انی وی ! رتبش شد 42 شایدم 14 نمیدونم یادم نیس ولی عکاسی دانشگا هنر قبول شد. نمیدونم کارشناسی ارشد میخونه الان یا نه. چون متمرکز بوده الان فک کنم یه ساله درسش تموم شده. یادم رف بپرسم ازش! الان یهویی به نظرم اومد چقد شکیبا شبیه آزیتاس! آره ها! خیلی !

حوصله ندارم حتا یه اتود ساده برا شخصیت داستانم بزنم. شکلات تلخمم تموم شد بسکه نشستم مث اسب جوییدمشون هی !خدایا چرا من انقد تنبل شدم آخه؟ هیچ تصویری از داستانم ندارم اصلن! هرجام ک میرم برا کار میگن پایان نامتو کی میدی؟ بابا تو چیکار داری به پایان نامه من ؟ میدم دیگه! اه! چاییم که نداریم دیگه. برفم که داره میاد و بیرون خیلی سرده. بیچاره سگو گربه های خیابونی یخ میزنن امشب. تو کوچه ما همیشه تو زمستون چارپنشتا گربه یخ زده پیدا میشه !:- (

وای من قول میدم دیگه فردا انقد نشینم پای لب تاب و یکم اتود بزنم برا پایان نامم و یکم لغت بخونم از 504 و دراز نشست برم و آب بخورم به جای چایی و اتاقمو تمیز کنم و ناخونامو مرتب کنم و دختر خوبی باشم و به این زندگی جغد گونه پایان بدم! خب میدونی ! قول نمیدم! اما تلاشمو میکنم!

   + نازنین ; ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/۱٢
comment تو بِبار()

من اونقدر شکستم حس میکنم که هیچ ارتفاعی خطرناک نیست

نوشته بودم . بعد از رفتنش زیاد نوشته بودم... از غصه . از ترس . از درد. از تنهایی. نوشته بودم . از بغض از دلتنگی از له شدن. نوشته بودم. زیاد نوشته بودم. زیاد تر بهش فکر کرده بودم . باهاش زندگی کرده بودم اصن.

یه روزی یه جایی از زندگیم فهمیدم که تنهام. خیلی تنها . که بعدش بیشتر فهمیدم. که هربار خالی تر شدم . یه روزی یه جایی از زندگیم با خودم فک کردم که یه چیزی این وسط دروغه! یا این روزا و حال من یا اون روزا و حال من !

حالا کم مینویسم. کمتر فکر میکنم. حالا فقط زندگی می کنم. با چشمای بسته. این زندگی چیزی نیس که به نگا کردن به دیدن احتیاجی داشته باشه .

میدونی یه روزایی مینوشتم از همه چی از دردام از غصه هام از ترسام از آرزوهام. یه روزایی خیلی آرزو داشتم. نه از اون آرزوهای خفنا. آرزوهای دم دستی. یه چیزایی که خب راستش خیلی دوس داشتم بهشون برسم. حالا خوبه آرزوهام انقد ساده بودن و به فنا رفتن! البته دیگه الان مهم نیس. الان دیگه هیچ آرزویی ندارم. هیچی. فکرم نکن که بخاطرش ناراحتم. نیستم. نمی دونم این واژه ی "غبطه" معنی دقیقش چیه ولی فک میکنم یکم حال این روزای منه. گاهی خیلی به حال بعضیا غبطه میخورم. و خب میدونم که هیچ وخ هیچی ینی هیچ زندگیی پرفکت و بدون مشکل نیس ولی خب بازم خیلی وختا دلم به حال خودم میسوزه. ینی مثلن وختی به این فک میکنم که ...  بیخیال.

میدونی دوس دارم با یکی حرف بزنم با یکی که هـ نباشه م نباشه با یکی که غریبه باشه . که منو نشناسه. که نخاد امیدوارم کنه. که نخاد از جوونیم بگه از روزایی که مونده. من خب خیلی حرصم میگیره از اینکه فک میکنن آدم چون جوونه چون هنوز به وسط دهه دوم زندگیشم نرسیده باید خیلی شاد و امیدوارو دو نقطه دی باشه.

 چن وخ پیش طی یک سری افکار خود امیدوار کننده ی تو خوبی بابا و اینا به این نتیجه ی مسخره رسیدم که خب یک وختی ی کسی رو پیدا میکنی که فک میکنی نیمه ی گم شدته و فال این لاو و اینا بعدش خب اون نیمه هه میره با یکی دیگه چفت میشه و تو نصفه میمونی. وخب میدونی بدرک! به این فک کن که حداقل نصفت یه جای دیگه خوشبخته و شاده . دنیا به کامشه و اینا!

 من و هـ خیلی با هم حرف میزنیم. ینی فک کنم هـ تنها کسیه که خیلی چیزا رو درباره من میدونه. الان یه مدتی هس که دلم میخاد یه چیزایی رو بهش بگم ولی نمی تونم ینی با خودم فک میکنم که حالا اصن بگم ! چ فرقی تو اصل ماجرا میکنه؟ هـ ی بیچاره چه کاری از دسش برمیاد؟ اصن از دسته کی کاری برمیاد؟ ینی درواقع مشکل اصلی اینه که من نمیدونم باید کاری کرد یا نه. میدونی احساس میکنم یه چیزایی توی من هس که باید بریزمشون بیرون ولی من اصن دلم نمیخاد برم طرفشون. جراتشو ندارم.

 یه روزی با خودم تصمیم گرفتم که دیگه هیچ وخ واسه هیچی و هیچکس دلتنگ نشم. دلتنگی برا من مث دو سرعت با مانع! میمونه. نفسمو میبُره. حقیقتش پیر تر از اینیم که بخام بُدُ  َم. و خب جزو افتخاراتم یه مدال طلای سریعترین دونده یی که به خط پایان نرسید هم دارم. بسه دیگه . بقیش باشه برا دیگران.

تختم کنار پنجرس. ینی اگه پرده رو بکشم آسمون خوب ملومه. ولی یه سالی میشه که من نه صبا به هوای آفتاب نه شبا به خاطر ماه پرده رو کنار نزدم. قبلنا، اون وختا که خیلیتا آرزو داشتم یادمه شبا میشستم به آسمون نگا میکردم و آرزوهامو مرور میکردم. الان بیشتر به پهلوی راستم میخابم که اصن نبینم آسمونو. مهم نیستا. ببینمم حرفی برای گفتن ندارم!

میدونی ! ی دوستی دارم قط نخاس از گردن. یه وختایی میگه حس میکنم میخام دچاراوتونومیک دیس رفلکسی بشم. بعدش این اتونومیک دیس رفلکسی چیز خیلی بدیه. یه جورایی داغون میکنه نخاعی ها رو. ولی گویا یه علائمی داره که میشه قبلش فهمید داره میاد و میشه یکم کنترلش کرد. الان من حس میکنم دارم دچار اتونومیک دیس رفلکسی روحی میشم  و خب خیلی امیدوارم که توهم زده باشم و همش بخاطر این آهنگ راهروی لهراسبی باشه. میدونی اصن شاید به خاطر همینه که من امروز از ساعت چاهار نشستم پای لب تابو هی چایی خوردمو فیلم دیدمو با خودم حرف زدمو خودمو روانشناسی کردم و هی اشکامو پاک کردم و نفس عمیق کشیدمو و با خودم فک کردم نه این آهنگ ماله حال من نیس. من قرار نیس دلتنگ کسی یا چیزی بشم و در حال حاضر هم نیستم. اگر هم چیزی بوده مال قبلن بوده. و آدم باید گذشته اش را بپذیرد ولی لازم نیست که هر لحظه مرورش کند و عذاب بکشد. وخب تمام این حرفها را صد بار با خودم تکرار کردم از همون ساعت چاهار ولی هنوز "راهرو" دارد توی گوشم میخاند و من هنوز اشک دارم و هنوز یک گوله ی گنده ی سفت ته گلویم هست و هنوز صدتا اس ام اس هست که برای هـ نوشتم و درفتشان کردم . و با این وجود این سیست آن هستم که من عمرن قرار نیست دلتنگ کسی بشم. دیگه هیچ وخ. هیچ وخ. حتا اگه لهراسبی (ارواحنا فدا)  صد ساعت بخاند:

یه جوری دلم تنگ میشه برات محاله بتونی تصور کنی / گمونم نمی تونی حتا خودت جای خالیتو تو دلم پر کنی...

 

   + نازنین ; ۱:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/۱۱
comment تو بِبار()

زحمت نمیکشیم!

خب الان تازه یه رب میشه که از دم خونه دوستم اومدم . رفته بودم ازش کتابو فیلم بگیرم . بعدش یه اتفاق خیلی چندشی افتاد تو همکف ساختمونشون که بودم. میدونی این کتونی که من دارم از این مدلای مسخرس که روی سنگ یا سرامیک که کشیده میشه جیغ میزنه. بخصوص اگه خیس باشه تهش. بعدش من از در که رفتم تو یهو یه صدایی شکل له شدن  یه چیز سفت و جیغ کتونیم اومد. منم اهمیت ندادم بعدش که جلو آسانسور وایسادم و برگشتم پشتمو نگا کردم  ببینم چی بود راستی دیدم او مای گاد! یه سوسک گنده ! گنده ها! افتاده اونجا. وای فک کن اون صدائه صدای ترکیدن این چندش بود ینی! داشتم بالا میاوردم گلاب به روت.هوع! الان داشتم با خودم فک میکردم لابد اون صدای شبه جیغم صدای سوسکه بوده! ایییییییییییییییییی! خوب شد ندیدمش وگرنه ی جیغ حسابی زده بودم . آخه وسط زمستون من نمیدونم سوسک کجا بود. بعد بیچاره لابد اومده بوده فرار کنه از زیر پای من که متاسفانه ترکید! اه! حالم بهم خورد. بخیال

امروز ینی دیشب انتشارات محترم اس زدن که میلتو چک کن. منم رفتم دیدم زده حداکثر مبلغی که ما میدیم 5000 تومنه برای یه فریم لی اوت شده ی آ چاهار و تازه این مبلغم بعد از یک ماه میدیم و شما باید فایل اصلی رو به ما بدید و ما کارو با متخصص گرافیکمون چک کنیم ک اوکی باشه و کامل باشه و ... و اگر این شرایط برای شما مطلوب نیس برای ادامه کار زحمت نکشین و این زرتو پرتا منم اول یه بار تا پنج و بعد تا ده با انگشتام براش شمردمو چنتا جواب اساسی براش نوشتم ولی درفتشون کردم. بعد گفتم به درک اصلن. ونشستم برا خودم فیلم دیدمو بازی کردم و شام خوردمو خابیدم! اونوخ امروز صب بیدار شدم و براشون میل زدم که باشه مرسی که خبر دادین . من برای ادامه کار زحمت نمیکشم. روزتون بخیر. خیلیم راضیم از کاری ک کردم. بده متخصص گرافیکش براش اجرا کنه.

بعدش الانم منتظرم چایی دم بکشه برم یه لیوان گنده بریزم بخورم و مطمئنم که زبونم و حلقم خواهد سوخت چون از صب چایی نخوردم و خیلی الان وحشی شدم!!!

دیشب با مامانم کیک پختیم بعد من هی گفتم بیا همشو شکلاتی کنیم گف نه و نذاشت نصفشو شکلاتی کردم حالا یه تیکه ام از کیک شکلاتی نمونده . خوبه هیچ کس دوس نداش !

سه شنبه میخام با ر برم دنبال کارای رسالم . الانم رفتم این کتاب رو گرفتم ک یکم حس اتود زدن و اسکیس زدنم بیادو حالا ببینم میشه یا نه.

آقا من برم چایی بخورم. فلن

   + نازنین ; ٦:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٩
comment تو بِبار()

همچین دیزاینت کنم که شیش تا این دیزاین از بغلت در بیاد!

مثل اغلب جمعه های عمرم جمعه ی کاملن مزخرفی رو پشت سر گذاشتم. و بابت اینکه دل گیری غروبشو اصن نفهمیدم ینی اصن نفهمیدم کی غروب شد به خودم افتخار میکنم.

میدونی ! من آدم اهل فخر فروختنی نیستم. ینی خوشم نمیاد وختی پیش یه کسیم که برای اولین باره که میبینمش و قراره براش کار کنم فخر داشته هامو دونسته هامو بهش بفروشم. ولی بعضی آدما خودشون مید می سو کرانکی که من مجبور میشم عقب بودنشون از دنیای نرم افزارو به رخشون بکشم! زنیکه خنگ اصن نمی دونه کُـرِل چی هس برگشته به من میگه آخه ما تا حالا با کرل کار نکردیم نمی دونیم ! من اگه تو دوستام کسی به کرل آشنایی داش بهت میگفتم کارت چقد می ارزه! آخ ینی انقد دلم میخاس اون دهنشو یه نوازش محکم بکنم براش که اولن بفهمه چه جوری باید حرف بزنه و در ثانی دلم میخاس اطرافیان قشنگشو بنشونم پشت اون مانیتور فلت ال جیش و بهشون بگم پیلیز دو می ا فیور! و این نقشه ی پرینت اسکیرین شده از گوگل مپو عین خودش تو "این دیزاین" برام اجرا کنین! تو زندگیش فک کنم فقط اسم این دیزاینو شنیده و فک می کنه خیلی برنامه کار درستیه و همه چی ازش بر میاد. دیوانه هنوز فرق بین رستر و بیت مپ و وکتور رو نمیدونه برگشته میگه تو کرل کار به پیکسل میرسه زوم میکنی! هنوز نمی دونه هیچ کس یه کاری رو که قبلن با کیفیت متوسط چاپ شده  دوباره اسکن نمی کنه و دوباره ازش خروجی اُفسِت نمی گیره! حداقل بعد از اسکن میبره تو فتوشاپ یکم هیو سچوریشن و کالر بالانسو های لایت شدو شو دس کاری میکنه! بعدم چاپ دیجیتال میگیره که لا اقل پیکسلا کمتر گِل بشه ! هیچ طراح عاقلی ور نمی داره یه عکسو تو فتوشاپ دوربری کنه بعد ورداره بیاره تو کرل چار برابرش کنه باهاش جلد کتاب طراحی کنه! خب نابغه پیکسلات منفجر میشه اونوخ خروجی کارت فولو میشه ! یه کدوم از اینا رو نمیدونه بعد هی تو چش من نگا میکنه میگه حالا گرافیک داری میخونی بهت بگم اگه طراحی صفه و این دیزاین بلد نباشی هیجا کار پیدا نمیکنی! گرافیک ینی صفه آرایی! بعد منم اصن نمی خاستم تمام پاراگراف قبلی رو بهش بگم ولی از اونجایی که داش زیادی زر زر میکرد و فک میکرد منه بیس ساله ی تازه از دانشگا در اومده گوشام درازه و دم دارم ! مجبور شدم با یه تک سرفه و یه لبخند ام پی تیریه مسخره بهش بفهمونم که : او! ریلی؟ هو یو اور هرد وی هو سام تیپز بیفور پِرس؟ هو یو اور لیسن اصلن ؟؟؟؟ اونوخ نان استاپ تمام این نکاتو ریختم بیرون براش و تهشم اینو اضافه کردم که خانوم ح عزیز! اصن کورل به خاطر این تو دنیای گرافیک شناخته شدس که برنامه وکتوره و کاری که توش اجرا بشه چ روی کارت ویزیت چاپ بشه چ روی بدنه هواپیما به پیکسل نمیرسه. ینی میخاستم جرش بدم حقیقتن. حرصم میگیره فک میکنه خیلی بارشه و هی اون چشاشو که به زور خط چشم گربه ایه پهن درشتشون کرده رو خمار میکنه و منو میپاد که مثلن ازم سوتی بگیره. و خب میدونی الان یه کاری میخام باهاش بکنم که فک کنم باید مدتها تشت آب یخ رو استعمال خارجی و شاید داخلی بکنه! ورداشته سی و چاهار فریم کار برای من فرستاده که هر کدومش کلی ریزه کاری داره و من بهش کفتم که فقط کار خام و بدون لی اوت رو حدود شصت میگیرم انجام میدم اونوخ دیشب دیدم ایمیل زده که ما با 50 تا 60 تومن تقریبن مشکلی نداریم! به شرطی که کار کامل تحویل ما بشه! منم گفتم آره عزیزم رو چشم! منم ورداشتم براش میل زدم که من تلفنی هم گفتم 60 تومن برای کار خام. و در ضمن من اگر میخاستم این کارو فریمی حساب کنم و فریمی 7 تومن هم میگرفتم میشد 240 تومن! پس فک نکنم شص تومن زیاد باشه. اونوخ با پررویی تمام زنگ زده میگه حالا شما اجرا کن ما آخر کار به توافق میرسیم. ومنم اون لحظه زبونمو گربه خورده بود بهش چیزی نگفتم. اما امروز نشستم یک چاهارم کارشو اجرا کردم و بردم تو فتوشاپ عین این سایتای خز صد بار اسممو مهر کردم رو اقسا(؟) نقاط کار و خیلی شیک رزولشون رسوندم به 72 و یه سیو فور وب مدیوم براش گرفتم که قشنگ ببینه فتوشاپ چه امکانات خوبی داره برای قهوه ای کردن آدمایی که فک میکنن خیلی زرنگن! عمله ! والا

بعدشم فردا بهش میزنگم یه حال دیگه هم بهش میدم و میگم که اصن فریمی برات کار میکنم فریمی 7 تومن. ببینم چی میخاد بگه . هی میگه کارت چقد می ارزه ! دیـــِــر میس ح یو نو وات ؟ دیس ایز نات دِ وِی آی وُرک! آی میک دِ دیـــِل فِرست ، فیکسد دِ پرایس دِن ، اَت دی اِند یول گیو می د مانی اند آی ویل گیو یو د فاینال پروجکت بات نِوِر د اوریجینال فایل. یو نو ؟ ایتز نات سیف. اند اِ وِری ایمپورتنت تینگ اِ باوت می ایز دَت آی آلموست آلویز فاک د گایز هو میک می مد. دِن بی کرفول اِباوت انی تینگ یو وانا دو. پویزن بیچ! والا دهن آدمو وا میکنه ! این مامانمم هی میگه باهاشون مودب حرف بزن! یکی نیس بگه آخه مادر من ... بیخیال

بعدش امشب نشستم فیلم فرندز ویت بنفیت رو دیدم. من عاشق این دختره ام که توش بازی میکنه. اسمش یادم نیس ولی اگه عکسشو پیدا کردم میذارم. بعدش یه جاش یه یارو یه چیز باحالی گف که من همیشه باهاش موافق بودم :

Every body wants a short cut in life, my guid book is very simple:

U wana lose weight? Stop eating fatty!

U wana lmake money? Work u’r ass off lazy!

U wana be happy? Find some one u like, and never let him go, (or her)!

   + نازنین ; ۱:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/۸
comment تو بِبار()

خوشال! کارات مونده ها!

آدم خوبه خوشال نباشه مث من ! الان کمتر از ده ساعت وخ دارم که یه سایتو به سر انجام برسونم بعد عین خیالم نیس. ینی با چنان پشتکاری نشستم وبلاگای آشپزی و رژیمی رو میخونم که انگار الان یه ایل آدمه گشنه منتظرن من یه چی بپزم بزارم رو میز. بعدش اصن کلن یادم نیس سایت چ جوری میساختیم.

چ روز مسخره ای بود/هست امروز. هیچکار نکردم ساعت هف شد. یه عالمه چایی خوردم امروز و خب بلخره الان دهنمو سوزوندم! حالا فک کن یه هفتس افتادم رو لب تاب دارم بروشور و ست اداری طراحی میکنم و اصن کارای انتشاراتو نکردم اونوخ فردا میبرم کارارو میگن نمیخایم. ینی ضای میشم اساسی. چقدم که این دکتره که فردا باید برم پیشش بداخلاقه. مهم ترین دغدغشم دفه اول که منو دید این بود که چنتا برادر دارم؟

به انتشارات یه قیمتی گفتم برا کاراشون که احساس می کنم کم گفتم. میخاستم امروز برم یونی هـ اینا ژوژمان تصویر سازیشون بود اما دیدم اگه برم عمرن کارم تموم نمیشه.

اون روز ساعت ده صب داشتیم با مامانم میرفتیم بیرون سر کوچمون یک عدد شغال دیدیم! ینی من کف کردم از اعتماد به نفسی که این داش! وسط روز برا خودش اومده بود تو خیابون قدم میزد! قبلنا نصفه شبا میومدن فقط و تا آدم میدیدن در میرفتن ، این عین خیالش نبود. بعد فرداش دوباره دیدمش سه تام توله داره. بابام گف اگه گشنه باشه حمله میکنه. ولی اینکه به نظرم جون نداش. انقد که لاغر بود. فک کنم یذره سرد تر بشه گرگام بیان پایین. تا الان فقط سگ و گاهی روباه میومد. شغال خیلی نوبر بود خدایی.

ایش یه تیکه دونات خوردم ماسیده تو گلوم لامصب. روی میزم باز شده بازار شام. از بچه های یونی و کلاس زبانم که بی خبرم. فیلمم که ندارم ببینم . آهنگ جدیدم ندارم .شلوار جینم نرفتم بخرم هنوز. کتونیم میخام. کیفم میخام. مانتوی خوبم اگه باشه میخرم . بعدش لوازم آرایشمم تموم شده . مال مامانمم که پوسیده ! اینجور مواقع دلم میخاد یه خواهر داشته باشم که وسایلشو وردارم. ینی بیشتر دلم میخاد وسایل یه خواهرو داشته باشم تا خودشو.

وای خیلی خستم. برم بشینم سر این سایته تمومش کنم بره. فعلن

   + نازنین ; ٧:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٥
comment تو بِبار()

?U Know What

I wake up every day and I feel ok, but theres some thing missing. Like… like a hole. Some people they fit in life or whatever, I don’t.

I made a choice and because of that choice many thing ruind.I faild many thing.It hurts me. Knowing what I’ve done. And that pain, that pain is with me all the time and every day I think that if I just… if I just give myself over depression, I can make that pain stop. It would be that easy and every day I fight that and I’m so terrified that one day I’m not gonna want to fight that any more.

There is a fact: our actions are what set things in motion, and we have to live with that.

 

   + نازنین ; ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٢
comment تو بِبار()