DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> در گلوی من ابر کوچکیست...


:-)

خب اینم چیزایی که برا من مهمن!

خب این کتابارو دوس دارم. اون دفترچه یادداشتم که عکس شیر داره پارسال تو روزای خیلی بدم از میدون ونک خریدم و با اینکه چیزای خوبی رو یادم نمیاره دوسش دارم. اونم غلومی اولین گوشیمه. که خیلی برام گوشی خوبی بوده.بعدش اون فلشمم خیلی دوس میدارم.اون آدمک مفتولیم ترم یک بودم درس کردم. خیلی دوسش دارم. یاد جوونیام میندازه منو.اون خرگوش کوچولو رم سوم راهنمایی بودم برا درس حرفه فنم درس کردم.منو یاد اون روزای خل بازی با زهرا میندازه. بعدش اون اتودمم خیلی اتود خوبی بود کلی من باهاش نقاشی کشیدم و سر کنکورم همینو بردم! ینی فک کنم هف سالی هس دارمش. چن وخ پیش سر کلاس زبان از دستم شوت شد منهدم شد. ولی هنوز تو جامدادیمه. اونم که کاتر عزیزتر از جانمه و همیشه تو کیفمه.خیلی بدرد بخوره.پاکت دیکشنریمم خیلی دوسش دارم. از نمایشگا کتاب خریدمش دو سه سال پیش.اون دوتا لاکپشت کوچیکارم بعد از آخرین امتحان ترم پیشم که با بچه ها رفته بودیم شهر کتاب خریدم. ینی چنتا ازش خریدیم هرکی یکی برداشت دوتاش موند برا من.روز خیلی خوبی بود. خیلی خوش گذشت بهمون.کلی خندیدیم.اون دفترچه صورتیم برا نوشتن برنامه ی رژیمم خریدم.اون دوتا گوسفندرم یه بار رفته بودم برا ه کادو بخرم پسره تازه آورده بود منم خر شدم خریدم. چون فک کنم 9 تومن پول این دوتا فسقلی رو دادم. بعدش همه بهم گفتن خیلی گرون خریدی! بهت انداخته و اینا. اما الان خب خوشالم که دارمشون.

اینم پشمکه خوشگلمه که هدیه ی تولد امسالم از طرف یکی که خیلی مهربونه و خیلی دوس داشتنیه.

اینم یه نقاشیه که چن وخ پیش کشیدم الان دوس داشتم بذارم شمام ببینین.

   + نازنین ; ٦:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٢٩
comment تو بِبار()

چو تخته پاره بر موج ، رها رها رها من ...

آقا شاید باورتون نشه ! اما بلخره این ینی اون فتوشاپه تموم شد! ژوژمانشم با خوبی و خوشی برگزار شد. البته منو فرناز طبق معمول شب ژوژمان تا صب بیدار بودیم و صدبار به هم زنگیدیم و کلیم فشو فضیحت بار استاد کردیم. و هی کارامونو برا هم میل کردیم و به هم امیدواری دادیم که خیلیم خوبه ! اصن از سر این 2 واحده اختیاریم زیاده! والا! لامصب دو واحد بود همش به قده یه پایان نامه ازمون کار کشید استاد. البته کلی به علممون اضافه شدا! بعد از واحده ارتباط دو و طراحی وب این سومین واحدی بود که واقعن ی چی یادمون داد.

بعدش دیروز که رفته بودیم گروه این زنیکه لویی ِ چاق برگشت ب من گفت فرم پایان نامت مرجوع شده باید موضوع رساله نظری تو عوض کنی. البته نه که فک کنین این لویی خیلی آدمه پیگیر و وظیفه شناسیه ها ! نه خیر. خیلی اتفاقی وختی داش سر فرناز و آزیتا جیغ جیغ می کرد اینم از دهنش پرید .شانس آوردم میترا یونی بود. ژوژمان داش. فرممو گرفتم و رفتم سر کلاسش دیدم wow! چه جیر جیری را افتاده تو کلاس. داش از بچه ها امتحان خط نستعلیق و ثلث میگرفت! رفتم پیششو گفتم استاد اینجوری شده . گف آره رسالت شبیه یکی دیگسو باید عنوانتو عوض کنی. منم گفتم اِ استاد آخه من رفتم مطلب جم کردم و اینا. اونم ورداش تیتر رسالمو عوض کرد و گف همون مطالبتو بیار بسه.

بعدش رفتم فرممو بدم به لویی برگشته میگه نباید لاک بگیری فرمو. خلاصه مجبور شدم دوباره یه فرم پر کنم و دوره بیفتم تو ساختمون آموزش تا امضا جم کنم. بعد منشی معاون دانشگا میگه چرا تو اومدی امضا بگیری؟ اینا کاره لویی ِ! میخاستم بهش بگم عزیزم از درخت چنار توقع داشته باشی آناناس بده خیلی محتمل تره تا اینکه از لویی توقع داشته باشی از صندلیش دل بکنه!

ببین میدونی! اصن بذا یه چی بگم بهت ! این لویی قبل از اینکه بیاد تو گروه گرافیک منشی گروه پژوهش هنر بود. بعد رئیس گروه پژوهش هنر ما خودش یه آدمه تعطیله به تمام معناس. ینی تعطیلا! ما بهش می گیم دُلمه. :- ))) البته بخاطر استایل مقنعه سر کردنش . چون میشه شکل دلمه ای که محتویاتش ریخته بیرون. ینی دلمه ی ترکیده ! بعد فک کن اون که خودش تعطیل بود ی بار سر کلاس بودیم ریموت پروژکتور گم شده بود به یکی از بچه ها گف یا برو یه تیکه چوب بلند بیار اینو از دکمه خودش روشن کنیم یا برو بالا از لویی ریموت بگیر. بعد یه ثانیه بعدش گف البته چوب از لویی بهتر کار میکنه !:-)))) ینی میخام عمق فاجعه رو بدونی.

 کلن ما هر وخ میریم آموزش فقط حسرت میخوریم به گروهای دیگه . ینی مدیر گروه دارنا! طراحی صنعتیا ، نقاشیا ، صنایع دستیا حتا طراحی لباسا بهترین برنامه ریزی رو دارن مدیر گروهاشون.اونوخ مدیر گروهای ما هر کی از اونیکی ... خل تر. وای مدیر گروه قبلی مون که فک کنم یه جور ماهی بود! ینی من یه بار ندیدم این به یه چیزی عکس العمل نشون بده. یه بار به منو چار پنشتا دیگه از بچه ها تو انتخاب واحد فقط شیش واحد رسیده بود و ما رفته بودیم جیغ جیغ میکردیم سرش بعد این هی میگف چرا استرس دارین ؟ تازه ترم سه هستین شما ! پاس می کنین این واحدا رو! ینی نمی فهمید شیش واحد ترم محسوب نمیشه ! خب من چی باید بگم الان ؟

بعدشم که خیلی خوشالم که دیگه کاری برا انجام دادن ندارم. الانم دوتا بلو ری فیلم دارم که میخام بشینم این چن روزه ببینم. و البته یه سفارش کارم گرفتم که امشب براشون اجرا کردم و میل کردم. حالا اگه بپسندن باید ی سری دیگه هم براشون کار کنم.

میخام تو بازی رهام اینا شرکت کنم و عکس چیزایی که برام مهمه رو بذارم هنوز وخ نکردم عکس بگیرم. فردا میذارم.

آهان امروز سوار تاکسی شدم بعد مرتیکه پررو به هر مِیدونی که میرسید میگف پیاده میشی؟ منم هی میگفتم نه بعد یهو زد بغل گف آخه من اینجا کار دارم ! انقد حرصم گرفت از دستش . مرتیکه ی الدنگ عوضی! مرض داری خب هی بوق میزنی؟

دیگشم اینکه امشب انقد دلم چیپسو پنیر و هات داگ و سالاد ماکارونی و ایستک استوایی و ذرت مکزیکی و این چیزا میخاس. ب جاش سه تیکه شکلات تلخ خوردم! چقدم واقعن جای اینایی که دلم میخاستو پر کرد برام!:- )

امروز اومدم شماره فرنازو بگیرم یه شماره پسو پیش شد یه پسره ورداش. منم گفتم ای وای آقا ببخشید اشتبا شد. شرمنده و اینا. اونم گف خواهش میکنم. یه رب بعدش زنگ زده میگه مطمئنی حالا با من کاری نداری؟ :-|

   + نازنین ; ٢:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٢٩
comment تو بِبار()

سام آف مای ویشز!

امروز چنتا از اینا تو یه مغازه دیدم و انقد دلم خاس خداقل یکیشو داشتم! خب چی میشه مگه؟ من نمی دونم چرا مامانم انقد با حیوونا بده. بد نیستا. ولی میگه آپارتمان جای حیوون نیس. خب حالا این گاوه شیری نیستش که چن هکتار زمین بخاد یه همستره کوچولوئه که تو یه آکواریوم 50 در0 5 در 30 یا حتا کوچیک تر میشه نگهش داش.

تازه من خیلی وختا دلم سگ میخاد. اصلن حال میکنم با شعوره این حیوون. ی شب با هـ تو پارک نشست بودیم یه پسره سگشو که فک کنم از اینا بود آورده بود هواخوری بعد فک میکرد ما میترسیم از جلو ما رد نمیشد .آخرش خودم صداش کردم گفتم بیا سگتو ببینم! خیلی ناز بود. با این که گنده بود و سیاه و خشن اما تا دس کشیدم رو سرش یه صدای نازی از خودش در آورد که دلم میخاس لپشو بکشم! پسره گف هنوز یه سالش نشده. ولی زورش خیلی زیاد بود پسره رو میکشید دنبال خودش!

این سگه حمیدِ. ماده س. اینم خیلی با شعوره. بر عکس این. البته خب این هنوز بچس و خیلی شیطونه. ینی همین که از در میری تو میپره جلوت و پاهاتو بو میکنه بعدشم از سر کولت میره بالا. دوسش داشتم.

اینم سگه ح .اسمش ویندی ِ . این بچگیاشه. الان خانوم شده ح میخاد عروسش کنه!

بعد میدونی دیگه چی دوس دارم؟ دوس دارم مث این آقا مربی سگا باشم بهشون ادب یاد بدم! وای فک کن صب تا شب با سگای خوشگلو گنده و تپلی باشی!

و خب دقیقن همین حالا که نشستم اینجا دارم رویا پردازی میکنم یه عالمه کار دارم . هنوز سه تا کاره فتوشاپم مونده. و ی کار کرل که سفارش گرفتمو هنوز انجام ندادم. ینی نصفس. بعدش از صب تا حالا چارتا آلوچه جنگلی گنده خوردم و یه قوری پر از چایی رو خودم تموم کردم. الان معدم استخر شده. دیروز یکم اتاقمو تمیز کردم. کمدم خیلی بهتر شد. بازم یه عالمه فاکتور و رسید و فیش بانکی پیدا کردم من نمی دونم اینا از کجا میان! ینی من کی میرم این جاها این پولا رو میدم بعد یادم میره؟

راستی امروز دیدم از علی ل.ه.ر.ا.س.ب.ی یه آلبوم جدید اومده یادم باشه برم بخرمش. نصف روزای زندگی من موسیقی متنش صدای علی ِ.

وای یه عالمه جوراب نشسته دارم. همه شلوار جینامم کثیفه تو سبده. امروزم که با اون جین خاکستریم رفتم بیرون قشنگ گند کشیده شد بهش. هروخ من اینو میپوشم بارون میاد .

برم ببینم میتونم بلخره از شر این فتوشاپه خلاص شم یا نه! اه عین زیگیل چسبیده به زندگیه من !

پ.ن:بعضی از عکسارو خودم گرفتم. تابلوئه دیگه کدوماس.

   + نازنین ; ٩:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٢٢
comment تو بِبار()

زندگی بدون درد بدون خونریزی!

امروز امتحان تنظیم داشتیم. دیشب هیچی نخوندم. ینی نشستم به اس بازی و وب گردی و چایی خوردن و ی وضی که انگار قراره این واحد خودش پاس شه.بعدشم تازه ساعت دو نشستم فقط ر.و.ش.ا.ی ج.ل.و.گ.ی.ر.ی رو خوندم حالا همین فقط که میگم یه عالمه بودا! همشم دری وری! و بعدش خابم برد. امتحانمون ساعت یک بود. خیلیم چرت بود. خوب شد خابیدم دیشب. چارتایی پیش هم نشستیم و همه سوالارو چک کردیم با هم.

بعدش رفتم پیش خانوم موسوی یکم با اون خندیدم و بعدشم پیش استاد میم. بعدترش رفتم که درخواست معرفی نامه بدم به گروه و آخرین امضای پایان نامم بگیرم و صد بار پله های ساختمون قدیمی آموزشو بالا پایین رفتم و از راهروهای تنگش رد شدم و رو کف پوش سنگیش سر خوردم و جیغ کتونیامو در آوردم . و هی خواستم که بهش فک نکنم. اصلن نه که به خاطر حرفای بیس دقه پیشم باشه ها. ولی باز یه جوری حس کردم خالی شدم. ینی اصلن به استاد م ربطی نداره ! این قضیه ی خالی بودن چن وختی بود که دوباره به رخم کشیده شده بود و من مثلن خواسته بودم که نبینمش. اصلن راستشو بخام بگم ی شبی بود که نشسته بودم رو مبل تکی پذیرایی مون و تی وی روشن بودو داداشم داش پرتقال میخورد و من منتظر بودم نوبتم بشه برم مسواک بزنم. داشت پارکه ملت نشون میداد و یک مشت پسره پشته کنکوری . بعد یه جایی وسط حرفاشون یکیشون که عینکی بود و به نظرم از اون خر خون های رشته تجربی بود برگش گف آقا من عاشقه دامپزشکیم ! ینی اصن میمیرم براش!

بعد من همون لحظه یهو ی خالی شدم. البته لبخند زده بودم برا حرف پسره  و نوبتم شده بود و مسواک زده بودم و خوابیده بودم ولی یه چیزی توی گوشم هی میگف میمیرم براش. و من خب میشنیدم که چه میگوید و خب میدانستم که من خیلی وخت است دلم نخاسته برای چیزی/کسی بمیرم. ینی انقدر بخاهمش که اینطوری با جدیت  بگویم آقا من اصلن میمیرم براش. و خب از همون شب فهمیدم که بله !

بعد امروز استاد میم بهم گفته بود ینی اینجوری که من مینویسم نه ها! استاد میم خیلی با ادب و متشخص است! گفته بود که زر میزنم که میگم پتانسیله هیچ کاری رو ندارم. اصلن به نظر استاد من خیلی خوبم. خیلی ها! خب حق هم دارد. من پیش او که هیچ وخت روح عریان نکرده ام! ینی همین دو ترم پیش میخاستم بکنم ولی نکردم. ترسیدم. گفتم بذار تصویر همون دختره شاده بیخیاله ترم دومی برایش بماند. نه این منه خسته ی پر از حسرت. من اصلن راستش از چشم های استاد میم فرار میکنم همیشه .

اینکه می آیم اینجا و مینویسم که خالیم ، از هر حسی. معنیش این نیست که زندگی نکبت باری دارم. نه. زندگیم یک چیزیست شبیه همان چیزی که باید باشد. میروم دانشگاه . دوستان خوبی دارم. کلاس زبان میروم. فیلم میبینم . آهنگ گوش میدهم. با مامانم سر تمیز کردن اتاقم و ابروهای نازک شده ام بحث میکنم. کارهای دم دستی و پروژه های دانشجویی اجرا میکنم. رژیم میگیرم و کالری میشمارم . اس ام اس میزنم .وب گردی میکنم. نقد فیلم میخانم. نقاشی میکشم. فحش میدهم. به پایان نامه ام فکر میکنم.به پول تو جیبی ام که باز هم ماه به نیمه نرسیده ته کشیده. حتا یک کسی را دارم که دوستم دارد و من دوستش دارم. همه ی اینها را دارم و بیشتر از اینها . یک چیزی اما نیست. یک چیزی که من نمی دانم چیست و اینکه کجا بوده و کی گم شده؟ از کی نیست و این نبودنش این همه بزرگتر از همه ی داشته های من شده؟

خب اصلن دارم دروغ میگویم. و نمیخاهم دروغ بگویم چرا که لایر لایر آن د فایر! حقیقتش این است که تقریبن میدانم چه مرگم است. میدانم و یک بار هم درباره اش نوشتم. ینی اینجا یک بار نوشتم. بقیه ی جاها زیادتر نوشتم. با نوشتن درست نمیشود. ینی اصلن فکر نمی کنم در دسته ی درست شدنی ها قرار بگیرد. بیشتر بهش می آید ماله گروهه کج دار و مریز باشد. چیز پیچیده ای نیست که نتوانم بگویم. ینی گفتنش راحت است حس کردنش سخت است. ببین! یک قسمتی از من ینی یک قسمت از احساساته من باید برای همیشه خاموش بماند. ینی به صورت کاملن ارادی دارم در سیستم آی دونت فیل آی دونت کـِر زندگی میکنم. چیز خوبی هم اصلن نیست . ولی نمی خواهم تغییرش بدهم. و خب میدانی وختی قرار باشد حس نکنم و اهمیت ندهم درست است که خیلی چیزها بهتر میشود ولی یک چیزهایی از دست میرود. یک چیزهایی به سادگی همین جمله ی" آقا من اصلن میمیرم براش!" خب من بعضی وختها خیلی دلم میخواهد بمیرم برای یک چیزی یا کسی.

فکر میکنم که دارم گند میزنم با این وضع تشریح احساساتم. گفته بودم پیچیده است! میدانی! اصلن همه چیز ربط دارد به آن نازنین کوچکه درونم که حس میکنم خیلی خیلی خیلی رنجیده  و خیلی خیلی خیلی پر از غصه و دلتنگی شده و خب حالا حالا ها دوست دارد تنها باشد و دوس دارد به همه یا اخم کند یا اگر بخاهد خیلی مودب باشد و اطرافیان را "عزت کُش" کند یک لبخند صاف و خنثی یا کج و پر از کنایه میزند به رویشان. و توی دلش به همه ف.ا.ک و  ب.ی.ل.ا.خ میدهد و اصلن همه به یک ورش هستند. و همین نازنینه کوچک درونم است که دوست دارد من هم چیزی حس نکنم و من میدانم که خیلی وختها خودش هم دلش برای قبلن خودش تنگ میشود اصلن اشک خودش هم در میاید از دلتنگی برای آن روزهای خوبه دور .و یک چیزه تلخی این وسط هست و آن این است که همین نازنینیه کوچک خیلی غمگین عصبانی درون من همان نازنینه خوبه شاده مهربانه بیخیاله بزرگه بیرون من در روزهای خوبه دور است. همانی که خیلی ها مثل استاد میم یادشان هست. و فکر میکنند هنوز هست و من نمیدانم چه طوری باید خبر مرگ ناگهانیش را بدهم.

و خب میدانی زندگی کردن با همه ی این تضادهایی که گفتم چیزه سختی است. ینی انرژی میگیرد از آدم. و میدانی من به یک نتیجه ی احمقانه اما جالب رسیدم : اینکه خب من اگر بخاهم احساساتم را روشن کنم و زندگی کنم زندگیم میشود همه اش درد. و زندگی با همه اش درد میشود شبیه راه رفتن روی برف های تازه و صاف و دست نخورده اما بدون کفش. ینی هنوز چاهار قدم نرفته استخوان درد میگیری از سرما و مجبوری بنشینی یک گوشه. اما اگر خاموش باشد احساساتم ، میشود شبیه راه رفتن روی همان برفها با چشمان کور و بهترین چکمه های زمستانی. از زیبایی و سفیدی برف چیزی نمیبینم ولی زمینگیر هم نمیشوم. حداقلش این است که برفها دست نخورده نمی ماند. استخوان درد نمی گیرم. بهتر است دیگر. نیست ؟

   + نازنین ; ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٢٠
comment تو بِبار()

for the first time after a long time

چشمم کور شد دیشب تا حالا افتادم رو فتوشاپ اینو درس کردم. هفتا دیگه هنوز از این کارا مونده.

این اولین باره عکس میذارم تو وبلاگم!

   + نازنین ; ۸:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/۱٧
comment تو بِبار()

آدمو سگ بگیره ولی جو نگیره!

فاینال کلاس زبانمون سخ بود مخصوصن لیسینیگش. ولی پاس شدم.

بعدش اینکه مامانم و بابام رفتن مَشَد من موندم با شازده ها. و به نظرم خیلی خوبه که مامانم اهل نت و این حرفا نیس چون اگه بود ما زندگی نداشتیم! :- )

دیروز سالاد ماکارونی درس کردم هوار کیلو! الان یه عالمش تو یخچال مونده. امروزم پیراشکی درس کردم.

بابای دوستم که خیلی مریض بود فوت کرد. چار روز پیش.

یشمبه دوشمبه امتجان دارم .نمی دونم اول زبان دارم یا تنظیم! کارت ورود به جلسمم نمدونم کجا گذاشتم. کارای فتوشاپمم نکردم هنوز.وای هشتا کاره سختش مونده.

احساس میکنم عمرن نمیتونم رو پایان نامم کار کنم. دیروز موضومو تو نت سرچ کردم دیدم یه چن نسخه ازش هس تو این سایتای تبلیغاتی شیش هزار تومن میفروختن! احتمالن همینا رو بخرم با هم قاطی پاتی کنم بدم بره .فقط عملی شو کار میکنم.

اون کارا بود گفتم قبول کرده بودم اجرا کنم مال دوسته هـ بود بعد من همین منه ســـــــاده گفتم پول نمیگیرم که من ! بده بیاره براش اجرا کنم. بعد نشستم 23 تا کارو مث بنز! ینی عین بنزا! براش اجرا کردم 2 تاش موند. ینی همون شب که بش تحویل دادم دیدم 2 تا جدیدم اضافه شده ولی من دیگه وخ نداشتم براش اجرا کنم. خابم میومد آخه ساعت 4 بود. بعد اون 4 تا رو برده انقلاب داده براش اجرا کنن پسره گفته 50 تومن! تازه برا هفته دیگه! اگه عجله داشته باشی که بیشتر! ینی خاک تو سر من خب!

شازده کوچیکه فردا شایدم پس فردا امتجان عربی داره من تو حال عقم ب جای اون. من هیچ وخ وختمو واسه عربی هدر ندادم همیشه ام جزو پایین ترین نمره هام بود. تو کنکورم 25 درصد زدم فقط. عربا الان خودشون اینگیلسی حرف میزنن بعد ما تو مدرسه ذهب ذهبا میخونیم هنو! والا

برم بشینم سر کارای فتوشاپم ببینم میتونم دوتاشو حداقل تموم کنم امروز یا نه. البته ژوژمانش بیسو هفتمه

پ.ن دیروز اینو پیدا کردم. قبلن درباره وبلاگم این بود :

اسم من نازنینه و خوش ندارم کسی بهم بگه نازی! از نازنین خانوم هم خوشم نمی یاد چون کلمه ی خانوم آدمو می زاره تو رو دربایسی ! نازنین خالی از همه چی بهتره . روز تولدم با مجید صالحی و علی ضیا یکیه . می گن زبونم از قدم بلندتره و قدم هشتاد سانتش زیر زمینه ! حالا شما خودتون پرتقال فروش رو پیدا کنید ! زیاد ورزشی نیستم اما از علی دایی ، رونالدنیو ، خوزه مورینیو و امیر حسین بابازاده خیلی خوشم می یاد . خودمم وقتی جوون بودم اسکیت باز قابلی بودم . کمربند نارنجی کیک بوکسینگ هم دارم ، اما واسه قرمزش حوصله ام نیومد برم امتحان بدم . بچه که بودم دوس داشتم دامپزشک بشم که یه اسب بیارم تو خونمون . دوره ی راهنمایی می خواستم مهندس عمران بشم . تو دبیرستان ریاضی خوندم اما یهو فهمیدم که دلم می خواد فیلم نامه نویس بشم واسه همین پیش هنر خوندم .الان دانشجوی گرافیکم ولی از ته دلم دوس دارم که مترجمی زبان انگلیسی بخونم.

ها ها ها وری فانی! ینی عمرن فک نمی کردم که یه روز ممکنه گرافیست بشم.

پ.ن:چشمم کور شد دیروز تا حالا افتادم رو فتوشاپ اینو درس کردم. هفتا دیگه از این کثافت کاریا مونده !

   + نازنین ; ۳:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/۱٦
comment تو بِبار()

انگری برد

دوساعت دیگه فایناله کلاس زبانمه بعد من از ساعت ده که بیدار شدم تا الان فقط یه صفه از کتابمو خوندم . بعدش یه عالمه کلمه جدید و کالوکیشن هس که بلد نیستم و همین نیم ساعت پیش دوستم زنگید و گفت بچه های صب گفتن خیلی سخت بوده امتحان . بعدش یه سری کار قبول کرده بودم اجرا کنم تا چارشنبه هنوز چنتاش مونده کارای فوتوشاپ خودم مونده و الان مامانمم خابیده باید یه فکری واسه ناهار خودم و داداشم بکنم . اما  الان رد کردن این مرحله ی angry bird! شده دغدغم! ینی این پشتکاری که من واسه این بازی دارم واسه هر چیز دیگه داشتم به ی جایی رسیده بودم!

بعدش همین الان آزی زنگید گفت میره خونه سحر با هم بخونن و در نتیجه منو لیلا باید خودمون بریم.

اونوخ من الان تصمیم گرفتم ناهار سالاد کاهو و اسفناج بخورم. مامانم نون جوی دو سر خریده شبیه تخته نئوپانه! یه مزه گندی ام میده. توش زیره داره. من از زیره متنفرم.

دیگشم اینکه خاک تو سرم فیل میشم این ترم هیچی بلد نیستم. برم بشیم یکم بخونم حداقل کاندیشنال بشم.

   + نازنین ; ٢:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/۱٢
comment تو بِبار()

ایف آی ور این یور شوز...

از دیشب تا حالا دارم فک میکنم اگه من یه روز 176 کیلو باشم بعدش باید چیکار کنم؟

میخام برم برا خودم گوشی بخرم اما فعلن پولشو ندارم. دلم ایکسپیریا میخاد. البته سامسونگم گوشیاش خیلی قشنگه ولی من سونی اریکسونو بیشتر دوس دارم.

فرم پایان ناممو بلخره پر کردم ولی چارشنبه معاون دانشکده و مدیر گروه و میترا تشیف نداشتن منم رفتم جزوه ت.ن.ظ.ی.م خانواده مو از دفتر فنی گرفتم بعدشم کارت ورود به جلسه مو گرفتم و اومدم خونه. بدرک که فرمم هنوز امضا نشده.

دیروز با فرناز داشتیم میرفتیم یونی اومدیم از میون بر بریم ولنجک بعد گم شدیم! بعد هی رفتیم بالا و بالاتر و باز هم بالاتر! و نرسیدیم! در آخر تو یه سربالایی فرناز به سختی وایساد تا من از یکی از مهاجران افغان راه رسیدن به ولنجکو بپرسم. لامصب مث کف دس میشناخت اونجارو. سه تا آدرس گف بهمون بعد آخرش دید به ما امیدی نیس گف ببین ماشینتو آخر کن برو دنبال این تاکسیه این میره سمت راست شما برین سمت چپ ! عاشق "آخر کن " شدم ینی!.

سه شنبه رفتم پیش میترا تا باز موضوع تئوری پایان نامه مو عوض کنم بعد یه مش غزل خوندم براش و آخرش گفتم استاد به نظرم بهتره که اصن من رو این کار کنم! گف ینی موضوتو میخای باز عوض کنی؟ قیافش شده بود شبیه سنجاب عصره یخبندان وختی پلک چشمش میپره!:))))

ی دوستی دارم اسمش صدفه خیلی دختره خوبیه. ینی اصن ماه.کلن همه چیزاییه که من نیستم! خوشگل خانوم هیکل توپ آروم مودب از اینا که دخترونگی ازشون میباره! هش ساله کلاس ایروبیک میره و پارسالم کارت مربیگری شو گرفت . تو پیش دانشگاهی با هم دوس شدیم. بعدش صدف رتبش تو کنکور خوب نشد و قبول نشد. سال بعدشم نشد. منم هی بهش گفتم بیا به جای گرافیکو این دری وریا برو تربیت بدنی بخون تو ک انقد ورزشو دوس داری و اینا. تا اینکه بلخره امسال دس از حماقت برداشت و تو کنکور تربیت بدنی رو انتخاب کرد و قبول شد.چن وخ پیش داشتیم با هم میحرفیدیم گف که نامزد کرده و من کلی بهش تبریک گفتم و گفتم میدونی صدف من انقد همیشه دوس داشتم جای تو باشم. یهو برگش گف چی می گی تو ؟ من همیشه آرزومه جای تو بودم. :| ینی عمرن تو حتا روشن ترین گوشه های ذهنمم هیچ وخ به این فک نمیکردم که یکی _یکی مث صدف_ یه وخت دلش بخاد جای من باشه!

این پاراگرافه آخر به مناسب اسی بود که الان از طرف صدف برام اومد و من یادش افتادم. ارزش دیگری ندارد.

 

   + نازنین ; ٧:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/۸
comment تو بِبار()

سرو ته یه کرباسین بابا توهم ورتون نداره !

نشستم عین ... ها پودر کاکائوی مخلوط با قهوه ی ته نشین شده تهه ماگمو با قاشق مربا خوری در میارم میخورم بعد هر بار انگار خرمالوی گس گاز زده باشی! دهنم همون شکلی بقچه میشه اما ول نمیکنم که! حالم ندارم برم چایی بیارم برا خودم . بعدشم رفتم حموم موهام تخت شده چسبیده به کف سرم! نمیدونم چرا انقد مسخره شدن.

رفتم اون کتابه که برا پایان نامم لازم داشتم از سوده گرفتم هنو وا نکردم نگاش کنم ببینم اصن داره اون چرتایی که من میخام یا نه. فرم پایان نامم باید دوباره پر میکردم نکردم هنوز. مثلن میخاستم امروز اتاقمو تمیز کنم نتیجه ای که بدست اومده اینه که همه چیزایی که رومیزم بود الان رو تختمه اونایی رو لبه تختم بود آویزونه چوب لباسی / رختیه و یه سری چیزایی که نمیدونم کجا بودن تا الان رو میزن! ینی آت و آشغالاهم از بین نمیرن فقط از جایی به جای دیگر منتقل میشوند! حتی اگر تیوپ خالی کرم مرطوب کننده یا کاور زپرتی سی دی و کاغذ یادداشت باشن.

همین الانم یادم اومد که فردا سشنبس باید برم یونی آخرین جلسه فتوشاپ مونه.

بعد صدسال برق ناخون زدم حالا انگار لاک صورتی با گلای سفید زده باشم همه میگن ناخونای خودته؟ فرنچ میکنی؟ کاشتی؟ وای برق ناخون زدی؟؟؟؟ ینی حالم بهم خورد ! بی جنبه ها! داداشم که ترکونده میگه دستاتو شستی پس چرا ناخونات خُش نمیشن؟؟ من جوابی نداشتم فقط نگاش کردم. رعایت حالشو کردم البته کنکور داره بدبخ گوز پیچه.

وای بعضی از دوستام هستن دلم میخاد رنده شون کنم ینی! یهو گیر میدن به یه چی بعد اگه اون موقع براشون انجام ندی عاقت میکنن وختیم انجام میدی و میگی فلانی بیا اینم فلان چی ، میگه ا؟ حالا نمیخاستم که! لامصب پس چ مرگته به هر ریسمانی چنگ میزنی و شص بار تکست میکنی که نانا اون کارو انجام دادی؟ تو رو خدا! عجله دارم ! لازم دارم ! بمیر! اه

پ.ن: میدونی مردا همشون وختی برا بار اول و دوم و سوم میبیننت و باهاشون حرف میزنی یه جوری باهات برخورد میکنن که انگار عمرن ت.خ.م.ش.و ندارن که بذارنت برن و تو خیلی باحالی وخیلی خوبی و لیاقتت خیلی زیاده و خاک تو سر همه اونایی که تا حالا اینو نفهمیدنو به خاطر نفهمی خودشون و حرف مامان جونشون ولت کردن رفتن. اصن عمرن کسی بتونه ی دختره بیستو دوساله ی سفیده موخرماییه ناخون قشنگه دهن گشادو که میخنده و فش میده و میشه باهاش خندیدو بهش فش دادو ول کنه بره. بعدش ولت میکنن میرن دقیقن به خاطر مامان جونشون و چون تو لیاقتت خیلی بیشتر از یه پسره مامانیه! بعد این چرخه معیوب همیجوری ادامه داره. نه یکی به اندازه لیاقت تو پیدا میشه نه مامان جونا دهنشو میبندن!

پ.ن :They say their HOME is where their HEART is , I gusse I haven’t found my HOME … yet!        

   + نازنین ; ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٥
comment تو بِبار()

98% ایز لودٍد...

باید ترم هشته گرافیک باشی 123 تا واحد پاس کرده باشی .سردو گرم یونی رو چشیده باشی تا بفهمی این حسی که الان من دارمو.چارشنبه به صورت تقریبن رسمی آخرین روزی بود که اکیپ شیش تایی ما تو یونی سر کلاس بود. ینی دیگه تموم شد. حالا فقط تحویل پایان نامه ها مونده و دفاع.

ینی دیگه تموم شد. دیگه هیچ شب انتخاب واحد و حذفو اضافه ای در کار نیست دیگه ژوژمان نداریم دیگه قرار نیس تا صب بیدار بمونیم مقوای پش طوسی ببریم بچسبونیم دور کارامون. دیگه هیچ درس عمومی مزخرفی نیس که براش دنبال کتاب بگردیم و حرص بخوریم که امتحان ستاشون باهم افتاده تو یه روز و چرا موقع انتخاب واحد چشامون وا نکردیم؟ دیگه قرار نیس با استادا چونه بزنیم که کلاس ساعت هشتو بندازن ساعت 9 .دیگه قرار نیس تو اون کارگاهای مبانی سرد و سفید به زور شیش تا صندلی رو دور ی میز بچینیم و به جای اتود زدن وراجی کنیم و آهنگ بلوتوث کنیم برا هم.دیگه قرار نیس سه ساعت تو سایت بشینیم و با کامپیوترای نفتیش فتوشاپ کار کنیم و جونمون دربیاد تا یه سیو از پی اس دی از کارمون رو دسکتاب بگیریم. دیگه هیچ واحد عکاسی رنگی یا دیجیتال یا پایه ای نداریم که من نصف باقی مونده موهام بریزه به خاطرش. دیگه میرزایی مهر و تاریخ هنر نداریم! وای دیگه قرار نیس من صبا شصتاد ساعت پشت چراغ قرمز فرمانیه و نیایش معطل بشم! دیگه تموم شد فلافل و کلاب و الویه خوردن. پچ پچ و نکتار انبه و پاستیل نوشابه ای و خلالی ذرت کچاپ ! دیگه شیش تایی نمیریم تو بانک دانشگاه و با فش و فضیحت شهریه نمیریزیم به حساب دانشکده هنر .دیگه یه ساعت قبل از ژوژمان نمیریم تو مغازه و آقا داوود بیچاره رو دق نمیدیدم که وای تورو خدا آقا داوود زود بفرستین فایل مارو استاد رفته سر ژوژمان! دیگه الی و شیدا و فرناز قرار نیس از کارای منیر حرص بخورن و منیرم قرار نیس زرتو زرت به من بزنگه گله و خبر چینی کنه از الی و شیدا! دیگه قرار نیس شیدا هی به من غر بزنه و چرت بگه که خاک تو سرت انقد غیبت کردی استاد میخاد حذفت کنه! دیگه ساعت سه شب منو فرناز به هم اس نمیدیدم که دووووستم! من هنوز هیچ گ.ه.ی نخوردم برا فردا ! تو روحه استاد! دیگه ساعت 4 صب با هم هماهنگ نمیکنیم که من هفت نیاوران باشم ! دیگه ساعت هفتو نیم من به فرناز نمیزنگم که کجایی دوستم ؟ من خاب موندم! دیگه با پرستو وسپیده کلاسو به گند نمی کشیم با خنده هامون و مسخره بازیامون. دیگه گروه اکرم اینا برامون پشت چشم نازک نمی کنن که من برگردم بگم حالا انگار من خوابگاهیم اینا بچه تهرون! والا ! دهن آدمو آخه باز میکردن جمیعن! دیگه با راضیه واسه استادا اسم نمیذاریم و سوتی نمیگیریم که کل ورودی خودمون و ورودی بعدیم استاد بیچاره رو به همون اسم صدا بزنن! دیگه دعا نمی کنیم که امتحانای عمومی تو یونی خودمون باشه نه طبقه ی شصتمه ساختمون مهندسی ! دیگه به جیغ جیغای این دختر سوسولا واسه گربه های دانشگا نگاهه عاقل اندر سفیه نمیکنیم! دیگه نمی شینیم رو پله های جلوی ساختمون نقاشی و با آزیتا و پگاهو تکتم چرت بگیم و بخندیمو آفتاب بگیریم. دیگه کارگاهه چاپو نمی پیچیم بریم تو تئوری 5 چوب شور بخوریم و حرفای خاله زنکی بزنیم. دیگه نمیریم دونی نی و چیپس و پنیر سفارش نمیدیم با دوغ! دیگه با هم سوار تاکسی نمیشیم و تا ونک سر دادن دنگ کرایه کولی بازی در نمیاریم. دیگه نمیریم سوپر مارکت اون ور خیابون و در یخچال بستنی و آبمیوه ها رو صد ساعت باز نمیذاریم تا مهم ترین تصمیم زندگیمونو که همانا انتخاب نکتار انبه یا آلبالو و بستنی یخی فالوده ای یا ژله ای دایتی است اتخاذ کنیم! خب میدونید اینا همه ی چیزایی بودن که منو یاد یونی و دوستام و روزای تلخ شیرین این چارسال مینداختن. هیچ وخ فک نمی کردم به این زودی تموم بشه. انگار همین دیروز بود اون 24 بهمنی که اولین روزه یونیه دانشجویان گرافیکه ورودی بهمنه 86 بود .

الانم من خیلی شادم که امتحان تنیس روی میزمو که همون تربیت بدنی 2 بود و کلی سرش بدبختی کشیدم هم تو یونی هم کلاس زبان با نمره 19 پاس کردم. و کلاس زبان عمومیم با ساناز عزیزمم هم به پایان رسید  منم بدون ترس از حذف شدن توسط ایشان که خیلی ادعایشان میشد قیافه ی حضار یادشان میماند 7جلسه غیبت کردم. و کنفرانس فتوشاپمان را هم ب خوبی و خوشی برگذار نمودیم و برای آخرین بار هات داگ مخصوص دونی نی را در جوار دوستانمان تناول کردیم . و الان غصه هر چیزی را که بخواهید داریم الا مطالب پایان نامه تئوریمان که میترا جان فرمودند برایشان قبل از تعطیلات بین دو ترم ببریم و ما به هیچ کجایمان حساب نکردیم و فقط گفتیم دارم استاد آمادس میارم یشنبه! حالا به سوده زنگیدم و قرار شد دوشنبه بگیرم ازش و تنها اتفاق خاصی که افتاد این بود که یه کاغذ یادداشت دیگه با این عنوان که مراحل رشد اریکسون،دوشنبه ، ساعت 9، اس بدم به سوده به 5 تا کاغذ دیگه ای که دقیقن همین اریکسون و مراحل رشدو این دری وری هارو نوشتم روشون و تازه هایلایت هم کردم اضافه شد. کلن فقط دوس دارم کاغذ بازی کنم! در عمل چیزی تناول نمیکنم!نیشخند

   + نازنین ; ۸:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٢
comment تو بِبار()