DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> در گلوی من ابر کوچکیست...


اگه حال منو داری ، میفهمی ینی چی این حرف ...

باکی نیست دل جا بماند ، مباد که دل وا بماند...

می دونی من از اینایی م که خدا نکنه از یه چیزی خوششون بیاد ! گندشو در میارم ینی ! مهمم نیس چی باشه ها ! میخاد شلوار جین باشه ، کتونی باشه ، عطر باشه ، آهنگ باشه فیلم باشه گوشواره باشه ! هرچی باشه انقد هی میرم مث همونو میخرمو جم میکنم انقد گوشش میدم انقد میبینش که پدر صاب بچه رو درمیارم !

ینی خدا نکنه من باز به قول فرناز از اون روزام باشه ! انقد گند دماغ بازی از خودم در میارم انقد در اتاقمو میبندم انقد میرم جلو یخچال وای میستم انقد هی اس مینویسمو درفت میکنم انقد چایی میریزم میخورم انقد صد بار مفصلای انگشتامو میشکنم هی پوست لبمو می کنم هی با این شلوار جینم که نمدونم از کی واسم گشاد شده کت کت تو خونه رامیرم که آخرش مامانم برمیگرده میگه بکش بالا اون شلوارتو! واسه چی نیم متر پاچت میره زیره پات تو عین خیالت نیس ؟ انقد اون پوست لبتو نکن !چی میخوای تو یخچال ؟ انقد چایی نخور ! اون موهاتو بزن کنار از تو چشات ! علی بابا ! اونوخ من مث اینا که فش ناموس بهشون دادن قیافه میگیرمو میرم حموم .هی مور مورم میشه زیر دوش . هول هول لباس میپوشم میام بیرون . باز صد بار میرم تو حال و آشپزخونه و پذیراییو میام تو اتاق .

بعد که غروب میشه می چپم تو اتاقمو میشینم پای لب تاب . تا شب . شامم ور میدارم میارم اتاق . گفته بودم گندشو در میارم ... یکی از چیزایی که گندشو در آوردم در باره ی الی ِ ... شصتاد بار تا حالا دیدم این فیلمو ... اما بازم وختی از اون روزام باشه میشینم میبینمش . خیلی حال میکنم با این همه واقعی بودنش . با آدماش . با خوشالی شون با غصه شون با عصبانی شدنشون با بلاتکلیفی شون  با شک کردنشون ... اصن با نگاهشون ... چقد نگاه آدما به هم تو این فیلم حرف داره ... چقد خوبه .. چقد به جا و درسته ...

میدونی .. عاشق صابر ابَــرَ م ... یه جورایی حسش میکنم ... دردشو ... تنهایی شو ... غصه شو ... غرورشو ... غرور شکسته شده شو . اصن من میدونم چه حالی داره . که چقد دلش میخاد سپیده بگه الی گفته بود. مهم نیستا ! الی مرده دیگه ! تموم شده ! ولی من میدونم چقد اون دلش میخاد که الی گفته باشه ! الی گفته باشه که یه نامزدی ، یه کسی رو داره ! فقط گفته باشه ! همین .

که الی نگفته ... سپیده میگه که الی نگفته ... اصن تو میدونی چقد آدم یهو میمیره ؟ یهو له میشه ؟ وایساده ها ! داره نگات میکنه ! اصن داره لبخند میزنه اما تموم شده ! مرده ! نه فقط اون لحظه ! نه فقط اونجا ! نه فقط یه بار ! از اون به بعد ! از اون لحظه به بعد ! اون آدم مرده دیگه ! واسه بقیه ی زندگیش مرده !

چقد دوس دارم وختی میگه : نترسین ! من به خدا حالم از این بدتر نمیشه ! چقد راس میگه ! گاهی آدم فقط با یه حرف با فقط یه نگاه اصلن ، به ماکزیممه درد میرسه . به ته ته درد . به بدترین حالی که فک میکرده ممکنه پیدا کنه ...  

چقد دوس دارم وختی میگه : منو نپیچون ! اگه چیزی شده بگو ! چقد اون تردید و دلشوره ی تو نگاشو دوس دارم . میفهمم . میدونم. چقد دلم میسوزه براش . برای اون برای خودم برای همه ی آدمای مث ما ! که دلشون میخاد گفته باشه ! فقط گفته باشه یکیو داشته ! برای اون و برای خودم و برای همه ی کسایی که یه روزی یه جایی سر یه کسی داد زدن که نترس ! من به خدا حالم از این بدتر نمیشه ! فقط منو نپیچون! بگو چی شده ! برای اون برای خودم و برای همه ی کسایی که یه روزی یه جایی یه کسی زل زده تو چششونو گفته : نه ! نگفت ! نگفت کسی رو داره ... دلم واسه همه مون بد جوری میسوزه ...

 

   + نازنین ; ۳:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٢٦
comment تو بِبار()

همیشه نه ، بعضی وختا ...

بعضی شبا وختی میخام بخوابم ، احساس میکنم خیلی خسته ام . بعد همین که چراغو خاموش می کنم خواب از سرم میپره . هی با خودم صبت میکنم که بابا بگیر بخواب ! ساعت 3 الان ! 6 باید پاشیا ! ولی خوابم نمیبره . اونوخ هی موبایلمو زیرو رو میکنم . اس ام اس آمو دوباره می خونم عکس نگا میکنم آهنگ گوش میدم  بعد ساعت میشه 4. آلارم گوشیمو فعال میکنمو میخوابم ، به سختی . اونوخ یه ثانیه بعدش موبایلم زنگ میزنه . منم هی ور میدارم اسنوزش می کنم . بعدشم یه رب تو تختم با خودم حرف میزنم که پاشم حاضر شم برم یونی . وختی از جام پا میشم چشام سیاهی میره .قبل از اینکه از اتاق برم بیرون لب تابو روشن میکنم که بیام کارامو سی دی کنم . بعدشم فس فس میکنم تا حاضر شم . هی فک میکنم خاکستری بپوشم با آبی یا آبی با مشکی ؟ بعد آخرش خاکستری میپوشم با مشکی ! موهامو مث دیوونه ها تا جایی که میشه سفت میکشم بالا و می بندم . صد بارم میرم آشپزخونه میام اتاق . اصن هی دلم میخواد مثلا یه زلزله ای چیزی بیاد من امروز نرم یونی ! ینی حالا حالاها نرم ! اونوخ مامانم میاد رد میشه از دم اتاقم میگه نمی ری ؟ هفتو بیس دقه اسا ! منم میگم چرا می رم . دارم میرم .

بعدش تو را پله که دارم میرم هی به خدا عجزو لابه میکنم که جون من امروزو یه کاریش کن ! من داغونم . اونوخ تو ایسگاه اوتوبوس یهو ریشه ی موهام تیر میکشه . بعد پیشونیم درد میگیره بعد شقیقه هام یه ثانیه بعدشم حدقه ی چشمام. این جور وختا میدونم که روز شادی در پیش است !!!

یه وختایی میشه که من صب فرنازو از خواب بیدار میکنم . بعد وختی میرسم تجریش بهم اس میده که من دوباره خابیدم الان بیدار شدم چیکار کنم ؟ دیر میرسم ! اونوخ من تمام شعورمو جم میکنم بهش میگم عب نداره پاشو چاضر شو بیا ! دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است ! اونوخ اونم میگه عاشقتم دیوونه !

بعدش اتوبوس که میرسه زیر پل پارک وی ، من یهو یادم میاد که مثکه دیشب خواب دیدم . یه خوابی که توش کفش دوزک چسبونکی و یه عروسک بود . یه آویز . یه عروسک شیر ... بعد اصن نمیدونم باید چیکار کنم . اصن نمیونم چرا باید الان این یادم بیاد .

بعضی روزا دانشگا ساعت نه خیلی خلوته ... بوی چمن میادو بهار . یه بویی که من دلشوره میگیرم باهاش. بعضی روزا ترم پایینیا میشینن تو چمنا و هی با هم بلند بلند حرف میزننو میخندن . فشای ناجور میدن . جیغ جیغ میکنن . جوونی می کنن . دلشون خوشه به دانشگاهو لابد اون تخته شاسی های بزرگشون که تو خیابون به همه میگه اینا هنرمندن ! ما ترم اولم بودیم نه تو چمن نشستیم نه ذوق کردیم ! خوشبحال اینا ...

یه وختایی چراغ سایتو که خاموش میکنن تا اسلاید ببینیم دلم میگیره . انگار میخوام بالا بیارم . از فضای خفه ی سایت حالم بد میشه . وختی سیما بهم نگا میکنه و منم فقط نگاش می کنم وختی اون داره درباره ی سیندی شرمن کنفرانس میده و من فقط نگاش میکنم یاد این میفتم که به نظر سیما من از همه وحشی ترم ! پاچه میگیرم ! به بچه ها باج میدم که باهام خوبن . خودمو واسه همه میگیرم ! چه آدم ناجوریم من تو ذهن سیما ...

یه روزایی میشه که یه ساعت میشینیم رو پله ی دم بوفه تو آفتاب با آزیتا و پگاه و تکتم دری وری میگیم میخندیم . که پگاه لاک میزنه و منو آزیتا جک میگیمو هر و کر میکنیم . بعضی روزا با خودم فک می کنم که عمرم به هدر میره اگه این دوساعتو بشینم سر کلاس انیمیشن . که ترجیح میدم بمونم تو ترافیک پارک وی ، اصن پشت چراغ قرمز فرمانیه ولی دانشگا نباشم .

بعضی وختا بیشعور بازی در میارم . ینی نه که فک کنی از قصد ،بلکه از عمد ! مثلن پیش میاد که مهمون اومده خونمون من میرم یه چایی باهاشون میخورمو دختر بچه ی خیلی شیطونشونشو میپیچونمو در اتاقمو میبندم میخوابم . نه که فک کنی بی شعورما ! نه چون که کلاسمو پیچوندم که بیام بخوابم خوب !

بعضی وختا از خواب که بیدار میشم نه سر دردم خوب شده نه دردای دیگم . بعضی وختا حالم از ساعت نهو نیم بهم میخوره از ساعت دهو ده دقیقه بیشتر ! بعضی وختا خل میشم چارتا چایی پشت هم میخورمو میرم حموم . اونوخ  هی با خودم فک میکنم که اصن میرم فردا به موذن میگم دیگه نمیخوام از اینا عکس بگیرم . اصن میرم همه چیو بهش میگم . بعد میترسم مثلن گریم بگیره پیشش . که بگه تو چرا انقد روانی بازی در میاری از خودت ؟ که بگه باحال نوشته بودی تکس تو  !

بعضی روزا ، زود شب میشه . من بازم کارام میمونه واسه وختی همه میخوابن . بازم فرناز اس میده که من هیچ گ.ه.ی نخوردم واسه مسودی ! تو چی ؟ منم میگم : چه فکری کردی خوب ؟ منم ! وای فرناز متنفرم از مسودی .

بعضی روزا باز ساعت چاهار میشه تا من بخابم .

امروز یکی از این روزا بود.

   + نازنین ; ۱:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٢٤
comment تو بِبار()

نمی دانم چه میخواهم بگویم ، زبانم در دهان باز بسته اس ...

دیدی یه وختایی آدم یه چیزایی میگه بعدش عین اسب تو گل می مونه ؟ من الان همونم ! اون آدمه نه ها ! اون اسبه ! ینی انقد عصبانیم الان انقد قاطیم انقد روانیم که نگو ! ینی نه بگو نه بپرس !

 می دونی ! من هر ترمی که عکاسی دارم دیوونه میشم ! نم دونم چرا ! ولی اصن بهش فک میکنما مغزم میخاد بترکه ! متنفرم از این واحد ینی ! حالا فردام عکاسی دارم . وای داره گریم می گیره الان !

 سرما ام که خوردم دیگه هاپویی شدم واسه خودم . یه قلاده بولداگ هستم در خدمت شما !

 اصن می دونی همش تقصیر خودم بود که برگشتم گفتم از اینا عکاسی می کنم . چم دونستم این جوری میشه خوب . کاش فردا کلاس کنسل میشد . اصن اولش قرار بود کنسل شه ! بعدش دوباره استاد پشیمون شد گف بیاین ! اه ! تف تو این شانس ینی .

 می دونی ! یه چن وخ بود خوب بودم . امروز باز داغون شدم . ینی صب که بیدار شدم دیدم سرما خوردما ، انگار که جواب آزمایش ایدزم مثبت  باشه ، غم عالم ریخ تو دلم . آخه من اگه الان سرما بخورم دیگه تا شهریور خوب نمیشم ! می دونم . بعدش من امروز نرفته بودم یونی که عکاسی کنم اما چون اصن دلم نمیخاس این سرما خوردگیه بیشتر شه یه نصفه کلد استاپ و یه آنتی هیستامینو  دوتا آدولت کلد انداختم بالا ، نیم ساعت بعدشم مجبور شدم بخوابم بسکه این کلد استاپ لامصب خواب آوره . بعدشم که الی اس داد عکاسی فردا کنسله منم خوشال پاشدم کارای کلاس زبانمو کردم  رفتم کلاس . بعدش سر کلاسم همه گفتن چرا دپرسی ؟ اگه اون موق من دپرس بودم الان چیم اونوخ ؟ بعد از کلاس فرناز زنگ زد بهم که کلاس فردا تشکیل میشه . ینی من دلم میخواس وسط خیابون بشینم موهامو بکنم ! آخه خدایا این چه کاریه با من میکنی ؟ مسئله داری با من ؟ والا !

 بعدشم که هی نشستم این آهنگ آفتاب مهربانی اصفهانی رو گوش میدم . ده تا فریمم بیشتر عکس ننداختم . اگه خانوم موذن انقد با من خوب نبود نمی رفتم . ولی یه جورایی تو رو دروایسی موندم این ترم . بعدشم خیلی پشیمونم از موضوعی که انتخاب کردم . چون که قشنگ معلوم میشه من چه آدم روانی داغونیم ! نه که مثلن بترسما ! نه ! حال نمیکنم . اصن خوشم نمیاد مثلا موذن بفهمه من سر کلاس تصویر سازیم داشتم به فلان آهنگ فک کردم یا با الی در مورد دوس پسرش حرف میزدیم . اصن اینا مهم نیستا ! مهم اینکه که من آقا دوس ندارم یادم بیاد پارسال این موق چی کار میکردم . حال نمی کنم بشینم این جزوه ها رو بجورم ببینم گوشه ی جزوه ی " شناخت و تحلیل آثار ارتباط تصویری " نوشتم : قلب من آروم نمیشه از روزی که رفتی بی من ... اصن دوس ندارم یادم بیاد که سر کلاس تصویر سازی آهویی من رو همه ی برگه های اتودم نوشتم : از دیو و دد ملولمو انسانم آرزوست . که مثلا تو جزوه های تاریخم پره از عکس گل . گلای کوچولوی آویزون . که اگه واسشون صورتم کشیدم دهنشون کج و کولس! میدونم الان اینایی که من گفتما واسه شما خیلی مسخرس ! ولی همشون رو اعصاب منه . همشون حال منو بد میکنه . اصن واسه دیدن همیناس که من باز گلوم درد گرفته باز اشکام گوله گوله میاد . واسه دیدن همیناس که من نزدیک بود سر یه چیز الکی سر مامانم داد بزنم . اما به جاش هی دندونامو رو هم فشار دادم و الان فکم درد میکنه . به خاطر همیناس که من دوساعت نشستم پشت لب تاب هی آفتاب مهربانی گوش کردمو دستای یخمو گذاشتم پیش فن لب تابو چایی پشت چایی ... واسه همیناس که باز شام امشب کوفتم شد . که باز دلم خواس یهو از سر میز پاشم . که الان هی معده ام تیر میکشه . که قلبم تند میزنه . واسه همیناس که من حالم بده که انگار نمیخواد خوب شه .

همین .

 پ.ن : دوستان قالب جدیدو تبریک میگن ، والا ما که خودمون نمیبینیمش ! انتخابش کردیم ! ولی واسه خودمون نمیاد ! کلا من تو زندگیم همه چی همین جوریه ! دیگران حالشو میبرن !

 

   + نازنین ; ٢:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٢۳
comment تو بِبار()

روزهایت پرتقالی ! دوستم !

امروز یه روز معمولیه ... یه روز مث خیلی از سیصدو شصتو پنج روز سال ... یه شنبه ی بهاری که من کلاس نداشتمو تا یازده صب تو سکوت خونه تخت خوابیدمو بعدشم پاشدم  چار پنشتا اس ام اسی که واسم اومده بودو جواب دادمو ظرفای تو سینکو شستمو رفتم حموم .بعدشم میز اتاقمو جم کردمو نشستم که فیلمای طراحی وبمو ببینم . اما یادم اومد سربرگم نصفه مونده رفتم اونو درس کنم دیدم مای داکیومنت باز خیلی شلوغ شده از دست این دادشم . اول اوناجارو سرو سامون دادم بعدش نشستم دوباره یه سری آهنگ جدید به پلی لیستم اضافه کردم . بعدش سر برگمو درس کردم . بیس دقه از فیلمای وبم دیدم بعد گشنم شد رفتم ناهار خوردم . بعدشم آسمون قاطی کرد و هوا ابری شد و یذره ام بارید .منم یهو  دپ شدم بیخیال کارای یونی شدم دراز کشیدم جلو تی وی آلبالو خشکه خوردم ! اونوخ الان معدم درد گرفت...

میدونی ... یه روزایی همین جوری الکی دلم واسه بعضی چیزا بعضی آدما تنگ میشه ...

دلم تنگ میشه واسه بچه های دبیرستانمون ... واسه کلاسمون ... واسه شیطونیامون ... واسه همون امتحانای مسخره که اون موقع ها واسمون خیلی مهم بود ... اصن واسه ونوس دلم تنگ شده الان ! واسه اینکه سر زنگ عربی سرمو بذارم رو میز بخوابم اونم هی از نیمکت پشتی انگشتاشو فرو کنه تو پهلویه من تا من بپرم هوا با زهره بخندن بهم ! دلم واسه لیلا تنگ شده . واسه اینکه سیریشش بشم مسئله های شیمی رو یادم بده . واسه مائده دلم تنگ شده . که بگه نازنین انقد شیطونی نکن ! درس بخون ! تو این همه هوش داری ازش استفاده نمی کنی باید یه روز جوابشو بدیا ! واسه فاطمه دلم تنگ شده ! که مسخره بازی در بیاریم با هم غش غش بخندیم وسط راهرو ! واسه خانوم شربتیان دلم تنگ شده که گوشمو بگیره بگه انقد نیا از آبدارخونه چایی ببر! دلم واسه خانوم حیدری تنگ شده که امتحان بگیره من هی بگم چن نمرس ؟ اونم بگه بله ! چن نمرس ! واسه زنگای شیمی دلم تنگ شده ! که هی با فاطمه نقاشی بکشیم و چرت پرت بگیم ، هی سوتی بگیریم از معلممون . واسه زنگای فیزیک و اون خانوم جنابیان که همه کارش با ادا اطوار بود ! وای چقد با مهدیه اداشو در میاوردیم میخندیدیم ! واسه زنگای هندسه دلم تنگ شده . واسه خانوم رمضانی . که همش حواسش به من بود ببینه کی دارم شیطونی میکنم منو ببره پای تخته حالمو بگیره ! البته هیچ وخ نتونست چون من زرنگ تر بودم ! واسه زنگای ادبیات که من میخوابیدم این فاطمه ی بیچاره میشست معنی شعرارو مینوشت . واسه زنگای دینی که خانوم حسنی از من درس میپرسید . همشم سر امتحاناش ما تقلب میکردیم . هیج وختم نمیفهمید .

 دلم واسه میس تبریزی تنگ شده . واسه اینکه سرمون جیغ جیغ کنه که چرا لغت نمی خونیم ! چرا تلفظمون انقد بده . چرا لیسنینگمون افتضاحه ! واسه اینکه وسط کلاس جیغ بزنه که چرا فارسی حرف زدی ! باید شکلات بیاری ! واسه اینکه جونشو بذاره واسمونو ما بگیم اخلاق نداره . دلم واسش خیلی تنگ شده . خیلی مدیونشم . تا آخر دنیا .

 دلم واسه اشکان تنگ شده . واسه اینکه وسط کلاس را بره هی بگه خطاتو محکم تر بکش ! ول نکن ! یه تک بکش بیاد ! خط خطی کن ! ذهنتو آزاد کن ! اسکیس داریم میزنیم ! تند تند بکش ! خوب نگا کن ! بیشتر نگا کن . واسه اینکه هی بگه زغال بیار یادت بدم فیگور بکشی من از زیرش در برم ! واسه اینکه فیگور بکشه من کف کنم ! واسه اینکه سر چیزای الکی بحث کنیم . واسه اینکه ... وای دلم تنگ شده واسه اون روز که اون اسبا رو با پاستل گچی کشیدمو بردم واسش انقد ذوق کرد که ورداش برد چسبوندش رو پنل آموزشگا ... اشکان خیلی پسر خوبی بود ... معلم خوبی بود ... نقاش خوبتری ...

 دلم واسه آقای نجومیان تنگ شده ... واسه اینکه هی من دپ بزنم اون هی دلداریم بده ! هی من بگم می خوام مترجمی زبان بخونم ، هی اون بگه پس با این زیر گروه 200 گرافیک میخای چیکار کنی ؟ هی من بگم میخوام نمایش بخونم هی اون بگه تو بیشتر گرافیستی! هی من بگم میخوام دانشکده صدا و سیما برم ! هی اون بگه پارتی بازی اونجا ! نزن ! یکی از انتخاباتو میسوزونی ! هی من برم پای تخته ی کلاس ریاضیش به انگیلیسی واسه شاگرداش بنویسم : انقد جون نکنین ! کنکور هیچی نی ! دانشگا خبری نیس ! آدم باید دلش خوش باشه !اونوخ اون بیاد تو بوفه آموزشگا نگهم داره بگه دردت چیه خوب ؟ ریاضی نخاستی نخوندی ! زبانم که خیر سرت داری میخونی تو آموزشگا ! رتبه ی قبولیم که آوردی ! چته خوب ؟ بعد من هی زمینو نگا کنم . بگم نمیدونم ! دلم با من نیس ! هی بگه داداشمو دیدی تو روایت 4 دیشب ؟ من بگم کودوم داداشتون ؟ همون که فامیلیش نجومیانه ؟ اونوخ بقیه بخندن اونم بگه من پوست تو رو میکنم ! هی من دلم بگیره ، هی اون بگه خوبی ؟ من بگم آره استرس دارم فقط ! هی اون بگه only that ? من بگم yes that's it! Believe me! دلم تنگ شده واسه اینکه بهم بگه نازنین نترس انقد ! When u know some thing. u love it ! آقای نجومیان من هنوز نشناختمش که عاشقش بشم !

 دلم تنگ شده واسه صدف . واسه فاطمه . واسه ایمانه . واسه شکیبا . واسه اینایی که اگه اون موق تو اون روزای سخت پیش دانشگاهی تو اون مدرسه ی افتضاح با اون آدمای افتضاح تر نبودن ، من از افسردگی مرده بودم !

 دلم تنگ شده واسه یاسین . واسه اون دستای تپل و نرمش . واسه اون چشای درشتو براقو سیاهش . واسه اینکه بغلم کنه لباشو بذاره رو گوشم بگه : آی لاو یو ! قلب ! واسه اینکه فک کنه من خیلی باحالم ! که هر جای خونه میرم دنبالم بیادو صد بار بگه من شب میخوام پیش تو بخوابما ! من میخوام پیش تو بشینم شام بخورم . من میخوام تو واسم آب بیاری ! من میخوام  مامانم واسم یه خواهر بیاره که مث تو باشه ! بزرگ باشه ! نی نی نباشه !

 دلم واسه همه ی اینایی که گفتم و همه ی اونایی که نگفتم خیلی تنگ شده... خیلی تنگ ... هر کجا هستند روزهاشان پرتقالی ...

 

 

 

   + نازنین ; ٥:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٢٠
comment تو بِبار()

اوپس!

الان که دارم مینویسم ، خوابیدم رو تختم لب تابو گذاشتم رو دلم ! چن وخته این جوری کارامو انجام میدم ! بهتر از پشت میز نشستنه ! هوا آفتابیه . چقد من این هوا رو تو این وخت از سال دوس دارم ! همش دلم میخاد برم بیرون ! برم خرید ! دلم تیشرتو شلوار جین جدید میخاد . فک کنم باید ریمل و شامپو ام بخرم . شیر پاکنمم تهشه . وای دلم یه عروسک خنگم میخاد . فرناز اون روز گف تو قائم یه سوسمار دیده خیلی خنگو باحاله . شاید رفتم خریدش .

چقد خوبه امروز نرفتم یونی !البته دیروزم زیاد بد نبود. مسودی کارمو تایید کرد . میدونستم میکنه . کلا سلیقش اومد دستم . ولی خودم اصن دوس ندارم طرحمو . حالا شاید یکم تغییرش دادم . تازه خیلی بهمون حال داد کلاس بعد از ظهرو پیچوند . مهسا کفش بریده بود ! میگف عمرا مسودی از این آدما نی ! اون ترم که مهسا اینا باهاش داشتن تا هفت بعد از ظهر نگهشون میداش ! هیچ کاریم نمیکنه ها ! فقط حرف میزنه ! یه چیزیو صد بار میگه ! واسه همین انقد ازش بدم میاد ! اعصابمو خورد میکنه بسکه سر هر کاری انقد حرف میزنه ! دیروز که داش کار منو میدید برگش بهم گف : نه خوشم میاد !جنبه شوخی داری ! من هیچی نگفتم . لبخند زدم . نم دونم چرا استادامون همشون با من شوخی دارن .

با فرناز برگشتم . دیوونه هرچی بهش گفتم نذاش تجریش پیاده شم . منو تا خونه رسوند . تو راهم همش همدم معینو گوش کردیم . فرناز عاشقش شده بود . منکه داشتم از خاب می مردم ! این الهه ام هی اس میداد بهم من نمیفهمیدم چی میگه ! بهش گفتم الی بیخیال من الان شعورم در حد کرفسه ! بعدن بگو . بعدشم که اومدم خونه رفتم حموم و ناهار خوردم . میخاستم کتاب داستان کلاس زبانمو بخونم که خابم برد. بعدشم که رفتم کلاس زبانو یه عالمه خندیدیم با بچه ها . کلی حال داد.

دیروز مسودی داش کار الهه رو میدید برگش بهش گف آفرین ! خدا پدرتو نگه داره ! الی هیچی نگف. ما هممون یه جوری شدیم . من دلم خیلی یه جوری شد . بابای الی ترم یک بودیم تصادف کرد فوت کرد . اردیبهشت بود . درست شبی که نوه اش به دنیا اومد . کسری . چه روزای بدی بود ... هیچ وخ چشمای الی رو تو اون روزا یادم نمیره ... تو چشاش دیگه هیچ نوری نبود . حتا زیر آفتابم چشاش برق نمیزد ... الان خوبه ... البته بعضی وختا بازم بهم میریزه ... سر یه چیز الکی ... یاد باباش میفته و ... اینجور وختا به من اس میده ... مث ترم پیش ... بگذریم ... خدا پدر مادر همه رو نگه داره واسشون .آمین .

میخاستم امروز برم فلش مموری بگیرم برا خودم . نرفتم هنو . عکسای دوربینم خالی نکردم . موضوع عکاسیمم انتخاب نکردم ! اون گربه خوشگله ی یونی ، قبل از عید حامله بود . اون روز خانوم موسوی گف زاییده ولی بچه هاش مردن ! وای من عاشقشم ! فک کنم اونم هس ! تا منو میبینه میدوئه میاد خودشو میماله به کفشامو هی میو میو میکنه ! دیروز 10 دقه دیر رسیدم به کلاس داشتم میرفتم تو سایت اومد جلوم نشست دلم نیومد برم ! یه ذره نازش کردمو قربون صدقش رفتم بعد رفتم دسامو شستم رفتم سر کلاس . خوب شد استاد یادش نموند که منم دیر اومدم ! چون واسه فاطمه و پروا تاخیر زد . البته میزدم من واسم مهم نبود . کلن از این مسخره بازیای استادا خوشم نمیاد . مثلن که چی ؟ الان تاخیر میزنی واسه من خوشالی ؟ خوب بزن ! اگه تو بااین خوشال میشی بزن ! والا !

شاید امروز بشینم نقاشی بکشم . شاید با آبرنگ ! حالا ببینم حال دارم یا نه .

دیگه همین دیگه . برم من . خوب باشین . تا بعد .

 پ.ن : اوپس ینی من نم دونم چی بگم !خنثی ینی این شکلی !

   + نازنین ; ٦:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱/۱۸
comment تو بِبار()

من و یونی !

یونیم عذابیه واسه خودش ! خوش میگذره ، میخندیم ! ولی خدایی خیلی سخ شده این چن ترم آخر. بخصوص این چن روز که تعطیلات تموم شده و استادا منتظرن پروژه هارو تحویل بدیم . این دو روز که خدارو شکر من سربلند بودم . به خصوص امروز که استاد خیلی خوشش اومد از کارم . خداییش خودمم دوسش داشتم . دیشب تا چار چارونیم طول کشید ! ولی خوب شد . فردام که بچه ها گفتن انیمیشن تشکیل نمیشه ! خیلی خوب شد. عکاسی هیچکار نکردم خیلی بده ! اما یه جوری درستش میکنم .

فقط همین مسودی میمونه که اونم یه خاکی تو سرم میریزم . از چارشنبه ام کلاس زبانم شرو میشه. ولی من امروز فقط دو فصل از کتاب داستانمونو خوندم . اونم تو اتوبوس ! وختی داشتم از یونی بر میگشتم ! بعدشم اینکه وای من عاشق ارسطو شده بودم تو این فیلم پایتخت بود ! حالا دو شبه نیست حوصلم سر رفته ! خیلی باحال بود . دیوونه !

دیگه همین دیگه !

پ.ن : نمیترسم اگه گاهی دعامون بی اثر میشه ،

همیشه لحظه ی آخر خدا نزدیک تر میشه ...

پ.ن : به جون خودم !

 

   + نازنین ; ۱:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱/۱٦
comment تو بِبار()

خلاص !

آخیش ! بلخره این تعطیلات مسخره تموم شد ! خیلی واقعن عید چرتی بود ! منکه اصن حس عید نداشتم! البته احتمالن احساسات من مشکل داره ! چون بقیه بهشون خوش گذشته . مهم نی !

من الان خوشالم فردا می خوام برم یونی ! چون یه عالمه میخندیم با دوستام . کلن حوصلم از تو خونه موندن سر رفته . به خصوص که همه هستن هی میرن رو اعصاب من . اگه خودم تنها بودم انقد زیاد خسته نمی شدم از خونه . کلی با دوستان فک کردیم تا یادمون اومد فردا چی داریم و تا کی یونییم! بعدشم باید برم کلاس زبان ثبت نام کنم که فک کنم تاخیر ثبت نام بزنه واسمو شص تومن پیاده شم ! مهم نی !

بعدشم که امروز چار ساعت نشستم واسه مسودی قوطی اسپری طراحی کردم . انقدم افتضاح شد که خودم حالم بد میشه ازش چه برسه به مشتری ! حالا فردا میرم یونی با دوستام مشورت میکنم ببینم چه خاکی تو سرم بریزم . البته خیلی بد نشدا ولی اصلن به دلم نشست . مطمئنم اگه ببرمش استاد تایید میکنه ! کلن من از هرچی بدم بیاد استادا همونو تایید میکنن . تازه شاپینگ بگ هم باید میزدم واسش . مهم نی ! چارشنبس کلاسش ! تا اون موق خدا بزرگه !

امروز سیزده بدر بود . ما که جایی نرفتیم . دختر خالم دیروز گف بیا اینجا با ما بریم بیرون . اما نرفتم . من آدم خونگیی هستم ! فوبیا ی بیرون رفتن دارم ! به جون خودم !

میخاستم اس بدم به فرناز ببینم فردا میاد یا نه اما ندادم . به الی ام ندادم ، از همون شبی که من خل بازی در آوردم وسط اس بازیمون دیگه خبری نگرفته ازم . تقصیر من نبود به خدا ! یهو یه حال بدی شدم از حرفاش !

وای خدا کی میشه این ترم تموم شه ؟ من اصن دیگه حوصله یونی ندارم ! ینی حوصله ی کار کردن ندارم ! تازه امروز داشتم فک می کردم به اینکه باید تا اردیبهشت موضوع پایان نامه مو تحویل گروه بدم . من هنوز فرم دانش آموختگیمم پر نکردم . استاد راهنما ام که اصن به روی خودش نمیاره ما ترم هفتیم ! کلن کویته یونی !

دلم میخواد برم جدایی نادر از سیمینو ببینم . شصتاد ساله سینما نرفتم . انگش کوچیکه ی پای راستم شص روز پیش داشتم بدیو بدیو میکردم محکم خورد به گوشه ی پشتی برگشت ، داغون شد ینی ! واقعنی اشکم داش در میومد انقد که درد گرفت ، بعدشم یه هفته هی آبی شد قرمز شد بنفش شد زرد شد تا بلخره به رنگ اصلی برگشت ، بعد امشب دوبار خورد به این ور اونور . یه بار که کوبیدمش به زیر میز کامپیوتر یه بار همین ده دقه پیش خورد به میز اتو ! حالا تیر میکشه هی ! تازه میذارمش زمین کلن کف پام تیر میکشه . بیخیال ! مردم پا شون قط میشه انقد کولی بازی در نمیارن حالا واسه یه انگش کوچیکه ببین دارم چی کار میکنم ! به قول مامانم انگار زخم شمشیر خوردم !  

بعدشم که مامانم امروز صد بار گف پاشو مانتو ایناتو بنداز تو نرم کننده من انقد لفتش دادم که الان هنوز خش نشدن حالا صب باید پاشم اتوشون کنم . مهم نی ! کاریه که شده !

پ.ن : از دوست عزیزی که در مدت تعطیلات مخشو خوردم ، بابت صبر جمیلش تشکر میکنم . امیدوارم خدا به وختش عوضشو بهش بده . خدایی خیلی بهم حال داد . دسش درد نکنه . تو شادیاش جبران کنیم ایشالا !

   + نازنین ; ۱:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱/۱٤
comment تو بِبار()

اینم زندگیه من ... والا !

الان که نشستم دارم اینا رو می نویسم ساعت دو دقه به دهه . خونه تقریبا ساکته . البته من هندز فیری تو گوشمه صداهارو نمیشنوم چون صدای آهنگم تقریبا تا ته زیاده .... چقد زود دوازده روز گذشتا ... فردام که سیزده بدره ... وای چقدم من بدم میاد از این روز ... البته ما که خیلی وخته سیزده بدر آ جایی نمیریم . امروز فهمیدم که مثکه پارسال اصفهان بودیم ! منکه یادم نمیاد . دوسال پیشش یادمه مشهد بودیم . اما بقیه ی سالا که خونه باشیم جایی نمیریم . بهتر ! منکه اگه قرار بود جاییم بریم نمی رفتم ! اصن من اعصاب مصاب بیرون رفتنو ندارم . مثلن بریم که چی بشه ؟ اینیم که میگن نحسی سیزده آ ... به نظرم خیلی چرته ! کلن بخوای بدبخ بشی میشی ! ربطی به این چیزا نداره ! والا !

الان دوستم واسم اس ام اسه تبریک سیزده بدر داد !!! خدایی مردم شادن . خوشبحالشون . ایشالا شادیشون صد برابر شه . بیخیال ...

امروزم هیچکار نکردم . دیشب که فک کنم سه اینا بود خوابیدم . صبم صد بار بیدار شدم . یه بار شیش . یه بار هش یه بارم ده . بار آخر دیگه نخوابیدم . همینجوری پتو رو کشیدم رو سرم و چشامو بستم . بعدش ییهو یادم اومد که دیروز تولد راضیه بود . بهش اس دادم که تولدت مبارکو اینا . ببخشید که من مث همیشه گند زدم، یادم رفت ! بعدشم همینجوری وول خوردم تو تختم تا ساعت یکو نیم . بعد از ناهارم مثلن اومدم نشستم پای لب تاب که کار کنم ، حوصلم نیومد ورداشتم یه فولدر درس کردم آهنگای خوبمو ریختم که بعدن اگه خواستم کار کنم بگوشم . صد بارم یه آهنگه رو گوش دادم بعدش جم کردم رفتم حموم .

الانم از ساعت شیش تا حالا نشستم پای لب تاب فقط یه کار اجرا کردم که اصنم به نظرم خوب نشد . ینی خیلی جواد شد . ولی دیگه کاری از دسم بر نمیاد . همینه که هه . تازه این کاری که کردم اصن کار مهمی نی . کار مهمه رو هی پشت گوش میندازم مطمئنم آخرش این مسودی بد میذاره تو کاسم . ولی تقصیر من نی . الان بنیه ی کار کردن ندارم . اصن ازش بدم میاد . رو اعصابمه . خیلی پشیمونم که این درس لامصب شیش واحدی رو باهاش ور داشتم . اه ! خوب من چیکار کنم الان ؟

 

می دونی ... یه روزایی بود که من خوشال بودم . خیلی خوب بودم . الان یادم نمیاد این خوب که می گم چی بود . چه احساسی بود . ولی اینی که الان هستم نبود .

یه روزایی بود که من به اون خوبی نبودم . اما اینجوریم نبودم . عادی بودم . شاید مث همه ... تنها بودم اما خوش بودم ... قد خودم ... مث خودم ...

یه روزایی بود ... یه روزایی شد که من مردمو زنده شدم ... که روزی 20 ساعت فقط گریه کردم ... که همش لباسام خیس بود از اشک . همش چشام قرمز بود . همش گلوم درد می کرد . همش دلم می خواس داد بزنم . همش به این فک می کردم خوب من چیکار کنم ؟ من چی می شم ؟

یه روزایی بود که من سگ بودم . که همش سرم درد می کرد . تنها بودم . اما نمیخواستم تنها باشم ...

می دونی یه روزایی هس ... مث همین روزایی که الان واست تریف کردم ... به همون تلخی به همون بدی ... تو این روزا می دونی من به خودم چی می گم ؟ همش می گم درس میشه ! نازنین درس می شه ! همش می گم که خدا این کارو با من نمی کنه . همش می خندم که اشکم نیاد ...

بیخیال ...

پ.ن : برام بودن تو بازی نبودو به این بازی دلم راضی نبودو

از اول آخرش رو می دونستم ، تو تونستی ولی من نتونستم

برات بودن من کافی نبودو حقیقت این که میبافی نبودو ... 

   + نازنین ; ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱/۱۳
comment تو بِبار()

شما بگین !

می دونی ! یه چیز خیلی جالبی که تو این بیس سال زندگیم فهمیدم اینه که بجه ها منو دوس دارن ! حالا رو چه حسابی نمی دونم ! اما دوس دارن . و جالب تر اینه که پسر بچه ها منو بیشتر از دختر بچه ها دوس دارن ! ینی من نمی دونم چی میبینن تو من که به نظرشون واسه همبازی شدن گزینه ی مناسبیم !!! امروز دوست قدیمیه بابام که خیلی آدم باحالیه و من خیلی ازش خوشم میاد اومد خونمون . یه جف پسر دوقلو داره . سه سالی بود که ندیده بودمشون . زیاد بزرگ نشده بودن اما به نظر اونا من خیلی بزرگ بودم ! در حد خانوم معلمشون لابد ! اولش یکم باهام غریبی کردن مثلن . ینی من دوس داشتم که بوسشون کنم ولی ایشان به دست اکتفا کردند . انقدم که دستای من یخ بود . ولی سه دقه بعد دیگه شروع کردن به تعریف از مدرسه و آقای طاهریشونو سه تار زدن قل کوچیک و فوتبالی بودن قل بزرگ ! بعدش بحث رسید به ماهی عید و اینکه دانشگا چیه ؟ من توش چیکار میکنم ؟ امتحانام کیه ؟

قل کوچیکه اسمش امیر حسینه و فوق العاده پسر با احساسیه ! نقاشی دوس داره سه تار میزنه معدلش بیسته علومش بهتر از ریاضیشه و دوس داره یا خلبان بشه یا پلیس . کلن رومنسه خفن ! سه سالش بود دوس داش من زنش بشم !

قل بزرگه امیر رضاس قدش یه مترو چهلو دوسانته ، ریاضیش خوبه ، دیکتش خوب نی ، نقاشی دوس نداره ، اکشنه ، دوس داره هافبک چپ بازی کنه طرفدار رئاله و ساسی مانکن و تهی و تتلو گوش میده !

امیر رضا خیلی سر زبون دار تره ، مغز منو کار گرفته بودو داش شیطونیای مدرسه شو تعریف می کرد ، منم دیدم بیچاره این امیر حسین ول معطله ورداشتم گوشیمو دادم بهش تا نقاشیامو ببینه ! و اینگونه بود که به دست خودم خودمو بیچاره کردم ! چونکه اولش ذوق مرگ شد از دیدن دری وریایی که من کشیده بودمو هی میگف چه جوری اینا رو کشیدی ؟ کجاس الان ؟ چن شدی ؟ با چی کشیدی ؟ بعدش من بردمش تا یکی از کارامو بدم بهش اونوخ گیر داد که باید اینو برام اینجا بکشی . منم دلم نیومد بگم نه . بعدش اینم هی کف می کردو می گف : چقد خوب میکشی ! بعد یهویی گیر داد که کی میای خونه ی ما ؟ سیزده بدر بیا ! منم گفتم نه دیگه الان همو دیدیم من یه هفته دیگه میام ! یهو دوتایی گفتن آره خوبه ! ما تولدمونه ! باید بیای ! منم گفتم باشه حالا ! میام ! اونوخ پسره ی دیوونه برگشته به مامانش میگه ما اینو دعوت کردیم تولدمون ! مامانشم گف آره دیگه باید حتما بیای و اینا ! تازه پسره برگشته میگه فقط خودت بیایا ! اینا رو ( داداشامو) نیاری ! بعدشم منو گذاشتن تو رو دروایسی که باید برا اتاقمون یه تابلو بکشی بیاری !

حالا امیدوارم که تا یه هفته دیگه منو یادشون بره ! چونکه من هنو کارای واجب الوجود خودمو نکردم کی حال داره تابلو بکشه ! من نمی دونم بعدن مامانشون چه فکری کرده که میگه بیا ! کسی نیس ! دوستای مدرسشونو دعوت میکنیم ! من چه صنمی با یه مش پسره ده یازده ساله ممکنه داشته باشم خودم نمی دونم !

ولی می دونیین کلن یه حس خوبی میشم همیشه از این محبتی که بچه ها دارن . به نظرم خالص ترین محبت تو دنیا مال بچه هاس . ینی وختی میگن دوست دارم بی هیچ توقع و چشم داشتی میگن . به من که خیلی مزه میده !

پ.ن : وای عید تموم شد من امروزم هیچ کار نکردم ! میفتم این ترم ! مطمئنم !

   + نازنین ; ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱/۱٢
comment تو بِبار()

دیگران را هم غم هست به دل ، غم من لیک غمی غمناک است...

امروز نشسته بودم جلو تی وی . ساعت 8 اینا ... بعد داشتم اس ام اسای بیخودیمو پاک می کردم ... اونوخ انقد دلم خواس که کاش می شد خاطره های بد زندگیتو ، حرفای تلخی که شنیدی ، چیزای بدی که دیدی ، چیزایی که رو اعصابتن چم دونم آت و آشغالای ذهنتو منظورمه ، مث همین اس ام اسا با یه دکمه پاک کرد ... چقد خوب می شد ...

بعدشم باز دوباره دپ شدم ... مث خلا داشتم با الی اس بازی می کردم یهو برگشتم بهش گفتم ببین بیخیال! من حالم خوب نیس الان ببخشید . پاشدم رفتم حموم .

بعدشم که اومدم نشستم پای کارام . سه ساعت از اتودام عکس انداختمو بلوتوث کردم تو لب تاب و بعد نشستم تو کرل بهش نقطه دادم تا اجراش کنم تا نصفه هاش درستش کردم بعد مث دیوونه ها ورداشتم پاکش کردم ! دو دقه بعد پشیمون شدم دوباره نشستم از اول همه ی این کارارو کردم بعد دوباره وسطش قاط زم جم کردم .

کارتون عصر یخبندانو دیدی ؟ دیدی همیشه یه جاهایش که آدم فک می کنه تموم شد ! دیگه درس نمیشه یهو یه اتفاق باحال می افته ؟ مث داستان اسباب بازیا ! که همیشه تهش همه چی درس می شه ... الان دلم میخواد یه دونه از این اتفاقا تو زندگیه من بیفته ! مثلا یهو همه چی از جایی که فکرشو نمی کنم درس شه ... البته من اصن نمی دونم باید چی بشه که حال من درس شه ... بیخیال ... من حالم خیلی بده امشب ... باز از اون شباس که داد دارم !

کاش الان دیشب بود ... انقد دلم میخواس الان یکی بود با هم میشستیم چاربرگی حکمی چیزی بازی می کردیم ... کاش حداقل یه فیلمی چیزی داشتم می دیدم ...

داشتم دنبال اتودام می گشتم یه برگه تو پوشم بود، روش نوشته بودم :" میترسم ... میدونی ! همش ترس نیس ! بیشترش ترسه !" نم دونم کی نوشته بودمش ... اصن نمدونم من از کی انقد ترسو شدم ...

ساعتارو کشیدن جلو روز چقد زود میگذره ...

قلب تو کبوتر است

بالهایش از نسیم

قلب من سیاهو سخت

قلب من شبیه .... بگذریم !

دور قلب من کشیده اند

یک ردیف سیم خاردار

پس تو احتیاط کن !

برو عقب ! جلو نیا !

توی این جهان گنده

هیچکس با دلم رفیق نیست

فکر میکنی چاره ی دلی که

جوجه تیغی است چیست ؟

مثل یک گلوله جمع می شود

جوجه تیغی دلم !

نیش میزند به روح نازکم

تیغ های تیز و مشکلم

راستی تو جوجه تیغی دل مرا

توی قلب خود راه می دهی ؟

او گرسنه است و گم شده ،

تو به او پناه میدهی ؟

باورت نمیشود ولی

جوجه تیغی دلم زود رام میشود

تو فقط سلام کن

تیغ های تند و تیز او

با سلام تو تمام میشود...

 

*عرفان نظر آهاری

   + نازنین ; ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱/۱۱
comment تو بِبار()

توی این خونه یک آرامشی هس ...

سلام !

خوبین ؟من اومدم !

امروز صب ساعت 4 رسیدیم تهران . سفر خوبی بود . ینی بد نبود . من که زیاد اهل مسافرت نیستم . اونم با خانواده ! ولی این بد نبود. دو روزش به من خیلی خوش گذشت . روز اول که بدنم گرم بود و جو مسافرت داشتم و روز آخر که ذوق برگشتن به خونه رو داشتم !

یزد شهر بدی نیس. ولی اصلن و ابدن به احوالات من نمیخوره به دلایل گوناگون از جمله : بسیار خلوته ، عمرا اگه یه مرکز خرید خوب توش پیدا کنی ! شباش سرده . سرویس های بهداشتی تو حیاط خونس . گربه نداره ! چنار نداره .باد که میاد با خاک یکسان میشی و ...

تنها خوبیش اینه که آفتاب گیره و من چون باتری خورشیدی دارم خوب بود واسه روحیم !

البته مردم ذوق میکردن آثار باستانی می دیدن ولی من فقط با شترا ذوق کردم و مارا . همین . کلن من با حیوونا خوشال ترم !جاهای دیدنیشم من همشو خوب میشناختم تاریخ ساختنو مصالحو  معمارو ایناشم میدونستم، بعضیا شو واسه خانواده گفتم ،بعضیاشم حوصله نداشتم بگم گفتم نمدونم ! راهنما ام نداره ، خیلی افتضاحه .

ترمه هاش خیـــــــــــــــــــــــــلی قشنگه . و بسیار گرون من از دوتا مدلش خیلی خوشم اومد یکیش 90 تومن بود اون یکی 115 تومن که خوب من انقد نداشتم بدم واسه یه پارچه 70  در 70 ! البته بسیار نفیس بودن ترمه هاش ! ابریشم خالص !از آقاهه پرسیدم که آیا شبها درب مغازه اش را قفل می کند ! گفت بله ! تازه گف کلا در بازارم قفل میشه ! اونوخ دوتامون لبخند تلخی تحویل هم دادیمو من بیخیال ترمه شدم ! ما فقط کاسه کوزه و آویز دیوار خریدیم با این شیرینیای خیلی شیرنشون که من نم دونم دیابت نمی گیرن اینا اونوخ ؟ من که عمرا نمتونم یه تیکشم بخورم . اصن من کلا با چیزای گرم و شیرین حال نمی کنم ! اون روز تو مغازه ی یه آقاهه داشتم ازش می پرسیدم روغن کنجدو چه جوری میگیرنو اینا ، ورداش یه مش کنجد برام آورد که من ببینم چارتا دونه خوردم ازش سه ثانیه بعد زبونم جوش زد ! به جون خودم ! خیلیم از آقاهه خوشم نیومد . داشتم ازش یه چیزی می پرسیدم برگش گف من خودم ساکن تهرانم ! فقط 13 روز عیدو میام اینجا و اینا ! انگار که عارش میومد یزدیه ! منم گفتم ا؟ منم 365 روز سال تهرانم واسه 6 روز اومدم اینجا ! والا ! نمدونم چه فکری کرد با خودش این حرفو زد.

یه روزم رفتیم میبد . نارین قلعه خوب بود. البته دیگه چیز زیادی ازش نمونده. هیچ راهنما و محافظیم نداره مردم هر کار دلشون میخواد میکنن توش . منم کلا اعصابم بهم میریزه میبینم انقد بعضیا بی شعورن . ترجیح میدم نرم اینجاها .اونم تو عید . بالای قلعه که بودیم باد مییومد در حد بنز ! اونقد منو بلند کرد از رو زمین . البت من خوشم اومد از این قسمتش ! خیلی حس خوبی بود . آسمونشونم انقد تمیز بود که آدم توهم میزد و به چشاش شک می کرد . اونوخ پایین این قلعه هه شتر و اسب بود ملت سوار میشدن . منم رفتم واسه اولین بار از خیلی نزدیک شتر دیدم و بهش دس زدم و کلیم قربون اون چشای خوشگلش رفتم ! انقد که مرده صاحب شتره خندش گرفته بود . به جون خودم ولی خیلی چشای ناز و مظلومی داش. اصن انقد مهربون وایساده بود من هی نازش کردم ! خیلی خوب بود . اونوخ یکی دیگشون بود از این دو کوهان آ! خیلی خنگ بود قیافش . صاحبشم یه پسر بچه بود . اومد به من گف بیا سوارش شو و اینا . منم رفتم پیشش داشتم با پسره حرف میزدم. بعد همین که خواستم برم جلو صورت شتره ییهو شتر محترم یه صدای مهیبی از خودش در آورد و یه تف گنده انداخت رو سر پسره ! وای خیلی افتضاح بود ! البته من و دوستاش کلی خندیدم بهش ! ولی من خیلی خوشال شدم که زودتر نرفتم جای پسره وایسم ! وگرنه معلوم نبود باید با اون تف حسابی چی کار می کردم !

بعدشم روز آخر رفتیم نمایشگاه مار . خیلـــــــــــــــــــــــــــــی به من خوش گذشت ! به یکی از آرزوهای کوچیک اما هیجان انگیزم رسیدم ! که همانا دیدن و لمس کردن یه مار بزرگ از نزدیک بود ! خیلی باحال بود ماره ! خیلی حس خوبی بود .

دیگشم اینکه یزد مردم خوبی داره فک کنم ! البته ما زیاد مردم ندیدیم ! جمعیتش خیلی کمه . حدود 900 هزار تا اینا مث که یه راننده تاکسیه گف . بعد از همه جالب ترش این بود که راننده تاکسیه به من گف خونتون چرا انقد دوره از مرکز شهر ؟ گفتم مگه چقد راهه ؟ گف یه رب ده دقه راهه با ماشین ! من مرده بودم از خنده اونوخ ! فک کن که خیلی دورشون یه رب ده دقه اس ! خوشبحالشون واقعنی .

یه روزم که رفته بودیم اردکان یه پسره مثلا راهنمای گردش گری بود از طرف میراث فرهنگی بعد نمدونم چرا داش چیز میزا رو توضیح میداد همش منو نگا میکرد و هی هول میشد ! دلم واسش سوخت ! آخه یه بار یه چیزیو اشتبا گف من یواش درستشو گفتم فک کنم ناراحت شد. نم دونم ! ولی کلا یه حس بدی شدم . نمیخواستم ناراحت شه ! یه سی دیه طرز تهیه ی حلوا ارده ام داد به من ! لابد به نظرش اومده من خیلی کدبانوام ! چم دونم !

اونوخ داشتیم بر میگشتیم تو نمازخونه ی راه آهن یه خانومه داش  پوشک بچشو عوض می کرد من دلم غنج رف واسه بچش ! انقد ناز بود . وایسادم تا خانومه کارش تموم شد داش میومد بیرون رفتم جلو بهش گفتم چقد نازه دخترتون ! اسمش چیه ؟ گف آتنا ! منم یه دونه پشت کله ی کوچولو و نرمشو بوس کردم . انقد حس خوبی بود. دلم میخواس بغلش کنم ! یه بوی خوبی میداد .

کلا سفر خوبی بود . دوتا قسمت خوب دیگه ام داش ، یکیش یه دونه گربه ی خوشگل بود که تو یکی از کوچه پس کوچه ها دیدمش و دوتا عکس خوب ازش گرفتم یکیشم یه حرفی بود که یه پسره بهم گف. جلو در یه مسجد وایساده بودم منتطر مامانم اینا با موتورش از بغلم رد شد بعد گف ناراحت نباش ! ایشالا میگیری حاجتتو ! یه حس خوبی بهم داد حرفش . با اینکه می خواس کرم بریزه . ولی یه حس خوبی بهم داد. ولی خوب خوشم نیومد که از قیافم معلوم باشه ناراحتم . اونقد که مثلا یه آدم تو خیابون بفهمه ...

بعدشم تو این چن روزه با بچه های یونی تبادل اطلاعات کردیم  و خدا رو شکر هممون لنگه ی همیم کسی کاری نکرده هنوز . منم که تازه امروز فهمیدم مثکه 5 روز بیشتر به پایان تعطیلات نمونده . فردام داریم میریم خونه خالم اینا . بعدشم که اونا میان . کلن من فک نکنم برسم کاری انجام بدم . حالشم ندارم ! دروغ چرا !

تازه واسه کلاس زبانمونم باید یه کتاب داستان می خوندم مثکه تیچر میخواد بعد از تعطیلات یه حالی بهمون بده اصول دین بپرسه ! حالا که من هنو کاری نکردم . لذا بهش فکرم نمیکنم.

همین دیگه . خوشالم اومدم خونه . به قول اون تیچرمون :home, sweet home!

 

   + نازنین ; ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٩
comment تو بِبار()

و دیگر جوان نمی شوم ...

و دیگر جوان نمیشوم

نه به وعده ی عشق و

نه به وعده ی چشمان تو

 و دیگر به شوق نمی آیم

نه در بازی باد و

نه در رقص گیسوان تو

 

چه نامرادی تلخی !

ودریغا !

چه تلخ فرو میریزم

با سنگینی این غربت عمیق

در سرزمین اجدادی خویش

 

و دریغا

چه عطشناک و پریشان

پیر میشوم

در بارش این گستره ی تشویش

در خانه ی خورشید ها و خاطره ها

 

دریغا ، چه بی برگ و بال لال می شوم

در دوردست آن گل ها

گمان ها

 و گفتگوها

 

و مگر فراموش میشود

سرانجام آن جستوجو ها

 و آن چشمه و چشم انداز آواز و آرزو ها

 

و مگر فراموش میشود

آن بهاری که آمده بود

با رقص شکوفه هایش

و وعده ی همان بهار

که در کرامت ِ درختان تابستانیش

هیچ سبد و سفره ای

بی نصیب نخواهد ماند

از سرشاری میوه های مهربانیش

 

و دریغا بر من

چگونه فراموش میشود

سبد ها و سفره هایی

که سالهاست

نه سیب را میشناسد

و نه مهربانی را

 

و دریغا بر من

چه لال و بی برگ و بال

پیر میشوم

در این سوی دیوارهایی

که از من دزدیده اند ، سیب را و جانمایه سرود های جوانی را

 

و دیگر جوان نمی شوم ،

نه به وعده ی این بهاری که آمده است

نه به وعده ی آن شکوفه های شکستنی ...

 

پ.ن :آدم سالشو تنها تحویل کنه، تنها تر از اینی که هس می شه ؟؟؟

پ.ن : دارم میرم ... یه هفته ای نیستم ...

پ.ن : نمی دونم هنوزم دعا کاری میتونه بکنه یا نه ... یادتون موند دعام کنین

پ.ن : شعر مال گروس عبدالملکیان

پ.ن : تو این مدتی که نیستم شما رو دعوت می کنم به خوندن آرشیو آموزنده ی وبلاگم !!!

پ.ن : ودیگر جوان نخواهم شد ... نه به وعده ی عشق و نه به وعده ی چشمان تو ... دیگر به شوق نمی آیم ... نه در بازی باد و ...

دوستون دارم .

   + نازنین ; ۱:٥٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٢
comment تو بِبار()

عیدتون مبارک

برما سالی گذشت ،

بر زمین گردشی و بر روزگار حکایتی ،

امید آنکه کهنه ، رفته باشد به نکویی

و نو ، همی آید به شادمانی

نوروز مبارک

امروز ینی الان یه چن ساعتی مونده تا امسال تموم شه ... من حال خوبی دارم ... بهتر از دیشبم ... امیدوارم این چن ساعت باقی مونده ام خوب بمونم ...

امروز روز خوبی نبود ... صبش زوری بیدار شدم . ینی خواب بودم اونوخ این داداشم ورداشته بود سیمکارت خودشو انداخته بود تو گوشیه من و چون گوشیم قفل داره اومده بالا سر من می گه رمز اینو بزن ! من اونوخ یادم نمی اومد رمزش ! بعدشم اصن یادم رف بهش بگم با چه اجازه ای این کارو کرده ؟؟؟

اونوخ چون من اگه خوب نخوابم میشم از اینایی که در وصفشون می گن : به به ! چه سگی ! چه دمی ! عجب پایی ! تمام سعی خودمو کردم که با اون همه صدای موجود دوباره از اول بخوابم . صد بار که مامانم از تو حموم صدام کردو هی گف اتک بیار جرم گیر بیار دسکش بیار ... صد بار دیگه ام که بابام اومد گف کاتر داری ؟ چسب داری ؟ سیم داری ؟ خودکار داری ؟ من نم دونم وختی آدم چشاش بستس و صدا ازش در نمیاد غیر از خواب چه اتفاق دیگه ای ممکنه براش افتاده باشه ؟ نم دونم امروز اینا چرا نمی فهمیدن من خوابم ! هی می اومدن با من حرف می زدن !

بعدشم که ساعت یک پاشدم یه ذره ناهار خوردمو اومدم تا رو تختی و روبالشتی مو اتو کنم . بعدشم باز نشستم مث این دیوونه ها به غصه خوردن ! اما بعد از دو ساعت به خودم گفتم : بسه دیگه ! پاشو جم کن کاسه کوزه تو ! تا کی غم جهان گذران ؟ بعد پاشدم رفتم آشپزخونه رو جمو جور کردم و ظرفا رو شستم تازه خرسمم شستم . من یه خرس تپل مپل دارم که رو تختمه . می خوام بخوابم بغلش می کنم ! کلا از اینایی که باهام گریه کرده و خندیده ! بیشتر البته گریه کرده ! کلا حق داره به گردنم خیلی !

بعدشم حاضر شدم رفتم بیرون تا واسه ماهیاتم جفت بخرم سبزه هم باید می خریدم. خیلی بیرون خوب بود . یه عالمه دس فروش دیدم ! تازه یکیشون یه عالمه جوجه اردک یه روزه آورده بود ! انقد دلم خواس بخرم . اما چون مامانم کاملا روشنم کرده بود که اگه یه بار دیگه از این غلطا بکنم جام کجاس نخریدم ! به جاش یه تیشرت آلبالویی کلا دار واسه خودم خریدم با سه جف جوراب که دوتاش آبیه ! کلا عشق آبی منو کشته ! اونوخ دوتام ماهی خریدم یه سفید یه قرمز .

بعدشم اومدم خونه و نشستم شصتاد تا اس ام اسی که از صب واسم اومده بود جواب دادم و یه عالمه شم هی فیل شد اعصابمو خورد کرد .

دیگه باید کم کم برم بساط هف سینمونو آماده کنم . شاید رو تخم مرغمونم یه چی کشیدم اگه حال داشتم .

دیگه اینکه خیلی دوستون دارم . مرسی که میاین اینجا . مرسی که حرفای منو میخونین. ببخشید که طولانی می نویسم . ببخشید که غر غر می کنم همش . برام خیلی ، خیلـــــــــــــــــــــــــی دعا کنین . ایشالا که امسال واسه همه سال خوبی باشه همراه با سلامتی و یه عالمه شادی و دل خوش . کلا آدم دلش خوش باشه همه چی حله !

   + نازنین ; ٤:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱/۱
comment تو بِبار()