DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> در گلوی من ابر کوچکیست...


 

سلام !

الان که دارم می نویسم تو سایتم ! دارم با دوستم تلفنی حرف می زنم و اینجا بسی شلوغ است ! دوستای هم ورودی و غیر هم گروهیم هم جم شدن اینجا دارن بحثای علمی می کنن !  منم که معلوم الحال !

امروز دوتا کلاس چرت دارم ! اخلاق و اندیشه ! واسه دومی از ٩ معطلم تا ٣ ! فک کن !

صبی با یه راننده ی معتاد تا تجریش اومدم ! فک کنم ماشینشم دزدی بود ! چون تمام سیمای زیر فرمون اومده بود بیرون ! یارو رسما چرت می زد ! نمی دونم دعای خیر کی پشت سرم بود که سالم رسیدم !

این ترم یکم سخت می گذره .... به نظرم ! البته من وضم بد نیس ! نمی دونم ! اتودام تایید شدن و می دونم اجراشون هم خوب پیش خواهد رفت ... اما شوقی در این کار نمی بینم !

امروز یه استاده دم بوفه بهم گفت واسم چایی می ریزی ؟ منم زیر لبی گفتم دیگه تو خواستگاریم چایی نمی یارن ! استاده مو نقره ای گوشاش تیز بود و خندید ! بوی سیگار می داد ... و یه ادکلن خیلی مردونه ! لیوان آب جوش و تی بگو که دادم دسش دیدم صورتش چه مهربونه !

دیروز تصویر سازی داشتیم ! استادمون آقای آهوییه ! از اونایی که پیره تصویر سازین اما کودک درونشون از منم بازیگوش تره ! وسط کلاس که می خواست بره بیرون بش گفتم استاد امروز روزمونه ! دارین بر می گردین سر را کادو یادتون نره !

وقتی برگشت برامون شکلات مترو خریده بود با چای ! مترو رو خالی خوردم چایی رم تلخ تلخ !

دیروز دم پل یکی از دوستای قدیمی مو دیدم ! رفیق روزای سخت ! خیلی خوشحال شدم ! و واقعا روحم تازه شد ! دوستم چشای فوق العاده قشنگی داره ! با مژه های بلندی که دارن بهم گره می خورن ! من اگه چشای اونو داشتم دماغمم عمل نمی کردم !

دستام خیلی یخه ! خیلی خیلی یخه !

دلم داره ضعف می ره از گشنگی ! اما تنهام و تنهایی هیچی حال نمی ده ! حتی سیب زمینی سرخ کرده با سس باربیکیو ! یا ذرت مکزیکی با یه عالمه قارچ ! فقط چایی تلخ می چسبه ! اونم بعد از کلاس خوردم !

ساعت یازده شد الان ! دیگه کم کم سرو کله ی دوستام پیدا می شه و با هم دانشکده و بوفه رو می ذاریم رو سرمون ! انقد حرف می زنیمو می خندیم که من وقتی می خوام برم خونه دیگه جون ندارم به راننده تاکسی بگم کجا می رم !

پ.ن : اون روز دوتا پسره تو اتوبوس با هم حرف می زدن ، بحث رسید به دوس دختراشون ! یکی شون گفت من با فلانی دوستم ، شصتیه ! بعد خندیدو گفت خوبیش اینه که وقتی بهش می گم بریم فلان جا می گه اومدم ! نمی گه آی مامانم آی بابام ! منم تو دلم فک کردم بله ! اگه هدف از دوستی فقط رستورانو پارکو دربند و درکه باشه شما صحیح می فرمایین ! لازم به ذکره که پسره ورودی امسال مهره دانشگا علامه بود !!!!

پ.ن : دیشب که ساعت ٨.٣٠ رسیدم خونه ، با خودم فک کردم چه کار عبثی ! ١٠ ساعت دیگه باید همین راهو بر گردم ! به نظرم به تهرانیا خوابگا بدن ترافیک نصف می شه !

پ.ن : دخترای دانشگامون روز به روز خوشگل تر می شن ! به مرگ خودم !

پ.ن : هوای حوصله ابریست ...

 

 

 

 

   + نازنین ; ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٧/٢٩
comment تو بِبار()

زندگی ... افسوس ... و باز زندگی...

بزرگترین افسوس آدم این است که خیلی چیزها می خواهد ، اما نمی تواند به دست آورد ، و به یاد می آورد زمانی را که می توانست اما نمی خواست ...

 

پ.ن : از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست ...

 

   + نازنین ; ۸:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٧/۱٧
comment تو بِبار()

پاییزه ... غم انگیزه !

امروز از اون روزاییه که من از دیشب اعصاب نداشتم !

امروز از اون روزاییه که دلم می خواد طی یک اتفاق مهیب ! همه چه نابود شه ! حتی من !

امروز از اون روزاییه که تازه فهمیدم" گه خوردی 21 واحد ورداشتی " یعنی چی !

امروز از اون روزاییه که دلم می خواد وقتی مدیر گروهمون در مورد گرافیک محیطی حرف می زنه ، پامو تا زانو بکنم تو دهنش !

امروز از اون روزاییه که شبه !

از اون روزاییه که تلخه !

از اون روزاییه که با ده تا لیوان چایی تلخ تلخ هم شیرین نمی شه !

از اون روزاییه که دلم می خواد داد بزنم ! سر همه ! حتی کلاغای گاو دانشگاه !  

امروز از اون روزاییه که پاییزه !

پ.ن : دستای دست دوم ! فک کن !

پ.ن: از آدمای ترسوی دور و برم که با تمام قوا رو اعصابم اسب دوانی می کنن متنفرم !

پ.ن : صدای اس ام اسم میو میوی یه گربه ی مردنیه ! به شدت لذت می برم وقتی دخترای دور برم هی می پرن بالا و زیر صندلی هاشونو چک می کنن !

پ.ن : شنیدی می گن از آدم دوپا باید ترسید ؟

   + نازنین ; ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٧/۱٢
comment تو بِبار()

این نه منم ....

بهم می گه تو آدم تلخی هستی !

من می دونم که نیستم ! اما یه احساس احمقانه مجبورم می کنه وقتی با اونم تلخ باشم !

گاهی هر چه قدر سعی می کنم عضلات لبمو تکون بدم تا لبخند بزنم نمی شه !  این جور وقتا آرزو می کنم کاش گوشه ی لبام خدادادی به سمت بالا بود !

دلم نمی خواد ازم ناراحت بشه ! چون تحمل ناراحتی آدما رو ندارم ! دلم نمی خواد بی خودی خوشحالش کنم ! چون از گول زدن آدما متنفرم !

 دلم نمی خواد با کسی باشم که نه باهاش حرف مشترکی دارم نه حتی درد مشترکی ! چون حس می کنم دو تا مون گیر افتادیم ! تو باتلاق حرفای الکی و روزمره !

نمی خوام اذیتش کنم ! اما گاهی واقعا نمی تونم اونی باشم که می خواد ! چون گاهی دلم می خواد اونی باشم که می خوام ! یعنی دلم می خواد نه چیزی باشم و نه کسی !

نمی دونم چرا به نظر می یاد من آدم خوشبختیم !

نمی دونم چرا به نظر می یاد اینی که من هستم چیز خوبیه ! نمی دونم چرا فکر می کنن من" همه چی" دارم و اگر فکر می کنم هیچی ندارم مشکل از منه !

نمی دونم "همه چیز" از دید آدما چیه !

نمی دونم ! و گاهی واقعا دلم می خواد بدونم !

پ.ن :

گاهی فک می کنم دیگه وقتش رسیده این لباس " خری " رو که سالهاست پوشیدم _واسه بعضی آدما _ در بیارم !

پ.ن :

بابا جون  مگه من پارکم! که همتون توقع دارین وقتی با منین خستگی تون در بره ؟

پ.ن :

این روزا زیاد به مرگ فکر می کنم ، به نظرم می یاد اونم داره به من فکر می کنه!

 

 

   + نازنین ; ٥:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٧/۱
comment تو بِبار()