DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> در گلوی من ابر کوچکیست...


من در تاریخ ثبت شدم !

          هیچ وقت خدا تو هیچی پیش قدم نبودم الا تو درد و مرض  ! ینی هر درد بی درمون و با در مونی بیاد من باهاش آپ دیت می شم ! حالا هم زده و وسط تابستون آنفولانزا گرفتم ! 

         ببین من حاضرم ایدز و هپاتیت بگیرم حتی کچلی ! اما سرما نخورم ! چون من وقتی سرما می خورم هیچ وقت خوب نمی شم ! مثلا یه هفته خوب می شم سه هفته مریضم !

         تازه مریضی و بی حالیش به درک ! اعصابم از دست این مامانم خرد می شه ! یه جوری با آدم برخورد می کنه که انگار ( گبری ) ! هی می گه به این دس نزن ! به اون دس نزن ! اینجا نیا ! اینو نخور ! اونو بخور ! اینو بپوش ! حرف نزن ! بشین ! پاشو ! بخواب ! بمیر !

         منم که خوب ! مستحضرید ! اعصاب خرابم و کلا اعصاب مصاب بکن نکن ندارم !

         واسه همین خیلی الان ناراحتم که آنفولانزا گرفتم ! اما هی به خودم دل داری می دم که : بیچاره ! این یکی دیگه خیلی جدیده! همه جا دارن دربارش حرف می زنن ! می دونی که تو ممکنه جزو اون اقلیت خاص باشی که در عمرشون این بیماری رو می گیرن ؟ می دونی که تاریخ داره ثبت می شه و اسم تو هم ثبت می شه ؟ وقتی پیر بشی ( اابته اگر از این بیماری جون به در ببری ! ) می تونی واسه نوه نتیجه هات تعریف کنی و بگی من جزو اون چند هزار نفری بودم که تو سال 2009 میلادی آنفولانزای خوکی گرفتن ! تازه من نه رفته بودم تایلند و مکزیک ! نه مکه ! با هیچ کسی  هم روبوسی نکرده بودم ! خودم استعداد داشتم گرفتم !

        دیگه چیزی یادم نمی یاد بگم ! فقط اینکه این خانواده ی نامرد ! امروز من مریض و علیلو خونه تنها گذاشتن و رفتن صفا سیتی !  چه می دونم 1 شایدم مودبانه منو فرستادن تو قرنطینه ! منم همش از صب دارم هی آب جوش می خورم و چایی کمرنگ ! تازه دکتره نامرد یه عالم قرص و شربت و کپسول داده بهم ! همشونم از این اسمای خارجکی و خفن دارن ! شربتشم خیلی بد مزه اس !

      دکتره گفت مرضت واگیر داره ! منم که همه چیرو دس مالی کردم ! خصوصا این کیبرده رو ! حالا اگه بابام بفهمه ! ( اون از مامانمم بد تره !) لابد یا منو می کشه یا کل خونه رو سم پاشی می کنه !

      دیگه الان حالم خوب نیس ! می رم یه ذره بخوابم ! دیشب که تا صبح از سوزش گلوم سه هزار بار بیدار شدم !

      مواظب خودتون باشین و به تاج سلامتیه رو سرتون افتخار کنین !

   + نازنین ; ٥:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٥/۱٧
comment تو بِبار()

یه روز تابستونی !

سلام

     یه سلام خسته ! جایی خواندم و یا شنیدم که سلام خسته از روح خسته می یاد !  حالم خوش نیست ! دقیقا هم نمی دونم چرا ! کسلم ! یه حس بد تو دلم و یه حس بدتر تو دهنم دارم ! نمی دونم شاید به خاطر خوردن اون یه کاسه آلبالو یا نخوردن چاییه ! شاید هم ....

     

    "دا" رو خوندم ...  دیشب شروعش کردم و تا امروز _ تا همین یه ساعت پیش _ باهاش زندگی کردم ... قبلا هم از این کتابا خوندم .... من اسمشو می ذارم کتابای "یه جوری" ! چون واقعا هیچ وقت نفهمیدم این کتابا چه جورین ! درست مثل حس گمنامی که همیشه بعد از خوندنشون دارم !

    

      فکر می کنم حسی که الان دارم معجونیه از غم ، دلتنگی ، ترس ، افتخار ، چندش و ضعف !

     

      یادمه وقتی بادبادک باز رو خوندم هم همین احساسو داشتم به اضافه ی یه کم نفرت ! و در مورد هزاران خورشید تابان هم همین حس ها با مقدار قابل توجهی ترحم ! راستش وقتی داستان زندگی اون سه تا زن افغانی رو خوندم دو تا حس واضح داشتم : از زن بودنم بدم اومده بود و از اینکه افغانی نبودم خدا رو شکر می کردم !

    

        دا کتاب خوبیه ... یادم می یاد که جایی خوندم این جور کتابا که در واقع یه جور زندگی نامه یا خاطره نویسی شخصی به حساب می یان ، از نظر ادبی ارزش زیادی ندارن هرچند که خیلی خوب نوشته شده باشن . چون ارزش در ادبیات وقتی مطرحه که کسی یه اثری رو با تخیل و  احساس خودش بنویسه . نه اینکه چیزی رو که واسش اتفاق افتاده باز گو کنه ! این جور کتابا ارزش تاریخی دارن ... فک کنم !

     

         نمی دونم ... حالم یه جوریه که نمی تونم بگم ! وقتی داشتم می خوندمش  به این فکر کردم که واقعا تصور من از درد چیه ؟ از جنگ ؟ ازدست دادن چه حسی داره ؟ چه جوری می شه یه شبه همه چی زیر و رو شه و تو باز سرپا بمونی ؟

 

            *****                         ******                      ******                        

 

          امروز یه روز تابستونی بود ....یه روز تابستونی واقعی .... خیلی وقت بود که از این روزای تابستونی نداشتم ...

         کافه پیانو رو خوندم .... خوب بود ... منهای حرفایی که ازش می شنویم این روزا ....من خوشم اومد .... یه حس آشنایی داشتم به فضاش به آدماش گاهی به احساساتشون ، شادی هاشون ، غصه هاشون شک کردن هاشون و حتی به حیله ها و بدجنسی هاشون !

          یه حس خوبی داشتم ... از اینکه امروز روز خوبی بود ... ولی یه جور عجیبی دلم شور می زنه ...از اینکه  الان آرومم ...خوشم ...یواشکی می خندم به چیزایی که یادم می یاد ...

   

          شاید بگین مزخرف می گم ، ولی باور کنین هر وقت قراره که اتفاق بدی بیافته ، خدا ، می ذاره که قبلش خوشحال باشی !

     

           دلم نخواست امروز مثل همیشه باشم ....ینی گذاشتم که لباسام به چوب لباسی اتاق آویزون بمونه نه توی کمد ! جورابام افتاده زیر میز تحریرم و کیفم روی عسلیه ...روی میز ضبط هم پر از کاست  و سی دیه ...  دیکشنری و کتابای زبانم با کاغذ یادداشتهام ولو مونده رو میز تحریر ! چنتا هم اس ام اس  که بی جواب گذاشتمشون ! به درک ! نه ؟

         امروز دلم خواست وسط این همه شلوغی _ که در شرایط عادی تحملشو ندارم _ بپرم رو تختم تاج محل _خروس عروسکیمو _ بذارم کنارم و کافه پیانو بخونم ... تموم که شد یه چایی ریختم و داغ داغ سر کشیدمش ! و حال کردم با تلخییش ! ته مزه ی گس داشت با بوی هل ...

        می دونین یه حالی دارم که نمی دونم خوبه یا بد ... یه جور تعلیقه ... نمی دونم ... هر وقت فهمیرم که دقیقا چیه شما رو هم در جریان می ذارم !

 

* از اینکه اینجا بشه دفترچه ی خاطراتم ، خوشم نمی یاد ! اگه دیر به دیر آپ می کنم شاید واسه اینه که حرفانم کمن ! نه خاطره هام !

        

 

   + نازنین ; ۸:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٥/٦
comment تو بِبار()