DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> در گلوی من ابر کوچکیست...


دلستر کلاسیک عالیس

بد مزه ترین دلستر عمرمو خوردم، اینکه میگم بدمزه ترینش ، واقعن میگما! چون من یکی از تفریحاتم دلستر خوردنه! ولی این واقعن خیلی بدمزه بود. 

البته یه بار دیگم یه دلستر هلو خریدم که خیلی بد بود. ولی خب اون روز قضیه فرق میکرد، ینی من میتونستم هر چیزه بد مزه و بدرد نخوری رو تحمل کنم ، به غیر از کلاس "ارتباط تصویری 5" . در تایمی که دوستان سر کلاس عمرشونو هدر دادن من نشستم رو پله ی جلوی ساختمون نقاشی و دلستر هلو خوردم و آهنگ گوش دادم و اس ام اس بازی کردم.

کلن این پله ی ساختمون نقاشی نقش خیلی پررنگی در دوران تحصیل من داشت. خیلی وختا اونجا میشستیم با آزیتا و پگاه و راضیه و مهسا ، دری وری میگفتیم میخندیدم. خیلی وختا قبل از امتحانای عمومی روی همون پله میشستیم و نمره هامونو تخمین میزدیم. روی همون پله  میشستیم و هات داگ میخوردیم، و نصف بیشتر سوسیس ساندوچای من همیشه سهم گربه های دانشگاه بود. روی همون پله بود که من و مهسا بعد از کلاس اخلاق ، میشستیم چایی و کلوچه میخوردیم. همونجا بود که میرزا ، استاد تاریخ ، در جواب الهه که خیلی خودشیرین گونه گفت :استاد دلم واسه کلاستون تنگ شده ، گف بزگ میشی یادت میره ، و ما تا یه هفته بهش میخندیدیم! حتا همونجا بود که یه بار من و راضیه نشسته بودیم و داشتیم جکای منشوری! میخوندیم از تو گوشیمون و یهو برگشتیم و دیدیم استاد "م" با دوربین عکاسیش پشتمون وایساده . البته که چیزی به روی خودش نیاورد :))))

   + نازنین ; ٩:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱/٢٧
comment تو بِبار()
← صفحه بعد