DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> در گلوی من ابر کوچکیست...


به هیچ نیارزد

ساعت هشتو نیم شبه، مامانم و بابام دارن با تعامل و همکاری با هم کف هالو میشورن و خشک میکنن. شاید من باید میرفتم یه سر کارو میگرفتم چون مامان بابام به هر حال سنی ازشون گذشته و این حرفا. ولی ترجیح دادم بذارم دوتایی با هم کار کنن. چون صلاح بود. چون من از کمک کردن و از یه گوشه ی کارو گرفتن خسته شدم راستش. الان میتونستم برم بگم مثلن من با اون هیولای برقی آبو جم میکنم و این چیزا. اما نرفتم و نگفتم. بلخره زن و شوهرن. باید یه بخشی از کارای خونه رو با هم انجام بدن. حتا اگه بخاد یه هفته طول بکشه یا هی وسطش غر بزن و بحث کنن. من نمیخام چون حوصله ی غرغر ندارم یا چون بیش از توان یه آدم وسواسی منظم و دقیق تو شرایط خر تو خر و کثیف زندگی کردم، الان سوپروومن بازی در بیارم و کارو تموم کنم. که البته تصمیم سختیه. ولی دارم انجامش میدم. و هندزفیری چپوندم تو گوشم که اصن نشنوم چی داره بیرون از اتاقم اتفاق میفته. این مدتی که گذشت تو این تعمیرات لعنتی و طولانی خونمون، خیلی انرژی صرف کردم راستش. یه دلیلشم این که بابام اصلن موافق نبود از اون طرف مامان من آدمیه که اگه تصمیم بگیره یه کاری بکنه بااااااااااید اون کارو بکنه. این وسط ما سه تا بودیم، ینی اولش سه تا بودیم بعد علی که از یه شب در هفته شده 7 شب در هفته شیفت و فلان، بزرگه هم که صب تا شب مغازه و کار. موندم من و کارای موسسه و تحقیقای مدرسه _که خدا شاهده یه خطشونو هنوز نخوندم_ برنامه ی هفتگی کلاس ها و عکسای ادیت نشده و مسابقه های بچه ها و عمله و بنا و خاک و زندگی توی دوتا اتاق خاب.

مرتیکه ای که معرفی شده! اومده بود کارمونو انجام بده رسمن تر زد با کار کردنش و خانواده غرغر به هم که تو گفتی و تو نگفتی. و اون روزی که پاشد اومد گفت سرامیک پاسیوتونو فلان مدلی خریدین و من متری ده هزارتومن بیشتر میگیرم برا نصبش، من دیدم الان وختشه که بزنم تو دهنش چون بعد از پنج روز فقط یه تیغه ی کج کشیده و یه امروز که من از صب خونه بودم همینجوری فقط داره روضه میخونه که من پول بیشتری میخام و این زرت و پرتا. بعد پاشدم جلو چشمش زنگ زدم به دوتا فروشگاهیی که کاشی و سرامیک خریده بودیم و شماره نصاب گرفتم و قیمت نصب. بهش گفتم شما همین دیوار کجو درستش کن بقیش دیگه ربطی به شما نداره. مرتیکه عوضی. فک نمیکرد اینجوری بشنوه. یه ساعت دور خونه را افتاده بود ور ور میکرد. منم اون روی سگم اومده بود بالا گفتم بهش جم کن بساطتو برو من هیچ حوصله ندارم بخام هر روز با شما بحث کنم. سر دیوارو کاشی و سرامیک. من صاحب کارم من به شما میگم چیکار کن، اگه نمیتونی، دیگه از فردا نمیخاد بیای.

نیومد.

بعد باز غرغر که حالا توی سیاه زمستون! کی میاد بقیه ی کارو انجام بده؟ وسط اون بلبشویی که ملوم نبود چی کجاست، گشتم دفترچه تبلیغاتی که قبلن از توش یه مشاور بازسازی و تغییرات پیدا کرده بودم، ساعت 9 شب زنگ زدم به مرده و شماره ی بنا! گرفتم ازش. و نیم ساعت بعد برای شنبه صب قرار گذاشته بودم.

بعد همسایه ی طبقه ی پایینی که توی همه ی این سالا هر غلطی دلش خاسته توی این ساختمون کرده از بازسازی خونه تو ماه رمضون و ساختن کانال کولر و جوشکاری سر ساعت 3 بعد از ظهر تا عروسی برای دوتا پسرش و ماهی یه بار هیئت پر سر صدا و هر هفته تا نصفه شب با بچه هاش دور همی و نصفه شب تو راهرو جیغ و داد و گریه ی بچه و بامبول سر حق واحد خودش برای آسانسور _استفاده نمیکنم، پول نمیدم!!_ حالا برای دو-سه روز تعمیرات زنگ زده بودن به پلیس و هر روز یه تیم درست میکردن متشکل از دختر و عروس و نوه ای که به زور 16 سالش بود که تا وسط خونه ی ما بیان و هرچی از دهنشون در میاد بگن. که پشت سر هم زنگ بزنن و پیغام بذارن.

حالا مرده. آقای همسایه پایینی که هیئتی بود و اهل مدارا!!!! مرده. بچه هاش دوره افتادن تو در و همسایه حلالیت میطلبن براش. گفتم حلال نمیکنم. بلند گفتم و توی چشم زنش. که بزرگتر خونه ای بود که نوه ی 16 ساله شو میفرستاد طبقه ی بالا که بیاد هرچی از دهنش در میاد بگه. گفتم بهش خونه ی شما اون موق که تیم توش میساختی میفرستادی اینجا بزرگتر و بزرگتری کردن میخاست نه الان.

بعد بابام گفت کینه ای شدی. گفتم منطقی شدم. این همه سال مراعات کردیم و چشم نرمی، حالا که مرده یادشون افتاده حق الناس. که اگر مسلمون نبودن، همین الانم یادشون نمیفتاد همه ی این سالها ما هم حقی داشتیم گردن حاج آقا. که همین دین و ایمان مردم و مسلمونیه که ریده توی زندگی ما.

   + ; ٦:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱۱/۳٠
comment تو بِبار()